چپتر 3278: فصل ۳۲۷۸ - پیله بذر اوروبوروس
0«آاااخخخ!!!»
پادشاه سوسکها جیغ گوشخراشی کشید و تمام بدنش زیر بمبارانِ رعدوبرق بهشدت شروع بهسرش پیچوتاب خوردن کرد. اون بدنهای ریزِ مارمانندی که از پوستش بیرون زده بودن، یکی پسقبیله از دیگری منفجر شدن و خارهای روی بدنش هم زیر تازیانههای صاعقه مجازات الهی ریختن.
«فانگ هنگ! میکشمتتت!!»
اراده باقیمونده تانتالوس زیر بارِ این درد و نفرت، رسماً به مرز جنون رسید؛خونت دیوانهوار نعره میکشید و بدنش بهسرعت شروع به باد کردن کرد. جثهش که اولشجیغهای سه متر بود، در عرض یه چشم به هم زدن به ده متر رسید.
«این همه بادبدنیش کردی، ولی بهبالا جاش ضعیفتر شدی.»
فانگ هنگ سرش رو آرومعرض تکون داد، معلوم بود حسابیولی از عملکرد تانتالوس ناامید شده.
این یارو واقعاً بخشی از قدرتِ بقایای پیکر قبیله خدایان رو جذب کردهشدی بود، اما از اونجایی که بدن اصلیش خیلی ضعیف بود، نتونست اون قدرت روبقایای بهطور کامل هضم کنه. در عوض، تبدیل به یه بارِ سنگین براش شده بود.
برعکس دفعه قبل،دستش فانگ هنگ الانسنگینِ توی اوج قدرتش بود.
تازه، بعد از یه دورهچشمگیری تمرین و ارتقا، تمام ویژگیهای بدنیشبرد هم بهطرز چشمگیری بالا رفته بود.
«بوم!!»
فانگ هنگ دوباره دستش رو بالاچشم برد و یه صاعقه بنفشِ سنگینِضعیفتر دیگه درجا روی سر تانتالوس فرود اومد.
«نه! من نمیمیرم! میخوام گوشتبنفشِ و خونت رو ببلعم! تواومد هیچی نیستی جز غذای من...!»
تکههای بزرگی از گوشت وچشمگیری خون از اون بدن بادکردهدستش جدا میشد و زمین میریخت.
«بوم! بوم! بوم! بوم!!!»
«آاااه—»
جیغهای پادشاه سوسکها زیر بارشِ بنفشِ مجازات الهی کمکم خاموشاومد شد. جثه غولپیکرش خیلی سریع مچاله و آب شد وبزرگی در نهایت، به یه گنداب از مایع سیاه تبدیل گشت.
غار دوبارهویژگیهای توی سکوتبهطرز فرو رفت.
بزرگانِ قبیله میکوید به پادشاه سوسکها، تانتالوس، که حیاتشکردی کاملاً محو شده بود، خیره شده بودن؛ حتی جرئتمعلوم نمیکردن بلند نفس بکشن و فقط با احتیاط تماشا میکردن.
اون موجود وحشتناکی کهبود زادگان بیگانه برای قبیلهشون گذاشتهکردی بودن تا ازش محافظت کنن...
نابود شده بود؟
«اِحم، برادر فانگ هنگ.»
زین از دلِ سایهها بیرون اومد وزدن کنار فانگ هنگ ظاهر شد. یه نگاهِ محتاطانهآروم به لجنِ روی زمین انداخت و تهدلش لرزید.
این پسره فانگ هنگ، بعد ازچشم یه مدت کوتاهی که ندیده بودش، قدرتششدی دوباره به شکل وحشتناکی بیشتر شده بود.
آخه چیدوباره خورده بود کهبنفشِ اینطوری رشد کرده؟
زین بعدش نگاهی به بقایای قبیله خدایان روی محراب قربانی برنزی انداختبنفشِ و گفت: «این یارو واقعاً مرده؟ احساس میکنم یه جای کار میلنگه، شنیدمغذای بذر اوروبوروس نیروی حیات فوقالعاده سرسختی داره. بهتره با احتیاط باهاش برخورد کنیم.»
