چپتر 787: مراقبت از میشیو
0یوان کنار میشیو رفت تاشده او را نگه دارد ودرخواست گفت: «چرا باید مشکلی داشته باشم؟»
میشیو دستش را دورِ گردنِ یوان حلقهدرخواست کرد و یوان نیز کمرش را گرفتالبته و او را به سمتِ حمام برد.
وقتی واردِ حمام شدند،کمی میشیو حولهاش را درآورد وجلو روی صندلیِ چوبیِ کوچکی نشست.
«میتونی دوششاید رو برامتبش نگه داری؟»
«حتماً.»
یوان دوش راجسورتر گرفت و شروع بهدرخواست آب کشیدنِ بدنش کرد.
لحظهای بعدشنیدنِ میشیو گفت:کمی «باشه، کافیه.»
یوان پرسید:شاید «حالا پشتتتبش رو بشورم؟»
با دیدنِ سر تکان دادنِ میشیو، یوانهمیشه مقداری شامپو بدن کفِ دستهایش ریخت و سپسنزد با دستِ خالی مشغولِ شستنِ پشتِ میشیو شد.
پوستش چقدر لطیفه...
یوان در دل فکر کرد ودست بیاختیار به یادِ زمانی افتاد که تنِبیشتری برهنهشان در آغوشِ هم قرار گرفته بود.
وقتی تمامِ پشتِخاطرِ میشیو کفی شد، یوانپشتش گفت: «خب، تموم شد.»
با اینمیکرد حال، میشیوباعث ساکت ماند.
یوان بیدرنگ باجسورتر لحنی نگران پرسید:شنیدنِ «میشیو؟ حالت خوبه؟»
با صدایی ضعیفدرخواست جواب داد: «آ-آره. ببخشید،سینهاش یه لحظه گیج شدم.»
سپس گفت: «یوان...خاطرِ میتونم ازت بخوامدستهای جلوم رو هم بشوری؟»
شاید به خاطرِ تبش بود، یا شاید هم به خاطرِدرخواست حسِ دستهای یوان روی پشتش، اما بیش از حدِ معمول احساسِجلوی گرما میکرد و همین باعث شده بود جسورتر از همیشه شود.
یوان از شنیدنِ این درخواستشود کمی جا خورد، اما دستدست رد به سینهاش نزد: «ج-جلو؟ البته...»
«ممنون...»
یوان شامپو بدنِ بیشتری کفِ دستهایش ریختپشتش و به سمتِ جلوی او رفت، جایی کههمین میتوانست زیباییهای تنِ برهنهٔ میشیو را کامل ببیند.
یوان با اضطراب آب دهانششده را قورت داد و مشغولِدرخواست شستنِ جلوی بدنِ میشیو شد.
از گردنش شروع کردهمیشه و سپس پایین رفت؛ بهخورد سینهها و بعد شکمش رسید.
وقتی به پاهایش رسید،کمی میشیو خودش با میل پاهایشجلو را برای او باز کرد.
یوان پیش از شستنِ پاهایشحسِ نفسِ عمیقِ دیگری کشید و آراممعمول به سمتِ شکافِ میانِ پاهایش رفت.
وقتی انگشتانِ یوان روی نقطهٔشده حساسش کشیده شد، میشیو ناگهاندرخواست نالهٔ ملایمی سر داد: «ممم...»
با شنیدنِ این صدای زیبا که گوش و قلبش رادست قلقلک میداد، حرکاتِ یوان کمی تندتر شد؛ گویی میخواست بامیتوانست تپشِ قلبش که آن هم سرعت گرفته بود، هماهنگ شود.
با شدیدتر شدنِ تماسِکمی دستِ یوان، نالههای میشیونزد نیز پیوستهتر و بلندتر شد.
چند لحظه بعد، وقتی یوان تازهدستهای فهمید دارد چهکار میکند، بیدرنگ دستاحساسِ نگه داشت و دستش را عقب کشید.
و عذرخواهی کرد:همین «ب-ببخشید، بدنم یهوجسورتر خودش حرکت کرد...»
میشیو با لبخندیجسورتر ملایم گفت: «اشکالیشنیدنِ نداره. بدم نیومد.»
یوان با شنیدنِ اینکمی حرف به سختی آبنزد دهانش را قورت داد.
«ب-بههرحال، بذار قبلخاطرِ از اینکه سرمادستهای بخوری آبت بکشم.»
سپس بهسرعت بدنش راباعث آب کشید تا اینکه دیگرشنیدنِ هیچ کفی روی پوستش نماند.
پس از اینکه کمک کرد بدنش را خشککمی کند، میشیو را بغل کرد و به تختش برگرداندبیشتری و آنجا هم کمکش کرد تا لباسخوابش را بپوشد.
