چپتر 2719: فصل ۲۷۱۹ - تخم غولپیکر
0نکتهٔ اصلی این بود کهجای رعد داوری یه حمله باقدمبهقدم آسیب محیطی به حساب میاومد.
تعداد زیادی از جنگجوهای روح دور هم جمع شدهرفت بودن، و یه ضربه از رعد داوری معمولاً حداقلتقریباً به چهار یا پنجتا از جنگجوهای روح اصابت میکرد.
بعد از تحمل حدود ده دوازدهتا برخوردمیآورد صاعقه، جنگجوهای روح دیگه نمیتونستن اون حجمقدمبهقدم از آسیب رو دووم بیارن و متلاشی میشدن!
جیغهای گوشخراش جنگجوهای روح قبل از مرگشون، ارواح جنگجوی بیشتریداشت رو از پشت سر به اون سمت میکشید و همینعجیب باعث میشد بازده فعال شدن رعد داوری حتی بالاتر هم بره.
جواب میداد!
فانگ هنگ از دور اوضاع رو زیر نظر داشترفت و به هدایت لیکرها به سمت جلو ادامه میدادتقریباً تا سر فرصت، جنگجوهای روح رو یکییکی پاکسازی کنه.
یه جورایی عجیب بود.
کشتن جنگجوهای روحجواب هیچ پاداش یا آیتماوضاع دراپی به همراه نداشت.
علاوه بر اون، به نظر میرسید جنگجوهای روح میتونستنگذاشت خودشون رو بازسازی کنن و مدام از لکههای نوراما نقرهای در اطراف ژرفای نومیدی متراکم میشدن و شکل میگرفتن.
با این حال، سرعت تولید اون لکههای نور نقرهایرفت اصلاً زیاد نبود و خیلی کندتر از سرعتی پیشتقریباً میرفت که رعد داوریِ کلونهای زامبی دخلشون رو میآورد.
فانگ هنگ هم خیلی سادهزامبی پا جای پای ارتش زامبیهاشپای گذاشت و قدمبهقدم جلو رفت.
از اونجایی که جنگجوهای روحفانگ هم جادوگر بودن، کلونهای زامبی مدامهدایت زیر آتیش حملات اونا تلف میشدن.
اما هر بار که تعداد کلونهای زامبی تقریباً به ته دیگرفت میخورد، یه دسته جدید از کلونها دوباره اسپاون میشدن و بهمیخورد میدون نبرد ملحق میشدن تا این چرخه بیپایان ادامه پیدا کنه.
همهٔ اینا قابل مدیریت بود.
دردسر اصلی این بود که چون رعد داوری یه مدتزمان مشخص داشت، فانگ هنگقدمبهقدم نمیتونست خیلی راحت آفلاین بشه و بذاره سیستم بره رو حالت خودکار؛ مجبور بودجدید مدام هی بره و بیاد تا رعد داوری رو دوباره روی کلونهای زامبی کست کنه.
چارهای نبود.
فانگ هنگ تلاشش رو کرد ولی دید اصلاً نمیتونه ازقدمبهقدم زیر کار در بره، واسه همین یه سیلی به صورتتقریباً خودش زد تا تمرکزش نپره و به فارم کردن ادامه داد.
بعد از ۱۲ ساعت فارمِ مداوم، مسافتگذاشت زیادی رو جلو رفته بود، اما روبهروشاونا هنوزم یه فضای بیکران و پرهرجومرج قرار داشت.
فانگ هنگ که دید کاری از دستش برنمیاد، موقتاًجای آفلاین شد و با جی شیائوبو تماس گرفت تاآتیش مطمئن بشه شورای اموات از ناپدید شدنش زیادی نگران نمیشن....
دو شبانهروزِبره تمام داشتمیداد بیوقفه فارم میکرد!
فانگ هنگ حس میکرد نیروی روحش شدیداً ته کشیدهگذاشت و به سطح فوقالعاده پایینی رسیده. هر یه قدمی کهبار به جلو برمیداشت، نیازمند تمرکز و تقلای خیلی زیادی بود.
از یه جایی به بعد، فضای دورگذاشت و برش کمکم به یه پهنهٔ وسیعاونا از رنگهای خاکستری و سفید تبدیل شده بود.
تمام دنیامیرفت خاکستری مایل بهزامبی سفید شده بود.
