چپتر 46: آگاهی از وضعیت
0شیائو هوا با دیدنِ اینکه یوان دستمیراثداره از غذا خوردن کشیده است، پرسید: «چیبازی شده، داداش یوان؟ به این زودی سیر شدی؟»
«نه... هنوز نه...» یوان بیدرنگ دوباره به چپاندنِ غذا در دهانش مشغول شد، اما گوشهایش تیز ماند و روی گروهِ بازیکنانِ پشتسرش تمرکز کرد، چرا که دربارهٔ این «بازیکن یوان» که از او حرفگذاشتن میزدند کنجکاو شده بود. لابد داشتند دربارهٔ کسِ دیگری حرف میزدند که همنامِ او بود، مگر نه؟ گذشته از این، این روزها همنام بودنِ آدمها در بازیها چیزِ عجیبی نبود، چون محدودیتِ «نامهای تکرارناپذیر» درسؤالش بیشترِ بازیهای امروزی برداشته شده بود و به بازیکنان اجازه میداد هر نامی که دوست دارند روی خود بگذارند، بیآنکه حرص بخورند که چون کسی پیش از آنها این نام را برداشته، مجبورند عوضش کنند.
«ولی این بازیکن یوان واقعاً آدمِ عجیبیه. هر کسی که یه ذره عقل توی سرش باشه،محاله وقتی اینهمه شهرت به هم زده، خودشو قایم نمیکنه. اگه همینطوری به قایم کردنِ هویتش ادامهدنبالِ بده، مردم بالاخره فراموشش میکنن و این فرصتِ طلایی برای معروف شدن رو به باد میده.»
«فکر میکنی بازیکنبازیهای یوان واقعاً یکیبازیکنان از اعضای خاندانهای میراثداره؟»
«امکان نداره. همهٔ اعضای خاندانهای میراثدار از قبل هویتشون توی بازی روقبل به دنیا اعلام کردن، و میدونیم که محاله یه نفر بتونه دو تاحتی شخصیتِ مختلف توی این بازی داشته باشه، حتی اگه دو تا کنسول بخره.»
«اصلاً مهم نیست این بازیکن یواناعضای کیه! تا وقتی برای سرش جایزهمیراثدار گذاشتن، همه دنبالِ اینن که پیکیش کنن!»
یوان همانطور که بهمیراثداره حرفِ بازیکنان گوش میداد،میراثدار در دل با خود اندیشید:
خدای من، آخه اینتکرارناپذیر بازیکن یوان چیکار کرده کهبازیکنان بازیکنها رو اینقدر عصبانی کرده؟
چند دقیقه بعد، وقتی یوان دیگر نتوانست کنجکاویاش را مهارنداره کند، برگشت و به بازیکنان گفت: «ببخشید، میشه دربارهٔ این بازیکننفر یوان بیشتر بهم بگید؟ چیکار کرده که بقیه میخوان پیکیش کنن؟»
بازیکنان با شنیدنِمیده سؤالش، با حالتی عجیباعضای به او نگاه کردند.
یکی از آنها گفت: «ها؟ تو بازیکنبازی یوان رو نمیشناسی؟ این اواخر اصلاً توی اینترنتشخصیتِ نبودی؟ حتی اونایی که بازی نمیکنن هم میشناسنش!»
یوان بامحدودیتِ لبخندی تلختکرارناپذیر گفت: «متأسفانه نه...»
«خب، بازیکن یوان یه بازیکنِ مرموزه که این اواخرامکان با یه پیشرفتِ غیرممکن و سریع داره بازی روکردن قبضه میکنه، و حتی بهش تهمت زدن که متقلبه.»
«متقلب؟» چشمهای یوان از تعجبمیکنی گرد شد. آخر چطور میشدامکان در این بازی تقلب کرد؟
سپس پرسید: «برای همینهمیراثدار که مردم میخوان پیکیشدنیا کنن؟ چون تقلب میکنه؟»
«این فقط یکی از هزار دلیلیه که مردم تشنه به خونش هستن.نامی خب، بزرگترین دلیلش اینه که به این بازیکن یوان حسودی میکنن، کسیمجبورند که در حالِ حاضر توی این بازی دستکمی از یه وجودِ خداگونه نداره.»
یوان بامیده شگفتی پرسید:میکنی «وجودِ خداگونه؟»
«معلومه. اون نهتنها یه فنِ درجهٔ ایزدی داره، بلکه یه خدمتکارِ درجهٔ ایزدیمیراثدار هم داره! و هنوز حتی زمانِ زیادی از عرضهٔ بازی نگذشته! جای تعجب ندارهحتی که مردم بهش میگن متقلب! آخه مگه میشه یه نفر اینقدر سریع پیشرفت کنه؟!»
«ها...؟» با شنیدنِ این حرفها، چشمهای یوانبازی از شدتِ شوک گرد شد. یک فنِبتونه درجهٔ ایزدی و یک خدمتکارِ درجهٔ ایزدی؟
آرام برگشت، نگاهی به شیائو هوابازیهای انداخت و با استرس آب دهانش رادوست قورت داد. حتماً فقط یکجور تصادف بود...
