چپتر 1728: فصل ۱۷۲۸ - شبیخون
0آرنولد ادامه داد: «فدراسیون همین الانم داره گذرگاهکاملاً رو تعمیر میکنه. اگه همهچیز خوب پیش بره، ساختوسازحدود تا فردا ظهر تموم میشه. امشب رو همینجا میمونیم.»
یه سازمان تحقیقاتی حرفهای قبلاً نظرسنجیای انجام داده بود؛کرده بعد از ورود به بازیهای سطح متوسط، میانگین زمانی کهبیرونی بازیکنا آفلاین میشدن کمتر از شش ساعت در روز بود.
توی بازیهای سطح پیشرفته، میانگینشبیه زمان آفلاین بودن حتی بهمدوری کمتر از سه ساعت میرسید.
برای مقابله با شرایط غیرمنتظره تویبازی بازی، بازیکنا حتی موقع خواب هموقتا کارهاشون رو توی بازی پیش میبردن.
بعضی وقتا با کمک معجونها، کاملاًکمک عادی بود که یه بازیکن چندروزِ روزِ پشتسرهم اصلاً آفلاین نشه و نخوابه.
حدود یه کیلومتر اونطرفتر از آتیش اردوگاه، تیمعلم دهنفره و اندیِ فانا در سکوت و باستونهای دوربین دوچشمی اوضاع اردوگاه رو زیر نظر گرفته بودن.
«هنوز چهارکرده ساعت تاساختاری طلوع آفتاب مونده.»
فانا دوربینش رومقابله پایین آورد وبازی نگاهی به ساعت انداخت.
«تا ده دقیقه دیگه به تیم فدراسیون توی ورودی آرامگاه حمله میکنیم.روزِ اون موقع سعی میکنیم گذرگاه ورودی به آرامگاه رو باز کنیم واندیِ از این فرصت برای رفتن به داخل آرامگاه و تجسس استفاده کنیم.»
فانگ هنگ سری تکون داد وغولپیکری نگاهش رو به هرم وارونه غولپیکری کهسازههای اون دوردستها قد علم کرده بود دوخت.
ساختاری شبیه به سازههای آجری داشت.سازههای ستونهای مدوری در لبههای بیرونی هرمبیرونی برپا شده بودن تا تکیهگاه بنا باشن.
«فدراسیون توی این چند روز گذشته سپر محافظ بیرونیکارهاشون آرامگاه رو کاملاً از بین برده. ولی ما هنوزچند راهی برای نفوذ به ورودی اصلی آرامگاه پیدا نکردیم.»
«به جز ما، هجده تا تیم دیگه هم توی این عملیاتچند شرکت دارن. بینشون هم افرادی از قلعه سیاه ما هستن و همدهنفره چند تا تیم دیگه که درخواست همکاری با ما رو قبول کردن.»
«طبق اطلاعات فعلیمون، فضای داخلی آرامگاه یه هزارتوی بزرگه. این هزارتو پر از خطره وداشت اوضاعش خیلی پیچیدهست؛ بنابراین اگه فرصت ورود به آرامگاه رو پیدا کردی، حواست رو بهولی شدت جمع کن. این ماسک قلعه سیاه ماست. کسایی که این ماسک رو دارن، یار خودیان.»
فانگ هنگ ماسک رو ازشبیه فانا گرفت، توی دستش سبکسنگینمدوری کرد و روی صورتش گذاشت.
«لرد جهان فانگ هنگ، لطفاًغیرمنتظره دستت رو دراز کن. باید یهبعضی نشان روحی روت به جا بذارم.»
فانگ هنگکارهاشون دستش روبعضی جلو برد.
فانا ضربه آرومینگاهش به مچ دستغولپیکری بازشدهی فانگ هنگ زد.
نور سبز کمرنگی درست رویشبیه همون نقطهای از مچ فانگ هنگلبههای که لمس شده بود، ظاهر شد.
«یه نشان روحِ مخصوصِ قلعه سیاه روی مچت گذاشتم. این نشان تا سه روز باقی میمونه. اگه باچند موفقیت وارد آرامگاه شدی و نتونستی هویت طرف مقابلت رو تشخیص بدی، تا زمانی که هر دو طرفاوضاع با این نشان به هم نزدیک بشین، نور سبز بازتاب پیدا میکنه و نشون میده که یار خودیه.»
