چپتر 1546: فصل ۱۵۴۶ - تحویل گرفتن
0روآن زیئینگ تک و تنها کناراونا یه ماشین در حاشیه زاغهها ایستادهاونجا بود و به دوردست خیره شده بود.
«اوضاع اون تو چطوره؟»
روآن زیئینگ وقتی دیددرآوردن شان فوچای داره برمیگرده،اما این سوال رو پرسید.
در این لحظه، اختیارات شان فوچایدرگیر به افسری واگذار شده بود که همینحاضر چند ساعت پیش از راه رسیده بود.
«مطمئن نیستم. سیگنال داخل مهر و موم هشتضلعی مسدود شده، واسه همین نمیتونیم وضعیتزیادی داخل زاغهها رو بفهمیم. بیرون هم سقوطکردهها دارن جمع میشن. حتی یه کم قبلتر لوخبری شو و دارودستهش رو دیدیم و باهاشون درگیر شدیم. اونا به زور وارد زاغهها شدن.»
«در حال حاضر، اونجا پر از تعداد زیادیکردن موجودات فاسدشده و سقوطکردههاست. با توجه به غلظتآلوده فوقالعاده بالای آلودگی، ورود نیروهای ما خیلی سخته.»
«از شنگ تائو خبری نیست؟»
شان فوچای بادارودستهش قیافهای جدی و گرفتهشدیم سرش رو تکون داد.
روآن زیئینگدیدیم گوشیش رودرگیر روشن کرد.
اون الان بیرون زاغهها بود وادامه هنوز هم از تداخل سیگنال اذیتافرادِ میشد. اینترنت قطع و وصل میشد.
بعد از اینکه خبرها به دنیای بیرون درز کرد، گروههایی ازاعضای بازیکنا هم برای سر درآوردن از خط ماموریت به زاغهها نزدیکآسمون شده بودن، اما بیشترشون توسط اعضای کمیته تحقیقات علوم خفیه متوقف شدن.
با ادامه پیدا کردن وضعیتِ مهر و موم هشتضلعی توی آسمون، افرادِ بیرونِ مهراونجا و موم هم کمکم داشتن آلوده میشدن. بنابراین، کمیته تحقیقات علوم خفیه بلافاصله پرسنلسخته مستقر در حاشیه رو تخلیه کرد و اونجا رو به مناطق ممنوعه تقسیمبندی کرد.
در واقع، خود روآن زیئینگشدیم هم اعلانی برای ماموریت کاوشحال در زاغهها دریافت کرده بود.
اما اون جونشعلوم رو بیشتر ازادامه این حرفها دوست داشت.
تنهایی هجوم بردنبرای به اون تونزدیک خیلی خطرناک بود.
کارفرما خیلی مهم بوددیدیم و ماموریت هم بهاونا شدت وسوسهانگیز به نظر میرسید.
اما زندهدیدیم موندن از هرشدیم چیزی مهمتر بود!
روآن زیئینگ کمی مضطرب بود.متوقف صفحه وب رو رفرش کردتوی و دنبال اطلاعات مرتبط گشت.
«اِ؟»
ناگهان قلبقبلتر روآن زیئینگدیدیم هری ریخت پایین.
یه پیامک روی گوشیش اومد.
از یه شماره ناشناسخفیه بود. اول پیام، یهکردن رشته عدد نوشته شده بود.
روآن زیئینگ این رشته اعداد رو خیلی خوب میشناخت.بیشترشون این همون شماره تلفنی بود که اولین بار موقعپیدا آوردن فانگ هنگ به این دنیا بهش داده بود!
بعد از شماره تلفن پیامی اومده بود که ازش میخواستوارد تنهایی و بیسر و صدا، جوری که از چشم و گوشهایغلظت تیم تحقیقات علوم خفیه دور بمونه، به یه نقطه مختصاتی بره.
با توجه به نقشه، مختصاتشدیم در حاشیه زاغهها و نه چندانحاضر دور از موقعیت فعلیش قرار داشت!
مگه همچین چیزی ممکن بود؟
یعنی کارِ فانگ هنگ بود؟
نمرده بود؟! تازهدارودستهش براش پیام فرستاده بودشدیم تا باهاش تماس بگیره؟!
ضربان قلب روآنباهاشون زیئینگ شروع بهاونا تندتر شدن کرد.
