چپتر 2333: فصل ۲۳۳۳ - انفجار
0«هاهاها!»
تام سانگا شخصاً پیشاپیشِ نیروها به میدون نبرد هجوم برد، مصمم بود که همراه با قبیله برگ به خاک سیاه بشینه وپیش نابودشون کنه. اون قدرتِ پیشکشهای قربانی قبیله ارواح درخت رو رها کرد و زیستگاه قبیله برگ رو به آتیش و خاکستر کشید.آلوده با رگهای از جنون، وحشیانه زد زیر خنده: «خیلی هم عالی! حتی اگه امروز اینجا هلاک بشم، کاری میکنم تاوانش رو پس بدین!»
همینطور که حرف میزد، چندین درخت غولپیکر از دلِ گلولایِسرحد غلتان بیرون زدن و مستقیماً سپرهایی رو نشونه گرفتن که توسطبینمون دو تا از پیرهای قبیله برگ بالا نگه داشته شده بود.
با یهغلتان صدای بومِ بلند،مستقیماً سپرها تکهتکه شدن.
افراد قبیله برگ که زیر پناه اونبزنن سپر بودن، زخمهای شدیدی برداشتن و اوضاعشونخشمش به هم ریخت و پر از هرجومرج شد.
سنزو اخمهای غلیظی کرد.
مغزمتفکر این عملیات علیه قبیله چوب خودش بود و باور داشت برنامهریزیِ استراتژیکش میتونه ضربه مهلکی بهشونآرومی بزنه و فلجشون کنه. با این حال، پیشبینی کرده بود که قبیله چوب آسیبِ مرگباری نمیبینه، و قطعاًخشم قرار نبود مثل الان همهچیز رو به امان خدا رها کنن و بیکله به آب و آتیش بزنن.
با اینکه تا سرحد جنون عصبانی بود، سنزو خودشو مجبور کردبالا که جلوی خشمش رو بگیره و با صدای آرومی گفت: «تامپناه سانگا، شاید یه سوءتفاهمی بینمون پیش اومده باشه. توی تلهی دشمن نیفت.»
«هاهاها! تله؟»
دیدن اینکه سنزو هنوزم خودشو به اون راه میزنه، آتیش خشم تام سانگا رو تندتر کرد. با لحنی سرد گفت: «جلویبینمون من موشمردگی درنیار! من دیگه فهمیدم اون نهالِ آلوده درخت مقدس رو قبیله برگِ شما تو آخرین اقامتش توی زیستگاه بهفهمیدم دست آورده بود! چیه؟ وجودش رو داشتین که نهال درخت مقدس ما رو نابود کنین، ولی جرئت ندارین بهش اعتراف کنین؟»
نابود کردن نهال درخت مقدس؟!
سنزو با شنیدن این خبر برای اولیننشونه بار حسابی جا خورد. اولین واکنشش اینشده بود که به درستیِ این خبر شک کنه.
نهال درخت مقدسامان برای تکتکِ قبیلهها بیشترینبزنن اهمیت ممکن رو داشت.
با اینهمه محافظیهمهچیز که دورش بود، محالبیکله بود بلایی سرش بیاد.
اما...
مگه تام سانگابیرون دلیلی داشت کهسپرهایی بخواد بهش دروغ بگه؟
کل قبیله چوب با تمام قوابیکله ریخته بودن بیرون و انگار برای یهجلوی رویارویی مرگ و زندگی آماده شده بودن...
هرچی سنزو بیشتر بهشامان فکر میکرد، احتمال واقعی بودناینکه خبر بیشتر به نظرش میرسید!
ولی آخه اصلاً با عقلخدا جور درنمیاومد! چرا باید درخت مقدسعصبانی قبیله چوب آلوده و نابود بشه؟
نکنه کار اون سه تا بذرسپرهایی آلوده درخت مقدس بود که یواشکینگه برای فانگ هنگ آماده کرده بود؟
غیرممکن بود!
قدرت نهالهای آلوده درخت مقدس محدودکنن بود؛ عمراً نمیتونستن کل یه نهالخودشو درخت مقدس رو به نابودی بکشونن.
پس چهالان بلایی نازلامان شده بود؟
کارِ فانگ هنگ بود؟
ذهن سنزو پرامان از شک وبیکله تردید شده بود.
توی تمام اینهمهچیز نقشه، تنها متغیرِ غیرقابلبیکله پیشبینی فانگ هنگ بود!
