چپتر 3361: فصل ۳۳۶۱ - قدرت روح رزمی رعد
0«وووش!»
روح رزمی رعد نگاهش رو به سمت سازه روحیدستاش چرخوند. دست راستش تبر جنگی رعد رو بالا بردعنوان و با شدت، هوا رو به سمت سازه روحی شکافت.
«بوووم!!!!»
صدای غرشآقای رعد ازپیشنهادی ناکجاآباد بلند شد.
برق جهید!
صاعقهای از آسمون فرود اومد و صاف به سازه روحیتکون اصابت کرد. رعد سوزان در یه چشم به هم زدنپالایش سازه روحی سطح ۸ رو تکهتکه کرد و از هم پاشوند.
«این دیگه...»
دیمون با چشمایینظری پر از ناباوری بهخودش صحنه روبهروش خیره شد.
عجب قدرت حمله وحشتناکی!
حداقل در مقایسه با روحدارین ستارهای، قدرت حمله روح رزمیتکون رعد دو برابر قویتر بود!
اگه باپیشنهاد ارواح جنگجوی روحنبود کلیسا مقایسهش میکرد...
دیمون یه حسی داشت.
شاید ارواح جنگجویپیشنهادی روح حتی حریفشخودش نمیشدن و شکست میخوردن!
تازه، دیمون مبهم حس میکرد توی برقی که توسط روحتکون رزمی رعد آزاد شده بود، نه فقط نیروی عنصر رعد، بلکهنیاز یه هاله ضعیف شبیه به قدرت مقدس کلیسا هم جریان داشت.
اصلاً چطورپیشنهاد چنین کاریحدی کرده بود؟!
دیمون برگشت و به آدامدارین نگاه کرد، در حالی که ذهنشداد برای لحظهای کاملاً خالی شده بود.
«آقای دیمون،نظری نظری یادارین پیشنهادی دارین؟»
«نـ... نه،آقای نه، اصلاًپیشنهادی و ابداً...»
دیمون به خودشاون اومد و سریعبخواد دستاش رو تکون داد.
پیشنهاد؟
اون اصلاً درپیشنهادی اون حدی نبودخودش که بخواد نظری بده!
«روح رزمی رعد حداقل به یه سازه روحی سطحدستاش ۸ به عنوان منبع پالایش نیاز داره. در ضمن،عنوان روح نبرد رعد برای مبارزه توی جهان زیرین مناسب نیست.»
فانگ هنگ آروم به زین توضیح داد:بده «ولی توی دنیاهای دیگه، مثلاً جهان روحی،نبرد روح نبرد رعد مزیتهای خودش رو داره.»
ساخت روح نبرد رعد کاملاً بر اساسخودش ایده ارواح جنگجوی روح قبیله خدایان بود؛حدی شبیهسازی زره رعد و تبر جنگی رعد.
برای نبرد نزدیک، تبری رو به کار گرفته بود—سلاحیتکون با دامنهی حملات گسترده و قدرتمند. در مورد حملات دوربردپالایش هم اصابت صاعقه در واقع شبیهسازی مهارت مجازات الهی بود.
به نظر فانگ هنگ،پیشنهادی هنوز جزئیات زیادی وجود داشتدستاش که میشد بیشتر بهینهسازی بشن.
ولی فعلاً با توجه به کمبود وقت،بده روح رزمی رعد به عنوان یه سلاح اضطراریمبارزه تولید انبوه به قدر کافی خوب کار میکرد.
زین چشماش رو کمی باریک کرد و سرسریع تکون داد: «تحسینبرانگیزه. پس، برادر فانگ هنگ، قصدبخواد داری توی جهان روحی ازشون علیه کلیسا استفاده کنی؟»
«دقیقاً.»
فانگ هنگآقای کمی سرشپیشنهادی رو تکون داد.
آدام آروم سرش رو به سمت دیمونبده چرخوند و یه گوی رعد رتبه متوسطنبرد رو—که به کسی متصل نشده بود—توی دستاش انداخت.
دیمون ناخودآگاه گرفتش،نظری در حالی کهابداً دستاش کمی میلرزید.
«هوم؟»
«دیمون، میخوایش؟»
مردمکهای دیمونپیشنهاد به شدتحدی جمع شد.
واقعاً میتونست چنیننظری قدرت وحشتناکی روابداً به کار بگیره؟
چیزی که حتی جرئتدارین نمیکرد خوابش رو ببینه،دستاش حالا درست جلوی روش بود!
