چپتر 1590: فصل ۱۵۹۰ - اتحاد؟
0«فکر نمیکنم چیزی مهمترغلطی از همکاری توی روندهویت بازرسی وجود داشته باشه.»
دو بازرس قدبلند و تنومند همچنانبکنه روبهروی فانگ هنگ سینه سپر کردهسرپرست بودن و راهش رو بسته بودن.
فانگ هنگ دو قدم به عقب برداشت، نگاهی به تابارس انداخت وبکنه گفت: «هه، این رفتارتون بیشتر شبیه بازداشت کردن به نظر میرسه تا دعوتتحت به همکاری. اگه نخوام باهاتون بیام چیکار میکنی؟ میخوای به زور منو ببری؟»
چند نفر از اعضای فدراسیوندست در حالی که به تابارس نگاهپاک میکردن، اخمهاشون ناخودآگاه توی هم رفت.
کشیدن پای فدراسیونباید مرکزی به ماجرااون همیشه جواب میداد.
در گذشته، آدمهای معمولی وقتی توی همچین مخمصهای گیر میافتادن، مگه جرئت میکردن همکاری نکنن؟بهش همهشون سر به زیر و مطیع، دنبال بازرسها راه میافتادن. یه عده هم بودن کهنهایت از ترس جونشون، بیمهابا الفرار رو بر قرار ترجیح میدادن و پا به فرار میگذاشتن.
ولی تا حالا هیچوقت کسی روبرای ندیده بودن که مثل فانگ هنگ، اینطوریاون بیپروا و گستاخانه دست به تحریک بزنه.
تابارس به فانگ هنگ خیره شد و برای لحظهای پاک گیج شد کهباید باید چه غلطی بکنه. اون میدونست فانگ هنگ هویت ویژهای داره؛ با این وجود،بود سرپرست تیم صراحتاً بهش دستور داده بود که تحت هر شرایطی باید برش گردونه.
باید دست بهباید کار میشد واون زور نشون میداد؟
تابارس چند لحظهگیج دستدست کرد، اما دراون نهایت تصمیمش رو گرفت.
«سوءتفاهم شده. اصلاً بحثِ به زور بردن درپاک میون نیست. من فقط دارم ازت تقاضا میکنمویژهای همراه ما بیای تا توی پیشبردِ بازرسی کمکمون کنی.»
تابارس چشماش رو ریزگستاخانه کرد و با بیرحمیخیره دستش رو تکون داد:
«بگیریدش و بیاریدش!»
هوووف!
فانگ هنگ بیدرنگ چند قدم بهبرای عقب جهید. پلکهاش لرزید و کفبکنه دستش رو رو به جلو باز کرد.
«وووش!»
کتاب مردگانگیج توی دستشغلطی پدیدار شد.
«فیش! فیش فیش فیش!!!»
هفت زنجیر سیاه قیرگون با شتاب از کتاب مردگان بیرون جهیدنغلطی و جلوی فانگ هنگ به حالت معلق دراومدن؛ نوک تیز زنجیرها درستداده به سمت نیروهای فدراسیون مرکزی که محاصرهش کرده بودن نشونه رفته بود.
هنوز اعضای پرشماری از انجمن جادوگران سیاه در گوشه و کنارِ تالارگیج مردگان حضور داشتن. به محض اینکه دیدن یه نفر وسط تالار کتاببهش مردگان رو احضار کرده، همگی با کنجکاوی و حیرت بهش زل زدن.
هرگونه دعوا و درگیری شخصی توی انجمن جادوگرانهویت سیاه قدغن بود؛ یعنی واقعاً یه نفر داشتداده علناً جلوی همه قوانین رو زیر پا میگذاشت؟
فردی که موضع تهاجمی گرفته بود، نکرومنسر فوقالعاده قابلی به نظر میرسید. اون میتونست همزمانبهش هفت تا زنجیر روح رو کنترل کنه. با در نظر گرفتن میزان تراکم و تجسمنهایت زنجیرهای روح، سطح نکرومانسی و قدرت روحی این شخص قطعا توی ردههای بالا قرار داشت.
ولی کلاه شنلش رو تا رویبرای پیشونیش کشیده بود و صورتش پیدابکنه نبود، برای همین نمیشد فهمید کیه.
علاوه براینطوری اون، طرف حسابشدست اصلاً کی بودن؟
تابارس اصلاً انتظار نداشت فانگ هنگ خودش پیشدستی کنه و گارد حمله بگیره. بعد ازدستور یه غافلگیری کوتاه، برقی از طمع و رضایت توی چشماش درخشید. طرف مقابل خودش پیشقدم شدهگرفت بود و دست به تعرض زده بود، و این بهترین بهونهی ممکن رو به دستش میداد!