تام سانگا وقتی دید سنزو همونجا خشکش زده و برای یه لحظه زبونش بندجلوی اومده، پوزخندی زد و گفت: «چطور شد؟ زبونت بند اومده؟ هی میگی هیچکدوم از ایناتله ربطی به قبیله برگ نداره. سنزو، بذار ازت بپرسم، خودت این خزعبلات رو باور میکنی؟»
سنزو سرشو بالا آوردزدن و چهرهش زیر بارِگرفتن احساساتِ متلاطم درهم رفت.
صدها سال بود که تام سانگا رو میشناخت.اینکه با قضاوت از روی عکسالعملهای تام سانگا، نابودی نهالگفت درخت مقدس قبیله چوب به احتمال زیاد حقیقت داشت.
سنزو میخواست یه چیزی بگه تا تام سانگابزنن رو آروم کنه که یهو، از اعماق زیستگاهبگیره قبیله برگ صدای همهمه و آشوبی بلند شد.
چی؟!
سنزو برگشت تا به زیستگاه قبیله برگ نگاهگرفتن کنه و دید که یه مه سیاه، غلیظبومِ و کاملاً واضح داره از بخش مرکزی بالا میزنه.
مه سیاه؟!
مردمک چشمای سنزو ریز شد.
اوضاع خرابه!
این همون آلودگی بود!
چرا باید آلودگیامان یهو وسط قلمرویبیکله قبیله برگ سر برمیآورد؟!
تازه اونم از اون سمت...
دقیقاً سمت بخشهای مرکزی زیرزمینیخدا بود که قبیله برگ پایگاههاشونسرحد رو اونجا برپا کرده بودن.
ناگهان یه حس شومزدن و وحشتناک تو دلِگرفتن پیر عالیقدر سنزو بیدار شد.
از وقتی این اتفاقات اخیرکنن شروع شده بود، قدرت نهالعصبانی درخت مقدس بهشدت ناپایدار شده بود.
نکنه اینمالان کار همینامان آلودگی بود؟!
اگه اینطور بود، احتمال خیلی زیاد بخشبیکله پرورش نهال درخت مقدس در اعماق زمینجلوی تا الان با یه فاجعه روبهرو شده بود!
وانس که اونطرفتر مشغول نبرد با تهاجمنشونه قبیله چوب بود، شیوع ناگهانی آلودگی روشده دید و چشماش از تعجب گرد شد.
«همینجا بمونین و جلوی قبیلهکنن چوب رو بگیرین. بقیه، دنبال منخودشو بیاین! باید برگردیم ببینیم چه خبره!»
وانس بدون معطلی دستهای از زیردستاشکنن رو به سمت منشأ آلودگی هدایتخودشو کرد تا ماجرا رو بررسی کنه.
«هاه؟»
درست تو همین لحظه، تام سانگا هم متوجه شد یهپیرهای جای کار میلنگه. به آلودگیِ در حال گسترش توی اونشدن نزدیکی نگاه کرد و صدای تعجب آرومی از دهنش دراومد.
عجیب بود.
چطور ممکن بودهمهچیز داخل قلمرو قبیله برگبیکله آلودگی وجود داشته باشه؟
سنزو با یه حمله سریع تام سانگا رو به عقب روند، بعد پرید عقب و با لحنی پر از ابهت و قاطع گفت:اومده «همگی دست از جنگیدن بکشین! تام سانگا، خودت هم دیدی. قبیله برگِ ما هم گرفتار آلودگی شده. نابودیِ نهال درخت مقدس قبیله چوببرگِ شما به همین سادگیهایی که در ظاهر به نظر میرسه نیست. به جونم قسم میخورم، این قضیه قطعاً کار قبیله برگِ ما نبوده.»
تام سانگا با نگاهی سرد به سنزونشونه خیره شد، در حالی که رگههایی ازشده تمسخر روی صورتش دیده میشد: «اوه؟ واقعاً اینطوره؟»
سنزو در حالی که نگاه عمیقی به تام سانگا میانداخت جواب داد: «بهت قول میدم،بگیره یه کم بهم وقت بده. به محض اینکه کامل قضیه رو بررسی کنم، بهت توضیحاینکه میدم.» و بعد با عجله به سمت منبع نشت آلودگی دوید تا نیروی کمکی برسونه.
تام سانگا لحظهای فکر کرد، بعدکنن به افراد گروه قبیله چوب اشارهخودشو کرد که موقتاً حملهشون رو متوقف کنن.
نمیتونست مطمئنالان باشه حرفهای سنزوخدا چقدر حقیقت داره.