«امروز که بهت کمک کردم، تازه فهمیدم مراقبت از یه نفر چقدر زحمت داره. نمیگم زحمتهاییمیتوانست که تو و یو رو برای مراقبت از من کشیدین رو کاملاً درک میکنم، اما میفهممبرای که اصلاً کارِ آسونی نیست، با این حال جفتتون یهجوری رفتار میکنین که انگار خیلی راحته.»
یوان گفت: «بههرحال، کمیتبش استراحت کن، میشیو. اگهاما چیزی خواستی من همینجام.»
اما وقتی خواستهمین برود، میشیو ناگهانجسورتر دستش را گرفت.
پرسید: «چی شده؟»
میشیو با نگاهی دلربا بهخورد او خیره شد و گفت: «بدنم...ممنون خیلی داغه... کمکم کن... آرومش کن...»
«آرومت کنم؟ چطوری—»
میشیو ناگهان کمیهمین جان گرفت و یوانهمیشه را روی خودش کشید.
در گوشششده زمزمه کرد: «یوان...شود بیا سکس کنیم...»
با شنیدنِ این حرفِ حیرتانگیز دهانِ یوانسینهاش باز ماند و با دستپاچگی گفت: «نـ... نمیشه.جایی تو تب داری و الان باید استراحت کنی.»
میشیو با چشمانی ملتمس که میتوانست در دم سردترینبیش مردان را هم آب کند، به او نگاه کرد: «باهمیشه این بدنِ بیقرار نمیتونم استراحت کنم... فقط یه ذره، باشه؟»
با این حال، یوان خونسرد ماند و آه کشید: «فعلاً فقط تحملش کن.دست بدنت الان خیلی ضعیفه و نمیتونه کاری بکنه. وقتی کاملاً خوب شدی، اگهکامل هنوز خواستی، اِم... سکس کنی... میتونیم هر چقدر که دلت خواست انجامش بدیم...»
«قول میدی؟»
محکم سرشنیدنِ تکان داد:کمی «قول میدم.»
میشیو چیزِ دیگری نگفت.تبش چشمهایش را بست واما خیلی زود خوابش برد.
یوان نفسِ راحتی کشید.
سپس چند متر دورترهمیشه از تخت نشست وکمی در سکوت تزکیه کرد.
چند ساعت بعد،درخواست میشیو بیدار شددست و گفت: «یوان... گرسنهمه...»
یوان گفت: «به خاندانِ چی میگم برات یهاما چیزی بپزن.» سپس بیرون رفت و وضعیت راباعث برای خدمتکاری که آنجا آمادهبهخدمت ایستاده بود، توضیح داد.
خدمتکار تعظیم کرد و گفت:شده «چشم. دراسرعوقت میگیم چیزی بپزند.»درخواست سپس دوید تا آشپزی پیدا کند.
نیم ساعت بعد، خدمتکار باشود یک کاسه فرنیِ برنج برگشتدست و آن را به یوان داد.
میشیو پرسید:شنیدنِ «میتونی خودتکمی بهم غذا بدی؟»
یوان قبول کرد:خاطرِ «البته.» و فرنی راپشتش قاشققاشق به او خوراند.
وقتی کاسهٔ فرنی تمام شد،شده میشیو دوباره روی تخت دراز کشیدکمی و گفت: «یوان، میشه بوسم کنی؟»
«...باشه.»
بوسهٔ ملایمی بر لبانش زد.
با وجود اینکه میشیو کمی عجیب شده بود و بیشتر از همیشه خواسته داشت، یوانهمین اصلاً بدش نیامد و حتی برایش کمی تازگی داشت. بههرحال، میشیو طوری بزرگ شده بودممنون که همهچیز، از جمله خواستههایش را در دلش نگه دارد؛ برای همین بهندرت چیزی طلب میکرد.
وقتی میشیو دوبارههمین خوابش برد، یوانجسورتر به تزکیهاش برگشت.
با این حال، دو روز طول کشید تا میشیو کاملاً بهبود یابدنزد و در این مدت، یوان بود که به تمام نیازهایش رسیدگی میکرد؛ درستاضطراب همانطور که وقتی خودش نمیتوانست تکان بخورد، میشیو از او مراقبت کرده بود.
درخواستش هر چه که بود—بهاستثنای چند موردِ بیشرمانهنزد که بدنش در آن وضعیت تابِ تحملشان رامیتوانست نداشت—یوان بیچونوچرا هر کاری میشیو میخواست انجام میداد.
با این تجربهٔ جدید، یوان فهمید که واقعاً از مراقبت از دیگران لذت میبرد، چراهمین که باعث میشد به شکلِ دیگری احساسِ مفید بودن کند. همچنین حس میکرد سرانجام داردممنون لطفهای میشیو را جبران میکند؛ کسی که در اوجِ نیاز از او مراقبت کرده بود.