---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1218: ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1218: ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو

0

شی می‌لی با دیدنِ اینکه لیانگ شوان حتی پس از‌خنده‌م​ بهبودی هم از جایش بلند نمی‌شد، با اخمی کمرنگ به‌جسمِ​ او چشم دوخت و گفت: «چرا هنوز روی زمینی؟ بلند شو.»

لیانگ شوان با صدایی خسته، درحالی‌که انگار دیگر‌رقت‌انگیز​ انرژی و اراده‌ای برای ادامه دادن نداشت، جواب‌پستی​ داد: «من... من دیگه بریدم... می‌شه فقط تمومش کنیم...؟»

شی می‌لی با آرامش گفت: «البته،‌باهات​ می‌تونیم همین الان تمومش کنیم، اما‌پستی​ مطمئنی که می‌خوای به این زودی بمیری؟»

با شنیدنِ حرف‌های او که‌خرد​ عملاً می‌گفت اگر تسلیم شود می‌میرد،‌حالتِ​ لرزه بر تنِ لیانگ شوان افتاد.

«...»

لحظه‌ای بعد، لیانگ شوان‌کشید​ با صدایی نامفهوم چیزی‌رقت‌انگیز​ زیرِ لب زمزمه کرد.

شی می‌لی ناخودآگاه به‌رقت‌انگیز​ جلو خم شد و‌کنم​ پرسید: «ها؟ چی گفتی؟»

«گفتم... بمیر!»

لیانگ شوان ناگهان از جا پرید و درحالی‌که‌ضعیف​ نگاهش از قصدِ کشت لبریز بود، با دست‌های‌قلبِ​ چنگال‌مانندش به سمتِ گلوی شی می‌لی یورش برد.

لبخندی سرد روی صورتِ شی می‌لی نشست. انگار که حقه‌اش را‌ازدواج​ پیش‌بینی کرده باشد، با ظرافت و راحتی از چنگش جاخالی داد،‌تیزی​ دستش را گرفت و با قدرتی عظیم آن را خرد کرد.

«آآآآخ!!!»

دستِ لیانگ شوان غیرقابل‌تشخیص و‌خرد​ بارها کوچک‌تر از حالتِ اولیه‌اش شد‌حالتِ​ و او از درد فریاد کشید.

سپس شی می‌لی پوزخند زد: «چقدر‌وقتی​ رقت‌انگیز. و تو می‌خواستی باهات ازدواج کنم؟‌مانندِ​ وقتی این‌قدر ضعیف و پستی؟ خنده‌م می‌گیره.»

حرف‌هایش مانندِ شمشیرهای تیزی بود که در قلبِ لیانگ‌می‌خواستی​ شوان فرو می‌رفت. او نه‌تنها جسمِ لیانگ شوان را‌می‌گیره​ شکنجه می‌داد، بلکه روانش را هم در هم می‌شکست.

شی می‌لی در چند روزِ آینده بی‌وقفه‌ازدواج​ به شکنجهٔ لیانگ شوان ادامه داد، تا جایی‌حرف‌هایش​ که او واقعاً دیگر توانِ ادامه دادن نداشت.

شی می‌لی به او‌عظیم​ گفت: «حوصله‌م سر رفت.‌غیرقابل‌تشخیص​ یه روزِ دیگه ادامه‌ش می‌دیم.»

«نگهبان‌ها! برای بازجویی ببرینش! اگه حتی‌وقتی​ به یه سؤال هم جواب نداد،‌حرف‌هایش​ برش گردونید همین‌جا و صدام کنید!»

شی می‌لی پس از گفتنِ‌سپس​ این حرف‌ها به نگهبان‌های گیج‌ومنگ،‌باهات​ رفت تا خودش را تمیز کند.

و وقتی کارش تمام شد،‌می‌خواستی​ سعی کرد یوان را ببیند. متأسفانه،‌ضعیف​ یوان به دلیلی در دسترس نبود.

شی می‌لی درحالی‌که از جلوی درِ‌آآآآخ​ اتاقش دور می‌شد، بلند با خودش‌اولیه‌اش​ فکر کرد: «یعنی رفته تو تزکیهٔ بسته؟»

در همین حال، یوان همچنان مشغولِ بررسیِ خاطراتِ ایزدبانوی اژدهایان‌خنده‌م​ یه‌یو بود. با وجودِ اینکه این تنها بخشِ کوچکی از‌جسمِ​ خاطراتش بود، بیش از صدهزار سال خاطره در خود داشت.

در آغازِ خاطراتِ او، یوان‌سپس​ تنها تاریکیِ مطلق را می‌دید،‌باهات​ تقریباً انگار که در خلأ بود.

این منظره هزاران سال به همین شکل‌ازدواج​ باقی ماند و یوان در ابتدا شک کرد‌حرف‌هایش​ که نکند مشکلی در خاطرات وجود داشته باشد.

سرانجام، چیزی تغییر کرد.

شکافی از نورِ افقی در این تاریکی‌این‌قدر​ پدیدار شد و رفته‌رفته بزرگ‌تر شد تا‌شمشیرهای​ اینکه یوان توانست منظرهٔ تازه‌ای را ببیند.

در آن لحظه، فهمید‌کشید​ آن تاریکی، صرفاً خوابِ‌رقت‌انگیز​ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو بوده است.

وقتی ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو از خوابِ هزارساله‌اش بیدار شد، نخست با پیکرِ بلندی روبه‌رو شد که در‌شمشیرهای​ فاصلهٔ نه‌چندان دوری از او ایستاده بود. با این حال، در مقایسه با جثهٔ خودش، این پیکرِ‌جایی​ بلند تنها به‌اندازهٔ یک مورچه بود، ازاین‌رو در چشمانِ او، این اتفاق شبیه به مزاحمتِ یک حشره بود.

ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو می‌خواست به این پیکر‌دستِ​ ناسزا بگوید، اما پیش از آنکه فرصت‌فریاد​ کند، او پیش‌دستی کرد و به حرف آمد.

«امیدوارم مزاحمِ‌می‌خواستی​ خوابتان نشده‌ازدواج​ باشم، ایزدِ اژدها.»

ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو پاسخ‌کشید​ داد: «و اگر شده‌رقت‌انگیز​ باشی چه می‌کنی؟ برایم می‌میری؟»

«اگر مایلید می‌توانید سعی کنید‌می‌خواستی​ مرا بکشید، اما خواهش می‌کنم‌این‌قدر​ بگذارید اول کمی گپ بزنیم.»

ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو پوزخند زد: «من حرفی با یک‌بارها​ انسان ندارم.» او متوجهِ آن جزئیاتِ کوچکِ «سعی کنید»‌چقدر​ در حرف‌هایش شد، که یعنی شاید نتواند او را بکشد.

در حالتِ عادی، کسی را که این‌قدر بی‌احترامی می‌کرد بی‌معطلی می‌کشت، اما‌حرف‌هایش​ تازه از خوابی طولانی بیدار شده بود و حوصله نداشت به این زودی‌می‌شکست​ تکان بخورد. به‌علاوه، چیزی در این انسان بود که نمی‌توانست دقیقاً مشخصش کند.

پیکر خنده‌ای کرد و گفت: «این‌طور نباشید، ایزدِ‌رقت‌انگیز​ اژدها. آخرین باری که با یک انسان حرف‌پستی​ زدید کِی بود؟ یک میلیون سال پیش؟ ده میلیون؟»

دست‌کم صد میلیون سال می‌شد که ایزدبانوی‌ازدواج​ اژدهایان یه‌یو با انسانی حرف نزده بود، اما‌حرف‌هایش​ چنین چیزی را پیشِ این انسان اعتراف نکرد.

«خب، اگر نمی‌خواهید، نیازی نیست گپ بزنیم. در عوض، فقط به حرفم گوش دهید.» این‌کشید​ انسان بی‌ذره‌ای ترس در صدایش به حرف زدن ادامه داد. این موضوع ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو‌حرف‌هایش​ را گیج کرد، چرا که هرگز با انسانی روبه‌رو نشده بود که از او نترسد.

در واقع، حتی اهریمن‌ها هم که‌وقتی​ به نترس بودن معروف بودند، با‌حرف‌هایش​ دیدنِ او نشانه‌هایی از ترس بروز می‌دادند.

یعنی این انسان نمی‌فهمه ترسیدن یعنی چی؟ نه...‌رقت‌انگیز​ حتی اونایی که هیچ‌وقت ترس رو تجربه نکردن‌پستی​ هم غریزتاً از من می‌ترسن. شاید اصلاً انسان نیست؟

ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو در‌رقت‌انگیز​ حالی که انسان همچنان حرف‌وقتی​ می‌زد، با خود فکر کرد.

«همان‌طور که احتمالاً تا الان می‌دانید، جنگِ میانِ انسان‌ها و اهریمن‌ها پس از سال‌های بی‌شمار درگیری سرانجام به پایان رسیده است. با اینکه‌کنم​ بیشترِ مردم الان در حالِ جشن گرفتن هستند، مدام از خود می‌پرسم چرا انسان‌ها مجبور بودند به‌تنهایی با اهریمن‌ها بجنگند، در حالی که‌آینده​ جانوران نیز از عذابِ آن‌ها رنج می‌بردند. در نهایت، اگر ما، انسان‌ها و جانوران، در کنارِ هم می‌جنگیدیم، جنگ می‌توانست خیلی زودتر تمام شود.»

«چی؟ انسان‌ها اهریمن‌ها را شکست دادند؟ مرا اژدهایی نادان فرض‌خنده‌م​ کرده‌ای — آن‌قدر که چنین دروغ‌های آشکاری را باور کنم؟»‌جسمِ​ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو در ابتدا حرفِ انسان را باور نکرد.

اما انگار انسان از اینکه او با‌چقدر​ وجود گذشتِ صدها هزار سال هنوز از‌این‌قدر​ پایانِ جنگ خبر نداشت، بیشتر جا خورده بود.

انسان با لبخندی ژرف بر لب گفت: «به نظر می‌رسد مقدار‌ضعیف​ خوابی را که یک اژدها— یک اژدهای افضل نیاز دارد، دست‌کم گرفته‌ام...»‌جسمِ​ چهره‌اش طوری بود که انگار از فهمیدنِ این موضوع خوشحال شده است.

«به هر حال، اگر حرفم را باور نمی‌کنید آزادید خودتان تحقیق کنید، اما تقریباً‌فریاد​ ۴۰۰٬۰۰۰ سال از زمانی که انسان‌ها اهریمن‌ها را شکست دادند می‌گذرد. حتی حاضرم صبر کنم‌می‌گیره​ تا شما درستیِ حرفم را تأیید کنید و بعد به این گپ زدن ادامه دهیم.»

«...»

ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو زبانش بند آمده بود. با‌رقت‌انگیز​ گذشتِ هر ثانیه، این انسان برایش جالب‌تر می‌شد،‌پستی​ اما خودش تا مدت‌ها متوجهِ این موضوع نشد.

ناولها | novelha.net