«هوم، حق با توئه. یه کم دیرزدن رسیدیم. تانتالوس همجوشی با بقایا رو شروع کردهآروم بود، واسه همین نابود کردن کاملش کار سختیه.»
فانگ هنگ در حالی کهعرض داشت آروم به سمت محراب قربانیجاش برنزی میرفت این حرف رو زد.
بذر اوروبوروسدوباره به این راحتیابنفشِ از بین نمیرفت!
مخصوصاً حالا کهبدنیش تانتالوس، پادشاه سوسکهایبالا جدید شده بود!
فانگ هنگاولش لبهی محراببود قربانی برنزی ایستاد.
سرش رو بالا آورد و دید کهزدن بقایای قبیله خدایان روی محراب آروم گرفته وآروم لکههای سیاه روی سطحش دارن بهسرعت محو میشن.
در ظاهر همهچیز درست به نظرسنگینِ میرسید، ولی درونِ این بقایا، قدرتِ بذرگوشت اوروبوروس هنوز داشت تغذیه و رشد میکرد.
تانتالوس فقط توی حالتِ مرگِ کاذب فرورفته رفته بود؛ سلولها و ارادهش از قبل بهدرجا شکل نیمهکاره با این بقایا همجوش شده بودن.
«اما... من یه راهی دارم.»
فانگ هنگ این روبود گفت و آروم دستش روکردی به سمت بقایا دراز کرد.
«فیش! فیش فیش!!»
سه تا پیله سیاه و تیره یکی پس از دیگریدستش از زخمهایی که روی سطح بقایا باز شده بود بهگوشت بیرون پرتاب شدن و صاف کف دست فانگ هنگ فرود اومدن.
[اعلان: بازیکن سه عدد «پیله شکسته بذر اوروبوروس (نهایت)» دریافت کرد.]
حله!
همین که پیلهها بیرون کشیدهچشمگیری شدن، زخمهای روی بدنِ بقایا دوبارهبرد کمکم جوش خوردن و بسته شدن.
زین با کنجکاویمتر جلوتر اومد وچشم پرسید: «اینا چیه؟»
«میتونی اینطوری در نظر بگیریش که اینا منبع قدرت تانتالوسولی هستن. بدون اینا، تانتالوس نمیتونه قدرت بقایای پیکر رو سرکوب کنه.ناامید این بقایا هم خودبهخود همجوشیِ متجاوزِ بذر اوروبروس رو پس میزنن.»
«البته ایندوباره کار یهبرد کم زمان میبره.»
زین یه فکری کرد و به نظرش سیستم بذر اوروبروس کلاًبرد با سیستم خدای پلید فرق داشت. دیگه زیاد پیگیرش نشد وببلعم خیلی ساده زبون به تحسین باز کرد: «برادر فانگ، کارت درسته.»
«بدک نیست.»
فانگ هنگ سرسریمتر جواب داد وچشم یه کم اخم کرد.
یه جای کار میلنگید.
اون موقع که با پادشاهچشمگیری سوسکها با هم نابود شدن،دستش حدود پونزده تا پیله دیده بود.
قبل از رفتن به جهان زیرین، واسه اینکه جلوی زنده شدنِ سریع پادشاهشدی سوسکها رو بگیره، با آخرین رمقی که داشت دو تاشون رو کشیده بودقدرتِ بیرون. حالا با این سه تایی که تازه گرفته بود، کلاً میشدن پنج تا.
پس بقیهشون کجا بودن؟
درست تو همین فکربرد بود که یهو صدای پاهایفرود عجولانهای از اعماق غار پیچید.
«رئیس قبیله،ویژگیهای متجاوزها! بهبهطرز متجاوزها برخوردیم!»
متجاوز؟
بازم؟
بزرگترهای قبیله میکوید نگاههای پر ازسنگینِ تردیدی با هم رد و بدل کردنگوشت و سرشون رو سمت فانگ هنگ چرخوندن.
نکنه اوناویژگیهای همراههای فانگبهطرز هنگ بودن؟
فانگ هنگ هم با کنجکاویعرض سرش رو بلند کرد وولی نگاهش رفت سمت گذرگاه غار.
