چپتر 1939: فصل ۱۹۳۹ - درهم شکستن
0یوآن جیشیاناخم کاملاً ماتومبهوتبلافاصله شده بود.
نقشه این بود کهبفهمه از دربار مقدس برای شکستنمشخص مهروموم استفاده کنن، ولی حالا...
فانگ هنگ هدفی روکردنشون که قرار بود ازشبیش استفاده کنه نابود کرده بود؟
پس باجلو بقیه ماموریتیکم باید چیکار میکردن؟
همهچیز پرید؟
باید شکستهنوز ماموریت روبفهمه اعلام میکردن؟
«داداش! اونجا رو!»
یوآن جیزه یه لحظه جا خورد. ناگهان متوجه تغییرات توی میدونبههمریخته نبرد شد. فوراً دست انداخت و یوآن جیشیان رو که کنارش ایستادهپیش بود کشید و هشدار داد: «داداش، اونجا. اونا بازیکنن! میخوان فرار کنن!»
اون دو تا بازیکنی هم که ماموریت رو قبولرفت کرده بودن و به دربار مقدس ملحق شده بودنهنوز تا توی مخابره اطلاعات کمک کنن، شوکه شده بودن.
یا خدا، این ماموریتی بود کهروبهرو موفقیت توش تقریباً تضمینشده به نظربعدش میرسید؛ رسوندن اطلاعات که هیچ خطری نداشت.
همین الان اوضاع خوبکردنشون بود، چطور یهو همهچیزبیش مثل آوار خراب شد؟
بازیکنها وقتی دیدن اوضاع پسِبیش معرکهست، تصمیم گرفتن فلنگ روحسابی ببندن و هرچه زودتر فرار کنن.
«جلوشونو بگیر!»
یوآن جیشیان اخم کرد ووضعیت بلافاصله همراه با یوآن جیزهمهم برای متوقف کردنشون جلو رفت.
همهچیز یکم بیش از حد سریع اتفاق افتادهبیش بود. ذهنش حسابی بههمریخته بود و هنوز نتونستهنتونسته بود بفهمه چطور باید با این وضعیت روبهرو بشه.
ولی یهجلو چیز کاملاًیکم مشخص بود.
مهم نبود بعدش چی پیش بیاد، بایدکردنشون جلوی اون بازیکنا رو میگرفتن و نمیذاشتنافتاده هیچ اطلاعاتی رو به بیرون مخابره کنن!
باید برایهنوز ماموریت یکمبفهمه وقت میخریدن!
«بجنب! نذار در برن!»
هر دو بیدرنگ به تعقیببیش اون دو تا بازیکنِ گروهِ درباربههمریخته مقدس پرداختن که داشتن فرار میکردن!
همزمان، تیم خط مقدم دربار مقدس توی دردسر بزرگی افتاده بود؛بیش چون لیکرها داشتن روزنه ایجادشده توی سد دفاعی مقدس رو که بربشه اثر انفجار به وجود اومده بود، از هم میدریدن و بازترش میکردن!
از طرفی با سقوطبفهمه سادویچ، روحیه تیم دربار مقدسمشخص به شدت افت کرده بود.
با کشته شدن اعضای بیشتری از دربار مقدس،بیش زامبیهای عفونی جهشیافته بیشتری از درون جسدهاشون برمیخاستننتونسته و دوباره زنده میشدن تا به میدون نبرد بپیوندن.
«عقبنشینی!»
افراد دربار مقدس وقتی دیدن حریف فانگ هنگ نمیشن،رفت شروع به پناه گرفتن توی معبد مورک کردن تاهنوز با استفاده از موقعیت معبد، یه جنگ فرسایشی راه بندازن.
«تچ.»
فانگ هنگ از دور به پالادینهای مقدسییکم که به داخل معبد مورک فرار میکردنبههمریخته نگاه کرد و با تحقیر پوزخندی زد.
فکر کردهجلو بودن قایمیکم شدن فایدهای داره؟
به درک!
صاف میبستشون به رگبار!
لحظهای بعد، فانگ هنگ بدون هیچرفت تردیدی به فرمهای تایرانت همجوش دستور دادحسابی تا به نیروهای دربار مقدس حمله کنن.
بیرون نمیآین؟
پس کلاخم معبد مورک روهمراه میفرستاد روی هوا!
صاف معبدهنوز مورک رو باوضعیت خاک یکسان میکرد!