تابارس با دیدن اینکه جمعیتِ داخل تالار دارن به سمتشون کشیده میشن، صداش رو تا ته بالا برد و باشرایطی لحنی رسا و سنگین گفت: «من تابارس، سرپرست تیم بازرسی فدراسیون هستم! مظنون هستم که تو با سرقت اخیرِ یادگارفقط مقدسِ انجمن جادوگران سیاه ارتباط داری. بهتره بیچونوچرا همراه ما بیای تا توی پرونده همکاری کنی و دست از تمرد برداری!»
بازیکنهای داخل تالار بهبزنه محض شنیدن این حرف،پاک چند قدم عقب کشیدن.
اونها هم شایعاتی درباره دزدیدهدست شدن یادگارهای مقدس از داخللحظهای انجمن جادوگران سیاه شنیده بودن.
پای فدراسیون مرکزی وسط بود و هیچکس دلشهویت نمیخواست خودش رو با اونا درگیر کنه؛ اصلاً دربود حد و اندازهای نبودن که بخوان باهاشون سرشاخ بشن.
با اینکه خیلیها از دمودستگاهِ فدراسیون مرکزی متنفرمیدونست بودن، اما بیشترِ نکرومنسرهای انجمن با بیتفاوتیِ تمامدستور کنار کشیدن تا مبادا دامنِ خودشون رو هم بگیره.
درست همون لحظه، همه دیدن جوونی که کتاب مردگانگیج رو به بازی گرفته بود، آروم دست برد وسرپرست کلاهِ شنلش رو عقب زد تا چهرهش برملا بشه.
«ادعا میکنی من تویگستاخانه دزدی دست داشتم؟ واسهخیره این حرفت مدرکی هم داری؟»
فششش...
در یک آن، هزاران جفت چشم توی تالار روی چهرهی فانگ هنگسرپرست قفل شد. همه کسایی که داشتن عقب میرفتن، درجا خشکشون زد. سکوتِمیشد سنگینِ تالارِ مردگان توی یه چشمبههمزدن شکست و صدای پچپچ همهجا پیچید:
«خودشه؟!»
«کیه مگه؟ میشناسیش؟»
«اون شاگرد استاد دیکیـه! نابغهست لعنتی. تامیدونست همین چند وقت پیش یه تازهکار بود، باورمدستور نمیشه به این زودی شده یه نکرومنسر ردهمتوسط!»
«فانگ هنگه!»
«خودشه. میشناسمش. قبلاً توی راهروی سقوطکرده گیرلحظهای افتاده بودم. اون همونی بود که کمکمونمیدونست کرد هالهی قلمرو مرگ رو پاکسازی کنیم.»
«همون لرد جهانیبیپروا که دنیای خونآشامهاتحریک رو کنترل میکنه...»
وقتی تابارس پچپچها و همهمهی دوراون و برش رو شنید، بیدلیل حستیم و حال بدی بهش دست داد.
«فانگ هنگ...»
فانگ هنگ به تابارس فرصت ادامهی حرف زدن نداد و پرید وسطبکنه کلامش: «فکر میکنی من با سرقت از انجمن جادوگران سیاه ارتباطی دارم؟بود مدرکی داری؟ وقتی هیچ مدرکی نداری، هنوزم میخوای به زور منو ببری؟»
با این حرفش، بازیکنهای نکرومنسریدست که توی تالار پراکنده شدهلحظهای بودن، دوباره دورش جمع شدن.
کسی که قرارباید بود بازداشت بشه ومیدونست ببرنش، فانگ هنگ بود.
این قضیهش فرق میکرد.
این اواخر، فانگ هنگ راهروی سقوطکرده رو نجات دادهگیج بود و جلوی گسترش هالهی قلمرو مرگ رو گرفتهسرپرست بود. اعتبارش توی انجمن جادوگران سیاه حسابی بالا رفته بود.
خیلی از بازیکنا حس همبستگی با فانگ هنگ پیدا کرده بودن. علاوه بر اون، اون شاگرد استاد دیکی بود.ویژهای ضربالمثل بود که میگفت اگه به روی خودِ راهب نگاه نمیکنی، حداقل به حرمت بودا احترام بذار. استاد دیکیاما شاگردهای بیشماری داشت. هر طوری هم که حساب میکردی، فانگ هنگ یکی از اعضای انجمن جادوگران سیاه به حساب میاومد.
غریبهها بیان توی قلمروغلطی خودشون و به فانگ هنگویژهای زور بگن؟ مگه شهر هرته؟!
تابارس با دیدن افرادی که یکیبکنه پس از دیگری پشت سر فانگسرپرست هنگ جمع میشدن، متوجه وخامت اوضاع شد.
«عقب بکشید، همگی برید عقب! شما دارید درپاک روند تحقیقات فدراسیون مرکزی مانعتراشی میکنید. اگه عقب نرید،داره این حق رو دارم که همهتون رو بازداشت کنم!»