ولی دستکمغلتان مهِ آلودگیزدن کاملاً واقعی بود.
قبیله برگ به حقهبازیها و نیرنگهاشون معروفبزنن بودن و تام سانگا داشت فکر میکردخشمش که این دفعه چه نقشهای تو سرشونه.
«راه بیفتین!الان افرادمون روامان جمع کنین.»
تام سانگا بعد از یه لحظهکنن تأمل، بلافاصله جنگجوهای نخبه قبیله چوبخودشو رو رهبری کرد تا دنبال سنزو برن.
هر دو قبیله چوب و قبیلهسپرهایی برگ به یه توافق ضمنی پایبندنگه موندن و درگیریها رو موقتاً متوقف کردن.
خیلی زود، سنزو همراه گروهش به ورودیِ یکیاینکه از مناطق حیاتی در اعماق زیستگاه قبیله برگ رسید،گفت جایی که مه سیاه غلیظی مدام ازش بیرون میزد.
وانس داشت نگهبانهای قبیله برگخدا رو هدایت میکرد تا آلودگیسرحد بیرون ورودی رو پاکسازی کنن.
از اونجا که بخش زیادی از مهبیکله سیاه تا الان توی راهروهای داخلی پخش شدهخشمش بود، غلظتش به طور چشمگیری افت کرده بود.
نگاهی بینشون ردوبدل شد.
سنزو یه قدم جلوخدا رفت و با دستاش حرکتسرحد پیچیدهای جلوی سینهش اجرا کرد.
زیر درخشش کمرنگ نوری سبزرنگ، مه سیاه اطرافشونبزنن صدای جلیزولیزی داد و با سرعتی که بابگیره چشم دیده میشد، به سرعت پراکنده و محو شد....
در همین حال، داخل یهخدا انبار بزرگ و مخفی دیگهسرحد در قلمرو زیرزمینی قبیله برگ...
اینجا به عنوان انبار حیاتی مواد اولیه باارزش قبیله برگ استفاده میشد. بیشتر ذخایرشده مهم قبیله زیر نظارت دائم همینجا محافظت میشدن. در اصل، این وظیفه به عهدهاوضاعشون یکی از الدرهای ارشد قبیله برگ بود که به صورت بیستوچهار ساعته کشیک میداد.
اما به خاطر حملات پیاپی اخیر به قبیله برگ، قبیله الدرهای کافی برایجلوی نگهبانی در اختیار نداشت. برای همین، الدر نانو که قبلاً به شدت آسیبدشمن دیده بود، موقتاً به اینجا فرستاده شده بود تا از انبار محافظت کنه.
حدود ده دقیقه پیش، همزمان با فوران مه سیاه، نگهبانهای قبیله برگ وحشتزده به داخل انبار عقبنشینیآرومی کرده بودن و درها رو محکم بسته بودن. اونها دور هم جمع شده بودن و مدام مه سیاهیخشم رو که از درزهای در تو میاومد پاکسازی میکردن و به زحمت تونسته بودن جونشون رو نجات بدن.
فکر کرده بودن مه بیرون کمکم داره پراکنده میشه وسرحد بحران رو به پایانه. نانو تصمیم گرفت همراه گروهش دلسوءتفاهمی به دریا بزنه و بره بیرون تا اوضاع رو ارزیابی کنه.
اما به محض اینکه از انبار بیرون اومدن وتوسط وارد راهرو شدن، بلافاصله با گلهای از لیکرها روبهروسپرها شدن که داشتن از اون سر راهرو نزدیک میشدن.
الدر نانو با دیدن دسته لیکرها جابزنن خورد. با عجله افرادش رو برگردوند داخلخشمش انبار و ورودی رو محکم قفل کرد.
متأسفانه اوضاع اصلاً بهتر نشد.
گله لیکرها شروعهمهچیز کردن به حملهکنن به در انبار.
داخل انبار، نگهبانها صدای واضح چنگالهایسپرهایی لیکرها رو از بیرون میشنیدن که بهداشته صورت موجی به در فلزی ضربه میزدن.
این درهمهچیز نمیتونست مدتخدا زیادی دووم بیاره!
نانو خیره به درامان نگاه میکرد و کف دستاشاینکه ناخودآگاه خیس عرق شده بود.
«بوم!»
صدای انفجار کرکنندهای بلند شد.
در انبار نتونست درخدا برابر اون قدرت مقاومت کنهسرحد و با شدت متلاشی شد.
«مواظب باشین!!»