---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 738: چو وویانگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 738: چو وویانگ

0

ارشد چی با نگاهی برنده به چو لیوشیانگ خیره شد و گفت:‌بودند​ «هنوز یک سال هم نشده که کتک زدنت رو تموم کردم و از‌خبر​ همین الان یادت رفته چه کارهایی از دستم برمیاد؟ می‌خوای بهت یادآوری کنم؟»

«این‌طور نیست، مرشد. من کاملاً از توانایی‌های شما آگاهم، اما‌داشتنِ​ در مقایسه با یوان... نمی‌خوام بهش بگم هیولا، اما... اگه‌حقیقت​ دیده بودید چه کارهایی از دستش برمیاد، احساسم رو درک می‌کردید.»

ارشد چی با سردی پوزخند زد: «همف! انگار‌ببازم​ قراره به یه بچهٔ ۱۸ ساله که تازه‌نیستید​ همین اواخر تواناییِ حرکتش رو پس گرفته ببازم!»

چو لیوشیانگ با لبخندی تلخ و شیرین گفت:‌خبر​ «اما مرشد، خودِ شما هم اون‌قدرها ازش بزرگ‌تر نیستید...‌چون​ و یوان، اون به‌تنهایی یه اهریمن رو شکست داد.»

چهرهٔ ارشد چی‌خودشون​ ناگهان جدی شد: «صبر‌داشتنِ​ کن... الان چی گفتی؟»

با دیدنِ تغییرِ حالتِ چهرهٔ ارشد چی، چو لیوشیانگ با اضطراب آبِ دهانش را‌اعلام​ قورت داد. با خودش فکر کرد شاید به‌خاطرِ اشاره به سنش باشد، برای همین‌خبر​ گفت: «شـ-شما فقط ۲۵ سالتونه، که اون‌قدرها از یوان بزرگ‌تر نیست. یا اشتباه می‌کنم؟»

ارشد چی گفت: «اون رو نمی‌گم! گفتی به‌تنهایی‌ببازم​ یه اهریمن رو شکست داده؟ فکر می‌کردم فقط به‌اون​ شش خاندانِ روح کمک کرده؟ خودشون که این‌طور می‌گفتن.»

برای دور نگه داشتنِ یوان از کانونِ توجه، شش خاندانِ روح به دنیا اعلام کرده‌دادن​ بودند که یوان تنها در شکست دادنِ اهریمن به آن‌ها کمک کرده است. در حقیقت، یوان‌مضطرب​ به‌تنهایی اهریمن را از پای درآورده بود، اما تنها شمارِ اندکی از این واقعیت خبر داشتند.

چو لیوشیانگ حقیقت را فاش کرد: «آه، درسته. شش خاندانِ روح داستان رو کمی‌دادنِ​ تغییر دادن تا به یوان کمک کنن، چون می‌دونستن دوست نداره تو کانونِ توجه‌درسته​ باشه. اما حقیقته. یوان از اول تا آخر بدونِ هیچ کمکی به‌تنهایی با اهریمن جنگید.»

وقتی چو لیوشیانگ متوجه شد‌کرده​ که ارشد چی کمی مضطرب به‌کانونِ​ نظر می‌رسد، پرسید: «...حال‌تون خوبه، مرشد؟»

«خوبم...»

تا ارشد چی‌بود​ دهان باز کرد، ناگهان‌واقعیت​ صدای بلندی طنین انداخت.

صدای یوان در باغ پیچید:‌دور​ «لولو! اینجایی؟! همون‌طور که قول داده‌اعلام​ بودم اومدم تا تو رو برگردونم!»

«یوان؟!»

چو لیوشیانگ بی‌درنگ بلند‌اواخر​ شد و با چهره‌ای‌ببازم​ هیجان‌زده به اطراف نگاه کرد.

و در‌درآورده​ جواب فریاد زد:‌اندکی​ «یوان! من اینجام!»