آدام باآقای دیدن قیافه دیموندارین گفت: «امتحانش کن.»
دیمون نفس عمیقی کشید و نگاهش روبده به گوی رعدی که کف دستش بانبرد حکاکیهای سری کیمیاگری پوشیده شده بود، دوخت.
دیگه از چی باید میترسید!
تا همینجانظری هم پیشدارین اومده بود!
انجامش بده!
دیمون دندوناش رو به همنبود فشرد و با سرعت قدرت ذهنیشنیاز رو به درون گوی سرازیر کرد.
وززز...
نوری بنفش روی گوی شکوفا شدخودش و بعد به سرعت فروکش کرد، وحدی یه پیوند روحی با دیمون تشکیل داد.
دیمون دستشآقای رو به سمتدارین جلو بالا برد.
«وووش!»
پنج روح رزمی رعد سطح ۱۰ابداً از گوی روح رزمی بیرون جهیدنپیشنهاد و به زیبایی جلوی دیمون صف کشیدن.
روحهای رزمی رعد رتبه بالا!
اونم پنجتا!
کف دستای دیمون عرق نشست.
به آدام نگاه کرد ودارین پرسید: «آدام، فقط رک وتکون پوستکنده بهم بگو—ازم میخوای چیکار کنم؟»
...
سه روز بعد.
کشور خدای مرکزی.
سیلیا و آدام جلویپیشنهادی یه ساختمون سر بهسریع فلک کشیده ایستاده بودن.
«آدام، رسیدیم.»
فانگ هنگ سرش رو بالا آورد وخودش به برجی که سر به ابرها میساییدحدی نگاه انداخت، و توی دلش سر تکون داد.
بلندترین معبدپیشنهاد روح مقدسحدی در تمام جهان.
این تنها جایی بود که یه آرایشخودش جادویی تلهپورت ۱۶ لایه به جهان روحیحدی داشت و تحت کنترل کلیسا قرار داشت.
دسترسی به بالاترپیشنهادی از طبقه دوازدهمخودش اجازه کلیسا رو میخواست.
«بزن بریم.»
سلیا نگاهی به آدام انداخت که یه کیسهعنوان پر و برآمده رو روی دوشش انداخته بود،جهان و خودش زودتر از اون پا گذاشت توی معبد.
کنجکاو بود بدونهنظری قدرت واقعی آدامابداً در چه حده.
از وقتی وارد آکادمی شده بود، آدام هیچوقت دستش رو رو نکرده بود. فقطنبود از خودش استعداد فوقالعادهای توی کیمیاگری نشون داده بود. این بار، همراهی کردن باهاش تویفانگ آزمون معبد روح مقدس، شاید بهترین فرصت بود تا با چشمای خودش حقیقت رو ببینه.
سلیا قبلاً چند باری به معبد اومده بود. چون با روند کار کاملاً آشنا بود، آدام رو ازعنوان همون طبقه اول برای ثبتنام برد و با موفقیت دوتا کارت شناسایی موقت گرفت و یکیش رو داددنیاهای به آدام: «این کارت شناساییته. تا سه روز میتونیم مجانی از آرایش جادویی تلهپورت جهان روحی استفاده کنیم.»
آدام کارت شناسایی روحدی گرفت و پرسید: «تاعنوان چه طبقهای میتونیم بالا بریم؟»
«هیچ محدودیتی نداره. ازپیشنهادی نظر تئوری، میتونیم تاسریع خودِ طبقه شونزدهم بریم بالا.»
سلیا یادآوری کرد: «ولی اگه قدرتت کافی نباشه اصلاً پیشنهاد نمیکنمپیشنهاد بری طبقههای بالاتر. از طبقه دهم به بعد، سازههای روحی رفتارهایضمن تهاجمی از خودشون نشون میدن و محافظتِ آرایش جادویی هم محدوده.»
«فهمیدم. دستت درد نکنه.»پیشنهادی آدام کیسه روی دوششسریع رو جابهجا کرد: «بریم؟»
«باشه.»
سلیا، آدام رونظری به سمت پلهها راهنماییخودش کرد و رفتن بالا.
بدون توقفنظری از طبقهدارین هشتم رد شدن.
همینطور از طبقه نهم.
وقتی رسیدن به طبقه دهم و دید آدام هنوزم قصد ایستادن نداره،داره سلیا سر جاش خشکش زد و گفت: «آدام، همین الانشم موندن توی طبقهولی دهم واسهمون خطرناکه. بالاتر از این، شاید حتی نتونیم از خودمون دفاع کنیم.»
