چپتر 3612: فصل ۳۶۱۲ - آغاز تورنمنت اوج رزمی
0روز بعد.
تورنمنت اوجچهره رزمی رسماًاین شروع شد.
میدون مبارزه توی فضایی بالای جزیرهجادوگر امپراتور ابعادی برپا شده بود، فضاییزنی که مخصوص همین مسابقات بازش کرده بودن.
هشتاد و هشت پیر سپیدپوش دستبهیکی کرده بودن و یهرزمیکارها سد دفاعی دور تا دور فضای مبارزه تشکیل داده بودنصدای تا بخش وسیعی از مرکز کهکشان رو مهر و موم کنن.
اطراف محوطهزنی دوئل، جایگاههای تماشاچیهاچهره چیده شده بود.
ناظرهایی از هشت منطقه ابعادی، کهدریایی هر کدوم تحت امر یه ونربل قلمرولحظه بودن، توی جایگاههای مختلف مستقر شده بودن.
تورنمنت اوج رزمی یهبالا رویداد باشکوه و بزرگ تویتییا جهان ابعادی به حساب میاومد.
هر بار که برگزار میشد، خیل عظیمی از رزمیکارها رو بهخودش خودش میکشوند. حتی قبل از اینکه نبردها شروع بشن، جایگاه تماشاچیها تاجمعیت خرخره پر شده بود و صدای هلهله و غوغای جمعیت همهجا میپیچید.
پیری سیاهپوشزنی وسط میدونمار نبرد ظاهر شد.
بعدش، دو تا رزمیکاری کههیولای باید با هم مبارزه میکردنمیزد از گذرگاههای تلهپورت وارد شدن.
فانگ هنگ در حالی که صورتش رو زیر شنلش قایم کرده بود،زنی آروم توی هوا شناور موند و سرش رو بالا آورد تا بهجوری جادوگر یخی، فنگ تییا، نگاه کنه؛ زنی با بدن مار و چهره انسان.
اطراف بدن این هیولای دریایی نوسانات فضایی محویخیل موج میزد، جوری که انگار هر لحظه ممکننبردها بود توی خود فضا محو و ادغام بشه.
فنگ تییا هم متقابلاً نگاهش رو رویاین فانگ هنگ قفل کرد، در حالی که گوشهانگار چشماش تهمایهای از شیطنت و اغواگری دیده میشد.
اونطرفتر، ونربل قلمرو فونیکس از جایگاهدریایی مرتفع تماشاچیها با چهرهای متفکر، فانگانگار هنگ رو زیر ذرهبین گذاشته بود.
کنار دستش، یکی از دستیارهای قبیله خدایان قدمی به جلو گذاشت، سری خمبدن کرد و گفت: «قربان، تایگر ونربل حاضر نشد اسم رزمیکار شماره هفتاد و هفتممکن رو لو بده. حتماً یه کاسهای زیر نیمکاسهشه و داره چیزی رو مخفی میکنه.»
فونیکس خیلی خونسرد گفت: «تایگر ونربل فقط دنبال اینه که پیش ونربل قلمرو خودی نشوناینکه بده و چاپلوسی کنه. عجلهای در کار نیست. هر چقدرم قایمش کنه، آخرش دستش روظاهر میخونیم و میفهمیم کیه.» بعد مکثی کرد و پرسید: «تحقیقات درباره مرگ راوی تموم شد؟»
«یه سری پرسوجو کردیم. گیدئون تمام این مدت داشته توی برج تمرین میکرده، واسه همین مرگلحظه راوی قاعدتاً نباید ربطی به اون داشته باشه. حدس میزنم یه نفر که با گیدئون کینهاغواگری دیرینه داشته، خودش رو جای اون جا زده تا راوی رو بکشه و گردن اون بندازه.»
دستیار کمی مِنومِن کرداین و پرسید: «لازمه تعقیبمحوی گیدئون رو لغو کنیم؟»
«نیازی نیست. شایعهها از قبل راه افتاده و همه میگن کار گیدئون بوده. اگه شرشچهره رو کم نکنیم، دیگه چه آبرو و اعتباری واسه قبیله خدایان میمونه؟ مگه نه اینکهمحو بقیه فکر میکنن هر ننه قمرهای که به قبیلهمون حمله کنه، میتونه راحت قسر در بره؟»
فونیکس با لحنی یخزده ادامه داد: «تازه، این تعقیب و گریزِ صوریمیکشوند باعث میشه دستاندرکارِ واقعی خیالش راحت بشه و با خودش فکر کنههمهجا که ما گول ظاهر ماجرا رو خوردیم و دنبال نخود سیاه رفتیم.»