حتی رنگ لیکرها هممیداد پریده بود و انگار کاملاًنظر با دنیای اطرافشون درآمیخته بودن.
دقیقاً مثل همون صحنهایساده بود که قبلاً تویزامبیهاش توهم رودخانه زیرین دیده بود!
حالا یه دستهٔ پنجهزارتایی از کلونهای زامبی دور فانگرفت هنگ جمع شده بودن که از طریق افکت پسیوِ رعددیگ داوری، مدام به جنگجوهای نامرده اطراف آسیب سنگینی وارد میکردن.
از دیشب به بعد، بالا نگه داشتن قدرت ارادهش حسابی سخت شده بود.گذاشت مجبور بود هر ده دقیقه یه بار آفلاین بشه تا یه کم استراحتمیخورد کنه و بعد دوباره وارد بازی بشه و همین چرخه رو از سر بگیره.
همم؟
اون دیگه چیه؟
ناگهان نگاهساده فانگ هنگپای به چیزی افتاد.
سرش رو بالا گرفت و دیددخلشون توی افق روبهرو، یه حلقهٔ نورانیزامبیهاش مثل هالهٔ خورشید توی فضا ظاهر شده.
شبیه یهبره محرابِ معلقمیداد توی هوا بود.
بالای اون محراب، یه شیء کرویپای و وهمآور وجود داشت؛ یه ساختاراونجایی عظیم درست مثل یه تخم غولپیکر.
ارواح سرگردان دیگه به جلو حرکتزامبیهاش نمیکردن و در عوض، بیاختیار بهآتیش سمت اون تخم غولپیکر کشیده میشدن.
انگار پروانههایی بودنداوریِ که خودشون رو بهمیآورد دل شعلهٔ آتیش میزدن.
تعداد بیشماری از بدنههای روح بههنگ محض نزدیک شدن تجزیه میشدن ولیکرها با اون تخم غولپیکر در هم میآمیختن.
فانگ هنگ اخماش رو توی هم کشید و یهگذاشت قدم دیگه به جلو برداشت؛ به حلقهٔ نور نزدیکتراما شد تا بتونه درست ببینه اون تخم غولپیکر اصلاً چیه.
«پس فقط یه پروژکشنه؟»
اخمهای فانگ هنگ عمیقتر شد.
چیزی که روبروش خودنماییمیداد میکرد، یه محراب قربانیِ بلندنظر از جنس فلز سیاه بود.
سطح محراب لکهدار و رنگورورفته بود وارتش خطوخشهای زیادی روش به چشم میخورد. بالایآتیش محراب، یه گوی تیرهرنگ معلق مونده بود.
به نظر میرسید گوی قدرتش رو از طریققدمبهقدم محراب قربانی پخش میکنه و پشت محراب، تصویریاما از یه کره تخممرغیشکلِ عظیم به وجود آورده بود.
فانگ هنگمیرفت به گویکلونهای زل زد.
این همون گویی بودمیداد که موقع تفکر درباره قدرت،نظر بیرونِ رودخانه زیرین دیده بود!
خاطرات اون لحظهمیآورد خیلی سریع تویپای ذهنش زنده شد.
«پس ماجرا از این قراره...»
فانگ هنگ زیرداوریِ لب زمزمه کرد ومیآورد تو دلش حدسهایی زد.
اون هیکل مرموزی رومیداد که توی آینه دیدهزیر بود به یاد آورد.
اون هیکل با استفاده ازجای هفت تا گوی، هفت تاقدمبهقدم دنیای مجزا خلق کرده بود.
یکی از اون دنیاهاپای همین قلمرو مرگی بودقدمبهقدم که الان توش حضور داشت.
با این حال، توی خاطراتشزامبی ندیده بود که گوی رویپای یه محراب قربانی قرار گرفته باشه.
فانگ هنگ حدس میزد امپراتریس پرسفونه هم این گوی رو دیده و بعد ازادامه ارتقا به نکرومنسر سطح خدایی، وارد ژرفای نومیدی شده، محراب رو ساخته و بهعلاوه طور کامل از قدرت گوی بهره برده تا سازوکار قلمرو مرگ رو از نو بچینه.
از اونجایی که گوی روبروشجای به قلمرو مرگ مربوط میشد، پسرفت هنوز شش تای دیگه وجود داشت...
یعنی اونا بهجای اون شش تا دنیایگذاشت دیگه بازی مربوط میشدن؟
فانگ هنگ بیاختیار سرشکلونهای رو بالا آورد وساده به گوی نگاه کرد.
