چپتر 996: خدمتکارِ شخصی
0یوان این خبر را به او داد:سرازیر «یه خبرِ خوب دارم، خواهر الیس. اینجاالانشم دیگه خراب نمیشه و شما صاحبِ جدیدش میشید.»
الیس جرئت نمیکرد چنینچشمانِ خبرِ خوبی را باور کند:جبران «چی؟! چطور ممکنه؟ چیکار کردی؟»
«فقط به یهمیتونم دوست که میتونستکنم کمکمون کنه زنگ زدم.»
«ا-اما اینجا از قبللبخند فروخته شده بود! چطورپیشِ تونستن خریدار رو راضی کنن؟»
شانه بالابهتون انداخت ومیکنن گفت: «کی میدونه.»
«صاحبِ قبلیمیکنن چی؟ چهچشمانِ بلایی سرش اومد؟»
«میره زندان.»
«پ-پولش چی؟ حتیکنم اگه صاحبِ اینجا باشم،بقیه اگه پولی نداشته باشم...»
«اونم حل شده. من مقداری ازچشمانِ پولم رو به این پرورشگاه اهداکنم میکنم تا مدتها نگرانِ پول نباشید.»
«ت-تو؟ نمیخواممیکنن همچین باریچشمانِ رو دوشت بذارم...»
یوان خندید و گفت: «مشکلیجبران نیست. بهتازگی تو لاتاری برندهبقیه شدم، برای همین کلی پول دارم.»
الیس با چهرهایکنم بهتزده به حالتِ آرامِبقیه یوان خیره شد: «جدی...؟»
تأیید کرد: «جدی.»
«خدای من...»
«راستی، بعداً یکی میآد اینجا تا کمکتون کنهالانشم همهچیز رو روبهراه کنید. تا وقتی بتونید اینجارئیس رو درست مدیریت کنید هم بهتون کمک میکنن.»
اشک ازجبران چشمانِ الیسلبخند سرازیر شد.
«م-ممنونم... چطوربهتون میتونم این کارتاشک رو جبران کنم...؟»
یوان لبخندمیکنن زد: «همینچشمانِ الانشم جبران کردید.»
یوان و بقیه پیشِکارت الیس ماندند تا اینکهالانشم نیروهای کمکیِ رئیس لی رسیدند.
مردی که گروه را رهبری میکرد، خودش را معرفی کرد: «سلام، من پیتر هستم ومردی این افرادی که پشتِ سرم میبینید، تیمِ من هستن. ما کمکتون میکنیم تا این پرورشگاهمیکنیم رو هرچه زودتر دوباره راه بندازید. همینطور نحوهٔ مدیریتِ اینجا رو هم بهتون آموزش میدیم.»
یوان به او گفت: «پساشک ما دیگه میریم، خواهر الیس.کارت بعداً برمیگردیم تا بهتون سر بزنیم.»
یوان و گروهش پس ازسرازیر خداحافظی و در آغوش گرفتنِکنم خواهر الیس، پرورشگاه را ترک کردند.
پس از رفتنِ آنها، پیتر به اولبخند گفت: «شما خیلی خوششانسید که رابطهٔ بهنیروهای این نزدیکی با ایشون دارید، خواهر الیس.»
«ها؟ برای چی؟»
«نمیدونید؟»
«نه...»
پیتر پیشینهٔ یوان راکارت برای الیس تعریف کرد کهکردید او را بهشدت شوکه کرد.
الیس آهی کشید: «وایِ من... فکرش رو بکنپیشِ بعد از رفتن از پرورشگاه چه زندگیِ وحشتناکی داشته...رهبری اما خیلی خوشحالم که تونسته زندگیش رو زیرورو کنه.»
در پایانِ روز،کمک یوان از میشیوچشمانِ پرسید: «وضعیتِ پولمون چطوره؟»
میشیو به حسابِ بانکیشان نگاه کرد و گفت: «اون چهارکنم سرمایهگذار پولشون رو فرستادن. الان ۱۲۲ میلیارد دلار توی بانکرئیس داریم. با این حال، هنوز هیچی از خاندانِ یو دریافت نکردیم.»
یوان آهی کشید: «که اینطور...»
چو لیوشیانگ پرسید:کنم «میخوای برگردی تا بهبقیه حسابِ خاندانِ یو برسی؟»
یوان سر تکان داد: «با شناختیچشمانِ که ازشون دارم، احتمالاً تا الانکنم از شهر فرار کردن و قایم شدن.»
«پس حالامیکنن میخوایم چیکارچشمانِ کنیم؟ بگردیم دنبالشون؟»
«دیگه داره دیر میشه، برای همین خودمو به زحمت نمیندازم. میتوننپیشِ فرار کنن، اما نمیتونن تا ابد قایم بشن. بالاخره پیداشون میکنیم، ومعرفی وقتی این کار رو بکنیم...» چشمانِ یوان با قصدِ کشت برقی زد.
