چپتر 2861: مقاومت در برابر هجوم
0شیلوک، بازرس فدراسیون، به محض اینکه شنید پایگاه فرعی به مخمصهنگفتی افتاده سریع خودشو رسوند. همین که از گذرگاه تلهپورت زد بیرون،هیچ صحنهای که روبهروش دید باعث شد مو به تنش سیخ بشه.
اینهمه؟!
اوضاع خیلی بیریخته.
تعداد خالصخردکنندهای کرمهای جهشیافتهبرگ وحشتناک بود.
اگه این پایگاه فرعی هم به فنازاکا میرفت، کل چیدمان استراتژیک اداره نظامی رویتفنگ این سیاره رسماً با شکست کامل روبهرو میشد.
با اینکه عضوی از کادرچنین نظامی نبود، ولی شیلوک واقعاًنگفتی دلش نمیخواست شاهد چنین فاجعهای باشه.
«کاپیتان، مگه نگفتی پایگاه فرعیشاهد امن و امانه؟ پس چرامگه دوباره طعمه این گله حشرات شدیم؟»
«نمیدونم. الان هیچکنار چارهای نداریم جز اینکهسیلآسای سنگرمون رو سفت بچسبیم.»
قیافه زوران جدی و درهم بود، دستشفاجعهای رو بالا آورد و شروع کرد به چیدندوباره تیمهای بازیکن تا جلوی گله حشرات مقاومت کنن.
جوخههای مختلف فدراسیون و دسته بازیکنای آرکلی کهگرداب تدارکات رو حمل میکردن، سریع کنار تیمهای فدراسیونچیزی جمع شدن تا جلوی هجوم سیلآسای حشرات صفآرایی کنن.
زاکا انقدر هول کرده بودکرده که کف دستاش موقع گرفتن تفنگانرژی پرتو انرژی خیس عرق شده بود.
توی مواجهه با چنین موج خردکنندهای، کلگرداب پایگاه مثل یه برگ پاییزی وسط گردابچشم خروشان بود—در آستانه اینکه درسته بلعیده بشه.
یهو چشم زاکا به چیزیسیلآسای افتاد. چشماش از هیجان برقکرده زد و داد کشید: «رئیس فانگ!»
همه کلهها چرخید.
فانگ هنگ تازه ازنمیخواست گذرگاه تلهپورت پا گذاشتهباشه بود توی پایگاه فرعی موقت.
«فانگ هنگ، رسیدی.»
زوران با دیدن فانگ هنگ یهو دلش قرص شد.کاپیتان سری براش تکون داد و صدا زد: «گله حشراتحشرات با تمام قوا داره میاد. به کمکت احتیاج داریم.»
«معلومه،» فانگ هنگ قدمی گذاشت جلو: «آخرش پولگرداب کاپیتان رفته توی جیبم و قول دادم باچیزی هر چی که دارم از پایگاه محافظت کنم.»
اما خیال شیلوک اصلاً راحت نشد. نگاهی بهگرفتن فانگ هنگ انداخت و بعد با دلشوره نگاهشمواجهه رو چرخوند سمت گله حشراتی که داشتن نزدیک میشدن.
گله به این گندگیبرگ بود—یه دونه فانگ هنگ مگهبود—در چه غلطی میتونست بکنه آخه؟
بهتر نبودجمع همین الانهجوم فلنگ رو ببندن؟
گرد و خاک عظیمی زمین رو پوشوندهباشه بود در حالی که گله سرخرنگ حشراتدوباره با سرعت سرسامآوری داشتن به سمت پایگاه میتاختن!
آسمون تیره و تارنمیخواست شده بود، انگار خودِباشه آخرالزمان از راه رسیده باشه.
«گزارش به قربان! اسکنرها خیل عظیمی از کرمهای جهشیافته رو ثبت کردن که دارن با سرعتتفنگ نزدیک میشن. ردیابیهای فعلی سه تا موجود در سطح فرمانده و بیست و نه تا موجود درآستانه سطح نخبه رو نشون میده، و کل تعداد کرمهای جهشیافته معمولی از دویست هزار تا زده بالا!»
کاپیتان زوران به گلهای کهشاهد هجوم میآورد خیره شد ومگه با صدایی بم و استوار گفت:
«آماده نبرد بشید!»
«اطاعت، قربان!»
شیلوک با شنیدن اینبرگ گزارش حس کرد مغزش سوتبود—در کشید و تنش کرخت شد.
