چپتر 3534: فصل ۳۵۳۴ - سرزمینی با نُه خورشید
0___TYPO_PROTECTED_BLOCK_1___
قدرتِ منشأ بیرونی تازه نزدیک شده بود و میخواست خنثاش کنه که متوجه شدراه یه نیروی مارپیچی و پیچخورده داره از نیزه ساطع میشه. قدرتی که سعی داشت اونقوی رو حل و مسدود کنه، برعکس با همون نیروی چرخشی به سمت بیرون منحرف شد.
لحظه بعد، یهمرگ نیروی خطرناک یهو ازدست داخل نیزه فوران کرد.
پلکای فانگ هنگ پریدنعنصر و مشت راستش رومیکردن با شدت به جلو کوبید.
بدن گوشت و پوستش با تمام وجود بهافتاد نیزه برخورد کرد، در حالی که نفس عنصرگاردش آتش و نفس مرگ همزمان با هم برخورد میکردن.
«بوم!»
کل دست راست فانگ هنگ تو یهدست لحظه منفجر شد و تکهتکه هوا رفت ووارد موجی از هاله عنصر آتش وارد بدنش شد.
همزمان، گوشت و پوستهایعنصر متلاشیشده به سمت تایگر ونربلبوم پرواز کردن و بهش چسبیدن.
تایگر ونربل با یه حرکت سریع به عقب جهید. گوشتهایشدی آلوده به هاله مرگ یکی بعد از دیگری توی هواجابهجایی منفجر شدن، چون سرعتشون به گرد پای تایگر ونربل هم نمیرسید.
فانگ هنگ هم چند قدم عقببیحوصله کشید، کل دست راستش بهخاطر فورانپشت نیروی عنصر آتش کاملاً متلاشی شده بود.
قُلقُل، قُلقُل قُلقُل...
دست راست خردشده فانگ هنگ خیلی سریع شروع به ترمیمدست و بازسازی کرد. نفس عنصر آتش که به دریای آگاهیشپوستهای هجوم برده بود هم به سرعت توسط اون پاکسازی شد.
«ایش، کسلکنندهست.»
تایگر ونربل نیزهش رو غیب کرده بود. باتکون قیافهای بیحوصله دستی تکون داد و به سمت تالارشدی پشتیِ پشت معبد راه افتاد: «قبول شدی. دنبالم بیا.»
فانگ هنگآتش ته دلشهمزمان کاملاً هوشیار موند.
گاردش رو پایین نیاورد.
تکنیک جابهجایی سریع تایگر ونربل فوقالعاده قوی بود. همون یه ضربه نیزه شامل چندین لایه تغییر و تحول میشد.تکنیک هر لایه از تغییر نیرو، تکنیکهای خاص خودش رو داشت؛ در حالی که در مقایسه با اون، فانگ هنگ عملاًمحض فقط به زورِ بازوی محض تکیه کرده بود تا همه چی رو بشکنه، بدون اینکه ذرهای تکنیک تو کارش باشه.
«رسیدیم.»
تایگر ونربل، فانگمرگ هنگ رو بهبوم تالار پشتی برد.
انتهای تالار پشتی، دههاعنصر آرایه جادویی تلهپورت کنار همبوم روی زمین چیده شده بودن.
تایگر ونربل به یه نگهبان آبیپوشمعبد که مراقب آرایههای جادویی بود اشاره کرددلش و چند کلمهای دم گوشش پچپچ کرد.
نگهبان آروم سر تکون دادقیافهای و رفت تا مختصات موقعیتیابیتالار گذرگاه تلهپورت کیمیاگری رو تنظیم کنه.
چند لحظه بعد، یکیهمزمان از آرایههای جادویی تلهپورت نورمنفجر ضعیفی از خودش ساطع کرد.
«طبق قوانین قدیمی تورنمنت اوج رزمی، بهت میگم چیزی که دنبالشی رو کجا میتونیهوا پیدا کنی. اما اینکه دقیقاً چیه، چطوری پیداش کنی و این که اصلاً بتونی اونقدریسریع زنده بمونی که پیداش کنی یا نه... همهش به شانس و تقدیر خودت بستگی داره.»
فانگ هنگداد سر تکونپشتیِ داد: «فهمیدم.»
«برو داخل اون گذرگاه تلهپورت. چیزی که دنبالشی همونجاست. اگه خواستی برگردی، یه جای امن پیدا کن و ازبیا توکن ابعادی توی دستت استفاده کن تا تلپورت شی عقب. آخرین مهلتت بیست و هشت روز بعد از پایانتکنیکهای دور مقدماتیه. اگه وقت تموم بشه، توکن بیاعتبار میشه و خودت باید یه راهی برای بیرون اومدن پیدا کنی.»
