چپتر 3523: فصل ۳۵۲۳ - مسابقات اوج رزمی
0___TYPO_PROTECTED_BLOCK_1___
دو مرد میانسال با ردایمسابقات فیروزهای به راهنمایی دو پالادینحال مقدسِ دربار مقدس وارد تالار شدن.
این دو نفر موجوداتی از گونههای شبهانسان بودن کهپیشنهادی پوست آبی تیره و چشمهای بدون مردمک داشتن؛ همیندادن ظاهرشون تا حدی ترسناک و عجیب به نظر میرسید.
اون که قدبلندتر بود نگاهی به اطراف انداخت و وقتی هیچ اثری از پادشاه خدایان ندید، یهسرشون راست رفت سر اصل مطلب و پرسید: «من ورسای هستم، به نمایندگی از تایگر ونربل اومدم. ازشرایطش پادشاه خدایان دعوت میکنیم تا توی مسابقات اوج رزمی شرکت کنه. حال پادشاه خدایان هنوز خوب نشده؟»
فانگ هنگدادن به تازهواردهاغرق خیره شد.
توی رفتار یا حرکاتشون هیچ اثری ازرزمی اعمال قدرت و ابهت دیده نمیشد؛ درفانگ نگاه اول هیچ فرقی با آدمهای معمولی نداشتن.
علاءالدین گفت: «از توجهتون ممنونم. حال پادشاه خدایان چند وقت پیش خوبانداختن شده بود، اما متأسفانه چند روز قبل توی یه مبارزه دچار آسیبدرگیر روحی شد و در حال حاضر برای بهبود توی خلوت به سر میبره.»
«که اینطور... واقعاً حیف شد.»
توی چهره ورسای هیچ حسی دیده نمیشد،حسابی اون پرسید: «اگه اینطوره، آیا قلمرو مقدس نمایندهیشرایطش پیشنهادی خاصی برای این مسابقات اوج رزمی داره؟»
اون سه نفر نگاهی بهمسابقات هم انداختن و همگی سرشونحال رو به نشونه نفی تکون دادن.
قلمرو مقدس الان غرق در آشوب بود؛ هر سهپیشنهادی نفرشون حسابی درگیر سر و سامون دادن به کارهای مختلفالان بودن و طبیعتاً وقتی برای شرکت توی همچین مسابقهای نداشتن.
«هی، من شرایطش رو دارم؟»
با بلند شدن یهویی این صدانفرشون توی تالار، هر سه فرزانه بزرگ جاهمچین خوردن و به فانگ هنگ نگاه کردن.
مه تاریکی از کنار فانگ هنگ جاری شد وکنه زین در حالی که به فرم انسانیش برمیگشت، به ورسایحرکاتشون و همراهش نگاه کرد و پرسید: «من شرایطش رو دارم؟»
سه فرزانه بزرگحسی با تعجب بهآیا زین خیره شدن.
این یارو اصلاًواقعاً کی سر وحسی کلهش پیدا شد؟
ورسای به زین نگاه کرد؛ مردمکهاش متمایل به خاکستری و سفیدمختلف شد، انگار که هویت زین رو شناخته باشه. زیر لب زمزمهخوردن کرد: «خدای پلید... از قلمرو بیپایان... میتونی امتحانت رو پس بدی.»
وووش!!
ورسای در یکحسی آن حرکت کردآیا و ناپدید شد.
«بنگ!!»
پشت سر ورسای، ردای فیروزهایش تکونی خوردحسابی و با مشتی سهمگین جلو اومد و درشرایطش جا زین رو تبدیل به مه تاریکی کرد.
«هه هه.»
زین پوزخندی زد؛ دست راستش همراه خنجری ازنمایندهی دل مه تاریک بیرون زد و با شدتنفی هر چه تمامتر به سمت ورسای ضربه زد.
درست لحظهای که خنجر میرفت تا بدن ورسای روآیا پاره کنه، ورسای دوباره تبدیل به سایهای شد، ناپدیدنشونه گشت و بلافاصله پشت سرِ مه سیاه ظاهر شد.
«فرز جاخالی میدی! بیاغرق ببینم از پس ایندرگیر حرکت برمیای یا نه!»
زین بعد از این که مقداری از قدرت هیولای زشت خلأ رو بلعیده بود،فانگ توانش به طرز چشمگیری بیشتر شده بود. مه سیاه بلافاصله غلیان کرد و به دهانهیمعمولی خونین و عظیمی تبدیل شد که با درندگی تمام به سمت ورسای دهن باز کرد.
