---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 306: درهم‌شکستنِ اعتمادبه‌نفسشان • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 306: درهم‌شکستنِ اعتمادبه‌نفسشان

0

دقایقِ بسیاری از پایانِ گفت‌وگوی ارشد نیه و شیائو هوا‌نیاوردند​ می‌گذشت، اما فضا همچنان سنگین و تقریباً خفه‌کننده بود، به‌ویژه برای‌همین‌جا​ کسانی که نزدیک‌تر از همه به معبدِ جوهرِ اژدها ایستاده بودند.

یوان حلقهٔ فضایی و کیسهٔ ذخیره‌سازی‌اش را به شیائو‌زیرین​ هوا داد و گفت: «شیائو هوا، این گنجینه‌های منه. لطفاً‌کند​ تا وقتی می‌رم توی قلمروِ رازآلود، پیشِ خودت نگهشون دار.»

شیائو هوا با چهره‌ای جدی، طوری که‌ابرو​ انگار مسئولیتِ بزرگی به او سپرده باشند،‌روح​ گفت: «شیائو هوا حتماً از گنجینه‌ها محافظت می‌کنه!»

فنگ یوشیانگ ابرو بالا انداخت و‌معلومه​ گفت: «کی جرئت می‌کنه توی آسمان‌های‌هستن​ زیرین از یه شاهِ روح دزدی کنه؟»

شیائو هوا می‌توانست گنجینهٔ یوان را روی‌سلاحِ​ زمین رها کند، برود چرتی بزند و‌منظورت​ وقتی برمی‌گردد، گنجینه همچنان کاملاً دست‌نخورده همان‌جا باشد.

فنگ یوشیانگ ناگهان پرسید:‌ابرو​ «راستی اربابِ جوان، می‌خواید‌آسمان‌های​ با سلاح‌های روحتون چه‌کار کنید؟»

لونگ یی‌جون و بقیه با شنیدنِ این حرف، با چشمانی گردشده از‌زیرین​ شوک به آن‌ها برگشتند و گفتند: «سـ-سلاحِ روح؟!»؛ آن‌ها حتی به روی‌چرتی​ خودشان نیاوردند که فنگ یوشیانگ، یوان را «اربابِ جوان» خطاب کرده است.

یوان گفت: «ها؟ منظورت چیه؟‌داخل​ نمی‌تونم گنجینه‌ها رو ببرم داخل، پس‌خاص​ معلومه که باید همین‌جا بیرون بذارمشون.»

«اما سلاح‌های روح خاص هستن... اونا‌گفتند​ باید توی فاصلهٔ مشخصی از اربابشون‌کرده​ باشن—هیچ راهی هم برای دور زدنش نیست.»

یوان پرسید: «اِه؟‌یوشیانگ​ اگه خیلی ازشون‌انداخت​ دور بشم چی می‌شه؟»

فنگ یوشیانگ گفت: «فکر کنم بهتر باشه بهتون‌بالا​ نشون بدم...» و ادامه داد: «می‌شه یکی از‌کنه​ سلاح‌های روحتون رو یه لحظه بدید به من؟»

یوان سر تکان داد و پیش از‌باید​ آنکه پرتگاهِ پرستاره را به فنگ یوشیانگ‌فاصلهٔ​ بدهد، آن را از حلقهٔ فضایی بیرون آورد.

فنگ یوشیانگ به‌محضِ اینکه پرتگاهِ پرستاره را در دست‌خودشان​ گرفت، ناگهان به آسمان پرید و دور شد، درست‌داخل​ مثلِ دزدی که چیزی را می‌قاپد و فرار می‌کند.

حرکتِ ناگهانیِ فنگ یوشیانگ توجهِ‌بالا​ همهٔ حاضران از جمله ارشد‌شاهِ​ نیه را به خود جلب کرد.

همه با‌گنجینه‌ها​ خود فکر کردند:‌فنگ​ کجا داره می‌ره؟

با این حال، توجهِ ارشد‌داخل​ نیه بیشتر به پرتگاهِ پرستاره‌بذارمشون​ در دستانِ او جلب شده بود.

ارشد نیه که انتظار نداشت در آسمان‌های‌سلاحِ​ زیرین یک سلاحِ روح ببیند، با صدایی‌منظورت​ مبهوت زمزمه کرد: «اون... یه سلاحِ روحه؟»

در عرضِ چند دقیقه، فنگ یوشیانگ موفق شد تقریباً صد‌شاهِ​ مایل از قلمروِ رازآلود دور شود و درست وقتی به‌برود​ مرزِ مایلِ صدم رسید، پرتگاهِ پرستاره ناگهان از دستش ناپدید شد.

در همین حال در قلمروِ رازآلود،‌یوشیانگ​ وقتی پرتگاهِ پرستاره ناگهان مثلِ یک‌زیرین​ شبح جلویش ظاهر شد، یوان جا خورد.

یوان که از‌نمی‌تونم​ این اتفاق کاملاً گیج‌باید​ شده بود، گفت: «چطور...»