«موفق باشی. راستی یه چیزمیکردن دیگه، بعید میدونم آدمای اونجاتکهتکه ازت استقبال کنن. مراقب باش.»
«ممنون.»
فانگ هنگ آروم سرپشتیِ تکون داد و پاشافتاد رو داخل گذرگاه تلهپورت گذاشت.
تایگر ونربل رفتن فانگکرده هنگ رو تماشا کردتکون و لبهاش رو کج کرد.
خیلی کسلکننده.
توی اون درگیریِ کوتاه، متوجه شده بود که قدرتبوم فانگ هنگ کاملاً متکی به انباشتن ویژگیهای بدنی ووارد ویژگیهای تواناییه تا به زور خودش رو قوی کنه.
دریغ از یه ذره تکنیک.
صرفاً اعداد و ارقام خام....
دشتهای سرسبز تا ناکجاآباد کشیدهمیکردن شده بودن و کوهها وتکهتکه رودخونهها غرق در زیباییِ درخشانی بودن.
فانگ هنگ چشماش رو بازآتش کرد و حس کرد نوردست آفتاب تا حدی چشمش رو میزنه.
سرش رو بالا آورد وپشت نُه تا خورشید رو دید کهدنبالم اون بالا توی آسمون آویزون بودن.
فانگ هنگ اخم کرد.
به چهآتش جایی فرستادههمزمان شده بود؟
طبق اشارههایحالی تایگر ونربل، اینجاآتش حسابی خطرناک بود.
فانگ هنگ سریع هالهش روپشت پنهان کرد و آرومآروم ادراکششدی رو به سمت بیرون گسترش داد.
به هر حال،غیب تصمیم گرفت اولبیحوصله اوضاع رو بسنجه.
قدرت ذهنی فانگ هنگ دیگه مثل قبلدست نبود. به محض اینکه قدرتش رو به بیرونوارد فرستاد، بلافاصله تا دهها کیلومتر اونطرفتر پخش شد.
هوم؟
ویژگی مقدس!
موجی از نوساناتغیب ویژگی مقدس تویبیحوصله هوا پخش شده بود.
قلمروهای نامردگان ومرگ ارواح جهنمی اینجابوم به شدت تضعیف میشدن.
به نظر میرسید تایگر ونربل دروغمرگ نگفته بود؛ احتمالاً راهی برای ارتقا بهتکهتکه دوازده فرزانه توی این مکان وجود داشت.
فانگ هنگ بهتالار گسترش ادراکش بهمعبد فواصل دورتر ادامه داد.
توی فاصله بیش از دویستقیافهای کیلومتری، هاله موجوداتی رو حس کردپشتیِ که دور هم جمع شده بودن.
میرفت تا یه نگاهی بندازه!
فانگ هنگ در امتداد جهتی که ادراکشهمزمان نشون میداد، وارد تصویر فضایی ثانویه شد ورفت با سرعت زیاد به اون سمت حرکت کرد.
بیشتر از بیست دقیقهپشتیِ بعد، سایهنمای یه شهرافتاد قرونوسطایی جلوش پدیدار شد.
سرش رو بالا گرفت و ستونبیحوصله عظیمی رو دید که درست تویپشت بخش مرکزی شهر قد علم کرده بود.
ستون سر به فلک کشیدهمیکردن بود، صاف توی ابرها فرو رفتههوا بود و نوکش اصلاً دیده نمیشد.
جالب شد.
فانگ هنگ از فاصلهایپشتیِ دور در بیرون شهر ایستادقبول و اوضاع رو برانداز کرد.
شهر به شدت شلوغ و پررفتوآمد بود.دستی در سمت شرقی، دروازهای قرار داشت کهراه موجودات بیگانه مدام ازش وارد و خارج میشدن.
بیشترشون ارک بودن؛ جثهشون شبیه بهبوم انسانها بود ولی یه خرده کوتاهتر بودنموجی و چهرههاشون بیشتر به سگسانان شباهت داشت.
از نظر قدرت بدنی کاملاًآتش معمولی بودن، حدود دو تادست سه برابرِ یه انسان عادی.
فانگ هنگ متوجه شد ورود و خروج به شهر نیاز به نوعی احراز هویت داره. برای اینکه دردسرینیاورد درست نشه، وارد تصویر فضایی ثانویه شد و بعد از اینکه رفت توی شهر، دوباره ظاهر شد. کلاهفقط شنلش رو کشید جلو تا چهرهش معلوم نباشه و شروع کرد توی این شهر کوچیک دنبال سرنخ گشتن.