سه فرزانه بزرگ قلمرو مقدس طغیانآیا ناگهانی قدرت تاریکی رو حس کردن وهمگی فوراً چهرههاشون حالتی جدی به خودش گرفت.
ورسای سرش رو کج کرد، نگاهیحسی به هیولای خروشانِ مه سیاه انداخت وخاصی بعد دستش رو توی هوا بالا برد.
«فیش! فیش فیش فیش!!!»
مه سیاه زیر بار یهمسابقات نیروی ناشناخته با شدتی باورنکردنیحال شروع به تجزیه شدن کرد.
ورسای اون هیولای سایهای رو به طور کامل محو کرد، بعد ناگهان به سمت راستنشونه چرخید؛ درست همونجایی که سایهای تازه شکل گرفته بود. با یه ضربه مشت اون رومسابقهای هم تیکهتکهش کرد، بعد چند قدم عقب رفت و سرش رو تکون داد: «شرایطش رو داری.»
«چت!»
زین از دل مه سیاهآشوب بیرون اومد، در حالی که چشماشمختلف پر از نارضایتی و حرص بود.
تکتک حرکاتشدعوت رو خنثیتوی کرده بودن.
تازه، هنوزم هیچحسی ایدهای از عمقآیا قدرت واقعی ورسای نداشت.
اگه میخواست با خودشحیف روراست باشه، توی ایناینطوره درگیری بازنده شده بود.
«ببخشید، دیر کردم.»
همه نگاههادعوت به سمت ورودیمسابقات تالار بزرگ چرخید.
پادشاه خدایان اتروس قدم به داخلآیا گذاشت و سر آرومی برای ورسای وهمگی همراهش فرود آورد: «ورسای، خیلی وقته ندیدمت.»
«پادشاه خدایان، مدتواقعاً زیادی غایب بودی. تایگراگه ونربل جویای احوالت بود.»
«از لطفش ممنونم.»
ورسای به پادشاه خدایان خیرهمسابقات شد و پرسید: «پس این بار،هنوز توی مسابقات اوج رزمی شرکت میکنی؟»
«البته.»
«خیلی خب.»
وووش!!!
هنوز کلمه از دهن ورسایمسابقات کامل بیرون نیومده بود کهحال دوباره از اون نقطه ناپدید شد.
«بوووم!!!»
ناگهان صدای خرد شدنحیف و شکستن یه سداینطوره دفاعی توی فضا پیچید.
چند تا سد دفاعیغرق جلوی پادشاه خدایان یهودرگیر خرد شدن و فروریختن.
موج انفجاریِ انرژی روحی باعث شداوج ورسای نیمقدم عقب بره و پادشاه خدایاننشده هم چند قدمی به عقب تلوتلو بخوره.
ورسای نگاه موشکافانهای به پادشاهاینطوره خدایان انداخت و اخم کرد:خاصی «پادشاه خدایان، قدرتت خیلی افت کرده.»
«اتفاقای زیادی افتاده.واقعاً روحم آسیب دیده واگه هنوز کامل خوب نشدم.»
«باشه، لبِ مرز قبول شدی.»
ورسای سرش رو به نشونهمسابقات تایید تکون داد و از کیسههنوز کمریش دو تا کریستال کشید بیرون.
«یه لحظه صبر کن، یه نفر دیگه رو هم میخوامخاصی معرفی کنم.» پادشاه خدایان به فانگ هنگ که کنارش ایستاده بودآشوب نگاه کرد: «این فانگ هِنگه. برای تورنمنت اوج رزمی معرفیش میکنم.»
«اوه؟ پادشاه خدایان، این اولینچهره باره که یه دوست روقلمرو برای تورنمنت اوج رزمی پیشنهاد میدی.»
ورسای این رو گفت و نگاهش کمکمحسابی چرخید تا روی فانگ هنگ قفل شد؛مسابقهای تو چشماش برقی از تعجب موج زد.
از طریق مهارت چشم حقیقت، متوجهاوج شد که چندین خط خونیِ مختلف توینشده بدن فانگ هنگ با هم ادغام شدن.
ورسای به فانگحسی هنگ نگاه کرد:آیا «چطور صدات کنم؟»
«فانگ هنگ.»
وووش!!
سایه ورسای یهمیکنیم تکونی خورد واوج دوباره ناپدید شد.
لحظه بعد، ورسای درست جلوی فانگ هنگ ظاهرنمایندهی شد؛ با اخمی روی پیشونی، یهو دست راستشنفی رو به سمت قلب فانگ هنگ دراز کرد.
«هان؟»
هیچ دفاعی نکرده بود؟
انگار نه انگارمیکنیم که فانگ هنگاوج غافلگیر شده باشه.