فرمهای تایرانت همجوش سلاحهای پرتوجلو انرژی سنگینشون رو بالا بردن وافتاده معبد مورک رو به رگبار بستن!
«بوم! بوم بوم بوم!!!»
پرتوهای شلیکشده بهکرد معبد مورک اصابتمتوقف کردن و منفجر شدن!
کل معبد مورکنتونسته در آستانه انفجارروبهرو و فروپاشی بود.
دستهای از پالادینهای مقدس تازه توی معبد مورک پناه گرفته بودن که دیدن تکههای بزرگ آوار داره ازوضعیت بالا میریزه. با دیدن اینکه فانگ هنگ کاملاً جدیه و از ترس اینکه معبد مورک روی سرشون منفجربجنب بشه، فوراً به بیرون فرار کردن؛ غافل از اینکه بیرون در دوباره توسط زامبیها و لیکرها محاصره شدن.
برادران یوآن، یوآن جیشیان و یوآن جیزه، تازه اون دوحسابی تا بازیکن دربار مقدس رو که قصد فرار داشتن گیر انداختهنبود بودن که با دیدن معبد مورکِ نیمهویران، رنگ از چهرهشون پرید.
کشته شدن هدف ماموریت یه چیزمتوقف بود، ولی حالا میخواست لوکیشن ماموریتسریع رو هم با خاک یکسان کنه؟
خوشبختانه فرمهای تایرانت همجوش بعد از اینکهبشه دیدن افراد دربار مقدس از معبد بیرونبیاد زدن، حمله به معبد مورک رو متوقف کردن.
تازه اون موقعمتوقف بود که برادرانرفت یوآن نفس راحتی کشیدن.
گله زامبیها به بلعیدن نیروهای زنده دربار مقدسافتاده ادامه داد، اونا رو محکم توی مرکز حلقهروبهرو محاصره گیر انداخت و به هیچکس امون نداد!
بعد از گذشت بیش ازهمراه ده دقیقه، اعلان بازی دریکم میدان دید فانگ هنگ پدیدار شد.
[اعلان: بازیکن تیم نخبه سطح بالا و برخی از تیمهای وابسته به دربار مقدس را نابود کرده است. مأموریت فعلی بازیکن: شبیخون به ارتش دربار مقدس در خط مقدم. نرخ تکمیل مأموریت به ۹۸٪ افزایش یافت. زمان تخمینی باقیمانده از مأموریت فعلی، ۱٬۸۰۰ دقیقه افزایش یافت.]
[اعلان: نرخ تکمیل مأموریت فعلی بازیکن: نجات چیپوریا، ۲٪ افزایش یافت.]
فانگ هنگ به اعلانهای بازی نگاه کرد وجلو با رضایت سر تکون داد. از بین جمعیتحسابی زامبیها بیرون اومد و نگاهی به اطراف انداخت.
میدان نبرد بدجورینتونسته بههمریخته و پرروبهرو از ویرانی بود.
حالا که نیروی اصلی دربار مقدس تارومار شدهبیش بود، هنوز چندتایی تیم کوچیک توی امپراتوری انکاما باقیبفهمه مونده بودن، ولی دیگه هیچ تهدیدی به حساب نمیاومدن.
فقط نیاز داشت کمییکم وقت بذاره تا دخلافتاده اونها رو هم بیاره.
حتی لازم نبود خودش برای اینمتوقف کار وقت تلف کنه؛ لی چینگرانسریع و بقیه به راحتی از پسش برمیاومدن.
تخمین زد همین که نرخوضعیت تکمیل مأموریتش به ۱۰۰ درصدمهم برسه، میتونه پاداشش رو دریافت کنه.
فانگ هنگ هیچ عجلهای نداشت. به زامبیهایکم دستور داد میدان نبرد رو پاکسازی کننبههمریخته و بعد خودش وارد معبد مورک شد.
دنیای بیرون شاید هنوز خبر نداشت که ارتشافتاده سادویچ تارومار شده، و ممکن بود تیمهای بیشتریروبهرو از دربار مقدس برای کمک راهی اینجا بشن.
اگه میشد تا جای ممکن آدمهای بیشتری روجلو فریب داد و کشوند اینجا، عالی میشد. اینطوریحسابی نرخ تکمیل مأموریت اصلی هم سریعتر بالا میرفت...
«داداش فانگ!»
