چپتر 3433: فصل ۳۴۳۳ - مهار هیولای زشت خلأ
0همونطور که قدرتِ بهکاررفته برای کنترلمهار میخهای منشوریِ غولپیکر کمتر میشد، فشاری کهناآروم روی فانگ هنگ بود بهشدت بالا رفت.
«هه...»
فانگ هنگ در حالی که به عقبنشینیِ پادشاه خدایان به دوردست نگاه میکرد، ته دلش پوزخندی زد.فوراً گوشه لبش یه نیشخندِ تمسخرآمیز نشست و قدرت ذهنیش با سرعت آزاد شد. با زور عملکرد آرایهقدرتی جادویی رو پایدار نگه داشت، سرش رو سمت آسمون بالا گرفت و آروم دست راستش رو بالا برد.
اون بالا تو آسمون، اعضای قبیله خلاء عقبنشینیِدلشوره خدایان پلید رو دیدن و متوجه علامتِ دستِباشه فانگ هنگ شدن؛ بلافاصله قصد و نیتش رو فهمیدن.
«حرکت کنین!»
«وووش! وووش وووش!!!»
اعضای قبیله خلاء فوراً از آسمونمتوجه شیرجه زدن و با سرعت بهنیتش سمت دوازده منشور خلاء هجوم بردن.
تقریباً همزمان، پنج کلون اصلی پادشاه خدایان که تا دوردستها عقبنشینیجوونه کرده بودن، متوجه نوسانات قدرتی شدن که از پشت سرشون میاومد. چشماشوندرگیر پر از گیجی شد و برگشتن تا پشت سرشون رو نگاه کنن.
هان؟
چه خبر شده بود؟
قبیله خلاء؟
نه زودتر،ناآروم نه دیرتر—چراعجیبه دقیقاً الان؟!
دوباره که نگاه کردن، دیدن قبیله خلاء با سرعت خودشون رو به اطراف دوازده میخ منشوریِ عظیم خلاء رسوندندلشوره و توی موقعیتهای مهروموم دوازده منشور خلاء مستقر شدن. قدرت ذهنیشون رو آزاد کردن تا اونها رو به کارواقعاً بندازن و به مهار و آروم کردنِ هیولای زشت خلأ که حسابی خشمگین و ناآروم شده بود کمک کنن.
عجیبه!
پنج پادشاه خدایان نگاهی به همدیگهمتوجه انداختن و همزمان یه حس دلشورهنیتش و ناآرومی توی دلشون جوونه زد.
نکنه مشکلی پیش اومده باشه؟
با این حال، دیگه تقریباً تموم قدرت رزمیشون رو از دستحسابی داده بودن. برگشتن و درگیر شدن با قبیله خلاء فقط برایجوونه اینکه بفهمن واقعاً چه اتفاقی داره میافته، اصلاً با عقل جور درنمیاومد.
مگه اینکه حاضر میشدن تمامعجیبه قدرتی رو که تازه بهناآرومی چنگ آورده بودن، تف کنن بیرون.
چیزی روقبیله که قورت دادهدیدن بودن بالا بیارن؟
عمراً! بههیچوجه!
حتی اگه تلهای هم در کارمهار بود، دستکم قدرت خلائی که تویخشمگین بدنشون ذخیره کرده بودن واقعی بود!
در حالی که این افکار از سرشونهمدیگه میگذشت، دهها نفر از اعضای قبیله خلاءمشکلی داشتن با سرعت از پشت سر تعقیبشون میکردن.
«برین!»
پنج خدای پلید شک و تردیدشون رو سرکوب کردنناآرومی و همراه با کلونهاشون که پر از قدرت خلاءحال بودن، با سرعت به سمت بیرونِ انتهای خلاء عقب نشستن.
«دنبالشون نکنین!»
قبیله خلاء فقط قصد داشتن کلونهای خدای پلید رو کاملاًناآرومی فراری بدن و دور کنن. وقتی دیدن خدایان پلید بهدیگه فراتر از منطقه گرداب سیاه فرار کردن، فوراً نیروهاشون رو برگردوندن.
«فانگ هنگ!»
هورن خودش رو به کنار فانگ هنگ رسوند؛ در حالیدلشون که پر از نگرانی بود، زیرچشمی به هیولای زشت خلأ دررزمیشون پایین نگاه کرد که داشت توسط آرایه جادویی مهروموم سرکوب میشد.
هرچند دوازده منشور خلاء دوباره سرهم شده بودن،هیولای ولی بیشتر انرژی داخل منشورها مصرف شده بودنگاهی و کمتر از یکدهم ازش باقی مونده بود.
