چپتر 351: بازداشت
0وقتی به دروازهها رسیدند، استادانِ بزرگِ روح جلویشنیده یوان و وانگ شیویینگ را گرفتند و گفتند:نیستند «پیش از ورود، باید اینها را دست کنید.»
وانگ شیویینگ با دیدنِ دستبندها اخمتنها کرد و گفت: «دستبند...؟ واقعاً؟ چراافتاد با ما مثلِ مجرما رفتار میشه؟»
یکی از آنها گفت:میبینم «چرا؟ چون شما قانونشکنی کردید،هیولاهایی پس به چشمِ ما مجرمید.»
وانگ شیویینگ که باورش نمیشد،بودم گفت: «چی؟! کدوم قانون روفهمیدنِ شکستیم؟ ما که تازه رسیدیم اینجا!»
«همین که بدونِ اجازه بهانسانی اینجا اومدید، یکی از مقدستریناولین قوانینِ ما رو زیرِ پا گذاشتید!»
«ولی ما تصادفیفهمیدنِ سر از اینجا درآوردیم!هیولاهایی خودمون که نخواستیم بیایم!»
«شرایط و وضعیتتون هرچی که باشه، واقعیت اینهتنها که بدونِ اجازه پا روی خاکِ مقدسِ ما گذاشتید.اژدهاییم تازه، شما انسانید! ورودِ انسانها به این مکان ممنوعه!»
وانگ شیویینگهستید مخالفت کرد: «شمابودم هم که انسانید!»
استادانِ بزرگِ روح نگاهیجادویی به هم انداختند وشنیده سپس زدند زیرِ خنده.
«انسان؟ ما؟ هاهاها! ما فقطنیستند به ظاهرِ انسانها دراومدیم چونتنِ رفتوآمد با این جثهٔ کوچیک راحتتره!»
«دقیقاً! تازهباریه اینجوری جای خیلیفهمیدنِ کمتری هم میگیریم!»
وانگ شیویینگ که تازه متوجهِ اوضاعاولین شده بود، با چشمانی گردشده بهنیستند آنها خیره ماند: «ایـ... این حالت؟»
«نکنه همهتون جانورانِ جادویی تو ظاهرِ انسانی هستید؟ در موردش شنیده بودم،نزدیک ولی این اولین باریه که از نزدیک میبینم...» با فهمیدنِ اینکه آنها انسانهمه نیستند و تنها هیولاهایی در پوستِ انساناند، تنِ وانگ شیویینگ به لرزه افتاد.
«درسته! ما همه اژدهاییم!»
در آن لحظه،نزدیک حالتی غرورآمیز دراینکه چهرهٔ همگیشان نقش بست.
یوان با تعجب بهشنیده آنها نگاه کرد: «اژ...نزدیک اژدها؟! همهتون جانورانِ ایزدی هستید؟!»
اژدهایان سرشان را برایش تکانانسانی دادند: «چی؟ همهٔ اژدهایان کهاولین جانورانِ ایزدی نیستند! عجب انسانِ جاهلی.»
«بههرحال، پرحرفی بسه. زودباشید ایننیستند دستبندها رو دستتون کنید، وگرنهتنِ پای مقاومت میذاریمش و همینجا میکشیمتون.»
«...»
از آنجا که تعدادشان کمتر بود و از نظرِ منطقی هماینکه ورودِ بدونِ اجازهشان به این مکان اشتباه به حساب میآمد، یواناژدهاییم و وانگ شیویینگ بدونِ دردسرِ چندانی اجازه دادند به آنها دستبند بزنند.
«خوبه. حالاهمهتون میتونیم واردِجادویی شهر بشیم.»
وانگ شیویینگ با اخم به دستبندها نگاههیولاهایی کرد و گفت: «یوان... حالم زیاد خوبهمه نیست. انگار این دستبندها دارن نیروم رو میکشن...»
یوان که چنین اثریمیبینم حس نکرده بود، ابروتنها بالا انداخت: «اِ؟ واقعاً؟»
«اینها دستبندهای خاصیان که تزکیهٔ هر کسی که دستش کنهفهمیدنِ رو مُهر میکنن؛ بیشتر هم برای انسانها استفاده میشه. تادرسته وقتی اینا دستتونه، نمیتونید از تزکیهتون استفاده کنید و دردسر بسازید.»
وانگ شیویینگ دادجانورانِ زد: «انگار ماهستید میخواستیم دردسر بسازیم!»
«احتیاط شرطِ عقله. تازه، ما اینجاتنها فقط همین یه مدل غل و زنجیردرسته رو داریم، پس چارهٔ دیگهای هم نداشتیم.»
اژدهایان این را گفتندمیبینم و سپس آنها راتنها به داخلِ شهر بردند.
با ورود به شهر، اژدهایان یواناولین و وانگ شیویینگ را به ساختمانینیستند بردند و داخلِ سلولِ زندانی انداختند.
اژدهایان پیش از آنکه تنهایشانانسانی بگذارند، گفتند: «شما دو تا همینجاباریه میمونید تا سرپرستمون برای بازجویی بیاد.»