«بالاخره اون یاروبدن رو گیر میاندازیم.انسان راه فراری نداره.»
«بله، ونربل قلمرو.»
فونیکس سرش رو بهآرومی بالا گرفت، به فانگ هنگ که وسط میدونزنی نبرد ایستاده بود زل زد و زیر لب غرید: «خیلی وقته رزمیکاری ندیدیمانگار که به جادوی مرگ مسلط باشه. احتمالاً دستی توی دستِ قبیله تاریکی داره.»
اونطرفتر، توی بخش دیگهای از جایگاه تماشاچیها، تایگر ونربل دوررزمیکارها هم با دو تا ونربل دیگه از قبیله جانوران نشستهصدای بودن و مثل همیشه داشتن یواشکی با هم بحث میکردن.
«کار راحتی نیست؛ یهمار سال دیگه و یه دوردریایی دیگه از تورنمنت اوج رزمی.»
پیری که طرح یه لاکپشت تیره پشت ردایش به چشم میخورد، آهی کشید و گفت: «جهان ابعادی اونقدرا هم گنده نیست. جهان خارجی شاید وسعت داشته باشه،تهمایهای ولی بیشتر آدمهاش بیخاصیت و بیش از حد ضعیفن. پیدا کردن یه استعداد درستوحسابی اصلاً کار سادهای نیست. بعد از کلی سگدو زدن، بهزور بتونیم یکی رو پیداشماره کنیم که ارزش پروروندن و وقت گذاشتن داشته باشه. امسال هم که اکثراً همون ریختهای تکراری پارسالن. فکر کنم امپراتور بعد دوباره حسابی کفرش دربیاد و ناراضی باشه.»
یکی از اعضای میانسال قبیله پلنگ گفت: «دقیقاً. من بیشتر از صد ساله که این بیرونم و حتی یه دونه استعداد دندونگیر هم به چشممانگار نخورده. تایگر ونربل، شانس باهات یاره. بدون اینکه از جات تکون بخوری، استعدادها خودشون میان سراغت. شنیدم حتی واسه خاطر همین پسره که نکرومنسره، هیچگذاشته احترامی برای قبیله خدایان قائل نشدی و اصلاً بهشون رو ندادی. اینی که الان تو میدونه لابد همونه دیگه، نه؟ به نظر که خیلی خوب میاد.»
«هومف.»
تایگر ونربل حرصش دراومد، لبهاش رو ورچید وهیولای گفت: «پیش من ناله نکن. تو که ازلحظه دعوای من با قبیله خدایان خوشحالی، مگه نه؟»
ونربل پلنگ گفت: «این چه حرفیه میزنی؟ قبیله جانورانِ مامیزد ضعیفه؛ ما که اول با خودیها سرشاخ نمیشیم. خیالت تخت،متقابلاً اگه با قبیله خدایان به مشکل خوردی، خودمون هوات رو داریم.»
«ولم کن بابا. منبالا اصلاً قصد ندارم بیفتمفنگ به جونِ قبیله خدایان.»
تایگر ونربل گول این حرفها رو نخورد و ادامه داد: «شما دو تا لازم نکردهاینکه جلوی من موشمردگی دربیارین. حتی اگه استعدادهای تازهنفسِ درستوحسابی هم پیدا نکرده باشین، کلی زحمتظاهر روی دستپروردههای قدیمیتون کشیدین. این تازهواردها حتی یه راند هم جلوی اون کهنهکارها دووم نمیارن.»
«فرق داره، فرق داره...»
ونربل لاکپشت مرموز سرش رو پشت سر هم تکون داد، در حالی که چشماش جایگاه تماشاچیها رو زیر نظربشه داشت: «همه میدونیم امپراتور بعد چقدر عاشق پرورش دادن استعدادهای تازهست. یه تازهوارد با مهارتهای نکرومنسی قطعاً توجه امپراتورکنار رو جلب میکنه. بیخود نیست که بین تمام این آدمها، تو بیشتر از همه مورد لطف و رضایتش قرار میگیری.»
«هاهاها، لطفموند دارین، مایهبالا خوشحالی همهمونه!»