قبیله خلاء فعلاً میتونستن هیولای زشت خلأِهمدیگه برآشفته رو بهزور سرکوب کنن، ولی مشخصمشکلی بود که این وضعیت زیاد دوام نمیاره.
«حالا باید چیکار کنیم؟»
«بسپارینش به من. شماعجیبه فقط تمام تلاشتون رودلشوره بکنین که سرکوبش کنین.»
به محض اینکه حرفش تموم شد، بدن فانگهیولای هنگ در هوا تبدیل به یه سایه شد وهمدیگه با شتاب به سمت هیولای زشت خلأ شلیک شد.
هان؟!
تمام اعضای قبیلهخلاء خلاء نگاهشون رو بهعلامتِ سمت فانگ هنگ چرخوندن.
این پسرهناآروم عقلش روعجیبه از دست داده؟
هیولای زشت خلأ لایهای متراکم از مه سیاههیولای خلاء احاطهش کرده بود. این قدرتی بود کهنگاهی حتی خودشون هم جرئت نمیکردن همینطوری بهش نزدیک بشن.
«بوممم!!!»
فانگ هنگ از هوا فرود اومد و یه مشت بهبلافاصله جلو زد و لایه فضایی رو کوبید. نیروی انفجاری فضا بلافاصلهمنشور بخش بزرگی از مه سیاه روبهرو رو متلاشی و پراکنده کرد.
«وووش!!»
فانگ هنگ یه کریستال فضاییِ فوقالعاده متراکم روهیولای توی مشتش فشار داد و اون رو محکمنگاهی به سمت اسکلت خارجی هیولای زشت خلأ کوبید.
«بنگگگ!!!»
انفجار فضایی شدیداً متمرکز سوراخی روی اسکلت خارجی هیولای زشتبلافاصله خلأ ایجاد کرد و فوراً یه منطقه پاک و خالیدوازده وسط مه سیاهی که دور بدنش متراکم شده بود، باز کرد.
قبل از اینکه مه سیاه بتونه دوباره جمعدلشوره بشه، فانگ هنگ روی پشت هیولای زشت خلأباشه تلپورت کرد و دست راستش رو بالا آورد.
تقریباً همزمان، قلب خارجی اوروبوروس که به شونه راستش چسبیدهخلأ بود واکنش نشون داد. شاخکهای متراکمی ازش بیرون زد و مستقیمدلشون به سمت گوشت زیر اسکلت خارجی هیولای زشت خلأ فرو رفت.
«فیش فیش فیش فیش!»
درست همون لحظهای که شاخکها به گوشت و پوستششدن خوردن، یه پیوند فوقالعاده عجیب شکل گرفت. شاخکها درشیرجه کمال تعجب با گوشتِ هیولای زشت خلأ یکی شدن.
توی یه چشم به هم زدن، سیلابی ازدلشوره نیروی روانیِ مهارنشدنی از طریق قلب خارجی بذرباشه اوروبروس به درون بدن فانگ هنگ سرازیر شد!
فانگ هنگ بلافاصله چشماشکار رو بست و تویهیولای اعماق دریای آگاهیش غرق شد.
قدرت بذر شیطانی جهنم به کار افتاد و تو یه لحظه تمام اون نیرویمشکلی خبیثِ درون قدرت روانی وحشی رو بلعید، طوری که فقط قدرت منشأ خالص به جااتفاقی موند. بعدش با فشار روحی، قدرت منشأ فشرده شد و توی دریای آگاهیش جا گرفت.
«گلوپ، گلوپ...»
افراد قبیله خلأ که محافظت از منشورها رو بر عهده داشتن،جوونه در حالی که حواسشون به فانگ هنگِ اون پایین بود، بهداده سرکوب کردن هیولای زشت خلأ که حسابی بیقراری میکرد ادامه دادن.
اونا دیدن شاخکهایی که از بازوی فانگ هنگ بیرون زده بودن،حسابی به گوشت هیولای زشت خلأ گره خوردن و مدام وول میخورن؛جوونه درست انگار که داشتن ذرهذره قدرت رو از بدنش بیرون میکشیدن.
مه سیاه خلأ که به خاطرنگاهی انفجار فضایی پراکنده شده بود، دوباره داشتنکنه دور و بر فانگ هنگ جمع میشد.
«ووووش!»
فانگ هنگ یهو چشماش رو باز کرد ودلشوره چندتا مشتِ پیاپی به اطراف کوبید و دوباره مهاین سیاهی رو که داشت متراکم میشد از هم پاشوند.
حالا که خط خونی خلأش بیدار و تقویت شده بود، وحسابی قدرت منشأش هم به رتبه متوسط رسیده بود، سرعت جذب کردنجوونه قدرتِ هیولای زشت خلأ یه بار دیگه به شکل انفجاری بالا رفت!
