---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 996: خدمتکارِ شخصی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 996: خدمتکارِ شخصی

0

یوان این خبر را به او داد:‌سرازیر​ «یه خبرِ خوب دارم، خواهر الیس. این‌جا‌الانشم​ دیگه خراب نمی‌شه و شما صاحبِ جدیدش می‌شید.»

الیس جرئت نمی‌کرد چنین‌بهتون​ خبرِ خوبی را باور کند:‌سرازیر​ «چی؟! چطور ممکنه؟ چی‌کار کردی؟»

«فقط به یه‌مدیریت​ دوست که می‌تونست‌می‌کنن​ کمکمون کنه زنگ زدم.»

«ا-اما این‌جا از قبل‌اینکه​ فروخته شده بود! چطور‌رسیدند​ تونستن خریدار رو راضی کنن؟»

شانه بالا‌بهتون​ انداخت و‌می‌کنن​ گفت: «کی می‌دونه.»

«صاحبِ قبلی‌درست​ چی؟ چه‌بهتون​ بلایی سرش اومد؟»

«می‌ره زندان.»

«پ-پولش چی؟ حتی‌ماندند​ اگه صاحبِ این‌جا باشم،‌رئیس​ اگه پولی نداشته باشم...»

«اونم حل شده. من مقداری از‌چشمانِ​ پولم رو به این پرورشگاه اهدا‌کنم​ می‌کنم تا مدت‌ها نگرانِ پول نباشید.»

«ت-تو؟ نمی‌خوام‌درست​ همچین باری‌بهتون​ رو دوشت بذارم...»

یوان خندید و گفت: «مشکلی‌کمک​ نیست. به‌تازگی تو لاتاری برنده‌ممنونم​ شدم، برای همین کلی پول دارم.»

الیس با چهره‌ای‌ماندند​ بهت‌زده به حالتِ آرامِ‌رئیس​ یوان خیره شد: «جدی...؟»

تأیید کرد: «جدی.»

«خدای من...»

«راستی، بعداً یکی می‌آد این‌جا تا کمکتون کنه‌چشمانِ​ همه‌چیز رو روبه‌راه کنید. تا وقتی بتونید این‌جا‌الانشم​ رو درست مدیریت کنید هم بهتون کمک می‌کنن.»

اشک از‌پیشِ​ چشمانِ الیس‌اینکه​ سرازیر شد.

«م-ممنونم... چطور‌بهتون​ می‌تونم این کارت‌اشک​ رو جبران کنم...؟»

یوان لبخند‌درست​ زد: «همین‌بهتون​ الانشم جبران کردید.»

یوان و بقیه پیشِ‌بهتون​ الیس ماندند تا اینکه‌چشمانِ​ نیروهای کمکیِ رئیس لی رسیدند.

مردی که گروه را رهبری می‌کرد، خودش را معرفی کرد: «سلام، من پیتر هستم و‌سلام​ این افرادی که پشتِ سرم می‌بینید، تیمِ من هستن. ما کمکتون می‌کنیم تا این پرورشگاه‌همین‌طور​ رو هرچه زودتر دوباره راه بندازید. همین‌طور نحوهٔ مدیریتِ این‌جا رو هم بهتون آموزش می‌دیم.»

یوان به او گفت: «پس‌اشک​ ما دیگه می‌ریم، خواهر الیس.‌کارت​ بعداً برمی‌گردیم تا بهتون سر بزنیم.»

یوان و گروهش پس از‌کمک​ خداحافظی و در آغوش گرفتنِ‌ممنونم​ خواهر الیس، پرورشگاه را ترک کردند.

پس از رفتنِ آن‌ها، پیتر به او‌اشک​ گفت: «شما خیلی خوش‌شانسید که رابطهٔ به‌کنم​ این نزدیکی با ایشون دارید، خواهر الیس.»

«ها؟ برای چی؟»

«نمی‌دونید؟»

«نه...»

پیتر پیشینهٔ یوان را‌بهتون​ برای الیس تعریف کرد که‌سرازیر​ او را به‌شدت شوکه کرد.

الیس آهی کشید: «وایِ من... فکرش رو بکن‌رسیدند​ بعد از رفتن از پرورشگاه چه زندگیِ وحشتناکی داشته...‌هستم​ اما خیلی خوشحالم که تونسته زندگیش رو زیرورو کنه.»

در پایانِ روز،‌کمک​ یوان از می‌شیو‌چشمانِ​ پرسید: «وضعیتِ پولمون چطوره؟»

می‌شیو به حسابِ بانکی‌شان نگاه کرد و گفت: «اون چهار‌ممنونم​ سرمایه‌گذار پولشون رو فرستادن. الان ۱۲۲ میلیارد دلار توی بانک‌ماندند​ داریم. با این حال، هنوز هیچی از خاندانِ یو دریافت نکردیم.»

یوان آهی کشید: «که این‌طور...»

چو لیوشیانگ پرسید:‌ماندند​ «می‌خوای برگردی تا به‌رئیس​ حسابِ خاندانِ یو برسی؟»

یوان سر تکان داد: «با شناختی‌چشمانِ​ که ازشون دارم، احتمالاً تا الان‌کنم​ از شهر فرار کردن و قایم شدن.»

«پس حالا‌درست​ می‌خوایم چی‌کار‌بهتون​ کنیم؟ بگردیم دنبالشون؟»

«دیگه داره دیر می‌شه، برای همین خودمو به زحمت نمی‌ندازم. می‌تونن‌می‌تونم​ فرار کنن، اما نمی‌تونن تا ابد قایم بشن. بالاخره پیداشون می‌کنیم، و‌کمکیِ​ وقتی این کار رو بکنیم...» چشمانِ یوان با قصدِ کشت برقی زد.

