---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 989: گرفتنِ تزکیه‌شان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 989: گرفتنِ تزکیه‌شان

0

پس از اینکه سرمایه‌گذارانِ خاندانِ یو توافق کردند که حمایتشان را‌سرد​ قطع کنند، یو یونگ با صدایی لرزان گفت: «شـ... شماها دارید‌چی‌کار​ دربارهٔ چی حرف می‌زنید؟ لطفاً بگید که همه‌تون دارید شوخی می‌کنید!»

«حتی اگه با بازیکن یوان دیدار کنید، هیچ تضمینی‌به‌هم‌فشرده​ نیست که با شما کار کنه! در واقع، حاضرم‌می‌ریم​ تمامِ پولم رو شرط ببندم که این کار رو نمی‌کنه!»

دیوید سوانسون با آرامش‌می‌ترسید​ گفت: «این خطریه که‌بیشتر​ حاضرم به جان بخرم.»

هرچند به زبان نیاورد، اما در واقع‌پرسید​ می‌ترسید به خاطرِ رابطهٔ یو تیان با‌‹مادر›​ یوان، بیشتر از این او را برنجاند.

اگر به رنجاندنِ یو تیان ادامه می‌دادند، احتمالِ زیادی بود که یوان را‌پرتگاهی​ هم برنجانند، و بر اساسِ شایعاتِ پیرامونِ یوان، او کسی نبود که بخواهند با‌به‌هم‌فشرده​ او دربیفتند، حتی اگر به قیمتِ قطعِ تمامِ روابطشان با خاندانِ یو تمام می‌شد.

گذشته از این، از وقتی یو تیان دیگر برایشان موسیقی نمی‌نواخت، سودشان‌پشیمون​ به‌شدت کاهش یافته بود. خاندانِ یو در وضعیتِ کنونی‌اش ارزشِ سرمایه‌گذاری نداشت و‌می‌رید​ این سرمایه‌گذاران از پیش به فکرِ قطعِ رابطه با خاندانِ یو افتاده بودند.

اگر تولدِ یو رو حتی یک‌رابطهٔ​ هفته دیرتر بود، این سرمایه‌گذاران خودشان‌ادامه​ دست از حمایتِ خاندانِ یو می‌کشیدند.

یوان با تحقیر به آن‌ها نگاه کرد و با نگاهی چنان سرد‌می‌خواید​ که آن دو حس کردند به درونِ پرتگاهی پرتاب شده‌اند، پرسید: «حالا‌بیا​ که تمامِ حامیانِ اصلی‌تون رو از دست دادید، می‌خواید چی‌کار کنید، ‹مادر›؟ ‹پدر›؟»

تانگ لی با دندان‌های‌می‌کشیدند​ به‌هم‌فشرده گفت: «قـ... قِسِر‌کرد​ درنمی‌ری! همه‌تون پشیمون می‌شید!»

یو یونگ از‌می‌خواید​ جا برخاست: «بیا‌‹پدر›​ بریم! ما دیگه می‌ریم!»

چشمانِ یوان دوباره‌اما​ طلایی شد: «فکر‌رابطهٔ​ کردید کجا می‌رید؟»

و با صدایی سرد ادامه داد:‌شده‌اند​ «وقتی من بگم کارتون این‌جا تمومه،‌می‌خواید​ یعنی تمومه. حالا، بشینید سرِ جاتون.»

ناگهان فشارِ عظیمی بر یو‌تحقیر​ یونگ و تانگ لی فرود آمد‌سرد​ و آن‌ها را روی صندلی‌هایشان انداخت.

«فراموش نکنید، شما هنوز به من بدهکارید. می‌ذارم ۵۰‌به‌هم‌فشرده​ میلیارد رو نگه دارید چون این همون مقداریه که خانم‌چشمانِ​ می‌فنگ برای خریدنِ قراردادش نیاز داره، اما بقیه‌ش مالِ منه.»

تانگ لی دیوانه‌وار‌اما​ خندید: «هاهاها! عمراً‌رابطهٔ​ پولی بهت بدیم!»

یوان آهِ عمیقی کشید.

«نمی‌خواستم به‌دست​ این کار‌می‌کشیدند​ متوسل بشم، اما...»

رو به می‌شیو کرد‌چی‌کار​ و گفت: «می‌تونی برام‌دندان‌های​ یه کم چای درست کنی؟»

درخواستش بسیار ناگهانی و غیرمنتظره‌خاطرِ​ بود، اما می‌شیو بی‌درنگ فهمید‌اگر​ که یوان می‌خواهد چه کار کند.

می‌شیو دستِ مادرش را گرفت و او را برای‌حامیانِ​ درست کردنِ چای با خود کشید: «حتماً. مادر، می‌تونی کمکم‌قِسِر​ کنی؟ خیلی وقته چای درست نکردم، برای همین یادم رفته.»

همین که بیرون رفتند،‌می‌کشیدند​ می‌فنگ از او پرسید:‌کرد​ «مـ... می‌شیو؟! چه خبره؟!»

می‌شیو شانه‌ای‌دادید​ بالا انداخت:‌چی‌کار​ «کی می‌دونه.»

در همین حال، داخلِ اتاق، یوان رو به سرمایه‌گذاران کرد و‌رنجاندنِ​ گفت: «دیگه نیازی به شماها ندارم. برید به اتحادیهٔ تزکیه‌گران و‌نبود​ همون‌جا منتظرم بمونید. تا آخرِ امروز با بازیکن یوان دیدار می‌کنید.»

سرمایه‌گذاران هنوز به او شک داشتند، اما چاره‌ای‌حالا​ نداشتند. آن‌ها به‌وضوح با یک هیولا روبه‌رو بودند؛‌تانگ​ هیولایی که خاندانِ یو خودش خلق کرده بود.