وقتی بازیکنان واکنشِ گیجِ یوان را دیدند، همگی بلندامکان خندیدند: «هاهاها! دقیقاً میدونیم چه حسی داری، جوون! ماکردن هم اولین بار که شنیدیم همین حس رو داشتیم!»
«تازه، این بازیکن یوان نهتنها قویه، بلکه بینهایت هم پولداره.امکان همین چند وقت پیش بیش از ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا بهمیدونیم دست آورد و اولین کسی شد که واردِ جدولِ ثروتمندترینها شد!»
«و حتی تازگیهاهمهٔ این دانجن روهویتشون هم تنهایی زده!»
«...»
با شنیدنِ حرفهایشان،فکر عرق از سر وخاندانهای روی یوان راه افتاد.
با فهمیدنِباد این موضوع، درمیکنی دل فریاد زد:
خدای من!میده واقعاً دارن دربارهٔیکی من حرف میزنن!
یوان تمامِ تلاشش را کرد تا آرام بماند و بههویتشون آنها گفت: «مـ... میفهمم... ممنون بابتِ این اطلاعات، من هممختلف از این به بعد حواسم به این بازیکن یوان هست...»
بازیکنان با لبخندی گشاده بر لب به او گفتند: «موفق باشی رفیق! ما هم تمامِحرص تلاشمون رو میکنیم تا این بازیکن یوان رو پیدا کنیم و بکشیمش! اما چون الانتوی تقریباً همهٔ بازیکنها دنبالش میگردن، اونقدرها هم آسون نیست!» و کمی بعد رستوران را ترک کردند.
«...»
یوان بهسرعت برگشت و در حالیاعضای که پشتش غرق در عرقِ سردمیراثدار شده بود، به خوردن ادامه داد.
این دیگه چه کوفتیه؟! من قطعاًنداره متقلب نیستم! چطور جرئت میکنن وقتیدنیا هیچی نمیدونن، بهم تهمتِ تقلب بزنن؟!
در آن لحظه، یوان قسم خورد که هویتش را از سایرِ بازیکنان مخفی نگه دارد، چون اگرکسی مردم هویتِ واقعیاش را میفهمیدند، فاجعه به بار میآمد. و حتی اگر آنقدر قوی بود که بتوانداینهمه بازیکنانِ دیگر را شکست دهد، دلش نمیخواست در آینده با هر بازیکنی که سرِ راهش سبز میشود بجنگد.
یوان در دل آهی کشید:
چرا همهچیز اینقدر پیچیده شد؟ چرا باید فقط به خاطرِامکان اینکه یه کم شانس آوردم، همهٔ بازیکنهای دنیا دنبالم باشن؟میدونیم من فقط میخوام مثلِ بقیه از این بازی لذت ببرم!
با این حال، این وضعیتی نبود کهبازی بتواند کنترلش کند و تنها میتوانست امیدواربتونه باشد که مردم بهزودی او را فراموش کنند.
در همین حین، شیائو هوا و لوئو لی با حالتی متفکرانه و در سکوت به یوان خیرهبیآنکه شده بودند، انگار نمیتوانستند گفتوگوی لحظاتی پیشِ او با بازیکنانِ دیگر را هضم کنند. با این حال، چندباشه ثانیه بعد سریع بیخیال شدند و طوری به خوردن ادامه دادند که انگار اصلاً به آنها ربطی نداشت.
یک ساعت بعد، یوان بایکی چهرهای راضی شکمِ برآمدهاش رانداره مالید و گفت: «آآآه، محشر بود...»
لوئو لی خندید و به او گفت: «چیزی کهمیراثداره محشرتره، شکمِ همکیش یوانه. فکر نمیکردم واقعاً همهچیز رواعلام بخوری و بابتِ شک کردن به تواناییت عذر میخوام.»
پیشخدمت پس از آنمیراثدار به او گفت: «بانوی جوان،اعلام صورتحساب ۶ سکهٔ طلا میشه...»
لوئو لی سرنامهای تکان داد: «میگم بعداًامروزی یکی پول رو بیاره.»
چند دقیقه بعد، تمامِ پیشخدمتهایکی و حتی آشپزهای رستوران بیروننداره آمدند تا به آنها تعظیم کنند.
آنها گفتند: «ازمیده بانوی جوان ویکی دوستانشان بابتِ حضورشان سپاسگزاریم.»
لوئو لی پس ازمیراثدار خروج از رستوران پرسید: «حالااعلام باید چیکار کنیم، همکیش یوان؟»
یوان جواب داد: «بیا برگردیمبیشترِ عمارتِ سرور. الان اونقدر پرماجازه که نمیتونم هیچ کاری بکنم.»
لوئو لیمیده سر تکانمیکنی داد: «بسیار خب.»