لعنتی!
توی گله حتینمیخواست هیولاهای سطح فرمانده وباشه سطح نخبه هم بودن!
آخه چطورواقعاً باید بانمیخواست اینا میجنگیدن؟!
اون موقع روی سفینه، میتونستن با استفاده از سلاحهایزاکا پرتو پرقدرت، هر از گاهی یه دونه کرم جهشیافتهانرژی نخبه یا سطح فرمانده رو نشانهگیری کنن و خلاصش کنن.
اما اینجا توی پایگاه فرعی، تازه بساطشون روباشه پهن کرده بودن و اصلاً وقت نکرده بودنطعمه سلاحهای سنگین در مقیاس بزرگ بسازن و نصب کنن.
با قدرت آتش فعلیشون، سرشاخ شدن با خودِگرداب این گله هم خروروار مکافات داشت—چه برسه بهچیزی اینکه بخوان با موجودات سطح فرمانده دستوپنجه نرم کنن.
حالا چهزاکا خاکی بایدهول به سر میریختن؟
شیلوک کمتر پیش میومد شخصاً وارد معرکه جنگ بشه،بود—در و دیدن اون گله وحشتناک که داشت مثل سیلهیجان میومد سمتشون باعث شد عرق سرد تموم هیکلش رو بپوشونه.
سربازهای فدراسیون تفنگهای پرتو انرژیشون رو محکم چسبیده بودن، سرنگهای تزریقدستاش محرکِ مخصوصشون رو شکستن تا وضعیت رزمی خودشون رو ببرن بالا، وخردکنندهای چشماشون رو به دوردست دوخته بودن و منتظر فرمان شلیک زوران موندن.
دهها هزار مورچه قارچی استخوانخوار به جلو هجوم آوردن؛ دستوپاهاینگفتی کیتینیشون به زمین سنگلاخی میخورد و صدای تلقتولوقِ کرکنندهای راه میانداخت.هیچ اسکلتهای بیرونی و آبسیدینمانندشون زیر نور تند خورشید برقی روغنی میزد.
دلشوره داشت شیلوکدلش رو تا سرچنین حد جنون میبرد.
همم؟!
چییی؟!
یهو در فاصله حدوداً سیصد متری از دژگرداب موقت، زمین خشک و برهوت به شدت لرزید.چیزی شکافهای عمیقی روی سطح خاک دهن باز کردن.
«فیش! فیش فیش!!!»
از دل اون شکافها، موجودات قهوهایرنگ وگرداب خاردار یکی پس از دیگری بیرون زدنچشم و صاف شیرجه رفتن سمت گله حشرات!
کرمهای جهشیافته؟!
موجودات احضارشده؟!
سر شیلوکواقعاً با شتاب چرخیدشاهد سمت فانگ هنگ.
شناختشون.
موجودات احضارشده فانگدلش هنگ—همون لیکرها! قبلاًچنین روی سفینه دیدتشون!
گله لیکرها از دل زمین فوران کردن و صاف کوبیدهبود—در شدن به سیل کرمهای جهشیافته، طوری که میدون جنگ توی یهداد چشم به هم زدن با مه غلیظی از خون منفجر شد!
اینا واقعاً...
سربازهای فدراسیون درمثل کمال بهت به میدونگرداب جنگ زل زده بودن.
واقعاً خطجمع رو نگههجوم داشته بودن!
گله لیکرهای احضارشده فانگ هنگ یه سد محکمکاپیتان از گوشت و خون ساخته بودن و سیل حشراتحشرات رو توی فاصله سیصد متری محکم زمینگیر کرده بودن!
دل شیلوک به شدت لرزید.
عجب موجودات احضارشده خفنی!
قبلاً جنگیدن لیکرها با کرمهای جهشیافته روفاجعهای دیده بود، ولی تأثیر بصریِ میدون نبردچرا فعلی کلاً توی یه فاز دیگه بود!
دستوپاهای قطعشدهموج توی هوامثل پرواز میکرد.
تمام مورچههای قارچی استخوانخوار به محض اینکه بهگرفتن خط دفاعی لیکرها میرسیدن، در جا تیکهپاره میشدن وموج به تودههای متلاشیشدهای از گوشت و خون تبدیل میشدن.
شیلوک برگشت و به فانگ هنگ نگاه کرد، قلبش داشتآستانه مثل طبل میکوبید. دهنش رو باز کرد و سیب گلوشداد با سختی بالا و پایین شد، خواست چیزی بگه که...