«چششش!!!»
بازوی راست ورسای مستقیمحیف از توی بدن واینطوره قلب فانگ هنگ رد شد.
فانگ هنگ همونطور سرغرق جا موند و صافدرگیر به ورسای خیره شد.
«قلقل... قلقل...»
گوشتی که سوراخ شده بود با سرعت شروع به وول خوردنداره کرد و خیلی سریع پیچکهایی ساخت که پیچیدن دور بازوی ورسای کهحسابی داخل بدنش گیر کرده بود و شروع کردن به ادغام شدن باهاش.
قیافه ورسای به کل عوضچهره شد. با تمام قدرت دستشقلمرو رو بیرون کشید و عقب پرید.
تقریباً همزمان، تیکههای گوشتیغرق که به دست ورسایدرگیر چسبیده بودن منفجر شدن.
«بوم! بوم بوم بوم!!!»
بدن ورسای توی هوا پشت سر همقلمرو منفجر شد تا جایی که تبدیل بهسرشون تودهای از خون و گوشت تکهتکه شد.
مرد؟
تو چشمای هرالان سه فرزانه بزرگنفرشون شوک عمیقی موج زد.
ورسای به عنوان دعوتکننده تورنمنت اوجاوج رزمی، شخصیتی بهشدت ترسناک و قدرتمندخوب به حساب میاومد. یعنی واقعاً مرده بود؟
همه به اون یکیاگه موجود بیگانهای که همراهنمایندهی ورسای اومده بود نگاه کردن.
بیگانه بدون هیچواقعاً واکنشی، کاملاً بیحسحسی سر جاش ایستاده بود.
«فیششش...»
نیروی فضایی به غلیان افتاد.
یه گذرگاهچهره دورنوردی فضایی همیناینطوره نزدیکی پدیدار شد.
ورسای صحیح و سالم از گذرگاه فضاییاگه بیرون اومد، نگاه دوبارهای به فانگ هنگ انداختانداختن و بعد سه تا کریستال از کولهپشتیش درآورد.
«تبریک میگم، از ارزیابی قبول شدین. اینم ازدرگیر کریستالهاتون. آیین رسمی تا ۵۹ روز دیگه شروعدارم میشه. توی این مدت میتونین به جهان ابعادی برین.»
ورسای آروم دستش رو بالا آورداوج و سه تا کریستال باریک بلافاصلهخوب جلوی فانگ هنگ و بقیه شناور شدن.
ورسای دوباره رو به اوناینطوره سه نفر سر تکون داد: «منداره کار دارم و باید برم. خدانگهدار.»
با این حرف، هرحیف دوتاشون قدم گذاشتن توی گذرگاهآیا دورنوردی فیروزهایرنگ و ناپدید شدن.
فانگ هنگ نگاهی به کریستالهایآشوب منشوریِ شناور انداخت، یکیشون روکارهای برداشت و در سکوت بررسیش کرد.
[آیتم: منشور دورنوردی فضایی.]
[توضیحات: با فعالسازی از طریق قدرت ذهنی، این آیتم میتواند گذرگاهی برای دورنوردی به یک جهان ویژه باز کند.]
[مدت اعتبار آیتم: سه ماه.]
پادشاه خدایان کریستال روغرق کنار گذاشت و بهدرگیر فانگ هنگ نگاه کرد.
چند روز پیش روحش آسیب شدیدی دیده بود؛ وضعیتش اصلاًحال روبهراه نبود و به سختی تونسته بود ضربه آزمایشی ورسای روقدرت تحمل کنه و توی ارزیابی اولیه عملکرد ضعیفی نشون داده بود.
فانگ هنگ هم متوجه ایناینطوره قضیه شد و گفت: «پادشاه خدایان،داره به نظر میاد جراحتت خیلی جدیه.»
«هه، فهمیدی؟ چیزی نیست. بعد ازحسی چند روز استراحت کامل خوب میشم.پیشنهادی خودمو به تورنمنت اوج رزمی میرسونم.»
فانگ هنگ پرسید: «اینغرق تورنمنت اوج رزمی اصلاًدرگیر چی هست؟ ونربل قلمرو کیه؟»
پادشاه خدایان گفت: «میدونم کلی سوال داری. بهم اعتماد کن، تورنمنت اوج رزمی ارزشفانگ شرکت کردن رو داره. جواب خیلی از سوالاتت رو اونجا میگیری. شرمنده، الان باید یکممعمولی به وضعیت خودم برسم. فردا با هم راه میافتیم. اون موقع قشنگ برات توضیح میدم.»