یوان با شنیدنِ‌خودشون​ پاسخِ چو لیوشیانگ،‌نگه​ بی‌درنگ به‌سمتِ صدا دوید.

وقتی خدمتکارِ جوان فهمید که چه گندی‌می‌گفتن​ زده است، با چهره‌ای مات‌ومبهوت همان‌جا خشکش‌اعلام​ زد: «ها؟ یوان؟ اون اربابِ جوان چین نیست؟»

چند لحظه همان‌جا ایستاد، سپس برگشت و پا‌ببازم​ به فرار گذاشت. زیرلب دعا می‌کرد و امیدوار‌نیستید​ بود کسی او را همراهِ یوان ندیده باشد.

چند دقیقه بعد، یوان به برکه و‌واقعیت​ غارِ جاودانه رسید و چو لیوشیانگ را دید‌دادن​ که پشتِ زنِ جوان و زیبایی ایستاده است.

یوان بی‌درنگ‌کرده​ پرسید: «لولو! حالت‌دور​ خوبه؟ صدمه دیدی؟»

چو لیوشیانگ از روی هیجان به‌شدت سر‌می‌گفتن​ تکان داد: «نه، من خوبم. تو چطور؟‌اعلام​ صدمه دیدی؟ برای خانواده‌م چه اتفاقی افتاد؟»

«راستش... من با برادرت‌اواخر​ چو وویانگ و همین‌طور برادرِ‌لبخندی​ بزرگ‌ترش روبه‌رو شدم... و سباستین...»

چو لیوشیانگ که با وجودِ فاصلهٔ‌این​ زیادشان می‌توانست اضطرابِ یوان را حس کند،‌کمی​ پرسید: «برادرام و سباستین؟ اتفاقی براشون افتاده؟»

یوان آهی کشید: «سرِ‌می‌گفتن​ راهم سبز شدن، من‌کانونِ​ هم از پای درشون آوردم.»

چشم‌های چو لیوشیانگ از‌کمک​ شوک گرد شد: «ا-از‌دور​ پای درشون آوردی؟ کشتی‌شون؟»

یوان گفت: «ها؟ نـ-نه! فقط بیهوششون کردم!» او از برخی‌تلخ​ جزئیات گذشت، مثل اینکه صورتِ چو وویانگ را غرق در خون‌داد​ کرده بود و چیزی نمانده بود گردنِ برادرِ بزرگ‌تر را بشکند.

چو لیوشیانگ گفت: «که این‌طور... تا وقتی سباستین زنده‌ست، شکایتی ندارم. شاید سعی کرده‌تغییر​ جلوت رو بگیره، اما به خواستِ خودش نبوده. امیدوارم ببخشیش. اون دوتای دیگه برام‌جنگید​ مهم نیستن. همیشه مایهٔ دردسر بودن. حتی اگه می‌مردن هم برام ذره‌ای اهمیت نداشت.»

یوان سر تکان داد:‌می‌گفتن​ «می‌دونم. سباستین فقط داره‌کانونِ​ کارش رو انجام می‌ده.»

ناگهان ارشد چی گلویش را صاف‌خودشون​ کرد و میانِ «تجدیدِ دیدار» آن‌ها‌توجه​ پرید: «اهم! دارید از قصد نادیده‌م می‌گیرید؟»

یوان بی‌درنگ‌ساله​ پرسید: «شما‌اواخر​ کی هستید؟»

ارشد چی ناگهان پرسید: «نامِ خانوادگیِ‌این​ من "چی" ـه. می‌شناسیش؟» انگار انتظار داشت‌کمی​ یوان به دلیلی نامِ خانوادگی‌اش را بشناسد.

یوان گفت:‌کرده​ «نه، نمی‌شناسم.‌می‌گفتن​ باید بشناسم؟»

«...»

ارشد چی لحظه‌ای ساکت شد.