«علاوه بر این، این نشان یه جور علامت هم هست. فقط مای بازیکنهای قلعه سیاه میدونیم چطورحدود فعالش کنیم. ترکیبهای مختلفِ این نشان، معانی متفاوتی دارن. تو فقط کافیه سه تا از سادهترین حالتهاش روطلوع به خاطر بسپاری: رنگ قرمز نشونهی حمله، رنگ آبی نشونهی عقبنشینی و رنگ زرد به معنای صبر کردنه.»
فانگ هنگ در حالی که به کمنوردوردستها شدن تدریجی نور سبز روی مچ دستش نگاهداشت میکرد، سر تکون داد و گفت: «باشه، حله.»
«هنوز دو دقیقهدوخت مونده. یکم صبر کن،آجری خیلی زود دستبهکار میشیم.»
از نظر فانگ هنگ،شرایط توی این عملیات اصلاًخواب برنامهای در کار نبود.
همهچیز کاملاً فیالبداهه پیش میرفت.
البته فانگتکون هنگ این قضیهوارونه رو درک میکرد.
وقت بیش از حد تنگ بود و دشمنها همستونهای همگی از بازیکنای نخبه توی بازیهای سطح پیشرفته بودن؛گذشته دشمنهای معمولی نبودن که به این سادگیا فریب بخورن.
بهجای اینکه وقت رو صرف فکربازی کردن به نقشههای بیفایده بکنن، بهتروقتا بود مستقیماً و بیمهابا یورش ببرن!
«اومدن.»
فانگ هنگ ابرویی بالا انداختوارونه و به سمت راستی کهدوخت فانا نگاه میکرد چشم دوخت.
«بوم! بوم بوم بوم!!!»
صدای قدمهای سنگینیمقابله از سمت جنگلِ سمتموقع راست به گوش رسید.
زیر آسمون شب، هیولای عظیمی از میانمعجونها جنگل متراکم سمت راست پدیدار شد واصلاً با گامهای بلند به سمت اردوگاه هجوم برد!
یه کرگدن آبزی جهشیافته غولپیکر!
در سطح فرمانده!
اینطور نبود که قلعه سیاه آمادگی نداشته باشه؛ برای بالا بردن شانس موفقیت عملیات،معجونها تیم قلعه سیاه از تمام برگهای برندهش استفاده کرده بود و با اعمال نفوذ،اردوگاه یه رهبر کرگدن آبزی جهشیافته رو وادار کرده بود تا به تیم فدراسیون حمله کنه.
به محض اینکه رهبر کرگدن آبزی از جنگلکاملاً خارج شد، بازیکنایی که دور آتیشِ بیرون چادرنخوابه حلقه زده بودن، فوراً متوجه نزدیک شدن خطر شدن.
اون چند نفری هم کهوارونه داخل چادر در حال استراحتدوخت بودن، از چادر بیرون اومدن.
ظرف چند لحظه کوتاه،ساختاری تمام بازیکنای نخبه رتبهداشت بالای فدراسیون حاضر شدن.
آرنولد به سرعت نگاهی به اطرافبازی انداخت و در نهایت نگاهش رووقتا روی کرگدن آبزی سطح فرمانده قفل کرد.
«مراقب باشین، این یه فرم جهشیافته درمعجونها سطح فرماندهست. بیدلیل اینجا ظاهر نشده. حتماًاصلاً افرادی از قلعه سیاه توی تاریکی قایم شدن.»
یکی از بازیکنای گروه، نفرینی روغولپیکری جلوی خودش شکل داد و چشمهاششبیه با لایهای از نور تاریک پوشیده شد.
اون با سرعت نگاهش رو به سمتآجری جلو چرخوند و با صدایی بم گفت:شده «درسته، همینجان. تعدادشون زیاده، حداقل ۶۰ نفرن.»
«اینهمه؟»
دلِ آرنولد لرزیدمیبردن و مخفیانه بهکمک حالت آمادهباش دراومد.
در گذشته، دهها حملهای که تجربه کرده بودن، همگیکرده حملات شناسایی و محک زدن بودن. نفرات خیلی کمیلبههای داشتن و اغلب بعد از یه تکحمله عقبنشینی میکردن.