سبک معمارینیزهش شهر با انسانهاقیافهای فرق محسوسی داشت.
جالبترین بخشش این بودهمزمان که در امتداد خیابونها، ساختمانهایمنفجر معبد زیادی به چشم میخوردن.
داخل معابد،حالی مجسمههایی از خدایانآتش برپا شده بود.
اونها موجودات انساننمایی رو نشون میدادن که زرهی به رنگ طلایی تیره به تن داشتنموند و حتی سرشون هم زیر زره مقدس پنهان بود، طوری که نمیشد چهرهشون رو تشخیصنیرو داد. پشت سرشون هم بالهایی باز شده بود که از شمشیرهای مقدس تشکیل شده بودن.
فانگ هنگ وارد یکی از معابد شد،دستی سرش رو بالا گرفت و به مجسمه نگاهافتاد کرد و توی دلش به فکر فرو رفت.
ساختار بدنی مجسمه شبیه یه انسان بود،دست ولی یه ویژگی خیلی خاص داشت: مجسمه یهوارد چشم سوم درست بین دو تا ابروش داشت.
«جوون، دفعه اولته میای اینجا؟»
فانگ هنگ برگشت و بهپشت ارک سالخوردهای نگاه کرد که کنارشدنبالم زانو زده بود و دعا میکرد.
پیرمرد با چهرهای سرشار از تقوا،بیحوصله بار دیگه رو به مجسمه دعاپشت کرد و گفت: «اون یه خدائه.»
فانگ هنگ بامرگ تحقیر گوشه لبشبوم رو کج کرد.
عالی شد، یه دنیایعنصر دیگه که دربار مقدسمیکردن سرش کلاه گذاشته بود.
فانگ هنگ پرسید:تالار «همه مردم این شهرراه به خدایان اعتقاد دارن؟»
«معلومه. دقیقاً به خاطر وجود ستون خدایانهدستی که این شهر تونسته از یه روستایراه کوچیک روی تپه به موقعیت امروزش برسه.»
«منظورتون همون ستون وسط شهره؟»
ارک پیر با شک و تردید سرشهمزمان رو به سمت فانگ هنگ چرخوند و پرسید:رفت «تو حتی درباره ستون خدایان هم چیزی نمیدونی؟»
«من اهل یهتالار روستام. اولین باره کهراه پا به شهر میذارم.»
پیرمرد بازنیزهش هم براشکرده عجیب بود.
ستونهای خدایان توی سرتاسر این دنیا پراکندهدست بودن. حتی کسی که از یه روستای کوهستانیوارد میاومد هم باید قبلاً یکیشون رو دیده باشه.
فانگ هنگ دوباره پرسید:عنصر «به جز این، ستونهایمیکردن خدایان دیگهای هم هست، درسته؟»
«طبیعتاً. لرد مقدس ستونهای خدایان رومعبد بر اساس اندازهشون به شش رده تقسیمدلش کرده. ستون خدایانِ این شهر بالاترین ردهست.»
«میتونم برمنیزهش از نزدیککرده یه نگاهی بندازم؟»
پیرمرد گفت: «هیچکس جلوی دعا کردن پای ستونراست خدایان رو نمیگیره. خیلی از مردم دقیقاً برای تبرکپوستهای گرفتن از ستون خدایان میان به این شهر کوچیک.»
«ممنون.»
فانگ هنگ چرخید و از معبد بیرون اومد، کوچهپسکوچههایقبول شهر رو رد کرد تا رسید به خیابون اصلینیاورد و در نهایت خودش رو به مرکز شهر رسوند.
محوطه زیر ستون خدایان رو عمداًبیحوصله جدا کرده بودن و ارکها فقط میتونستنمعبد از دور زانو بزنن و دعا کنن.
فانگ هنگ خودش رو قاطیمیکردن جمعیت کرد و نگاهش روتکهتکه به بخشهای بالایی ستون خدایان دوخت.
از لحظهای که واردعنصر این دنیا شده بود،میکردن یه حس آشنایی داشت.
توی همین لحظه،تالار یهو متوجه منشأمعبد اون حس شد.
قلمرو مقدس!
مطمئن بود اینجا قلمروهمزمان مقدس نیست، اما شباهتراست فوقالعاده زیادی بهش داشت.
قلمرو مقدس هم از جزیرههای معلقی تشکیل شده بود که تویراست هوا شناور بودن و از پایین با ستونهای بلندی به همتایگر وصل میشدن، در حالی که توی دنیای پایینی قبیله گادوینگ زندگی میکردن.