«بووووم!!!!»
شیلوک سریع سرش روشاهد برگردوند، چون زمین جلوی روشونمگه یهو با انفجار هوا رفت.
«گرومب!!!»
یه کرم جهشیافته غولپیکر، یعنی اژدهای خاکیسیلآسای پادراز، از زیر خاک زد بیرون وموقع بخشی از خط مهارِ لیکرها رو درهمشکست.
اوضاع خرابه!
یه موجودموج در سطح فرماندهبرگ بود—اژدهای خاکی پادراز.
شبیه یه هزارپای غولپیکر بود و هیکل گندهش تا سی مترانرژی کش میومد. تنش با زره ضخیمی پوشیده شده بود، یه موجودوسط سطح فرمانده با قدرت ضربه فیزیکی و قابلیتهای دفاعی فوقالعاده سهمگین.
«هوووف!!!»
رهبر کرمهای جهشیافته از دل خاک پرید بیرون وهول با استفاده از هیکل پرزورش حلقه محاصره لیکرها رو شکافتشده و با تمام سرعت هجوم آورد سمت پایگاه موقت فدراسیون.
زوران نگاهش رو رویشاهد رهبر کرمهای جهشیافته قفل کردمگه و با دست علامت داد:
«رهبر کرمهایواقعاً جهشیافته رونمیخواست نشونه بگیرید.»
«آتش!»
سربازهای فدراسیون دردلش خط عقب همزمانچنین دستشون رفت روی ماشه.
«ویژژژ! ویژژژ ویژژژ!!!»
رگبار متراکمی از پرتوهای انرژی شلیک شد سمتگرفتن اون کرم جهشیافته سطح فرمانده، و همین کهمواجهه به تن غولپیکرش میخوردن انفجارهای درخشانی راه میانداختن.
به خاطر هیکل بیش از حد گندهش، رهبر کرمهایبود—در جهشیافته چابکی لازم واسه جاخالی دادن از پرتوها روهیجان نداشت و مجبور بود تموم ضربات رو به جون بخره.
«غرّررر!!!»
کرم جهشیافته سطح فرماندهشاهد از درد نعرهای کشیدکاپیتان و سرعتش اومد پایین.
همزمان، بعد از یهنمیخواست راند شلیک، تفنگهای پرتو انرژیکاپیتان متمرکز رفتن روی زمان بازنشانی.
سربازها تازه میخواستن سوئیچ کنن روی سلاحهای انرژی فرکانسزاکا کوتاه تا حمله رو ادامه بدن که زوران یهو دستشخیس رو برد بالا و بهشون علامت داد دست نگه دارن.
«آتشبس!»
«فیششش! فیش فیش فیش!!!»
لیکرهای بیشتری از شکافهای زیرزمینی دوروبرِ رهبرموقع کرمهای جهشیافته زدن بیرون و با دهنهایشده تا ته باز به طرفش هجوم بردن!
«فیششش! فیش فیش فیش!!!»
گله لیکرها از نیشهای تیز و برّندهشونزاکا استفاده کردن تا به جون تنِ رهبرتفنگ کرمهای جهشیافته بیفتن و بهش قفل بشن!
با ویژگیهای قدرت بالاشون همراه با اثرباشه گازگرفتگی زرهشکن، دندونهای لیکرها صاف از زرهدوباره بیرونی و ضخیم رهبر کرمهای جهشیافته رد شد!
لیکرها ولکن معامله نبودن، مثل انگل چسبیدن به تنکاپیتان کرم جهشیافته سطح فرمانده و بیامان با چنگالهاشون بهش چنگشدیم میزدن و زره دفاعیش رو بیشتر و بیشتر جر میدادن.
توی چند لحظه، این جونور غولپیکر زیر لایه ضخیمی از لیکرها گمکرده شد، و حملات بیوقفهشون سرعت هجومش رو به شدت آورد پایین. طولیموج نکشید که به زور متوقف شد و حتی یه قدمم نتونست جلوتر بره.
«غرّررر!!!»
رهبر کرمهای جهشیافته نعره خشمگین دیگهای کشید و وحشیانه تنش رو پیچوتابدرسته داد تا لیکرهایی رو که گوشتش رو به دندون گرفته بودن بتکونه.فانگ اما به خاطر هیکل لَخت و غولپیکرش، تقلاهاش تقریباً پشیزی فایده نداشت.