این بارکرده انگار با تمامشبیه قوا اومده بودن؟
اتفاقی تویبرای اردوگاه فدراسیونشرایط افتاده بود؟
یا اینکه مجبورمیبردن شده بودن اینطوریکمک دست به کار بشن؟
«نیات خوبی ندارن.نگاهش اول کارِ اینغولپیکری موجود رو تموم کنیم.»
«فهمیدم.»
آرنولد و بقیه اعضای تیم، همگی بازیکنانی از یک دنیایمیبردن بازی پیشرفته بودن. اونها عمدتاً به دو دسته تقسیم شدهپشتسرهم بودن و هماهنگیِ خیلی بالایی با هم توی بازی داشتن.
بلافاصله همگی به سه جوخهوقتا کوچیک تقسیم شدن و ازبازیکن سه زاویه مختلف موضع گرفتن.
پیش از اینکه رهبر کرگدنوارونه آبزی جهشیافته بتونه نزدیکتر بشه، طلسمهایساختاری عنصری رنگارنگ به سمتش پرتاب شدن!
اثر سرمای سیستم کنترل وشبیه اثر فلجکننده رعدوبرق، از سرعتمدوری هجوم رهبر کرگدن آبزی کم کرد.
بازیکن دیدهبان گروه باشرایط صدایی بم هشدار داد:خواب «مراقب باشین! اومدن! سمت چپ!»
در سمت چپ منطقه، چند تختهسنگ غلتانِ عظیمالجثهکاملاً که ارتفاعشون به بیش از ۳ متر میرسید،نخوابه به سمت تیم قل خوردن و جلو اومدن.
بازیکنا فوراًتکون چند طلسمهرم عنصری شلیک کردن.
«بوم! بوم بوم!!!»
سنگهای غلتان بعد ازشرایط زیر آتشِ طلسمهای جادوگرخواب قرار گرفتن، منفجر شدن!
زیر سنگهایکارهاشون منفجرشده، سایههاییبعضی نمایان شد.
غول سنگ و گل!
چند غول سنگدوخت و گل از درونآجری سنگهای غلتان بیرون زدن!
همزمان، چند بازیکنمقابله هم از زیربازی زمین بیرون پریدن.
اونها هیچ قصدی برای درگیر شدنکمک با بازیکنای فدراسیون نداشتن. تیم بازیکنا یکراستپشتسرهم به سمت ورودی آرامگاهِ روبهروشون هجوم بردن!
«جلوشون رو بگیرین!»
یه تیم کوچیک دیگهساختاری از بازیکنا به سرعت برایستونهای متوقف کردنشون به جلو رفتن!
در سمت راست میدان نبرد، تیم دیگهای زیر پوشش تاریکی شببعضی سر رسید و به سمت مرکز آرامگاه هجوم برد. در لحظهاینشه نامعلوم، توده کوچیکی از مه سفید در سمت راست پدیدار شده بود.
مه یخی در همون نقطه متراکم شد و برای مدتیبازیکن طولانی از بین نرفت. چشم بر هم زدنی، هر دو طرفاردوگاه در مه یخی فرو رفتن و دیگه دیدِ واضحی وجود نداشت.
فانگ هنگ بلافاصله وارد درگیری نشد؛غولپیکری در عوض پشت میدان نبرد مخفی شدسازههای و پنهانی اوضاع رو زیر نظر گرفت.
فانگ هنگ با دیدنساختاری وضعیت نبردِ روبهروش، ماتداشت و مبهوت مونده بود.
عجب صحنهای.
مبارزه بین بازیکنامیبردن توی یه دنیای بازیِمعجونها پیشرفته واقعاً اینشکلی بود؟
جلوههای ویژهشتکون که حسابیهرم پر زرقوبرق بود.
فانگ هنگکرده کمی بهشونساختاری حسودیش شد.
هرچند احساس میکرد بازیکنای دنیای پیشرفته مهارتهاشون حسابی نمایشیه و پر از انواع افکتهایمعجونها منفی جورواجور و جلوههای محیطیه، ولی دمیج و آسیبشون کمی لنگ میزد. اصلاً اوناردوگاه حسِ ناب و خفنِ شلیک با چندتا سلاح پرتو انرژی رو به آدم نمیداد.
چند تیم اول فقطبعضی برای جلب توجه فدراسیونکاملاً و ایجاد هرجومرج اونجا بودن.