چپتر 694: گشوده به روی تمامِ بازیکنان
0چو لیوشیانگ در حالی که تنها حولهای شلپشتِ دورِ بدنِ باریکش پیچیده بود، از حمام بیرونتلخوشیرین آمد و گفت: «عزیزم، حالا میتونی بری حموم.»
«آبِ وانکرد رو همبدننمایش برات عوض کردم.»
«ممنون.»
کمی بعد،روی یوان با آرامشامروز واردِ حمام شد.
داخلِ حمام، یوانایزدیاش یک مشت برگِکردنِ دارویی داخلِ وان ریخت.
در حالی که منتظر بودخوابِ آب دارو را به خوداینکه بکشد، رفت تا دوشِ سریعی بگیرد.
وقتی وان آماده شد، یوان واردش شدعمیقی و به جذبِ دارو پرداخت و درلحظهای یک ساعتِ آینده تنش را آبدیده کرد.
وقتی از حمام بیرون آمد،امروز چو لیوشیانگ با لباسخوابِ بدننمایشدیگه به خوابِ عمیقی فرو رفته بود.
یوان پیش از اینکه خودشباز بخوابد، لحظهای به چهرهٔ غرقآرام در خوابِ او خیره ماند.
یعنی تونستن بیخطرلباسخوابِ گنجینهها رو باعمیقی غولها معامله کنن...
در حالی کهکرد به خواب میرفت، بهعمیقی خاندانِ هوانگ فکر کرد.
البته میدانست که این تنها یکخیلی آزمون است، اما همهچیز چنان واقعیوقت بود که نمیتوانست به آن فکر نکند.
صبحِ روزِ بعد، درست وقتیباز خورشید از افق سر برآورد، یوانبیا با صدای در زدن بیدار شد.
خوشبختانه خوابِ چولباسخوابِ لیوشیانگ سنگین بودعمیقی و بیدار نشد.
«اتفاقی افتاده، جینشی؟»
یوان به لطفِ حسِ ایزدیاش،امروز حتی پیش از باز کردنِ دربهم میدانست چه کسی پشتِ در است.
او با چهرهایایزدیاش آرام گفت: «بیاکردنِ مبارزهٔ تمرینی کنیم.»
لبخندی تلخوشیرین رویلباسخوابِ لبِ یوان نشست:عمیقی «امروز خیلی مشتاقی...»
«ببخشید، اما میتونی چند روزِ دیگه بهمعمیقی وقت بدی؟ فکر نکنم با این حالملحظهای انرژی داشته باشم که درستوحسابی باهات مبارزه کنم.»
در حالتِ عادی حاضر بود با لی جینشیببخشید و بقیه تمرین کند، اما پس از تجربهاشانرژی در پلکانِ آسمان، بیش از حد خسته بود.
با اینکه بیمیل بود، لی جینشی سر تکان داد و گفت:بیا «باشه، چند روزِ دیگه بهت وقت میدم. تو این یه هفتهمشتاقی که خودت رو تو اتاق حبس کرده بودی، یه تمرینِ درستوحسابی نداشتم.»
یوان ابروکرد بالا انداخت:بدننمایش «بقیه چی؟»
«اونا ضعیفتر از اوننلباسخوابِ که راضیم کنن. فقطفرو تو میتونی راضیم کنی، یوان.»
«که اینطور... به هر حال،امروز چند روزِ دیگه که خوبدیگه استراحت کردم، دوباره باهات مبارزه میکنم.»
«باشه. بعداً میبینمت.»ایزدیاش لی جینشی کمیکردنِ بعد بیسروصدا رفت.
یوان بیدرنگ به تختشبدننمایش برگشت و تنها چندرفته ثانیه بعد به خواب رفت.
چند ساعت بعد، با اینکه آشپزخانهخوابِ از اتاقش بسیار دور بود، یوانخودش با بوی دستپختِ میشیو بیدار شد.
چو لیوشیانگ را تکان داد تاخیلی بیدار شود و وقتی هوشیار شد،وقت به او گفت: «میشیو صبحونه درست کرده.»
او با صدایی خسته گفت:باز «تو بدونِ من برو. میخوام بیخیالِبیا صبحونه بشم تا یکم بیشتر بخوابم.»
«باشه.» یوان چیزِ دیگریبدننمایش نگفت و پس از شستنِپیش دستورویش به طبقهٔ پایین رفت.
میشیو ازآبدیده او پرسید:لباسخوابِ «چو لیوشیانگ کجاست؟»
«هنوز خوابه.»
وانگ مینگ در حالی که پشتِ میزِ ناهارخوری مینشست، گفت:آرام «اوه! یوان! برگشتی! پیروزیت تو پلکانِ آسمان رو تبریک میگم!امروز همهجای اخبار و انجمنهای اینترنتی پر شده از این خبر.»