کار قبیله پلیدمتر نبود، بلکه هالهیچشم قدرتِ بذر اوروبروس بود!
یعنی خادماندوباره حشرهایِ زیردستبرد تانتالوس بودن؟
عالی شد، دقیقاًبدنیش میتونست از زیر زبونشونرفته درباره پیلهها آمار دربیاره.
«بریم ببینیم چه خبره.»
فانگ هنگ این رو گفت وچشم هیکلش به سرعت محو شد وضعیفتر سمت هالهی بذر اوروبروس یورش برد.
زین هم پا به پاش حرکت کرد، قدرتدرجا سایه دورش موج زد و تبدیل به یه حالتنیستی سایهوار شد و پشت سر فانگ هنگ راه افتاد.
اعضای قبیله میکوید همبهطرز نگاهی به همدیگه انداختن ودوباره اونا هم تند دنبالشون دویدن....
فانگ هنگ توی گذرگاههای پیچ در پیچِزدن قارچی جلو رفت و طولی نکشید کهسرش صدای درگیری شدیدی از جلوتر به گوشش رسید.
اسید ترشحشده از بدنهای کرمیِ همجوشِ قبیله میکوید توی هوا پخش میشد، در حالی که سهتکون تا کرم جهشیافتهی انساننمای بذر اوروبروس، درست وسط میدون نبردِ غار بیرونی ایستاده بودن. دور و برشون،اما کرمهای جهشیافتهی تکشاخی که دستنشاندهشون بودن، به سختی با کرمهای همجوش میکویدها سرشاخ شده بودن و میجنگیدن.
کرمهای جهشیافتهی بیشتری هم از بیرون غاردیگه به داخل میخزیدن و به سرعت دستههایخونت بزرگی از کرمهای میکوید رو لتوپار میکردن.
هان؟
یهو یکی از خادمان حشره متوجه چیزی شد، سرش روولی تند بالا آورد و به هیکلی که جلوی دهانهی غارعملکرد ظاهر شده بود خیره شد. برق تعجب توی چشماش دوید.
اون دیگه...؟
هالهی یه همنوع بود!
هالهای که از بدن فانگ هنگ ساطعرفته میشد، با بقیهی همنوعهایی که تا حالادیگه دیده بود زمین تا آسمون فرق داشت!
این یکی دیگهمتر از کجا سر وزدن کلهش پیدا شده بود؟
خادم حشره سر تا پا پر از شکهمه شد و تا اومد دهن باز کنه وتکون چیزی بگه، اون هیکل یهو مثل برق غیب شد.
اوضاع خرابه!
مردمکهای چشمویژگیهای خادم حشره تاچشمگیری ته باز شدن.
لحظهی بعد، هیکل فانگ هنگ درست جلوش سبزهمه شد. خادم حشره فقط تونست از روی غریزهتکون جفت دستاش رو بالا بیاره تا دفاع کنه.
«بوم!!!!»
مردمکهای خادم حشره ریز شدن.
یه قدرتویژگیهای وحشتناک بهبهطرز سمتش هجوم آورد!
توی یه چشم به هم زدنچشم پرت شد عقب و دستاش به همراهشدی کل قفسهی سینهش خرد و خاکشیر شد!
اون دو تا خادم حشره تازه متوجه فوران ناگهانیکردی قدرت بغل گوششون شدن. با شتاب سر چرخوندن ومعلوم فانگ هنگ رو کنارشون دیدن، وحشت توی نگاهشون نشست.
این یارو کی بود؟
اصلاً کی اومد که...؟
تقریباً همزمان، هر دو تا خادم حشره از روی غریزه دست به پاتک زدن. دستآروم راستشون دچار جهش شد، از توی پوست و گوشتشون زد بیرون و باز شد و بهجذب دهنهای گشاد و کریهالمنظری تبدیل شد که از چپ و راست سمت فانگ هنگ یورش بردن!
فانگ هنگ پوزخند سردی زد و دستش رو یه کم بالاجاش آورد، در حالی که آرایه جادویی کیمیاگری به رنگ طلایی تیرهشده توی مردمک چشم راستش با سرعت وحشتناکی شروع به چرخیدن کرد.