چپتر 1000: مادر و دختر
0میفنگ روبهرویکردند میشیو ایستادهمهچیز و گفت: «میشنوم.»
میشیو پیش از اینکه حرفیتعریف بزند، نفسِ عمیقی کشید: «راستش... منبرای الان با یوان رابطهٔ عاشقانه دارم.»
میشیو به صورتِروزی مادرش خیره شدترک تا واکنشش را ببیند.
اما در کمالِ تعجب،کردنِ حالتِ چهرهٔ میفنگ هیچ تغییریبرای نکرد و ظاهراً بیتفاوت بود.
لحظهای بعد، میفنگ باهمهچیز صدایی آرام به اوچیزِ گفت: «که اینطور. تبریک میگم.»
میشیو با اضطرابتکان آبِ دهانش راکردنِ قورت داد: «تـ-تعجب نکردی؟»
«چرا باید تعجبروزی کنم؟ میدونستم بالاخرهترک این اتفاق میافته.»
میشیو از بیتفاوتیِ مادرش کمی ناامیدکردند شد: «که اینطور...» فکر میکرد میتواند میفنگهست را غافلگیر کند، اما این اتفاق نیفتاد.
میشیو برگشت وامروز به طرفِ در راهادامه افتاد: «حرفم همین بود.»
اما میفنگ جلویشتکان را گرفت: «فکرکردنِ کردی کجا میری؟»
«شاید تو دیگهروزی حرفی نداشته باشی، ولیتکان من هنوز چیزی نگفتم.»
میشیو ایستادباشه و بهکردنِ جای قبلیاش برگشت.
«اول بشینیم.»
آن دو بهتکان بالکن رفتند وکردنِ روبهروی هم نشستند.
وقتی نشستند، میفنگ گفت: «میخوامخاندانِ دربارهٔ رابطهت با اربابِ جوانکردنِ بشنوم. از اول شروع کن.»
میشیو ابروهایش را با حالتِتجربههایش پرسشی بالا برد، چون اینمکث حرف خیلی مبهم بود: «از اول؟»
میفنگ روشن کرد: «ازهمهچیز روزی شروع کن که باهاشهست خاندانِ یو رو ترک کردی.»
سر تکان داد: «باشه.»
میشیو شروع کرد به تعریف کردنِترک تجربههایش با یوان، از روزی که خاندانِامروز یو را ترک کردند تا همین امروز.
پس از اینکه همهچیز را برای میفنگ تعریف کرد،برای میشیو مکث نکرد و ادامه داد: «یه چیزِ دیگه هممیدونستی هست که باید بدونی... یوان یه شریکِ دیگه هم داره...»
میفنگ گفت: «چو لیوشیانگ، درسته؟»
«ها؟ تو میدونستی؟ چطوری؟»
میفنگ حقیقت را فاش کرد: «امروز صبح فهمیدم. راستش، ازکردنِ دیروز که قرصهای ضدبارداری رو زیرِ تختت پیدا کردم، ازبدونی رابطهت با یوان خبر داشتم. اون دیگه چهجور مخفیگاهِ پیشپاافتادهایه؟»
میشیو زبانشباشه بند آمد: «توتجربههایش اتاقم رو گشتی؟!»
«نه، بازرسیش کردم.امروز میخواستم مطمئن بشممکث که کمکاری نمیکنی.»
میشیو سکوت کرد: «باورنکردنیه...»
لحظهای بعد،کرد میفنگ گفت: «بریمخاندانِ سرِ بحثِ اصلی.»
«بحثِ اصلی؟»
«آره. میخوام برنامههاتامروز رو بدونم. کِیمکث قراره ازش بچهدار بشی؟»
میشیو با صدای بلند گفت:تعریف «ا-ازش بچهدار بشم؟! من هنوزهمهچیز برای اینجور چیزها خیلی جوونم!»
«خیلی جوونی؟ تو دیگه بالغ شدی. خیلی از خانمهایتعریف خاندانهای بانفوذ توی سنِ تو خانوادهشون رو تشکیل میدن.چیزِ راستش، من هم توی همین سن تو رو باردار شدم.»
میشیو نمیتوانست چیزیتعریف را که میشنودکردند باور کند: «جدی...؟»
«میشیو، به من گوش کن. اگه میخوای توی خانواده جایگاهت رو حفظ کنی،لیوشیانگ باید ازش بچهدار بشی. اربابِ جوان قطعاً در آینده زنهای بیشتری رو واردِپیدا زندگیش میکنه، و وقتی این اتفاق بیفته، وقتِ کمتری برای تو خواهد داشت.»
«خودم این رو خوب میدونم، و بالاخره همکردند ازش بچهدار میشم، اما الان وقتش نیست. خیلیبدونی زوده، تازه وضعیتِ تزکیهٔ آنلاین هم که بماند.»
«خب، اینطور نیست که مجبورت کنم بچهاش روباشه به دنیا بیاری. من فقط بهعنوان مادرت دارم بهتادامه نصیحت میکنم. در واقع، احتمالاً بههرحال ناخواسته باردار میشی.»