شان فوچای متوجه تغییرخفیه حالت چهره روآن زیئینگ شدوضعیتِ و بیاختیار پرسید: «طوری شده؟»
«نه، چیزی نیست.»
روآن زیئینگ لحظهای فکردیدیم کرد و تصمیم گرفتاونا بره و نگاهی بندازه.
مختصات مقصد همین نزدیکی بود. اگهاونا تله هم میبود، با کوچکترین سر وتعداد صدایی بقیه برای بررسی وضعیت سر میرسیدن.
با تواناییهایی که داشت،خفیه میتونست برای یه مدتکردن کوتاه از خودش محافظت کنه.
«شاید یه کمبرای خستهام. میخوام برمنزدیک عقبتر و استراحت کنم.»
شان فوچای به روآن زیئینگباهاشون خیره شد و با صداییوارد بم گفت: «نکنه آلوده شدی؟»
«نه، فقط خستهام.»
«هوم، باشه،تحقیقات برو. حواستخفیه رو جمع کن.»
شان فوچای رفتن روآن زیئینگماموریت رو تماشا کرد و بعد دوبارهاعضای نگاهش رو به سمت زاغهها چرخوند.
احساس خیلی عجیبی داشت.
شنگ تائو بیشباهاشون از حد اوناونا تو مونده بود.
اتفاق غیرمنتظرهایتحقیقات افتاده بود؟خفیه یعنی حتی اونم...
مافوقهاش هم درست مثل خودش فکر میکردن، واسه همین هم برای ورودکمیته به منطقه مهر و موم هشتضلعی و بررسی اوضاع عجلهای نداشتن. دربیرونِ عوض، قدم اول رو گذاشته بودن روی کنترل شرایط در دنیای بیرون.
روآن زیئینگ با احتیاط از محل تجمع نیروهای کمیته تحقیقاتوارد علوم خفیه فاصله گرفت. با حفظ هوشیاری کامل، مسیرش روتوجه طبق مختصاتی که روی گوشیش دریافت کرده بود ادامه داد.
در طول مسیر، هنوز افسرانشدیم پلیسِ زیادی در حال گشتزنی بودنحاضر و افراد متفرقه رو دور میکردن.
روآن زیئینگ نشانِ مشاورِ موقتی رو همراه داشتکردن که توسط کمیته علوم غریبه صادر شده بود، بهمیشدن همین خاطر عضوی از کمیته تحقیقات به حساب میاومد.
وقتی بهبازیکنا لبه یه جنگلماموریت کمپشت رسید، ایستاد.
هیچکس اون دوروبر نبود.
درست بود،دیدیم مختصاتِ توافقشدهدرگیر دقیقاً همینجا بود.
کسی نیست؟
«تق...!»
روآن زیئینگ با شنیدن صدای خفیفی جا خورد. سرش رووارد چرخوند تا جلوی پاهاش رو نگاه کنه. همزمان، کتاب طبیعتتوجه توی دستش ظاهر شد و حالت مبارزه به خودش گرفت.
«تِرِق!»
با صدای دیگهای،علوم یه تخته چوبیادامه روی زمین بالا اومد!
روآن زیئینگ با شگفتی دیدماموریت که زیر اون برگهای ضخیم واعضای انبوه، یه گذرگاهِ چوبی پنهان شده!
تخته چوبیقبلتر بهآرومی توسط دستیباهاشون کنار زده شد.
بعد، یه نفرباهاشون سرش رو از زیرزور تخته چوبی بیرون آورد.
با دیدن اون شخص،خفیه ناگهان برقی از حیرتِ محضوضعیتِ روی چهره روآن زیئینگ نشست.
و البته، خوشحالی!
«فانگ...»
«هیس!»
اون واقعاًتحقیقات خودِ فانگخفیه هنگ بود!
روآن زیئینگبازیکنا سریع جلویدرآوردن دهنش رو گرفت.
وقتی پیام رو دیده بود، پیش خودش شکاونا داشت که نکنه واقعاً فانگ هنگ داره دنبالش میگرده.موجودات حالا با دیدن این صحنه، حسابی شوکه شده بود.
فانگ هنگ کاملاً سالم و سرحالاونا به نظر میرسید و اصلاً شبیهاونجا کسی نبود که تحت تعقیب قرار گرفته.
روآن زیئینگ برای چند لحظهمتوقف زبونش بند اومد و بعدتوی با لکنت گفت: «تو، تو...»
