چپتر 2473: فصل ۲۴۷۳ - باجگیری
0تالار توی یهکنین سکوت نسبتاً وهمآلودبذارم و ترسناک فرو رفت.
آدمایی که باقی موندهبرین بودن، مات و مبهوتدیگه به همدیگه نگاه میکردن.
در واقع، خیلیهاشون حتی ندیدهقیافه بودن فانگ هنگ چطوری حرکت کردطمع که کارِ اون پیرمرد ساخته شد.
تازه بعد از شنیدن حرفای ناظر با ماسکِکنین دندوننیشدار بود که فهمیدن فانگ هنگ حتی روحِ پیرمردزیادهروی رو هم به کلی محو و نابود کرده بود.
یه فاجعهتقدیم به تمامبیخیالتون معنا بود!
ژنگ ژیو که تا همین چند لحظههمهش پیش حسابی مغرور بود و باد به غبغبقبلاً میانداخت، حالا بدجوری دستپاچه و مضطرب شده بود.
به نظر میرسید اینبرین دفعه با یه حریف واقعاًزیادهروی سرسخت و خطرناک درافتاده بود.
در اصل، اونا معمولاً قبلامتیازاتتون از هر کاری درباره تازهواردهابشم آمار میگرفتن و تحقیق میکردن.
خوب میدونستن پا رویبیخیالتون دمِ کی بذارن وقیافه سر به سرِ کی نذارن.
ولی امروز،بشم بدجوری اشتباهبرین محاسباتی کرده بودن.
فانگ هنگ با طمأنینه نگاهش رو روی تکتک آدمایی که توی تالار باقی مونده بودن چرخوند: «یهارشد خبر خوب براتون دارم: از الان به بعد کنترل طبقه ۶۲ دست منه. قانون جدید هم اینههمهشون که باید همه امتیازاتتون رو دو دستی تقدیم من کنین، تا این دفعه بیخیالتون بشم و بذارم برین.»
قیافه همهاینه توی یههمه لحظه عوض شد.
همهش رو؟!
این دیگه زیادهرویبذارم و حرص وعوض طمع محض نبود؟
با اینکه قبلاً هم کل طبقه ۶۲ زیر نظرزیادهروی ارشد شن اداره میشد، ولی اونم صرفاً یه نماینده ازمیشد سمت بالادستیا بود و فقط دستورات اونا رو اجرا میکرد.
وقتی تازهواردها برای اولین بار پاشون به طبقه ۶۲ میرسید، همهشون مجبور بودن یهعوض درصدی از امتیازات رو بدن که از ۵۰ درصد شروع میشد. بعد با بالااونم رفتن تدریجی قدرتشون، اون درصدی هم که باید میدادن به مرور زمان کمتر میشد.
ولی تا حالا هیچکس مثل فانگ هنگبرین پیدا نشده بود که بدون هیچ استثناییطمع از دم ۱۰۰ درصدِ امتیازات همه رو بخواد!
ژنگ ژیو نفس عمیقی کشید و گفت: «فانگدیگه بای، ارشد شن فقط یه نماینده بود. تو اصلاًارشد نمیفهـمی با کی درافتادی و کی رو عصبانی کردی...»
«حرف اضافه نزن. چیه، نمیخوای از قوانین پیروی کنی؟زیادهروی هیچ مشکلی نیست، اگه دلت میخواد راحت باش واداره بیا جلو تا با هم دست و پنجه نرم کنیم.»
فانگ هنگ زیر لب پوزخندی زد وتقدیم به جمعیت نگاه کرد؛ لحن و نگاهشعوض لحظه به لحظه سردتر و تهدیدآمیزتر میشد.
اون که ازکنین اولشم قصد نداشتبذارم زیاد اینجا بمونه.
بهرهکشیِ پایداربشم با اونبرین خصلت «طمع»؟
معلومه که نه، همهچیز فقطقیافه در مورد دوشیدن و غارتحرص کردنِ تا ته قضیه بود!
تا جایی کهباید میشد باید همه چیزتقدیم رو به جیب میزد!
همهش رو!
«خیلی خب. هر کی مخالفته بیاد جلو.همهش اگه همهتونم مخالفین، پس با هم بیایناینکه تا یه جا تکلیفتون رو مشخص کنم.»
سکوت سنگینیبشم روی جمعیتبرین آوار شد.
با حس کردن میل شدید به مبارزهایتقدیم که از وجود فانگ هنگ ساطع میشد،عوض احدی جرئت نکرد حتی یه قدم جلو بذاره.
«سیمون، بروتقدیم امتیازها روبیخیالتون جمع کن.»
«باشه.»
سیمون با صدای بمی جوابقیافه داد، رفت سمت ژنگ ژیوحرص و کارت امتیازات رو جلوش گرفت.
صورت ژنگ ژیو خشک شد.
