چپتر 1268: خاندانهای جاودان
0فنگ یوشیانگ با تحقیر پوزخند زد وحال گفت: «حالا جانور باشی، که چی؟ برامپیدا مهم نیست انسانی، جانور یا ایزد، علاقهای ندارم.»
اما مردِ جوان از حرفهایش خم به ابرو نیاوردکسی و گفت: «اینطوری نباش خوشگله. بهت قول میدم ارزشِ وقتتحرفهای رو داشته باشه. هر چی باشه، من از... اومدم پایین.»
مردِ جوان بادلش لبخندی مطمئن بهزیرِ آسمان اشاره کرد.
فنگ یوشیانگ که داشت کاسهٔشدن صبرش لبریز میشد، جواب داد: «پسزیادی از آسمانهای بالایی اومدی. که چی؟»
مردِ جوان با افتخاربیخیال اعلام کرد: «نه هرچون جای آسمانهای بالایی! آسمانِ هفتم!»
فنگ یوشیانگ چشم چرخاند و جواب داد: «حتی اگهکسی از آسمانِ هفتم باشی، بعید میدونم کسی با جایگاهِوجودِ تو خودش رو درگیرِ موجوداتی از این عالمِ حقیر کنه.»
با وجودِ حرفهای شکاکانهاش، فنگ یوشیانگ نمیتوانست انکارجوانِ کند مردِ جوانی که روبهرویشان ایستاده بود، جذبهٔ انکارناپذیرِمیدانست کسی را داشت که از آسمانهای بالایی آمده است.
مردِ جوان اعلام کرد: «خواهش میکنم! من اهلِ تبعیضمیدانست نیستم! مهم نیست از آسمانهای زیرین باشن یا آسمانهایباشد افضل! تا وقتی خوشگل باشن، لیاقتِ توجهم رو دارن!»
سپس ادامه داد: «تازه، شما خانمها نمیتونید چشمهای منمیدانست رو گول بزنید! من با یه نگاه میفهمم کسی خاصنمیخواست هست یا نه، و شما دو تا قطعاً خاص هستید!»
فنگ یوشیانگ بدجوری دلش میخواست بخواباند زیرِ گوشِ این مردِ جوانِ سمج که انگار قصدِ بیخیال شدنکنه نداشت. با این حال، چون میدانست او اهلِ آسمانهای بالایی است، احتمالِ زیادی میداد که برای پیدااهلِ کردنِ یوان به اینجا آمده باشد و نمیخواست دردسری درست کند که دودش به چشمِ یوان برود.
لحظهای بعد، وقتی دید انگار اصالتش از آسمانِ هفتم برایشان اهمیتیقصدِ ندارد، ادامه داد: «باشه، فهمیدم. آسمانهای بالایی براتون مهم نیست— اماپیدا اگه بگم من یه ببرِ سفیدِ آسمانی از خاندانهای جاودان هستم چی؟»
با شنیدنِ این اصطلاحِبیخیال ناآشنا، ابروهای فنگ یوشیانگ بالامیدانست پرید و پرسید: «خاندانهای جاودان؟»
«تعجبی نداره که اسمشون رو نشنیدی چون فقطچون توی آسمانهای بالایی حضور دارن، اما بهعنوانِ یهیوان جانور، حتماً پادشاهِ جاودانِ افسانهای رو میشناسی، مگه نه؟»
با شنیدنِ این نامِچرخاند آشنا، چشمانِ فنگ یوشیانگمیدونم و شی میلی سوسو زد.
مردِ جوان متوجهِدلش علاقهشان شد و درگوشِ دل خندید: گیر افتادن!
فنگ یوشیانگ پرسید:قصدِ «پادشاهِ جاودان چه ربطیحال به خاندانهای جاودان داره؟»
مردِ جوان بیدرنگ با غروری آشکار در صدایش جواب داد: «خاندانهای جاودان تبارهایی هستن که از موجوداتِ افضلی که به پادشاهِ جاودان خدمت میکردن، نشئت گرفتن.بعد به زبونِ سادهتر، اجدادِ ما جزوِ نُه موجودِ افضلی بودن که تو زمانِ پادشاهِ جاودان ازش پیروی میکردن. ما یکی از قدرتمندترین و بانفوذترین خانوادهها تونشنیدی قلمروی جانوران هم هستیم. حتی یه جانور هم نیست که تو آسمانهای بالایی اسمِ ما رو ندونه. خب، حالا مایلی یکم از وقتت رو بهم بدی؟»
فنگ یوشیانگهفتم لبخند زد وحتی گفت: «نه واقعاً.»
حالتِ چهرهٔبدجوری مردِ جوانمیخواست خشک شد: «ها؟»
فنگ یوشیانگ گفت: «گوشهات فقط دکوریه؟ من که قبلاً گفتم علاقهای ندارم— اونمبرای چند بار. اگه تنها روشت برای دلبری کردن پُز دادن با اصلونسبته، بهبعد حالت تأسف میخورم.» سپس به شی میلی نگاه کرد و ادامه داد: «بیا بریم.»