فانگ هنگ نگاهی به اطراف انداخت و سریعاما سر تکون داد. با صدایی آهسته گفت: «میدونممتوقف کلی سوال داری. اول بیا همراهم! بیا پایین.»
«آه.»
روآن زیئینگ مات و مبهوتشدیم نگاه کرد که فانگ هنگ چطورحاضر دوباره توی دلِ زمین فرو رفت.
این یه گذرگاهِ مخفیِخفیه زیرزمینی بود که تویکردن محلههای فقیرنشین ساخته شده بود!
روآن زیئینگبازیکنا بلافاصله ماجرادرآوردن رو گرفت.
سالها پیش، محله فقیرنشین یهباهاشون منطقه جنگزده بود و راههایوارد مخفیِ زیادی زیرزمینش وجود داشت.
یعنی شانسِ فانگ هنگ اونقدرشدیم محشر بود که تونسته بودحال این گذرگاه رو پیدا کنه؟
اما تا جایی که یادشمتوقف میاومد، دولت در گذشته تمامتوی این مسیرها رو مسدود کرده بود...
«عجله کن دیگه.»
روآن زیئینگ هنوز کمی گیج بود. با عجلهایاونا که فانگ هنگ نشون داد، دیگه زیاد معطلزیادی نکرد و همراه اون به داخل گذرگاه پرید.
فانگ هنگ سریع ورودیِ گذرگاه رواونا از بالا بست و روآن زیئینگاونجا رو به سمت داخل هدایت کرد.
«اوضاع بیرونتحقیقات چطوره؟ کسیخفیه تعقیبت نکرد، نه؟»
«آره، خیالت راحت.»
روآن زیئینگ پشت سر فانگ هنگ به راه افتاد. اولش باشدن گیجی سر تکون داد، اما بعد خیلی زود از شوک بیرون اومدبالای و مثل رگبارِ مسلسل، فانگ هنگ رو با سوالهاش به توپ بست:
«حالت چطوره؟دیدیم اینجا چهدرگیر اتفاقی افتاده؟»
«تو باعث شدی دیشب مردمکمتوقف آلبرا ناپدید بشه؟ اون مراسمتوی آیینی به تو ربط داشت؟»
«چرا اعضای انجمن انقلاب دنبالتن؟ اون از شنگ تائو؛بیشترشون اصلاً میدونی شنگ تائو الان داره دنبالت میگرده؟ اونپیدا عضو انجمن انقلابه. کِی به پروپای انجمن انقلاب پیچیدی؟»
«شنگ تائوقبلتر فوقالعاده بیرحمه. الانباهاشون وضعیتت بهشدت خطرناکه!»
«آلودگیِ توی بدنت در چه حاله؟ نه، اینجا موندنشدن خیلی خطرناکه. دیگه نباید یه لحظه هم اینجا بمونی.توجه باید هر چه زودتر از این خرابشده بزنی به چاک!»
فانگ هنگ سرشعلوم رو برگردوند و نگاهیپیدا به روآن زیئینگ انداخت.
اونقدر رگبارِ سوالها تنددرآوردن بود که نمیدونست بایداما از کدوم یکی شروع کنه.
راستش رو بخوای، کلونهای زامبی حسابی شانسشدیم آورده بودن. داشتن زیرزمین تونل میکندن که یهوتعداد به این گذرگاهِ قدیمی و جاافتاده متصل شدن.
بعد از اون، فانگ هنگ از لو شو کمک خواسته بودحاضر تا با احضارِ چند تا از خادمان اعماق، پیامکی برای روآنآلودگی زیئینگ بفرسته و بهش بگه دمِ یکی از این خروجیها پیداش بشه.
«اهم، آروم باش، هول نشو. خلاصه بگم، یه سری قضایاتوی پیش اومد. یکییکی به همهشون جواب میدم، اما الان بهپرسنل کمکت احتیاج دارم. هر چی باشه من مشتریتم، مگه نه؟»
«معلومه. شرکت استارفیشبرای همیشه اولویت اولنزدیک رو میده به مشتریهاش...»
روآن زیئینگ دهن باز کرد تا حرفش رو بزنه،زور اما وقتی خونسردی و راحتیِ بیش از حدِ فانگفاسدشده هنگ رو دید، خودش هم کمکم مات و مبهوت شد.