نمیتونست کاملاً مطمئن باشه.
ولی با توجه به اطلاعاتی که از آینه بهگذاشت دست آورده بود، به احتمال خیلی زیاد یکی ازاما اونا جهنم بود و یکی دیگهش هم قلمرو مقدس.
فعلاً بهترساده بود بیخیالپای بقیه گویها بشه.
اگه حدسش درست بود و این گوی نظم و قدرت بنیادین قلمرو مرگگذاشت رو تشکیل میداد و همینطور منبع انرژیِ رودخانه زیرین بود، یعنی کافی بودمیخورد محراب و گوی رو برداره ببره به دنیای آخرالزمان خونآشام تا همهچیز حل بشه؟
فانگ هنگ تصمیم گرفت امتحانش کنه. یه دستهزیر از لیکرها رو فرستاد سمت گوی تا ببینه میتوننپاکسازی گوی رو از روی محراب جابهجا کنن یا نه.
«فیش...»
کلونهای زامبی همین که وارد شعاع دویست متریِ گوی شدن، سرعتشون بهآتیش وضوح افت کرد. طولی نکشید که بدنشون جلو چشم شروع به پوسیدن واسپاون تیره شدن کرد و تبدیل به یه چاله از چرک و عفونت شد.
[اعلان: کلون زامبی شما (فرم لیکر) تحت تأثیر اثر کهولت سن قرار گرفته و حداکثر اچپی آن ۱۰٪ کاهش یافته است...]
[اعلان: کلون زامبی شما (فرم لیکر) تحت تأثیر اثر کهولت سن قرار گرفته و حداکثر اچپی آن ۱۰٪ کاهش یافته است...]
[اعلان: کلون زامبی شما (فرم لیکر) تحت تأثیر اثر کهولت سن قرار گرفته، حداکثر اچپی آن کاهش یافته و از بین رفته است.]
انگار شدنی نبود!
ظاهراً یه جور اثر قلمروزامبی بود؛ ورود به اون محدودهپای به طور خودکار آسیب میزد.
فانگ هنگ نگاهی به اعلانهای سیستمهنگ انداخت و بعد یه کاغذ رونلیکرها مهروموم سطح نیمهخدا از کولهپشتیش بیرون کشید.
هوووف!
کاغذ رون که به خونش آغشته شده بود، با سرعت به سمت گوی پروازاونا کرد. با این حال، همین که کاغذ رون به فاصله صد متری گوی رسید،ملحق با یه صدای فیش بلافاصله فاسد شد و به ابری از خاکستر تبدیل شد.
بازم فایدهای نداشت.
رون مهروموم حتی به گوی برخوردهنگ هم نکرده بود، ولی قدرت گوی باعثجلو شده بود کاملاً محو و پودر بشه.
اوضاع واقعاً دردسرساز شده بود!
امپراتریس چطوریساده قدرت گوی روارتش مهار کرده بود؟
یه لحظه صبر کن.
شاید امپراتریس اصلاً نیازی به جابهجا کردن گوی نداشته.نظر شاید فقط لازم بوده نیروی ذهنی خودش رو بهشکنه تزریق کنه تا قدرتش رو کاملاً در اختیار بگیره؟
اما پسدخلشون تکلیف محرابساده چی میشد؟
امپراتریس چطوری گوی روپای جابهجا کرده بود وقدمبهقدم گذاشته بودش روی محراب؟
فانگ هنگ آرومآروم بهکلونهای محراب نزدیک شد وساده نگاهش رو انداخت سمت راستش.
اونجا مقداری توده انرژیِ استفادهنشده رو دید کهزیر روی هم تلنبار شده بودن و زیرشون بخشیکییکی بزرگی از یه آرایه جادویی به چشم میخورد.
فانگ هنگدخلشون از دورساده خوب نگاهش کرد.
به نظر میرسید یه آرایه جادوییِ ساخت دستقدمبهقدم باشه، که در صورت تأمین انرژی کافی، میتونستاما بازدهی کارکرد محراب رو به شدت افزایش بده.
احتمالاً به همین خاطر بوده کهدخلشون تحت رهبری امپراتریس پرسفونه، قدرت قلمروزامبیهاش مرگ تا این حد تقویت شده بود.
ولی حالا اونجواب آرایه جادویی بههنگ کلی خراب شده بود.