چپتر 459: لطفاً مرا به دوش بکش
0میشیو پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
میفنگ پرسید: «من هم میخواستم همین رادلیلی بپرسم. چه شده؟ به رئیس توهین کردهای؟ماجرا چرا باید شخصی مثل او دنبالت بگردد؟»
میشیو ماجرای امروزخورد در اتحادیهٔ تزکیهگران راسپس برای مادرش توضیح داد.
میفنگ پس از شنیدنِ داستانِخشمگین میشیو مدتی طولانی سکوت کردسینهٔ و در آخر تنها گفت:
«فقط مراقب باش و مدتی بیرون نرو. رئیس ژائو مردِ قدرتمندی است کهمیفهمم در رأسِ اتحادیهٔ تزکیهگران قرار دارد. شاید تزکیهگرِ قدرتمندی نباشد، اما نفوذِ فراوانیمیکنی دارد و آدمهای زیرِ دستش برای سرکوب کردنِ تو بیش از حدِ نیازند.»
«میفهمم. ممنون بابتِ هشدار.»
«نمیفهمی، میشیو؟ اگر تو در خطر باشی، اربابِطنین جوان هم در خطر خواهد بود. هر کاریراحتی میکنی، فقط حواست باشد که از او محافظت کنی.»
میشیو گفت: «نیازیماجرا نیست این راچقدر به من بگویی.»
میفنگ کمیاما بعد تلفنفراوانی را قطع کرد.
میشیو باطنین صدای بلندحالت آه کشید: «هااا...»
اما پیش از آنکهجواب حتی بتواند به وضعیت فکرانداخت کند، تلفنش دوباره زنگ خورد.
یو رو بود.
میشیو تلفناما را جواب دادآدمهای اما چیزی نگفت.
سپس صدای یو روحالت طنین انداخت: «میشیو؟ حالت خوبه؟نفسِ پدرم به دلیلی دنبالت میگرده.»
میشیو با شنیدنِ صدایجواب یو رو نفسِ راحتیطنین کشید و گفت: «آره، خوبم.»
«در موردِ اتفاقی که افتاده...»
یو رو پس از شنیدنِ ماجرا، با صدایی خشمگین داد زد: «چی؟! چقدر بیچشمورو!ممنون تو که قبلاً دستِ رد به سینهٔ اتحادیهٔ تزکیهگران زدی، بازم ولکنت نیستن؟! حتیباشد پا شدن رفتن پیشِ پدر و مادرم! باوَرم نمیشه همچین آدمایی اون بیرون پیدا بشن!»
میشیو گفت: «همینی کهحالت هست. عصبانی شدن فایدهای نداره،نفسِ چون چیزی رو عوض نمیکنه.»
«میخوای چیکار کنی؟خورد بعید میدونم اتحادیهٔنگفت تزکیهگران بیخیالت بشه.»
«هنوز نمیدونم،موردِ ولی یه فکریخشمگین به حالش میکنم.»
«خیلی خب. اگهنفوذِ چیزی لازم داشتیزیرِ بهم زنگ بزن، باشه؟»
میشیو گفت:طنین «زنگ میزنم.حالت فردا میبینمت.»
پس از قطع کردنِ تماس،چیزی میشیو به اتاقِ یوان رفتحالت و وضعیت را برایش توضیح داد.
یوان با صدای بلند آهخشمگین کشید: «عجب مکافاتی. الان دیگهسینهٔ پشیمونم که رفتم ثبتنام کردم.»
میشیو از اونفوذِ پرسید: «فکر میکنیزیرِ باید چیکار کنیم؟»
یوان گفت: «فکر نکنم کاری از دستمون بربیاد جز اینکه امیدوارآره باشیم بیخیالت بشن. هر چی باشه، کلِ اتحادیهٔ تزکیهگران پشتشونه، درزدی حالی که ما فقط دو نفریم که از خانوادهشون فرار کردن.»
سپس میشیو پرسید:خورد «محضِ احتیاط جاموننگفت رو عوض کنیم؟»
«این کار بیشتر توجهشون رو جلب نمیکنه؟ باقبلاً توجه به حرفای خانم میفنگ و یو رو، اوناپیشِ هنوز نمیدونن کجایی، برای همین احتمالاً بهتره همینجا بمونیم.»
«سعی میکنم یه فکریفراوانی بکنم، ولی فعلاً فقطسرکوب همین به ذهنم میرسه.»
میشیو سر تکان داد: «باشه.»
مدتی بعد، میشیو بهجواب اتاقش برگشت و سعی کردانداخت بخوابد، چون حوصلهٔ تزکیه نداشت.
اما یوانموردِ تصمیم گرفت واردِخشمگین تزکیهٔ آنلاین شود.
فنگ یوشیانگ پرسید: «اربابِ جوان؟آدمهای عجیبه که شبانه میبینمتون. اتفاقی افتاده؟»حدِ چون یوان معمولاً تا صبح برنمیگشت.