میشیو و چوکنم لیوشیانگ با اضطراب آببقیه دهانشان را قورت دادند.
لحظهای بعدبهتون به آنها گفت:اشک «فعلاً بریم خونه.»
«باشه.»
تاکسی گرفتندممنونم و به کوهِجبران مارپیچِ اژدها برگشتند.
چند ساعتجبران بعد، بهلبخند پای کوه رسیدند.
نگهبانهای بیرونِ دروازه بهمیکنن او خوشامد گفتند: «خوشممنونم برگشتید، اربابِ جوان یوان.»
«سلام. برگشتیم.»
یکی از نگهبانها ناگهان بهجبران او گفت: «اربابِ جوان یوان،بقیه راستش یک نفر منتظرِ شماست...»
«ها؟ کی؟»
صدای آشنایی درکمک کنارشان طنین انداخت:چشمانِ «منم، اربابِ جوان.»
یوان برگشتمیکنن تا بهچشمانِ او نگاه کند.
با شناختنِممنونم او، لبخندیکارت روی صورتش نشست.
یوان پرسید: «خانم میفنگ... مطمئنید؟»
میفنگ گفت: «البته. از وقتی به خاندانِ یو ملحقمیتونم شدید، همیشه رؤیای من این بود که برای شماماندند کار کنم و هنوز هم همین رؤیا را دارم.»
نفسِ عمیقی کشید، به او تعظیم کرد و باجبران صدایی مضطرب گفت: «اربابِ جوان، دلم میخواهد برای شما کارکمکیِ کنم. لطفاً مرا استخدام کنید. حتی حاضرم مجانی کار کنم.»
یوان لبخندممنونم زد: «معلومهکارت که استخدامتون میکنم.»
«ممنونم، اربابِ جوان. پشیمان نمیشوید.»
میشیو زمزمه کرد: «مادر...»
میفنگ برگشتمیکنن و بهچشمانِ او نگاه کرد.
گفت: «لازم نیست نگرانِکارت من باشی. فقط مثلِالانشم همیشه به زندگیات برس.»
مادر هنوز از رابطهٔ من وکردید یوان خبر نداره... اگه زودتر بهشکمکیِ نگم، بعداً اوضاع قطعاً معذبکننده میشه...
میشیو در دل آهی کشید.
میفنگ به دنبالِ یوان وسرازیر بقیه از کوهِ مارپیچِ اژدها بالالبخند رفت تا اینکه به مقصد رسیدند.
با صدایی مبهوتمیتونم زمزمه کرد: «پس خانهٔلبخند فعلیِ اربابِ جوان اینجاست...»
یوان گفت: «بریم داخل.»
وقتی واردِ ساختمان شدند، اعضای جناحِچشمانِ مُهرِ اهریمن از قبل دمِ درکنم منتظر بودند تا به آنها خوشامد بگویند.
شی لانگ گفت: «خوش برگشتید بچهها! اخبارمیتونم رو دیدم! باورم نمیشه که واقعاً هویتِبقیه اصلیت رو به کلِ دنیا لو دادی، یوان!»
یوان لبخند زد: «بالاخرهکارت که اتفاق میافتاد، پس همونکردید بهتر که زودتر انجامش دادم.»
وانگ مینگ در حالیلبخند که نگاهش به میفنگ بود،ماندند پرسید: «این خانمِ زیبا کیه؟»
«ایشون—»
پیش از آنکه یوان بتواند چیزی بگوید، خودش را معرفیکنم کرد: «عصر بخیر. من میفنگ هستم، مادرِ میشیو، و ازرئیس امروز به عنوانِ خدمتکارِ شخصیِ اربابِ جوان اینجا کار میکنم.»
«مـ-مادرِ میشیو؟! جای تعجبکارت نیست که با اینکه اولینکردید باره میبینمتون، اینقدر چهرهتون آشناست...»
اعضای جناح از هویتِ او شوکه شدند. با این حال،اینکه به همان اندازه که از دیدنِ مادرِ میشیو هیجانزده بودند،معرفی در آن لحظه همه به یک چیزِ مشترک فکر میکردند.
میشیو همین الانش هم زنِ یوانه، با این حالمیتونم مادرش قراره به عنوانِ خدمتکار بهش خدمت کنه... اینماندند بهشدت معذبکننده نیست؟ اصلاً رابطهشون قراره چهجوری پیش بره؟
لحظهای بعد یوان به او گفت: «خانم میفنگ،کارت اجازه بدید اینجا رو بهتون نشون بدم. اتاقِماندند خالی زیاد هست، میتونید اتاقِ خودتون رو انتخاب کنید.»
سر تکان داد: «بسیار خب.»