چپتر 358: غرورِ یک اژدها
0وقتی شی میلی آنها را به سالنِلحظه غذاخوری برد، با میزِ بزرگی روبهرو شدند کهبالا از مرکز تا لبههایش پر از غذا بود.
آنقدر غذا روی میزستونهای بود که انگار برای ضیافتِ"رئیس" صد نفر چیده شده بود.
وانگ شیویینگ با دیدنِ این صحنهنیست زبانش بند آمد. مسلماً نیازی نبود برایدرست شش نفر اینهمه غذا بپزند، مگر نه؟
یوان با دیدنِاگه میز با صدایباشه بلند گفت: «چقدر غذا.»
شی میلی خندیداست و گفت: «ماچند اژدهاییم... خیلی میخوریم.»
امپراتورِ اژدها با لبخندی درخشان برنسبت لب، که نشان میداد حسابی سرحالبرادرِ است، به آنها گفت: «بیایید بشینید.»
چند لحظه بعد، وقتی همه نشستند، امپراتورِ اژدها دوباره به حرف آمد: «یوان، اینیادم جام رو به افتخارِ تو بالا میبرم، کسی که امروز هر نُه ستونِ نور روصورتِ آزاد کرد و تاریخساز شد، و حتی به ما کمک کرد تبارهامون رو ارتقا بدیم.»
شهبانوی اژدها نیزاگه جامش را بالاباشه برد: «ممنون، یوان.»
شی مورونگ هم جامش را بالاچند برد: «چهه. هرچند دلم نمیخواد اعترافحرف کنم، ولی برای یه انسان خیلی خوبی.»
پس از مدتی خلوت کردن با خود، شی مورونگ"رئیس" فهمیده بود که یوان شبیهِ انسانهای دیگر نیست وچرا شایستگیِ این را دارد که آنها به رسمیت بشناسندش.
شی میلی جامش را بالا برد و یادآوری کرد: «اگهبشناسندش درست یادم باشه، قول دادی اگه یوان تونست ستونهای بیشتریبیشتری نسبت به تو آزاد کنه، اونو "رئیس" صدا بزنی، برادرِ ارشد.»
صورتِ شی مورونگ بهسرعتدرست سرخ شد: «خـ-خفه شو! چراتونست باید اینو بهش یادآوری میکردی!»
امپراتورِ اژدها پیش از شروع بهچند خوردن، به آنها گفت: «بفرمایید. هر چیجام و هر چقدر که دوست دارید بخورید!»
خاندانِ شاهی بیدرنگ شروع به برداشتنِ غذا کردند و آنهاصدا را در دهانشان انداختند. لقمههای بزرگی برمیداشتند و با حالتیاینو تا حدی وحشیانه غذا میخوردند که اصلاً در شأنِ جایگاهشان نبود.
وانگ شیویینگ از نحوهٔ غذا خوردنشان زبانش بند آمد،رسمیت اما وقتی به آن فکر کرد، دید آنها انسانتونست نیستند و غذا خوردنشان شبیهِ غذا خوردنِ جانورانِ جادویی است.
یوان پس از قورت دادنِ لقمهایباشه غذا با هیجان گفت: «وای، ایننسبت غذاها چقدر انرژیِ روحی دارن! طعمشون عالیه!»
امپراتورِ اژدها خندید: «تقریباً همهچیزِ رویچند این میز رو خودِ خاندانِ شاهیحرف پرورش دادن. خوشحالم که خوشت اومده.»
وانگ شیویینگ که پس از قورت دادنِ چند لقمه غذا توانسته بودبرادرِ به عالمِ جنگجوی روح پا بگذارد، گفت: «حس میکنم پایهٔ تزکیهم فقط باخوردن غذا خوردن داره اوج میگیره... تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم!»
شی میلی به او گفت: «بیشترِ اینها پیش از اینکه بخوریمشون تا رتبهٔدرست استادِ بزرگِ روح پرورش پیدا کردن، برای همین داری گوشتِ روحیِ استادِ بزرگِبزنی روح رو میخوری. احتمالاً توی این ناهار چند لایهٔ دیگه هم ارتقا پیدا میکنی.»
وانگ شیویینگ زمزمه کرد: «گـ-گوشتِ روحیِ استادِ بزرگِ روح... آسمانهای روح رو نمیدونم،کنه ولی آسمانهای زیرین قطعاً همچین تجملاتی ندارن...» و بهسرعت شروع کرد به چپاندنِ غذایبهش بیشتر در دهانش، چرا که این فرصتی عالی برای بالا بردنِ راحتِ تزکیهاش بود.
وانگ شیویینگ با خود فکر کرد: دنبال کردنِ یوان انتخابِ درستیدوباره بود! اگه به همراهی باهاش ادامه بدم، کی میدونه چه اتفاقیآزاد میافته. شاید فقط با دنبال کردنش تبدیل به یه بازیکنِ برتر بشم!