لحظه‌ای بعد پرسید: «از شاگردم‌اندکی​ شنیدم که اهریمنِ باغِ یشمی‌فاش​ رو به‌تنهایی شکست دادی. حقیقت داره؟»

یوان از شنیدنِ این‌می‌گفتن​ حرف جا خورد: «شاگرد؟‌کانونِ​ پس شما مرشدِ لولو هستید؟»

ارشد چی که آشکارا برای گرفتنِ‌خودشون​ جواب بی‌قرار بود، دوباره پرسید: «سوالم رو‌دنیا​ جواب بده! اهریمن رو به‌تنهایی شکست دادی؟!»

«اگه این‌طور باشه چی؟»

«چطور این کار رو کردی؟»

«ها؟ چرا براتون مهمه؟»‌می‌گفتن​ رفتارِ این ارشد چی به‌توجه​ نظرِ یوان بسیار مشکوک بود.

ارشد چی با صدای بلند گفت: «چون باورت نمی‌کنم. محاله آدمِ‌کانونِ​ هیچ‌کاره‌ای مثلِ تو بتونه یک اهریمن رو شکست بده! هر چه‌درآورده​ باشه، اونا نابودنشدنی‌ان! موجوداتِ افضلی هستن که فقط می‌شه مُهرشون کرد!»

«شما...» یوان از دانشِ ارشد چی دربارهٔ‌گرفته​ اهریمن‌ها جا خورد. تقریباً انگار حتی پیش‌ازش​ از ماجرای باغِ یشمی از وجودشان خبر داشت.

حالا نوبتِ یوان بود که‌اندکی​ چنین سوالاتی بپرسد: «شما... کی‌فاش​ هستید؟ چرا این‌قدر دربارهٔ اهریمن‌ها می‌دونید؟»

«...»

ارشد چی به سوالش جوابی نداد. در‌می‌گفتن​ عوض، دستش را بالا آورد و کفِ‌اعلام​ دستش را به سمتِ غارِ جاودانه گرفت.

لحظه‌ای بعد، شمشیری از‌اواخر​ غارِ جاودانه بیرون پرواز کرد‌لبخندی​ و در دستانش جای گرفت.

دستکاریِ چی؟‌درآورده​ اون یک‌شمارِ​ استادِ بزرگِ روحه؟

با استفادهٔ ارشد چی‌می‌گفتن​ از دستکاریِ چی، یوان‌کانونِ​ در دل جا خورد.

شمشیر را با حالتی تحریک‌آمیز به سمتش گرفت و گفت:‌داشتنِ​ «اگه شکستم بدی، چیزی رو که می‌خوای بدونی بهت می‌گم.‌حقیقت​ اما اگه من شکستت بدم، تو همه‌چیز رو برام تعریف می‌کنی.»

یوان در‌ساله​ تأیید سر تکان‌تواناییِ​ داد: «بسیار خب...»

سپس ارشد چی پرسید:‌شمارِ​ «سلاحت کجاست؟ نمی‌خوام وقتی‌خبر​ باختی هیچ بهونه‌ای بشنوم.»

یوان چیزی نگفت و بازویش‌دور​ را تا جایی که موازی‌دنیا​ با زمین شد، بالا آورد.

ارشد چی و‌روح​ چو لیوشیانگ با کنجکاوی‌می‌گفتن​ حرکاتش را تماشا کردند.

لحظه‌ای بعد، ناگهان شمشیرِ بزرگی به‌حرکتش​ بلندیِ قامتِ خودِ یوان از هوا‌خودِ​ ظاهر شد و در چنگش قرار گرفت.

به محض اینکه یوان چنگش را دورِ‌واقعیت​ شمشیر محکم کرد، هاله‌اش سر به فلک‌تغییر​ کشید و شمشیر از هیجان به لرزه افتاد.

وقتی چو لیوشیانگ شمشیرِ یوان، یعنی سالارِ‌داشتنِ​ ملکوت را شناخت، با صدایی مات‌ومبهوت زمزمه‌دادنِ​ کرد: «ا-اون شمشیرشه توی تزکیهٔ آنلاین... چطوری...»

ناولها | novelha.net