«آه، راستی، قبل از‌می‌کشیدند​ اینکه همه‌تون برید، یه سؤالِ‌نگاهی​ دیگه دارم... قرارداد چی می‌شه؟»

دیوید سوانسون با ابروهای‌چی‌کار​ بالاانداخته پرسید: «داری از‌دندان‌های​ کدوم قرارداد حرف می‌زنی؟»

«همونی که‌نیاورد​ با خاندانِ‌می‌ترسید​ یو امضا کردم.»

سرمایه‌گذارها به یکدیگر نگاه کردند‌پرتاب​ و خندیدند: «نمی‌دونیم از چی حرف‌دادید​ می‌زنی! چنین قراردادی اصلاً وجود نداره!»

یوان با شنیدنِ حرفشان‌می‌کشیدند​ لبخند زد و سر‌کرد​ تکان داد: «پس بعداً می‌بینمتون.»

طبیعتاً قرارداد وجود داشت، اما سرمایه‌گذارانِ حاضر‌تانگ​ می‌دانستند یوان قصد دارد چه کار کند، پس‌بیا​ چاره‌ای نداشتند جز اینکه قرارداد را فراموش کنند.

وقتی همهٔ افرادِ اتاق جز یو‌رابطهٔ​ یونگ و تانگ لی رفتند، یوان‌ادامه​ توجهش را به آن دو معطوف کرد.

آرام به آن‌ها نزدیک شد‌پرتاب​ و پرسید: «فکر می‌کنید باید‌اصلی‌تون​ با شما دو تا چی‌کار کنم؟»

یو یونگ و تانگ لی می‌خواستند‌آن‌ها​ فرار کنند، اما نمی‌توانستند بدنشان را تکان‌پرتگاهی​ دهند، گویی به صندلی زنجیر شده بودند.

یوان با نگاهی بی‌رحمانه چشم‌هایش را برایشان ریز کرد: «پس هر دوتون تونستید‌می‌شید​ به لایهٔ ۱ از جنگجوی روح برسید. حتماً برای به دست آوردنِ چنین‌داد​ تزکیهٔ عمیقی خیلی زحمت کشیدید. حیف می‌شه اگه همه‌ش رو یک‌جا از دست بدید...»

یو یونگ‌نیاورد​ داد زد: «تـ-تو‌خاطرِ​ جرئتش رو نداری!»

«واقعاً هنوز فکر می‌کنی من‌پرتاب​ همون آدمِ قبلم؟ اگه این‌طوره،‌اصلی‌تون​ بذار چشم‌هات رو باز کنم!»

یو یونگ با دیدنِ‌می‌کشیدند​ حرکاتِ یوان غرید: «نه!‌کرد​ وایستا! کمکم کنید! یکی بیاد!»

یوان فریادِ کمک‌خواهیِ یو یونگ‌‹مادر›​ را نادیده گرفت و با‌قِسِر​ کفِ دست ضربه‌ای به سینه‌اش زد.

«آخ!» یو یونگ مشتی‌می‌ترسید​ خون بالا آورد و حس‌برنجاند​ کرد تزکیه‌اش دارد نابود می‌شود.

«نـ-نـ-نه! نه! نه!‌درونِ​ نه! نه! چطور‌شده‌اند​ جرئت می‌کنی! تزکیه‌م!»

لحظه‌ای طول کشید تا واقعیت به‌آن‌ها​ باورش بنشیند، اما وقتی فهمید چه‌درونِ​ شده، چهره‌اش از خشم در هم پیچید.

ساعت‌ها وقت و پولِ هنگفتی را صرفِ بهبودِ‌دندان‌های​ تزکیه‌اش کرده بود و اینکه همه‌چیز در یک‌بریم​ آن دود شود، ذهن و قلبش را عذاب می‌داد.

«به‌زودی تو هم می‌فهمی از دست دادنِ همه‌چیز چه حسی داره.‌رنجاندنِ​ اول قدرتت رو گرفتم، بعد نوبتِ ثروتته و در آخر، کلِ‌نبود​ خانواده‌ت رو ازت می‌گیرم، درست همون کاری که با من کردی.»

یوان سپس چرخید‌درونِ​ و به تانگ‌شده‌اند​ لیِ وحشت‌زده نگاه کرد.

«خو-خواهش می‌کنم! وایستا! بهم رحم کن! من اشتباه کردم! بهم‌چنان​ صدمه نزن! هر کاری بخوای می‌کنم! می‌تونم قراردادِ می‌فنگ رو‌دادید​ باطل کنم و بسپرمش به تو! خواهش می‌کنم! من هنوز مادرتم!»

اما با شنیدنِ این‌چی‌کار​ حرف‌ها، چهرهٔ یوان از‌دندان‌های​ قبل هم سردتر شد.

«بعد از این‌همه کاری‌می‌ترسید​ که کردی، بازم جرئت می‌کنی‌برنجاند​ خودت رو مادرِ من بدونی؟!»

فشارِ داخلِ اتاق سنگین‌تر شد.

یوان داد زد: «دیگه هیچ‌وقت جرئت نکن خودت‌کرد​ رو مادرِ من بدونی!» و با کوبیدنِ کفِ‌پرسید​ دستش به سینهٔ او، دان‌تیانش را نابود کرد.

«نه!!!»

در لحظاتِ بعد، تانگ‌می‌ترسید​ لی حس کرد تمامِ انرژی‌برنجاند​ روحیِ بدنش دارد محو می‌شود.

یوان پس از نابود کردنِ تزکیهٔ‌شده‌اند​ یو یونگ و تانگ لی، نفسِ‌می‌خواید​ عمیقی کشید تا خودش را آرام کند.

ناولها | novelha.net