بعد از یه لحظهبیخیالتون منمن و تردید، با اکراهعوض تمام امتیازها رو تحویل داد.
توی یه چشم به هم زدن، بعدهمهش از اینکه سیمون بین همه یه دوراینکه چرخید، ۴۸۰ هزار امتیاز به جیب زد.
یه غنیمت درست و حسابی!
فانگ هنگاینه حسابی کِیف کردامتیازاتتون و راضی بود.
واقعاً که غارتکنین کردن همیشه سریعترین راهبرین برای ثروتمند شدن بود.
«هی، هافلینگ،بشم ما روبرین ببر به اتاقهامون.»
هافلینگ سرش رو تکونبرین داد و گفت: «البته،دیگه همین الان ترتیبش رو میدم.»
...
اتاقهای فانگ هنگکنین و سیمون درستبذارم بغلِ همدیگه افتاده بود.
فانگ هنگ به محضبرین اینکه برگشت به اتاقش،دیگه در رو قفل کرد.
توی این فکر بود کهقیافه اوضاع بای مو توی دنیایحرص ورطه سفید چطور پیش میره.
با شناختی که از تواناییهاشون داشت،دستی بای مو تا الان قاعدتاً بایدبرین نقشه حمله به «حسادت» رو میکشید.
طبق نقشه، بای مو باید تلاش میکرد تاقیافه مکانهای دقیقی که «حسادت» بذرهای شیطانیِ دیگه رونبود اونجا مهر و موم کرده بود، پیدا کنه.
همینطور که فانگ هنگبرین داشت توی ذهنش این قضیهزیادهروی رو بالا و پایین میکرد...
یهو متوجهبشم نکتهای شد وقیافه اخم ریزی کرد.
از اونجایی که میدان ورطه سفید برای انتخاب و مهر و موم کردن بذرهای شیطانیهمهش از دنیاهای بیگانه مختلف ساخته شده بود، آیا این احتمال وجود نداشت که توی خودِنماینده ورطه سفید سوابق تمام آزمونها و معاملات موفق قبلی با بذر شیطانی «حسادت» ثبت شده باشه؟
اگه میشد نسخه پشتیبان این مدارک رو پیدا کرد، با ردیابیدیگه کردنشون شاید ممکن بود جاهایی که «حسادت» بذرهای شیطانی رو تویمیشد دنیاهای مختلف قایم و مهر و موم کرده بود، کشف بشه.
فانگ هنگ خیلی زودبرین حس کرد که احتمالدیگه این حدسش فوقالعاده بالاست.
در واقع، شاید بای مو همینعوض الانشم داشت فکر میکرد که چطوریمحض باید حساب میدان ورطه سفید رو برسه.
باید فوراًاینه با بایهمه مو ارتباط میگرفت.
فانگ هنگ باکنین این فکر، چشماش روبرین بست و آفلاین شد.
آرایه جادوییِ سفیدرنگبذارم زیر پاش شروععوض به چرخیدن کرد.
وقتی دوباره چشماش رو باز کرد، فانگ هنگدیگه برگشته بود به اتاق مهمان توی کتابخانه جهانهایزیر بیپایان. دوباره سعی کرد با بای مو تماس بگیره.
متأسفانه، شمارهاینه تلفنش هنوزمهمه در دسترس نبود.
البته منطقی هم بود،بیخیالتون چون احتمالاً بای موقیافه هنوز غرق در بازی بود.
فانگ هنگ چارهای نداشت جز اینکه با اولد بلک تماس بگیره و ازش بخواد اینقبلاً پیام رو به بای مو برسونه. از اولد بلک خواست به بای مو خبر بدهبرای که وارد میدان ورطه سفید شده و با هویت درون بازی «فانگ بای» فعالیت میکنه.
بای مو اهل کار تیمیقیافه بود و دو روز زودتر ازطمع فانگ هنگ وارد بازی شده بود.
با توجه به محاسبات فانگامتیازاتتون هنگ، قابلیتهای بای مو تویبشم بازی باید از خودش بهتر میبود.
واسه همین، بهترین کار اینبشم بود که بای مو یههمهش راهی برای ارتباط باهاش پیدا کنه.
اولد بلک وقتی توضیحاتبرین فانگ هنگ رو شنید،دیگه یه جورایی گیج شده بود.
قضیه چیه؟ یعنیبذارم نمیتونست با بایعوض مو تماس بگیره؟
نکنه باز دوباره داشتهمه خودش رو آماده میکرد کهبیخیالتون تکنفره کار رو جمع کنه؟
بعد از شنیدن حرفهای فانگ هنگ، قبول کردقیافه که فوراً با بای مو تماس بگیره ونبود به محض اینکه خبری شد، براش پیام بذاره....
فانگ هنگ و اولد بلک سریع دربارههمهش یه سری از جزئیات صحبت کردن و بعدشقبلاً فانگ هنگ با عجله دوباره وارد بازی شد.