«چـ-چی؟ چرا اینقدرتعریف در این موردکردند مطمئن حرف میزنی؟»
«چون قرصهای ضدبارداری بینقص نیستن. با اینکه احتمالش کمه، اما غیرممکنشریکِ نیست که حتی با مصرف قرص هم باردار بشی، مخصوصاً ازقرصهای اونجایی که وقتی باهاش اون کار رو میکنی از کاندوم استفاده نمیکنی.»
میشیو با شنیدنِ حرفهای مادرش،تعریف مضطرب آبِ دهانش را قورتهمهچیز داد. یعنی واقعاً ناخواسته باردار میشد؟
میفنگ سپس ادامه داد: «من دربارهٔ چو لیوشیانگ چیزِ زیادیکردنِ نمیدونم، اما دخترِ جسوری به نظر میرسه. با این وضعبدونی احتمالاً قبل از تو باردار میشه— اگه تا الان نشده باشه.»
میشیو بلند شد و بهسرعت ازکردند اتاق بیرون رفت: «دیگه نمیخوام درچیزِ این مورد حرف بزنم... من میرم.»
شاید بزرگ شدهامروز باشه، اما تومکث دلش هنوز یه بچهست.
میفنگ درترک دل سرباشه تکان داد.
در اینکرد میان، یوان واردِخاندانِ تزکیهٔ آنلاین شد.
«خوش اومدید، اربابِ جوان.»
«صبح بخیر، داداش یوان.»
«هی، بالاخره برگشتم. ببخشید که منتظرتون گذاشتم، بهزودیکردند بالا رفتن از پلکانِ آسمان رو شروع میکنیم. قبلششریکِ فقط یه کارِ دیگه دارم که باید انجام بدم.»
یوان در آسمانِ روح بهخاندانِ پرواز درآمد و گنجینههایی راکردنِ در جاهای تصادفی پنهان کرد.
فنگ یوشیانگ باتعریف صدایی گیج پرسید:کردند «چـ-چیکار میکنید، اربابِ جوان؟»
یوان با آرامش توضیح داد: «دارممکث یه رویداد برگزار میکنم و گنجینههاداره رو قایم میکنم تا مردم پیداشون کنن.»
فنگ یوشیانگ زبانش بندباشه آمد. خروارها سؤال داشت،کردند اما جرئت نمیکرد بپرسد.
در حالی که یوان گنجینهها را درتکان سراسرِ جهان پنهان میکرد، اینترنت به خاطرِهمهچیز این رویداد غوغا به پا کرده بود.
[بازیکن یوانباشه یک رویدادِکردنِ عظیم برگزار میکند!]
[فرصتی برای بهامروز دست آوردنِ گنجینههای درجهٔادامه آسمانی به صورتِ رایگان!]
[هویتِ واقعیِترک بازیکن یوانباشه بالاخره فاش شد!]
[رسواییِ خاندانِ یو!]
تقریباً تمامِ جهان دربارهٔکردنِ مصاحبهٔ دیروزِ یوان و همچنینبرای رسواییِ خاندانِ یو حرف میزدند.
جمعیتی که میخواستند با یوبرای رو مصاحبه کنند، به دروازهٔبدونی جلوییِ نیلوفرهای ابدی هجوم آورده بودند.
یو رو با این درخواست بهکردنِ نیلوفرِ سفید نزدیک شد: «ارشد بای، منمادامه میخوام یه مصاحبه برای خودم انجام بدم.»
نیلوفرِ سفید پرسید: «ها؟ چرا؟»
یو رو گفت: «فقط فکر میکنم کارِ درستیه.همهچیز نمیتونم تا ابد ساکت بمونم. همچنین میذارم دنیاداره داستان رو از زاویهٔ دیدِ من هم بشنوه.»
نیلوفرِ سفید پس از مدتی تأمل، باادامه درخواستِ یو رو موافقت کرد و قراردرسته شد مصاحبه چهار ساعتِ دیگر آغاز شود.
پس از آنکه نیلوفرِ سفید این موضوع راکردند به خبرنگارانِ بیرونِ جناح اطلاع داد، خبرِ مصاحبهٔبدونی یو رو با سرعتی برقآسا همهجا پخش شد.
چهار ساعت بعد، یو رو مصاحبهاش را آغاز کرد.تعریف او از تجربهاش با خاندانِ یو برای دنیا گفتچیزِ و تمامِ حرفهای یوان در مصاحبهاش را تأیید کرد.
یوان اواخرِ همان عصر،کردنِ همراه با میشیو وهمهچیز میفنگ مصاحبه را تماشا کرد.
یوان با لبخندی شیرین بربرای لب گفت: «اون دخترِ کوچولو...بدونی داره خیلی زود بزرگ میشه...»
میفنگ با لحنی تحسینآمیز گفت:تعریف «خوب از پسش برومد. مدتیههمهچیز ندیدمش، اما قطعاً خیلی پخته شده.»