شیائو هوا برایش توضیح داد: «سلاح‌های روح به صاحبشون‌خودشان​ پیوند خوردن. اگه خیلی از اربابشون دور بشن، فوراً پیشِ‌معلومه​ اون تله‌پورت می‌شن، تقریباً انگار که ارادهٔ خودشون رو دارن.»

فنگ یوشیانگ مدتی بعد برگشت.

فنگ یوشیانگ به او گفت: «حالا متوجه شدید اربابِ‌انداخت​ جوان؟ نمی‌تونید از سلاح‌های روحتون فرار کنید. با این‌گنجینهٔ​ حال، نمی‌دونم توی قلمروِ رازآلود اوضاع چطوری پیش می‌ره.»

یک لحظه پس از حرف‌های فنگ یوشیانگ، صدای ارشد نیه ناگهان طنین‌انداز شد: «سلاح‌های روح استثنا هستن و ورودشون به قلمروِ‌نیست​ رازآلود آزاده، چون "بخشی از خودِ شخص" به حساب میان. اولش چیزی نگفتم چون فکر نمی‌کردم کسی اینجا سلاحِ روح داشته‌پرتگاهِ​ باشه. تبریک می‌گم مردِ جوان—تو همین الان و پیش از اینکه حتی واردِ قلمروِ رازآلود بشی، چند صد قدم از بقیه جلوتری.»

«چی؟! اون می‌تونه یه گنجینهٔ قدرتمند رو‌سلاحِ​ با خودش ببره داخل، در حالی که‌منظورت​ بقیهٔ ما باید دست‌خالی بریم؟! این خیلی نامردیه!»

سایرِ شرکت‌کنندگان که به‌شدت به‌بالا​ سلاحِ روحِ یوان حسادت می‌کردند،‌شاهِ​ بی‌درنگ شروع به شکایت کردند.

یوان گفت: «که‌محافظت​ این‌طور... پس سلاح‌های روحم‌ابرو​ رو با خودم می‌برم.»

لونگ یی‌جون و‌نمی‌تونم​ بقیه ابرو بالا‌معلومه​ انداختند: «ها؟ سلاح‌های روح...؟»

بزرگِ شوان با صدایی‌آن‌ها​ مبهوت از او پرسید:‌حتی​ «تـ-تو بیشتر از یکی داری؟»

یوان سر تکان داد‌ابرو​ و سلاحِ روحِ دیگرش،‌آسمان‌های​ سالارِ ملکوت را بیرون آورد.

بقیه که جای خود داشتند، با دیدنِ یوان‌بالا​ که دو سلاحِ روح در دست گرفته بود—در‌کنه​ هر دست یکی—حتی دهانِ ارشد نیه هم باز ماند.

با چشم‌پوشی از دشواریِ به دست آوردنِ دو سلاحِ روح، چه استعدادی لازم بود تا بتوان دو سلاحِ‌راهی​ روح را هم‌زمان به کار گرفت؟ ارشد نیه پیش از این حتی در آسمان‌های روح هم چنین استعدادی‌یکی​ ندیده بود، و آنجا پر از نوابغِ آسمانی بود که بیشترِ افرادِ حاضر در اینجا را شرمسار می‌کردند.

ارشد نیه در دل فریاد زد:‌گفتند​ آخه اون مردِ جوان کیه؟! نمی‌تونم‌کرده​ حد و مرزِ استعدادش رو ببینم!

فنگ یوشیانگ به او گفت:‌بالا​ «راستی، اربابِ جوان، می‌تونید سلاح‌های‌شاهِ​ روحتون رو داخلِ بدنتون نگه دارید.»

یوان پرسید:‌گنجینه‌ها​ «واقعاً؟ چطوری این‌فنگ​ کار رو بکنم؟»

«فقط بدنتون رو مثلِ یه‌داخل​ حلقهٔ فضایی تصور کنید که‌بذارمشون​ سلاح‌های روح داخلش ذخیره می‌شن.»

یوان سر تکان‌شوک​ داد و به دستورالعمل‌های‌سلاحِ​ فنگ یوشیانگ عمل کرد.

لحظه‌ای بعد، سالارِ ملکوت و پرتگاهِ پرستاره از دستانش ناپدید‌شاهِ​ شدند، اما همچنان می‌توانست حضورشان را درونِ بدنش حس کند،‌برود​ تقریباً مثلِ وقتی که فنگ یوشیانگ درونِ بدنش اقامت می‌کرد!

یوان به لونگ یی‌جون و دیگران که آن‌قدر‌بالا​ گیج بودند که نمی‌توانستند درست جواب بدهند، گفت:‌کنه​ «فکر کنم آماده‌ام واردِ قلمروِ رازآلود بشم! بعداً می‌بینمتون!»

لونگ یی‌جون با‌نمی‌تونم​ صدایی ضعیف زمزمه‌معلومه​ کرد: «آ-آره... م-موفق باشی...»

بزرگِ شان و‌شوک​ بزرگِ شوان گفتند:‌گفتند​ «بعداً می‌بینیمت، شاگرد یوان...»

بزرگِ دای با لبخندی‌ابرو​ بر لب به او گفت:‌زیرین​ «بهشون آسون نگیر، شاگرد یوان.»