وانگ شیویینگ که این تجربهای کاملاً تازه برایش بود،انساناند آهی کشید و گفت: «باورم نمیشه... کی فکرش روغرورآمیز میکرد مجرم بشیم و حتی بندازنمون توی سلولِ زندان...»
یوان گفت: «تانزدیک وقتی باهاشون همکاریاینکه کنیم، اتفاقی برامون نمیافته.»
وانگ شیویینگ با صدای بلند آهی کشید و گفت: «همهش تقصیرِ اون پاگودای رازآلودِهیولاهایی کوفتیه! آخه چرا ما رو آورد اینجا؟! هنوز توی قلمروِ رازآلود هستیم؟ اگه نه، یعنیبست چون عملاً از اونجا خارج شدیم توی رویداد شکست خوردیم؟ آآآه! خیلی سؤال توی سرمه!»
یوان گفت: «چون دیگه اینجاییم، کاریهستید از دستمون برنمیاد. وقتی ولمون کنن، یهمیبینم راهی برای برگشتن به خونه پیدا میکنیم.»
«خیلی خوشبینی، مگه نه؟ چی باعثتنها شده فکر کنی ولمون میکنن؟ اگهافتاد برای همیشه اینجا نگهمون دارن چی؟»
یوان با حالتی معصومانه سرش را کجنیستند کرد و پرسید: «ولی ما که کارِ اشتباهیدرسته نکردیم. چرا باید برای همیشه اینجا نگهمون دارن؟»
وانگ شیویینگ از فکرِ اینکه اژدهایان بخورندش لرزید و گفت: «واقعاً متوجهنیستند نیستی، مگه نه. اینها انسان نیستن، یوان! همهشون جانورانِ جادوییان! اصلاً تعجبحالتی نمیکنم اگه با انسانها مثلِ زباله رفتار کنن! حتی بدتر— مثلِ غذا!»
یوان گفت: «اگهجانورانِ اتفاقی بیفته، میتونیمهستید راحت خارج بشیم.»
وانگ شیویینگ آهی کشید: «ولی بعدش نمیتونیم دوباره وارد بشیم چون اونا منتظرمون میمونن! به عبارتِلحظه دیگه، تا وقتی بقیهٔ بازیکنها نجاتمون ندن نمیتونیم بازی کنیم! اما وقتی حتی نمیدونیم کجاییم، کی میتونهعجب نجاتمون بده؟ اگه تنها راهِ اومدن به اینجا از طریقِ پاگودای رازآلود باشه، هیچکس نمیتونه بیاد اینجا!»
یوان که تازهنزدیک فهمیده بود وضعیتشان چقدرنیستند وخیم است، اخم کرد.
سپس گفت: «اگهموردش بمیریم، شاید بیرون ازباریه قلمروِ رازآلود ریسپاون بشیم...»
وانگ شیویینگ گفت: «بعید میدونم. مگه یادت رفته؟ ما داخلِاولین یه شهریم، یوان. همهٔ شهرها چکپوینت هستن، پس اگه بمیری،انساناند خیلی راحت توی آخرین شهری که دیدن کردی ریسپاون میشی.»
یوان گفت: «اوه، این رو نمیدونستمتنها چون تا حالا نمُردم. خیلی همافتاد با بازیکنهای دیگه در ارتباط نیستم.»
وانگ شیویینگ آهی کشید: «بههرحال، الاناینکه توی دردسرِ بزرگی افتادیم. امیدوارم اینتنِ اژدهایان هیچ کینهای از انسانها نداشته باشن...»
حدود نیم ساعت بعد،شنیده سرانجام کسی واردِ اتاقشان شدمیبینم و جلوی سلولِ زندان ایستاد.
یوان به مردِ میانسال که زرهی نقرهای باشنیده طرحِ اژدها روی سینه و دو سرِ اژدهانیستند روی شانههایش به تن داشت، سلام کرد: «سلام.»
«هممم...» مردِ میانسال پاسخی بهنیستند سلامش نداد و تنها باتنِ چهرهای جدی به آنها خیره ماند.
مردِ میانسال با نگاهی پر از تحقیر زمزمه کرد: «چقدر ازانساناند آخرین باری که انسانها رو دیدم میگذره؟ دههزار سال؟ صدهزار سال؟ یادمنقش نیست. اما بوی تعفنی که شما انسانها میدید... هرگز از یادم نمیره.»
وانگ شیویینگ با شنیدنِ حرفهای او با اضطراب آب دهانش را قورت داد.تنها مشخص بود که این مرد از انسانها خوشش نمیآید. این یعنی شانسشان برایچهرهٔ جانِ سالم به در بردن از این وضعیتِ مزخرف بهشدت پایین آمده بود.
پس از لحظهای سکوت، مردِ میانسال گفت: «حالا ازتون سؤالاتیاولین میپرسم. اگه حرفی که از دهنتون بیرون میاد ربطی بهانساناند سوالم نداشته باشه، میدم هر دوتاتون رو اعدام کنن. فهمیدید؟»
وانگ شیویینگمیبینم با سرعت سرنیستند تکان داد: «بـ-بله...»
یوان بیصدا سر تکان داد.