یوان سر تکانانداخت داد: «یه چیزیپدرم تو همین مایهها.»
سپس شیائو هواخورد پرسید: «کاری ازنگفت دستِ ما برمیاد؟»
«متأسفانه نه...»
سپس گفت: «فنگ فنگ،فراوانی یادت میاد ازت پرسیدمسرکوب دکتری میشناسی یا نه؟»
فنگ یوشیانگ گفت: «بله، اما هنوز نتونستهم حضورش رونفسِ حس کنم. اون هیچوقت مدتِ زیادی یه جا نمیمونه،بیچشمورو برای همین هیچ ایدهای ندارم کجاست. چرا یهو میخواید ببینیدش؟»
پس از لحظهای سکوت، گفت: «دوستم... بیمارهسپس و باید هرچه زودتر خوب بشه. با اینکهنفسِ داره بهتر میشه... اما سرعتِ بهبودیش کافی نیست.»
فنگ یوشیانگ از بدنِ او بیرون آمد و گفت:دستِ «که اینطور... باشه، میبینم چه کاری از دستم برمیاد.پدر میرم پرسوجو کنم ببینم میتونم پیداش کنم یا نه.»
یوان سر تکان داد: «ممنون، فنگزیرِ فنگ. فردا خواهرم رو توی شهرِنیازند صدفِ دریایی میبینم. احتمالاً جای دوری نمیریم.»
فنگ یوشیانگ گفت: «نگران نباشید،خوبه اربابِ جوان. تا وقتی تویراحتی آسمانهای زیرین باشید، میتونم پیداتون کنم.»
«در اسرعِزنگ وقت برمیگردم،جواب اربابِ جوان.»
«باشه، میبینمت.»
کمی بعد،اما فنگ یوشیانگ پروازآدمهای کرد و رفت.
پس از رفتنِ فنگ یوشیانگ،خوبه شیائو هوا کنارش ظاهر شد وآره پرسید: «واقعاً حالت خوبه، داداش یوان؟»
یوان نفسِ عمیقی کشید و آهِ بلندی سر داد:انداخت «من... از احساسِ ناتوانی متنفرم. با اینکه دوستم توی دردسره،موردِ هیچ کاری از دستم برنمیاد— واقعاً از این حس متنفرم.»
شیائو هوا نمیدانست چه بگوید،خشمگین چون این نخستین باری بودسینهٔ که یوان را اینقدر پکر میدید.
لان یینگیینگ به او گفت: «شما ناتواندستش نیستید، سرورم. حتی اگه احساسِ درموندگی میکنید،ممنون ما رو دارید. مطمئنم یه راهی پیدا میکنیم.»
یوان که کمی احساسِحالت بهتری پیدا کرده بود، بانفسِ لبخندی محو گفت: «ممنون، یینگیینگ.»
مدتی بعد، پیش ازجواب خروج از بازی بهطنین آنها گفت: «فردا صبح میبینمتون.»
«شببهخیر، سرورم.»
«بعداً میبینمت، داداش یوان.»
یوان پس از خروج، بقیهٔ شب را بهمیگرده تلاش برای شکستنِ مرز و رسیدن به رتبهٔخشمگین استادِ روح گذراند، اما افسوس که بیفایده بود.
صبحِ روزِ بعد، یوان و میشیو پس ازطنین صبحانه واردِ بازی شدند و برای دیدار با یوآره رو به سوی شهرِ صدفِ دریایی به راه افتادند.
میشیو از شنیدنِ این موضوعخشمگین جا خورد و گفت: «اِ؟سینهٔ فنگ فنگ دیشب رفت جایی؟»
حالا چهاما کسی قرار بودآدمهای او را ببرد؟
یوان ناگهان بهانداخت او گفت: «اگه مشکلیدلیلی نداری، من میتونم ببرمت.»
او حرفِ قبلیِ میشیو راچیزی به یاد آورد و گفت:حالت «یا هنوز براش آماده نیستی؟»
«آممم...»
میشیو نمیدانست چه جوابی بدهد.
اما ناگهان صحنهٔ بوسهٔحالت شوان ووهان بر گونههایمیگرده یوان در ذهنش جرقه زد.
میشیو لحظهای دندانهایش را بهچیزی هم سایید و سپس باحالت نگاهی قاطع سر تکان داد.
با چهرهایموردِ گلانداخته گفت: «لطفاًخشمگین من رو ببر.»
یوان پس از گرفتنِ رضایتِ او،زیرِ شمشیرِ پرنده را بیرون آورد و میشیومیفهمم را مانند یک شاهدخت در آغوش گرفت.
لحظهای بعد، یوان روی شمشیر پرید و در حالینفسِ که شیائو هوا کنارش بود، به سوی آسمان اوج گرفتقبلاً و در یک چشمبههمزدن شهرِ لونگ چن را ترک کرد.