می‌شیو و چو‌ماندند​ لیوشیانگ با اضطراب آب‌رئیس​ دهانشان را قورت دادند.

لحظه‌ای بعد‌بهتون​ به آن‌ها گفت:‌اشک​ «فعلاً بریم خونه.»

«باشه.»

تاکسی گرفتند‌درست​ و به کوهِ‌کمک​ مارپیچِ اژدها برگشتند.

چند ساعت‌پیشِ​ بعد، به‌اینکه​ پای کوه رسیدند.

نگهبان‌های بیرونِ دروازه به‌می‌کنن​ او خوشامد گفتند: «خوش‌ممنونم​ برگشتید، اربابِ جوان یوان.»

«سلام. برگشتیم.»

یکی از نگهبان‌ها ناگهان به‌کمک​ او گفت: «اربابِ جوان یوان،‌ممنونم​ راستش یک نفر منتظرِ شماست...»

«ها؟ کی؟»

صدای آشنایی در‌کمک​ کنارشان طنین انداخت:‌چشمانِ​ «منم، اربابِ جوان.»

یوان برگشت‌درست​ تا به‌بهتون​ او نگاه کند.

با شناختنِ‌درست​ او، لبخندی‌بهتون​ روی صورتش نشست.

یوان پرسید: «خانم می‌فنگ... مطمئنید؟»

می‌فنگ گفت: «البته. از وقتی به خاندانِ یو ملحق‌می‌تونم​ شدید، همیشه رؤیای من این بود که برای شما‌ماندند​ کار کنم و هنوز هم همین رؤیا را دارم.»

نفسِ عمیقی کشید، به او تعظیم کرد و با‌سرازیر​ صدایی مضطرب گفت: «اربابِ جوان، دلم می‌خواهد برای شما کار‌پیشِ​ کنم. لطفاً مرا استخدام کنید. حتی حاضرم مجانی کار کنم.»

یوان لبخند‌درست​ زد: «معلومه‌بهتون​ که استخدامتون می‌کنم.»

«ممنونم، اربابِ جوان. پشیمان نمی‌شوید.»

می‌شیو زمزمه کرد: «مادر...»

می‌فنگ برگشت‌درست​ و به‌بهتون​ او نگاه کرد.

گفت: «لازم نیست نگرانِ‌بهتون​ من باشی. فقط مثلِ‌چشمانِ​ همیشه به زندگی‌ات برس.»

مادر هنوز از رابطهٔ من و‌کمکیِ​ یوان خبر نداره... اگه زودتر بهش‌می‌کرد​ نگم، بعداً اوضاع قطعاً معذب‌کننده می‌شه...

می‌شیو در دل آهی کشید.

می‌فنگ به دنبالِ یوان و‌کمک​ بقیه از کوهِ مارپیچِ اژدها بالا‌می‌تونم​ رفت تا اینکه به مقصد رسیدند.

با صدایی مبهوت‌مدیریت​ زمزمه کرد: «پس خانهٔ‌اشک​ فعلیِ اربابِ جوان اینجاست...»

یوان گفت: «بریم داخل.»

وقتی واردِ ساختمان شدند، اعضای جناحِ‌چشمانِ​ مُهرِ اهریمن از قبل دمِ در‌کنم​ منتظر بودند تا به آن‌ها خوشامد بگویند.

شی لانگ گفت: «خوش برگشتید بچه‌ها! اخبار‌اشک​ رو دیدم! باورم نمی‌شه که واقعاً هویتِ‌کنم​ اصلی‌ت رو به کلِ دنیا لو دادی، یوان!»

یوان لبخند زد: «بالاخره‌بهتون​ که اتفاق می‌افتاد، پس همون‌سرازیر​ بهتر که زودتر انجامش دادم.»

وانگ مینگ در حالی‌اینکه​ که نگاهش به می‌فنگ بود،‌مردی​ پرسید: «این خانمِ زیبا کیه؟»

«ایشون—»

پیش از آنکه یوان بتواند چیزی بگوید، خودش را معرفی‌ممنونم​ کرد: «عصر بخیر. من می‌فنگ هستم، مادرِ می‌شیو، و از‌ماندند​ امروز به عنوانِ خدمتکارِ شخصیِ اربابِ جوان اینجا کار می‌کنم.»

«مـ-مادرِ می‌شیو؟! جای تعجب‌بهتون​ نیست که با اینکه اولین‌سرازیر​ باره می‌بینمتون، این‌قدر چهره‌تون آشناست...»

اعضای جناح از هویتِ او شوکه شدند. با این حال،‌گروه​ به همان اندازه که از دیدنِ مادرِ می‌شیو هیجان‌زده بودند،‌سرم​ در آن لحظه همه به یک چیزِ مشترک فکر می‌کردند.

می‌شیو همین الانش هم زنِ یوانه، با این حال‌می‌تونم​ مادرش قراره به عنوانِ خدمتکار بهش خدمت کنه... این‌ماندند​ به‌شدت معذب‌کننده نیست؟ اصلاً رابطه‌شون قراره چه‌جوری پیش بره؟

لحظه‌ای بعد یوان به او گفت: «خانم می‌فنگ،‌چشمانِ​ اجازه بدید اینجا رو بهتون نشون بدم. اتاقِ‌الانشم​ خالی زیاد هست، می‌تونید اتاقِ خودتون رو انتخاب کنید.»

سر تکان داد: «بسیار خب.»

ناولها | novelha.net