فنگ یوشیانگ تشویقش کرد: «درسته! برید‌یوشیانگ​ حسابی کتکشون بزنید، اربابِ جوان! کاری‌زیرین​ کنید از به دنیا اومدنشون پشیمون بشن!»

شیائو هوا با چهره‌ای آرام به او‌باید​ گفت: «خوش بگذره، داداش یوان.» انگار هیچ نگرانی‌ای‌مشخصی​ نداشت و کاملاً به تواناییِ یوان مطمئن بود.

می‌شیو به‌گردشده​ او گفت:‌آن‌ها​ «بعداً می‌بینمت، یوان.»

پس از خداحافظی، یوان، شوئه جی‌یه و‌جرئت​ گائو دونگیا در حالی که نشان را‌می‌توانست​ در دست داشتند، به دیگر شرکت‌کنندگان نزدیک شدند.

درست در همین لحظه، رئیسانِ فرقه و تمامِ متخصصانِ حاضر‌جرئت​ متوجهِ چیزی شدند؛ آن‌ها پیش از این آن‌قدر از اتفاقاتِ‌زمین​ دیگر شوکه شده بودند که به این موضوع پی نبرده بودند.

«ی-یه لحظه صبر کنید! اون استادِ روح تمامِ این مدت یه‌خاص​ شرکت‌کننده بود؟! ولی اون که مشخصاً لباسِ بزرگانِ فرقهٔ معبدِ جوهرِ اژدها‌اگه​ رو پوشیده! و اگه تا الان نگفتم— اون یه استادِ روحِ کوفتیه!»

«درسته! چطور ممکنه یه استادِ روح‌گفتند​ برای قلمروِ رازآلود واجدِ شرایط باشه؟!‌کرده​ اینجا چه خبره، رئیسِ فرقه لونگ؟!»

متخصصانِ حاضر نمی‌خواستند باور کنند که کسی زیرِ ۳۰ سال سن بتواند به یک‌می‌توانست​ استادِ روح تبدیل شود. اگر واقعاً چنین کسی وجود داشت و واردِ قلمروِ رازآلود‌باشد​ می‌شد... سایرِ شرکت‌کنندگان نمی‌توانستند با چنین شخصی رقابت کنند! این یک کشتارِ یک‌طرفه می‌شد!

لونگ یی‌جون با دیدنِ واکنشِ سایرِ رئیسانِ فرقه‌بالا​ زد زیرِ خنده و با صدایی بلند و‌کنه​ رسا حرف زد تا همه بتوانند صدایش را بشنوند:

«می‌دونم خیلی‌هاتون الان باورتون نمی‌شه و به همه‌چیز شک دارید، و برای این سرزنشتون نمی‌کنم! در واقع، اگه من هم جای شما‌اِه​ بودم احتمالاً همین کار رو می‌کردم! با این حال، این واقعیته! شاگردِ من نه‌تنها یه استادِ روحه، بلکه فقط هجده سالشه! هاهاها!‌بدهد​ برای همهٔ کسانی که توی قلمروِ رازآلود شرکت می‌کنن آرزوی موفقیت دارم! اگه بخوام یه نصیحت بهتون بکنم— تا می‌تونید تسلیم بشید!»

رنگِ چهرهٔ رئیسانِ فرقه و شرکت‌کنندگان با شنیدنِ‌حتی​ حرف‌های لونگ یی‌جون مثلِ گچ سفید شد و‌نمی‌تونم​ صورت‌هایشان پر از ناباوری و شوکی عظیم بود.

رسیدن به استادِ روح در هجده‌سالگی؟ آخر این هیولای‌زیرین​ تزکیه از کجا پیدایش شده بود؟ و چرا معبدِ‌رها​ جوهرِ اژدها کسی مثلِ او را داشت که کمکشان کند؟

ارشد نیه با صدایی ضعیف زمزمه کرد:‌ابرو​ «استادِ روح... هجده‌ساله؟» و ناخودآگاه استعدادِ یوان‌روح​ را با برترین نوابغِ آسمان‌های روح مقایسه کرد.

در همین حال، سایرِ شرکت‌کنندگان با چهره‌هایی بهت‌زده به یوان خیره‌خاص​ ماندند و تماشا کردند که چطور با هاله‌ای درک‌ناپذیر که در این‌اگه​ لحظه قامتِ او را احاطه کرده بود، آرام‌آرام به آن‌ها نزدیک می‌شد.

در نگاهِ آن‌ها، یوان بسیار بزرگ‌تر از چند لحظه پیش‌نیاوردند​ به نظر می‌رسید، تقریباً انگار ناگهان چند متر قد کشیده‌باید​ بود، و در برابرِ حضورِ هیبت‌انگیزش احساس می‌کردند مثلِ مورچه هستند.

و وقتی فهمیدند که قرار است در قلمروِ‌آسمان‌های​ رازآلود با این هیولای تزکیه رقابت کنند، اعتمادبه‌نفسشان‌روی​ همچون شیشه‌ای زیرِ ضربهٔ چکش در هم شکست.

ناولها | novelha.net