«طوری نیست.آقای میرم بالاپیشنهادی یه نگاهی بندازم.»
یه نگاهی بندازه؟
مگه اونآقای بالا چی بوددارین که بخواد ببینه؟
سلیا یهپیشنهاد لحظه بهشحدی خیره موند.
شاید آدام چون اهل شهر عقاب مقدس بود،سریع تا حالا سازههای روحی سطح بالاتر رو ندیدهبخواد بود و دلش میخواست خودش از نزدیک تماشاشون کنه.
سلیا اصلاً دوست نداشت سرخود بره توی دهنِ مرگ. سرش رو تکون دادحدی و گفت: «خیلیخب پس، حسابی مراقب باش. من همینجا توی طبقه دهم قدرتزیرین ذهنیم رو تمرین میدم. کارت که تموم شد، بیا دنبالم تا با هم برگردیم.»
«باشه.»
آدام بهپیشنهاد بالا رفتنحدی ادامه داد.
تا اینکه بالاخره رسیدپیشنهادی به طبقه شونزدهم—بالاترین طبقهای کهدستاش اجازه ورود بهش وجود داشت.
تالار بزرگ طبقه شونزدهم.
دوازده پیشگوی رتبه بالا که از آرایشخودش جادویی تلهپورت نگهبانی میدادن، همگی چشماشون رو بهنبود سمت آدام چرخوندن و با دقت براندازش کردن.
همونطور که فانگ هنگ انتظار داشت،بخواد هیچ شرکتکنندهای برای آزمون توی گذرگاهداره تلهپورت طبقه شونزدهم به چشم نمیخورد.
بر اساس اطلاعاتی که از دامون به دست آورده بود،تکون حتی توی کل کلیسا هم کمتر از صد نفر تواناییپالایش این رو داشتن که واسه تمرین وارد طبقه شونزدهم بشن.
اکثر اوقات، اینپیشنهادی طبقه کاملاً خالیخودش و سوتوکور بود.
پیشگوها با دیدن آدام،پیشنهادی جوونی که تاحالا به عمرشوندستاش ندیده بودنش، اخمِ ریزی کردن.
تازه اون کیسهاون گنده روی پشتشبخواد دیگه چه داستانی بود؟
«پیشگوی جوون،آقای اینجا خیلی خطرناکه.دارین نباید اینجا باشی.»
«به خودم اطمینان دارم.دارین تازه، یه توصیهنامه همدستاش از یه اسقف دارم.»
آدام با خونسردی تمام ایندارین حرف رو زد و نامهتکون رو از جیبش کشید بیرون.
«نیازی نیست.» پیشگوی سرکرده سرش روبخواد تکون داد، کوچکترین علاقهای به خوندن اونضمن نامه نداشت: «ما دخالتی توی تصمیمت نمیکنیم.»
«خیلی ممنون.»
آدام قدم گذاشت درست وسط گذرگاه تلهپورت. بادستاش شروع چرخش آرایش جادویی، چشماش کمکم از حالت تمرکزعنوان خارج شدن و تاریکیِ عمیقی نگاهش رو پر کرد.
وارد جهان روحی شد.
ناگهان روح آدام تکون شدیدی خورد؛بخواد چون حس کرد یه نیروی روانیداره وحشتناک و سنگین روش قفل شده.
از بالا!
آدام بانظری شتاب سرشدارین رو بالا گرفت.
یه سازه روحی سطح ۱۷!
از حجم عظیمی از انرژی روانی متراکم شده بود و بدنی جامد به رنگنبرد سرخِ مایل به بنفش داشت. هاله روحی چرخان دورش تبدیل به شعلههای شبحوار شدهمزیتهای بود، و شمشیر بلندی که دستش گرفته بود، نوری کمرنگ و شوم رو پخش میکرد.
حتی با اینکه سر جاش ایستاده بود، آدامسریع به وضوح میتونست قدرتی رو که از حضورشبخواد به اطراف ساتع میشد، با تمام وجودش حس کنه.
«بوم!!!!»
چی؟!
آدام یهو حس کرد انگار یه شیءِبده سنگین کوبیده شد به مغزش، طوری که هوشیاریشمبارزه داشت رو به تاریکی میرفت و مبهم میشد.
«وووش!»
سازه روحی باپیشنهادی سرعتی برقآسا بهخودش سمت آدام هجوم آورد.