از اونجایی کهبذارم هنوز وقت داشت،عوض برگشت سراغ بررسی تبلتش.
اول از همهباید جدول ردهبندی مسابقات سطحتقدیم اس رو چک کرد.
مشکل اینجا بود که با توجه به سطح فعلیش، ارتقا به سطح اساس به عنوان یه مبارز، نیازمندقبلاً این بود که حداقل ۳۰ تا مسابقه پیاپی رو ببره، حتی اگه همیشه با قویترین حریفها روبهرو میشد.پاشون با در نظر گرفتن زمان انتظارِ متغیر واسه هر مسابقه، این ارتقا توی یکی دو روز جمعوجور نمیشد.
در مورد به چالش کشیدن حریفهای سطح بالاتر هم، طبق قوانین برج ورطهنبود سفید مجاز بود، ولی به توافق دو طرف نیاز داشت. طرف مقابل همدستورات هیچ انگیزهای واسه قبول کردن چالش نداشت، واسه همین بعید بود که موافقت کنه.
در مورد اینکهبذارم تکتک بیان و سرهمهش به سرش بذارن هم...
فانگ هنگاینه دستش روهمه روی چونهش کشید.
به نظرتقدیم یکم دوربیخیالتون از ذهن میرسید.
علاوه بر این، یه سریقیافه آیتم هم بودن که میشدحرص با امتیازات میدان مبادلهشون کرد.
در کمال تعجبش،بذارم آیتمهای زیادی برایعوض مبادله وجود داشت.
با توجه به سطحبندی مبارزها، بیشتر آیتمهای در دسترس تویبشم سطح اس در حدی نبودن که توجهش رو جلب کنن،محض اما کتابهای تجربه مهارت آکادمیک رده متوسط بینشون حسابی باارزش بودن.
یه سری مهارتها که نمیشد با استفادهبرین از کلونهای زامبی لولآپشون کرد رو میشد خیلیمحض راحت با خریدن این کتابهای تجربه ارتقا داد.
توی سطح اساس، کتابهایبرین تجربه مهارت آکادمیک رده بالازیادهروی برای فروش گذاشته شده بودن.
در نهایت، وقتی آیتمهایبرین سطح اساس رو بررسی کرد،زیادهروی چشمای فانگ هنگ گرد شد.
پیداش کرد!
تکههای هسته ابعادی!
تکههای هسته ابعادیبذارم برای مبادله مستقیمعوض در دسترس بودن!
گرچه به اندازه هستههایبرین ابعادی کامل قدرتمند نبودن، ولیزیادهروی بازم باارزش به حساب میاومدن!
چند ده تا از این تکههادستی میتونستن به راحتی منابع یه دنیایبرین کوچیک رو بمکن و تخلیهش کنن.
همینم غنیمت بود.
نمیتونست از خیرش بگذره.
چشمای فانگبشم هنگ ازبرین طمع برق زد.
متأسفانه این تکهها فقط بعد از ارتقاتقدیم به سطح اساس قابل دریافت بودن. ازعوض اون گذشته، قیمت خیلی بالایی هم داشتن.
احتمالاً یکی دو هفته فارم کردنبذارم لازم بود تا امتیاز کافی برای خریدنحرص مقدار مناسبی از این تکهها جمع بشه.
بازدهیش انقدر پایین بود کهقیافه در حال حاضر به کارش نمیاومد،طمع واسه همین مجبور شد بیخیالش بشه.
همونطور که فانگ هنگبرین داشت اطلاعات رو مروردیگه میکرد، تقهای به در خورد.
صدای سیمون ازباید پشت در اومد: «آقایتقدیم فانگ؟ داری استراحت میکنی؟»
«در قفلتقدیم نیست، بیابیخیالتون تو. چه خبر؟»
سیمون اومد تو اتاق و دید فانگ هنگ روی تخت لم داده و داره با تبلتزیر ور میره. سری تکون داد و گفت: «آقای فانگ، یه خبر خوب دارم. تازه فهمیدم میتونیم باپاشون استفاده از امتیازاتمون بریم کتابخونه و تحقیق کنیم. دارم راه میافتم برم اونجا. دوست داری باهام بیای؟»
«الان؟» فانگ هنگ نگاهی بهقیافه ساعت انداخت و اخم کرد: «مسابقهطمع بعدی قراره به زودی شروع بشه.»
سیمون جواب داد: «آره»، نگرانی برای امنیت دنیاش از کلامش میبارید: «منبرین اومدم اینجا تا یه راه حلی واسه فاجعه دنیای خودم پیدا کنم.زیر یه دونه مسابقه در برابر حل کردن اون فاجعه، هیچ اهمیتی نداره.»
«راست میگی.»
فانگ هنگ همبذارم حسابی در مورد اونهمهش فاجعه کنجکاو شده بود.
«بزن بریم. منم باهات میام.»