فانگ هنگ وقتی شنیدکردنشون کسی اسمش رو صدا میزنه،سریع بیاختیار به دوردست نگاه کرد.
جی شیائوبو که دید فانگ هنگ بااتفاق موفقیت تیم دربار مقدس رو تارومار کرده،بفهمه همراه دبی و چندتا از گاردهای سلطنتی برگشت.
فانگ هنگ چشماش رو باریکهمراه کرد و نگاهش رو روی دوتابیش بازیکن نامرده توی تیم متمرکز کرد.
هردوشون نقاب به چهره داشتن.
علاوه بر اون، از روی نوساناترفت خط خونیشون، فانگ هنگ میتونست حس کنهحسابی که این دو نفر اصلاً ضعیف نیستن.
«لرد جهان، فانگ هنگ.»
حالا که کار به اینجا کشیده بود، یوآن جیشیان ویکم یوآن جیزه چاره دیگهای نداشتن. اون دوتا بازیکن اسیرشدهی دربار مقدسوضعیت رو جلو انداختن و اومدن تا با فانگ هنگ روبهرو بشن.
«داداش فانگ، تو محشری! اینوضعیت عوضیهای دربار مقدس حتی نتونستنمهم دو راند جلوی تو دووم بیارن!»
جی شیائوبو بعد از این پیروزی حسابییکم سرِ کیف اومده بود، ولی ته دلش افسوسهنوز میخورد که چرا خودش وارد میدون نبرد نشده.
فانگ هنگ با اشاره دست از جی شیائوبوافتاده خواست بس کنه، بعد رو به یوآن جیشیان وبشه یوآن جیزه برگشت و پرسید: «این دو نفر کیان؟»
جی شیائوبو سریع اونها رو به فانگ هنگ معرفی کرد: «آها،بیش این دوتا همونایین که بهت گفتم. قبلتر جلوم رو گرفتن تاروبهرو بهمون هشدار بدن. اون موقع دیدم داشتن این دوروبر یواشکی سرک میکشیدن...»
یوآن جیشیان و یوآن جیزهوضعیت نگاهی به همدیگه انداختن ومهم لبخند تلخی گوشه لبشون نشست.
اون هشدار بود آخه؟!
اون یه تذکررفت و خیرخواهی برایسریع منصرف کردن بود!
بعدشم، یواشکیاخم سرک کشیدنبلافاصله دیگه چه صیغهایه؟!
کجای کارشون مشکوک بود؟ داشتنوضعیت تو حالت آمادهباش منتظر میموندن ببینننبود میتونن کمکی بکنن یا نه، همین!
«اهم، لرد جهان فانگ هنگ، من یوآن جیشیان هستم و اینم برادرذهنش کوچیکترم یوآن جیزه است. ما هردومون یه مأموریت ویژه از جناح مردگاننبود قبول کردیم و یه موضوع مهم هست که باید باهات در میون بذاریم.»
حالا که اوضاع به اینجا کشیدهسریع بود، یوآن جیشیان گلوش رو صافهنوز کرد و توی دلش آهی کشید.
حالا که مأموریتشون به احتمال خیلی زیاد ناقص موندهرفت بود، بهتر بود کل ماجرا رو موبهمو تعریف کننهنوز تا شاید بشه راهی برای جبران خسارتهاشون پیدا کرد.
«باشه.»
فانگ هنگ نگاهی به بازیکنهای دربار مقدس که توسط یوآن جیشیانافتاده و یوآن جیزه مهار شده بودن انداخت، سری براشون تکون دادمشخص و گفت: «اینجا جای مناسبی برای حرف زدن نیست. اول بریم داخل.»
همگی برگشتن داخلرفت معبد مورک و تویاتفاق تالار اصلی جمع شدن.
یوآن جیزه با نگاه به معبدمتوقف مورک که نیمی از اون با خاکاتفاق یکسان شده بود، توی دلش آه کشید.
خب، حالا که معبد مورکوضعیت تقریباً ویران شده بود، تکمیلمهم بخشهای بعدی مأموریت عملاً غیرممکن بود.
«حرف بزنین ببینم، قضیه چیه؟»
جی شیائوبو نگاهی به این دو برادر انداختافتاده و به نظرش رسید که آدمهای درستوحسابی نیستن. لحنشبشه درست مثل کسی بود که داره ازشون بازجویی میکنه.