هیولای زشت خلأ که حس کرد قدرتش داره بیمهابا و بدون کنترل از بدنش بیرون کشیده میشه،باشه غرش خفهای سر داد و به شدت دستوپا زد. همزمان، زنجیرهای مهرومومی که دور تا دور بدنش پیچیدهدرنمیاومد شده بودن با نور بنفش و قرمزی درخشیدن و محکم به زمین قفلش کردن تا نتونه تکون بخوره.
هومان با دقت وپلید حیرت به هیولای زشتدستِ خلأ خیره شده بود.
کاملاً واضح حس میکردعجیبه که قدرت اون هیولادلشوره داره از تنش کشیده میشه.
چطور همچین چیزی ممکن بود؟
اگه اوضاع همینطوری پیش میرفت،عجیبه شاید واقعاً میتونستن پرونده هیولایناآرومی زشت خلأ رو برای همیشه ببندن؟
فانگ هنگ همزمان که مه سیاه خلأ رو با مشت عقبقصد میروند، قدرت هیولای زشت خلأ رو بیرون میکشید. وقتی دریای آگاهیشهجوم کاملاً از قدرت منشأ فشردهشده لبریز شد، یهو دستش رو بالا آورد.
«فیش!!»
برقی تاریک توی هوا درخشید.
فانگ هنگ شاخکهایی رو که دست راستش رو به تن هیولای زشت خلأ وصل کرده بودن قطع کرد. دندوناش رودیگه روی هم فشرد و در حالی که درد شدیدی رو که از بازوی راستش بالا میزد تحمل میکرد، محکم پاش روچنگ به اسکلت خارجیِ هیولای زشت خلأ کوبید و از ضربه برگشتی استفاده کرد تا مثل تیر به سمت بالا شلیک بشه.
«ووووش!»
سایه فانگ هنگ از کنارنگاهی هورن رد شد و همزمان فریادجوونه زد: «سرکوبش کنین! نذارین خلاص بشه!»
هورن اخم کرد. اما قبل از اینکه حتی بتونه جوابیخلأ بده، دید که فانگ هنگ همین الانش هم داره با سرعتدلشون تمام به سمت قاره معبد قبیله خلأ توی آسمون پرواز میکنه.
بیرونِ معبد، روی قاره مرتفع،عجیبه پیر عالیقدر بروتوس تمام مدت داشتدلشون همهچیز رو اون پایین تماشا میکرد.
«پیر عالیقدر.»
فانگ هنگ از راه رسید، سرسری برای بروتوس سری تکون دادجوونه و بلافاصله چهارزانو روی زمین نشست. هوشیاریش توی دریای آگاهی غرق شددرگیر و خیلی سریع شروع به تصفیه کردن قدرت منشأ درون بدنش کرد.
قدرت منشأ فشردهشده، توی دریای آگاهی به بیشمار نقطه نورانیخلأ شبیه ستاره تبدیل شد و آرومآروم به سمت چهار خوشهناآرومی انرژی رفت و مثل یه لایه محافظ دورشون متراکم شد.
[اعلان: تجربه قدرت منشأ بازیکن ۲۸۰٬۰۰۰+]
[اعلان: تجربه قدرت منشأ بازیکن ۳۳۰٬۰۰۰+]
[اعلان: قدرت منشأ بازیکن به رتبه بالا ارتقا یافت.]
[اعلان: تجربه قدرت منشأ بازیکن ۳۶۰٬۰۰۰+...]
خطوط اعلانهای سیستم بانگاهی سرعت تمام روی شبکیهناآرومی چشم فانگ هنگ بالا میاومدن.
پنج ساعتِ تمام گذشت!
بعد از اینکه تمام قدرت منشأ رو پالایش و تصفیهناآروم کرد، فانگ هنگ دوباره چشماش رو باز کرد و یهنکنه بار دیگه به سمت هیولای زشت خلأ در پایین شیرجه رفت.
تنها با همین یه بارقصد جذب کردن، قدرت منشأش باوووش موفقیت به سطح استاد رسیده بود!
هورن همچنان داشت سرکوبنگاهی منشور خلأ رو رویناآرومی هیولای زشت خلأ نگه میداشت.
از اونجایی که هیولای زشت خلأ به شدت تحریک شده بود، کاملاً ازخلأ خواب زمستونی بیدار شده بود. تازه، آرایش جادوییای که فانگ هنگ تغییرش دادهنکنه بود فقط اثر مهارکننده داشت و اصلاً هیچ خاصیت خوابآور یا بیهوشکنندهای درونش نبود.