متأسفانه، من اینتونست بازی رو نمیکنمنسبت تا بهترین بازیکن بشم.
از آنجا که هدفِ اصلیاش یافتنِ درمانیشایستگیِ برای یو تیان در این دنیای پهناورِیادم تزکیه بود، تمامِ تمرکزش را روی همین میگذاشت.
وانگ شیویینگ با خود فکر کرد، اگه بتونمدادی به آسمانهای روح برم، میتونم چیزهای خیلی بیشتری یادبزنی بگیرم! شاید حتی درمانی برای یو تیان پیدا کنم!
مدتی بعد، همین که بیش از نیمی از غذای روینشستند میز را خوردند، خاندانِ سلطنتی نگران شدند که مبادا غذاستونِ کم بیاورند، چرا که اشتهای یوان را دستکم گرفته بودند.
وقتی شی مورونگ فهمید یوان چقدر خورده است، در دل فریادبزنی زد، خدای من! اشتهای این انسان به اندازهٔ ما اژدهایانه! ومیکردی اژدهایان در مقایسه با نژادهای دیگه به داشتن اشتهای عظیم معروفن!
در این میان، وانگ شیویینگ خیلی وقت پیش دست از خوردن کشیده بوددرست و از فرطِ پرخوری در آستانهٔ غش کردن بود. با این حال، توانستهبزنی بود با تلاشش، پایهٔ تزکیهاش را به لایهٔ ۹ از جنگجوی روح برساند.
امپراتورِ اژدها به خدمتکارانِ آنجا فرمان داد: «به آشپزها بگید غذای بیشتری برامونکنه بیارن! و بهشون بگید تا وقتی من نگفتم دست از پختوپز نکشن!» نمیخواست خطرِبهش کمآمدنِ غذا را به جان بخرد، چرا که این کار مایهٔ شرمساریِ خاندانشان میشد.
خاندانِ سلطنتی وسطِ ضیافت غذابشینید کم بیاورد؟ اگر خبرش میپیچید،نشستند مضحکهٔ عام و خاص میشدند!
یوان با چهرهای معصومانه بهبیشتری آنها گفت: «اگه غذا کمه،صدا لازم نیست نگرانِ من باشید.»
امپراتورِ اژدها گفت: «هاهاها! این چه حرفیه!شایستگیِ هر چقدر دوست داری بخور! اصلاً تایادم وقتی کامل سیر نشدی دست از خوردن نکش!»
یوان سر تکان داددرست و دوباره مشغولِ چپاندنِدادی غذا در دهانش شد.
با دیدنِ این صحنه، شی مورونگ سرعتِلحظه غذا خوردنش را بالا برد، چون نمیخواستافتخارِ برای دومین بار از یوان شکست بخورد.
شی مورونگ در دل فریاد زد، شاید توی استعداد"رئیس" ازم برده باشی، ولی عمراً بذارم توی غذا خوردنچرا هم شکستم بدی! غرورم به عنوان یه اژدها وسطه!
پس از گذشتِ چند ساعت و بلعیدنِشایستگیِ چندصد پوند غذا، یوان دستی به شکمِیادم گِردش زد و بالاخره از خوردن دست برداشت.
با چهرهای راضی گفت: «سیریادم شدم!» خیلی وقت بود کهستونهای تا این حد سیر نشده بود.
شی مورونگ با چهرهای کهبشینید کمی رنگپریده و ناخوش بهنشستند نظر میرسید، گفت: «آره! من بردم!»
یوان که از رقابتِ پنهانیشان بیخبر بود، بااونو تعجب گفت: «ها؟» و به شی مورونگ کهسرخ با غرور به او نگاه میکرد، خیره شد.
شی میلی خندید وانسانهای گفت: «مطمئنی واقعاً انسانیدارد و تبارِ اژدها نداری؟»
یوان لبخندیادآوری زد: «تقریباًدرست مطمئنم که انسانم...»
شی میلی به آنها گفت: «به هر حال دیگههمه داره دیر میشه، برای همین فردا باید بریم تو شهرنُه بگردیم. اگه آمادهاید بریم، اتاقهای مهمان رو بهتون نشون بدم.»
یوان در حالی که بهبیشتری شکمِ گِردش اشاره میکرد، گفت:صدا «چند دقیقه بهم وقت بدید...»
وانگ شیویینگفهمیده هم گفت:انسانهای «منم همینطور.»
شی میلی پیش از ترکِ سالنِ غذاخوریقول به آنها گفت: «نگران نباشید. هر چقدر میخواید"رئیس" استراحت کنید. من میرم اتاقهاتون رو آماده کنم.»