ناگهان صدای بمِ مردی از میان جمعیت بلند شد: «بازداشت؟ چقدر پررو! از کیغلطی تا حالا فدراسیون مرکزی با یه کلمه حرف، هر کی رو دلش خواست بازداشتتحت میکنه؟ امروز ما همینجا واستادیم. اگه وجودش رو داری، بیا همهمون رو بازداشت کن!»
معلوم نبود کی اولغلطی از همه هو کشیدن وویژهای متلک انداختن رو شروع کرد.
فانگ هنگ ابروهاش رو بالا انداخت واون نگاهی به مرد میانسالی انداخت که جمعیتصراحتاً رو تحریک میکرد. حس عجیبی بهش دست داد.
چه خبره؟ اینتحریک یارو دیگه ازبرای کجا پیداش شد؟
اصلاً نمیشناختش!
اصلاً چرا ازباید خودِ فانگ هنگ هممیدونست هیجانزدهتر و جوگیرتر بود؟!
«جرئتش رو نداری؟ پس گورت رو گم کن!میدونست مگه نشنیدی چی گفتم؟ اینجا انجمن جادوگران سیاهه.دستور ما وقت نداریم توی تحقیقات مسخرهتون باهاتون همکاری کنیم!»
معلوم نبود کی استارتشبزنه رو زد، ولی بلافاصلهپاک یکی دیگه فریاد کشید:
«بزنید به چاک!»
«گمشید بیرون! هری!»
ها؟!
قلب فانگدست هنگ ناگهانبزنه تندتر زد.
از لابلای جمعیت، چشمش به فرد بسیاربزنه آشنایی افتاد که وسط شلوغکاریها داشت تمامغلطی زورش رو میزد تا آتیش بیار معرکه بشه.
فانگ هنگگیج مطمئن بود قبلاًبکنه یه جایی دیدتش.
ولی یه لحظهگیج هر چی فکربکنه کرد، یادش نیومد.
هوم؟
وقتی چشمش به جوونی افتاددست که کنار اون شخص ایستاده بود،پاک فانگ هنگ ناگهان همهچیز رو فهمید.
کو مینگ!
فانگ هنگ دیدگیج که کو مینگبکنه داره بهش چشمک میزنه.
تابارس لای منگنه گیر افتاده بود. اصلاًلحظهای فکرش رو هم نمیکرد که اعضای انجمنمیدونست جادوگران سیاه اینقدر گستاخ و جسور باشن.
هر آن ممکن بود شورش به پا بشه وبرای اگه کل انجمن جادوگران سیاه بر علیهشون میشوریدن، عواقبشهویت چیزی نبود که بتونه به تنهایی از پسش بربیاد.
با حرکتی که معلوم نبود ازاون سمت کی شروع شد، جمعیت مثل موجیصراحتاً به سمت افراد فدراسیون مرکزی هجوم بردن.
فانگ هنگ منظور نگاه کو مینگ رو گرفت. باهویت سوءاستفاده از بلبشوی جمعیت، همگام با موجِ خروشان مردم آرومآرومتحت عقب کشید و بیسر و صدا لابلای جمعیت ناپدید شد.
«فانگ هنگ، بالاخره پیدات کردم.»
کو مینگ فانگبیپروا هنگ رو به گوشهیبزنه دنج و خلوتی برد.
کو مینگ با دیدن فانگبکنه هنگ که صحیح و سالمداره جلوش ایستاده بود، نفس راحتی کشید.
از همون لحظهای که فانگ هنگ تویاون جهنم یخی گیر افتاده بود، کو مینگصراحتاً همهجا دنبال راهی میگشت تا بتونه فراریش بده.
ولی جهنم یخی جایی نبودخیره که از دست اون کاریباید بربیاد؛ واقعاً درمونده شده بود.
توی طول هزاران سال، هیچکس نتونسته بود اینقدرخیره اونجا دووم بیاره! هیچ سابقهای هم وجود نداشتاون که درش زودتر از موعد باز شده باشه.
کو مینگ برای پیدا کردنبکنه فانگ هنگ، چارهای جز درخواستداره کمک از سرگروه سابقش نداشت.
سرگروهشون بعد از کمی سبک و سنگین کردن، بلافاصلههویت قبول کرده بود که خودشو برسونه. با این حال، هرتحت دوشون فکر میکردن اوضاع فانگ هنگ بینهایت وخیم و خطرناکه.
با گذشت زمان، دلِبزنه کو مینگ هر لحظهپاک بیشتر هُری میریخت پایین.
اما بر خلافبیپروا انتظارش، یه غافلگیریتحریک بزرگ رخ داده بود.
فانگ هنگ یهباید جوری موفق شدهاون بود فرار کنه!