چپتر 1048: مبارزه با امپراتورِ اهریمن
0«به طبقهٔ هفتم خوشچشمانی آمدید. ۴ ساعت برایکشتِ شکست دادنِ اهریمن فرصت دارید.»
مدتِ کوتاهی پس از اینکه یوان به طبقهٔ هفتمِهستی پاگودای مُهرِ اهریمن رسید، امپراتورِ اهریمن درحالیکه هنوز چشمهایشبزنی بسته بود، با صدایی آرام گفت: «نامت چیست، انسان؟»
یوان لبخندی زد تا ببیندبدان امپراتورِ اهریمن چه واکنشی نشانداد میدهد و گفت: «تیان چنیو.»
«...»
با شنیدنِ حرفِ یوان، ابروهای امپراتورِداد اهریمن کمی پرید، اما غیر ازمیشد آن واقعاً هیچ واکنشِ دیگری نشان نداد.
«فقط شوخی کردم.کردم میتونی من رو یوانانسانِ صدا کنی، امپراتورِ اهریمن.»
«انسانِ عجیبی هستی، یوان. نهتنها میتوانی آنجا بایستی وبنفش بدونِ اینکه خودت را خیس کنی با من حرف بزنی،مورمورکنندهٔ بلکه حتی شوخی هم میکنی. گمانم بیدلیل تا اینجا نیامدهای.»
یوان با لبخندی عمیق گفت: «اوه؟ یه اهریمن واقعاً داره از یه انسان تعریف میکنه؟ همونطورچشمانش که انتظار میرفت، امپراتورهای اهریمن فرق دارن. در مقایسه با اهریمنهای ضعیفالنفسی که با کوچکترین تحریکیفرا از کوره در میرن، شما اینطوری نیستید، و تقریباً انگار دارم با یه انسانِ دیگه حرف میزنم...»
امپراتورِ اهریمن با صدایی مبهوت زمزمهداد کرد: «...الان چه گفتی؟» و هالهاشمیشد ناگهان به آسمانِ بیابر زبانه کشید.
یوان خندید: «اوه؟ بهت برخورد؟»
«تو الان مرا... با انسانها مقایسه کردی؟باز فکر میکنی من مثلِ یک انسانم؟ من؟آنها یک امپراتورِ اهریمن؟ حدِ خودت را بدان!»
امپراتورِ اهریمن ناگهان چشمانش را باز کردبرخورد و چشمانی بنفش را نشان داد کهحدِ قصدِ کشتِ شدیدی از آنها ساطع میشد.
«...»
وقتی هالهٔ مورمورکنندهٔ امپراتورِ اهریمن سراسرِ آن منطقه را فرا گرفت، لبخندی عصبی روی صورتِ یوان نشست. حتی با وجودِ مهارتمیکنی و استعدادهایش، باز هم نتوانست جلوی لرزشِ بدنش را بگیرد. با اینکه فکر نمیکرد قرار است از این امپراتورِ اهریمن شکستکوره بخورد، اما میدانست که کارِ آسانی نخواهد بود، بهخصوص با در نظر گرفتنِ اینکه تازه امپراتورِ اهریمن را خشمگین کرده بود.
امپراتورِ اهریمن با قدمهایی کُندبدان و پیوسته به یوان نزدیک شد،قصدِ درحالیکه بینهایت تهدیدآمیز به نظر میرسید.
یوان سالارِ ملکوت را محکمخندید در دست گرفت و برایکردی مبارزه با امپراتورِ اهریمن آماده شد.
«نامِ اهریمنی را که توبنفش را میکُشد به خاطر بسپار،آنها نامِ من... امپراتورِ اهریمن شبح است!»
امپراتورِ اهریمن شبح درست پیش از آنکهانسانِ تبرِ خونینی در هر دو دستش احضاربدونِ کند و به سمتِ یوان یورش ببرد، غرید.
تلنگ!
یوان جلوی یکی از تبرهایش را با سالارِ ملکوت گرفت،کردی اما امپراتورِ اهریمن تبرِ دومی داشت و تقریباً بلافاصله پسداد از آن، برای حمله به او از آن استفاده کرد.
تلنگ!
پرتگاهِ پرستاره درست جلوی جایی کهکنی تبر قرار بود فرود بیاید ظاهرآنجا شد و جلوی آن را گرفت.
با این حال، از آنجا که پرتگاهِباز پرستاره را با یک فن کنترل میکرد،آنها به اندازهٔ شمشیرِ توی دستش قدرتمند نبود.
یوان بهسرعت فنِ حرکتیاش را به کار بست تاانسانها درست پیش از آنکه تبرِ دومِ امپراتورِ اهریمن از دفاعِبنفش پرتگاهِ پرستاره عبور کند، جاخالی بدهد و بینشان فاصله بیندازد.
یوان لبخند زد: «بد نیست...»
«ها!» امپراتورِ اهریمن هیچ فرصتیصدا برای استراحت به یوان ندادنهتنها و بیدرنگ به دنبالش دوید.
آن دو در پنج دقیقهٔ بعدی مدامباز عقب و جلو میرفتند و به یکدیگرآنها حمله میکردند و ضربههای هم را دفع میکردند.
[شمشیرهای عذاب ابدی]
یک دقیقه پس ازچشمانی شروعِ مبارزهشان، یوان شمشیرهایکشتِ زرین را احضار کرد.