بقیهٔ اعضا هم تقریباًبدننمایش در همان زمان پیدایشان شدپیش و همه دورِ میز نشستند.
لحظهای بعد وانگکرد مینگ پرسید: «آزمونهاخوابِ چقدر سخت بود؟»
یوان گفت: «خیلی سخت بود.» و شروعمشتاقی کرد به تعریف کردنِ تجربهاش در پلکانِنکنم آسمان برای کسانی که دورِ میز بودند.
شی لانگ گفت: «وای... فکر نمیکنمکردنِ اگه جای تو بودم میتونستم کاریمبارزهٔ رو که کردی بکنم. اینا دستاوردهای باورنکردنیایه.»
وانگ مینگ در ادامه گفت: «به هر حال، چون تواینکه پلکانِ آسمان رو فتح کردی، ما میتونیم بدونِ اینکه صبر کنیمگنجینهها تا همهمون استادِ بزرگِ روح بشیم، عروج کنیم. بابتش ممنون، یوان.»
یوان با شنیدنِ حرفهای وانگبدننمایش مینگ ابروهایش را بالا داد:پیش «صبر کن... الان چی گفتی؟»
وانگ مینگ گفت: «ها؟ از زمانِخیلی عروجت، بازیکنانِ بیشماری به پلکانِ آسمان هجومبدی بردن تا اونا هم بتونن عروج کنن.»
یوان که کاملاً از اوضاع بیخبر بود، گفت: «چی؟ آخه چرا بایدمبارزهٔ همچین کاری بکنن؟ آدم باید حداقل استادِ بزرگِ روح باشه تا بتونه پلکانِدیگه آسمان رو به چالش بکشه. این آدما فقط دارن وقتشون رو تلف میکنن.»
وانگ مینگ با چهرهایبدننمایش پرسشگر به او نگاهرفته کرد: «ها؟ اعلان رو ندیدی؟»
«کدوم اعلان؟»
«همونی که بعد از عروجت اومد. اون روز چند اعلان اومد و توبدی یکیشون گفته شد که آسمانهای زیرین و آسمانهای روح بهخاطرِ عروجِ تو بابقیه هم ارتباط برقرار کردن و به همهٔ بازیکنان اجازه میده بدونِ محدودیت عروج کنن.»
یوان با چهرهای ماتومبهوت پرسید: «یه لحظهکسی صبر کن... بدونِ محدودیت؟ یعنی میتونن بدونِ نیازلبخندی به انجامِ آزمونها از پلکانِ آسمان عروج کنن؟»
«درسته. هزاران بازیکن تا الان از طریقِ پلکانِ آسمان به آسمانِ روح رسیدنلحظهای و هیچکدومشون نیازی به انجامِ هیچ آزمونی نداشتن. با این حال، بازیکنان فقط میتوننخاندانِ عروج کنن. بعدش نمیتونن به آسمانهای زیرین برگردن که این تنها نکتهٔ منفیِ ماجراست.»
یوان باآبدیده فهمیدنِ این موضوعبدننمایش زبانش بند آمد.
چرا پلکانِ آسمان بعد از اینکه او تمامِ کارهای سخت را انجام داده بود، ناگهان درهایش را به رویدرستوحسابی همه باز کرد و به همهٔ بازیکنان اجازه داد مفتومجانی عروج کنند؟ اگر کمی بیشتر صبر میکرد تا پلکانِبهت آسمان را به چالش بکشد، آیا او هم میتوانست بدونِ شرکت در آزمونها عروج کند؟ آیا این کارِ تیاناِر بود؟
یوان زیرِ لب ناسزا گفت: «باورنکردنیه... من برای عروج مجبورآرام شدم اونهمه مزخرفات رو تحمل کنم، ولی بلافاصله بعدش همهامروز تونستن بدونِ این دردسرها عروج کنن؟ عمراً این یه تصادف باشه...»
«وای، فکر کنم این اولین باریه که میشنوم ناسزا میگی، یوان. با اینکهلحظهای احساست رو درک میکنم، ولی فکر میکنم این اتفاقِ خوبیه، چون به بازیکنانمیرفت فرصتهای بیشتری میده تا خودشون رو برسونن. هر چی باشه، تو خیلی جلوتری.»
لحظهای بعد یوان آهی کشید: «هاااا... بیخیال... کاریه که شدهپیش و اینطور نیست که من کنترلی روش داشته باشم. به هربیخطر حال، غذا داره سرد میشه. بیاید بعد از صبحانه ادامه بدیم.»
به این ترتیب،لبِ دست از صحبت کشیدندمشتاقی و مشغولِ خوردن شدند.