آن دو بیآنکه دیگر توجهی بهنداشت جوانِ خاندانهای جاودان بکنند، از کنارشمیداد گذشتند و به پشتِ سر نگاه نکردند.
جوان با چهرهای ناباور همانجا ایستاد. این نخستین باری بود که کسی با وجودِاین آگاهی از پیشینهاش، دستِ رد به سینهاش میزد. با این حال، چیزی که بیشترجذبهٔ از همه به او برخورد، رفتارِ بیتفاوتِ فنگ یوشیانگ نسبت به خاندانهای جاودان بود.
در آسمانهای بالایی، با خاندانهای جاودان درست مثلِ خاندانهای سلطنتی رفتار میشد. جانورانِشدن ایزدی در برابرِ خاندانهای جاودان سر خم میکردند، چه رسد به جانورانِ معمولی. درنمیخواست واقع، حتی خاندانهای سلطنتیِ دنیای جانوران هم با آنها در نهایتِ احترام رفتار میکردند.
بدنِ جوان از خشم به لرزهنداشت افتاد و هالهاش ناگهان متلاطم شدمیداد و فضای آنجا را تغییر داد.
جوان ناگهان غرید: «همونجا وایسید!»شدن صدایش در هوا طنین انداختاحتمالِ و آن را به لرزه درآورد.
فنگ یوشیانگ ایستاد وچرخاند آه کشید: «تو واقعاًمیدونم نمیدونی کِی باید بیخیال بشی...»
«دیگه بحثِ من نیست.»
شی میلی باقصدِ لحنی بیتفاوت پرسید:نداشت «پس بحثِ چیه؟»
پیش از آنکه جوان بتواند جوابی بدهد، فنگ یوشیانگ گفت:احتمالِ «همف. تعجبی نداره اگه توی آسمانهای بالایی تا حالا کسیدردسری بهش نه نگفته باشه، برای همین الان تو فازِ انکاره.»
و ادامه داد: «حالا میخوایحتی چهکار کنی؟ با اسمِ خاندانتجایگاهِ تهدیدمون کنی که باهات بیایم؟»
جوان در حالی که قصدِ کشت از چشمانِ زردشسمج میبارید، برگشت و به آنها نگاه کرد. موهای سفیداحتمالِ و سیاهش وحشیانه در هوا میچرخید: «چطور جرئت میکنی...»
لبخندی تحریکآمیز رویقصدِ لبهای شی میلینداشت نشست: «چقدر ترسناک.»
جوان با صدایی سرد گفت: «احتمالاً اینحال رو نمیدونید، ولی بیاحترامی به خاندانهای جاودانپیدا مجازاتش مرگه—چه از روی نادانی باشه چه نباشه.»
«و من، بای شوتائو،چرخاند شما رو به خاطرِمیدونم جرمی که کردید اعدام میکنم.»
نوری شرورانه در چشمانِ بای شوتائو درخشید وجوانِ درست در همان لحظه، یکی از دستهایش ناگهانچون سوسو زد و برای کسری از ثانیه نامرئی شد.
چشمانِ شی میلی گرد شدشدن و غریزی فنگ یوشیانگ رااحتمالِ به عقب هل داد: «مراقب باش!»
فنگ یوشیانگانگار با تعجببیخیال گفت: «چی—؟!»
لحظهای بعد، بریدگیِ بزرگی رویحتی بازوی شی میلی افتاد وجایگاهِ خون تا آرنجش سرازیر شد.
بای شوتائو از دیدنِمیخواست این صحنه واقعاً جاجوانِ خورد: «اوه؟ واقعاً دیدیش؟»
اگر شی میلی در آخرین لحظه فنگ یوشیانگچون را به عقب هل نداده بود، بای شوتائویوان سرِ فنگ یوشیانگ را از تنش جدا میکرد.
شی میلی با خشم دندان به هم ساییدچون و هالهاش اوج گرفت: «عوضی... واقعاً میخواستی جلوییوان این همه آدم بکشیش... عقلت رو از دست دادی؟»
بای شوتائو چشمهایش را برایشان باریک کرد: «یک شاهِ روح... نه، امپراتورِ روح کهاین پایهٔ تزکیهش رو فروخورده. شما هم از آسمانهای بالایی اومدین پایین؟ اگه اینطوره، محالهجذبهٔ خاندانهای جاودان رو نشناسید، ولی بازم جرئت کردید به من و خاندانم بیاحترامی کنید...»
و ادامه داد: «خب که چی اگه اینجا آدمسمج هست؟ شما تنها کسایی هستید که قراره بکشم. اگهاحتمالِ فکر میکنید چون بقیه اینجان دست نگه میدارم... کور خوندید.»
فنگ یوشیانگ در حالی کهشدن دوباره روی پاهایش میایستاد، بااحتمالِ صدایی سرد گفت: «عوضیِ روانی...»