تایگر ونربل ازحساب ته دل خندیدبرگزار و حسابی کیف کرد.
وقتی شانس درِبدن خونه آدم روانسان بزنه، هیچی جلوخوارش نیست.
این پسره، یعنی فانگ هنگ، یهویی مثل باد پیداش شدهمیزد بود. اون پیوندی از قبیله اوروبوروس و قبیله تیتان بود، ازنگاهش قبل قدرت خفنی داشت و به نکرومنسیِ کمیاب هم مسلط بود.
فرستادنش به تورنمنت اوج رزمی باعث میشدیخی استعدادی که دستچین کرده حسابی به چشممار امپراتور بیاد و تحسینش رو صددرصد تضمین کنه.
در مورد کینهها و حسابکتابهای آیندهبرگزار بین فانگ هنگ و قبیله خدایانمیکشوند هم... خب، میشد بعداً بهش رسیدگی کرد.
ونربل پلنگ نگاهی به میدان نبرد انداخت: «تایگر ونربل، انقدر بهمحوی قدرت این پسر مطمئنی که مستقیم فرستادیش جلوی فنگ تیای؟ تواناییهایبشه هیولای دریا ممکنه دقیقاً ضد بذر اوروبروس باشه و مهارش کنه.»
تایگر ونربل یهانسان لحظه زبون به دهننوسانات گرفت و ساکت شد.
اینکه جلوی امپراتریسِسرش هیولای دریا دربیاد، ایدهیخی خودِ فانگ هنگ بود.
نمیدونست فانگ هنگ کلکی علیه هیولای دریا تو آستینشعظیمی قایم کرده یا نه، ولی از اونجایی که خودشجایگاه داوطلب شده بود، حتماً یه اعتمادی به خودش داشت.
به درک، مهم نبود.
فانگ هنگ یه مهرهاین بادآورده بود که مفتمحوی و مجانی گیرش اومده بود.
همین که جلو روی امپراتور بعد خودی نشون میداد، وظیفهش انجامکنه شده بود و ماموریت به پایان میرسید. اینکه تا کجای تورنمنتموج بالا بره هم... راند به راند پیش میرفت و معلوم میشد.
تایگر ونربل لبهاش رو جمع کرد و با همون باد و بروتِ همیشگیش گفت: «این پسر ذاتاًبشن کلهخر و مغروره. بذار اول با یه حریف سفتوسخت سرشاخ بشه. بدترین حالتش اینه که میبازه دیگه.میکردن اینجوری حداقل باد دماغش میخوابه و یه کم ادب میشه. تورنمنت بعدی میتونه دوباره شانسش رو محک بزنه.»
اون هیچ امیدبدن و توقع عجیبغریبیانسان از فانگ هنگ نداشت.
وقتی شاخههای رزمی به سطحهیولای فوقخدا میرسیدن، طول عمر رزمیکارمیزد به طرز وحشتناکی بالا میرفت.
با سن و سالی که فانگ هنگیخی داشت، هنوز جا داشت توی دهها تورنمنت اوجچهره رزمی شرکت کنه. هیچ عجلهای در کار نبود.
اگه فانگ هنگ واقعاً از شرِ کینهتوزیهایمیشد قبیله خدایان جون سالم به در میبرد، میتونستناینکه سرِ فرصت و با خیال راحت پرورشش بدن.
با شروع شدن تورنمنت، هاله مرگی به آرومی از بدن فانگمحوی هنگ بیرون زد؛ انرژی تاریکی توی کل میدان نبرد پخش شدبشه و هیکلش رو لای یه مهِ غلیظ و شبحگون قایم کرد.
قلمرو مرگ.
تا حالا هیچکسسرش همچین قلمرویی بهجادوگر چشم ندیده بود.
فنگ تیای به مهِ سیاه خیره شد و با شمّ بالاش هالهمیکشوند مرگِ توی هوا رو حس کرد. یه فشارِ سنگین و خفهکننده رویهمهجا سینهش سنگینی کرد و چهرهش درجا رفت تو هم و جدی شد.
این حریفش فوقالعاده قوی بود.
«شالالالالا!»
فانگ هنگ زودتر دست به کار شد و ازتییا دلِ مه سیاه حمله رو کلید زد. زنجیرهایی بههیولای سیاهیِ قیر، همزمان به سمت فنگ تیای شلیک شدن.