شمشیرهای زرین به امپراتورِ اهریمن برخورد کردند، زیرا خیلیهستی ناگهانی ظاهر شده بودند. با این حال، امپراتورِ اهریمن بهجزبلکه نگاهی آزرده روی صورتش، واکنشِ چندانی به آن نشان نداد.
«پس تو هم این فنِ رو اعصاب روچشمانی بلدی، هان؟ با اینکه روی اهریمنهای ردهپایین خیلیمیشد مؤثره، روی امپراتورهای اهریمن مثلِ ما اثری نداره!»
یوان چشمانش رازبانه ریز کرد و بهبرخورد امپراتورِ اهریمن خیره شد.
داره بلوف میزنه. شمشیرهای عذاب ابدی قطعاً رویکشتِ امپراتورهای اهریمن هم اثر میذاره. فقط هالهٔ مُهرِسراسرِ اهریمنِ من اونقدر قوی نیست که روش تأثیر بذاره...
[منطقهٔ مُهرِ اهریمن]
سپس منطقهٔ عظیمی ساخت کهخندید تا شعاعِ ۱۰۰ متریِ خودشکردی و امپراتورِ اهریمن را میپوشاند.
امپراتورِ اهریمن حس میکرد قدرتش دارد کم میشود،کشتِ اما این کاهش چندان زیاد نبود و اصلاًسراسرِ در حدی نبود که او را به وحشت بیندازد.
امپراتورِ اهریمن ناگهان از یوان پرسید: «یه فنِعجیبی رو اعصابِ دیگه. هی! فکر میکردم فقط والاگوهرِ ایزدیحرف میتونه از این فنون استفاده کنه! تو چطور میتونی؟»
یوان با لبخند گفت:حدِ «قبلاً که بهت گفتم.چشمانی من تیان چنیو هستم.»
با این وضع نمیتونم شکستش بدم. نمیخواستم از این استفاده کنمفکر چون خیلی خطرناکه و انرژیِ زیادی میبره، اما اگه میخوام اینکشتِ امپراتورِ اهریمن رو شکست بدم، چارهای ندارم جز اینکه ازش استفاده کنم...
یوان نفسِ عمیقی کشید و ناگهان سالارِ ملکوت و پرتگاهِآنها پرستاره را به حلقهاش برگرداند و دستخالی ایستاد. این کارشعصبی امپراتورِ اهریمن را بهشدت گیج کرد و همزمان کنجکاویاش را برانگیخت.
امپراتورِ اهریمن پرسید:کردم «داری چیکار میکنی؟ بهانسانِ همین زودی تسلیم شدی؟»
یوان در پاسخ لبخند زد:بدان «تسلیم؟ جلوی یه اهریمن؟ مگهداد اینکه از روی جنازهم رد بشی.»
سپس چند نشانِزبانه دستی ساخت وبهت فریاد زد: «بسته شو!»
منطقهٔ مُهرِ اهریمن ناگهان روی امپراتورِ اهریمنقصدِ جمع شد، طوری که انگار میخواست اوهالهٔ را تا سرحدِ مرگ در هم بفشارد.
امپراتورِ اهریمن با دیدنِ این صحنه زیرِانسانِ خنده زد: «فکر کردی داری چه مسخرهبازیایبدونِ درمیاری؟! این کارها هیچ اثری روی من نداره!»
با این حال، پیش از آنکه اهریمن بتواندچشمانی از منطقهٔ مُهرِ اهریمن بیرون بزند، یوان چند نشانِوقتی دستیِ دیگر ساخت و دوباره فریاد زد: «مهار شو!»
ناگهان زنجیرهایی طلایی از زمین بیرونبهت جهیدند و دورِ بدنِ امپراتورِ اهریمنمثلِ پیچیدند و حرکاتش را مهار کردند.
امپراتورِ اهریمن بهسرعت شروع به تقلا کرد: «چطور جرئت میکنی با این آشغالهاوقتی من رو دستکم بگیری!» اما برای پاره کردنِ زنجیرها کمی به دردسر افتادهاستعدادهایش بود، چون زنجیرهای تازه مدام از زمین بیرون میزدند و جای قبلیها را میگرفتند.
حالا کهشوخی یه کم برایصدا خودم وقت خریدم...
یوان بیدرنگ روی زمینحدِ نشست، چشمهایش را بستچشمانی و به تزکیه پرداخت.
ناگهان هالهای درکناپذیر از بدنِخندید یوان ساطع شد و بهسرعتکردی فضا را در بر گرفت.
امپراتورِ اهریمن با دیدنِ یوانبنفش و هالهاش، دلشورهٔ عجیبی بهآنها جانش افتاد و دستپاچه شد.
چند لحظه بعد، درست همان دم که امپراتورِعجیبی اهریمن آخرین زنجیر را پاره کرد، یوان چشمهایشخیس را گشود و فریاد زد: «پاگودای مُهرِ اهریمن!»
امپراتورِ اهریمن سرش را بالا گرفت وباز با دیدنِ پاگودای طلاییِ عظیمی که بالایآنها سرش ظاهر شده بود، چشمهایش گرد شد.
«صـ... صبر کن!»
امپراتورِ اهریمن التماس کرد.
اما یوان به اهریمن اعتناییصدا نکرد و با اشارهٔ دست،نهتنها فرمانِ سقوطِ پاگودا را داد.
لحظهای بعد پاگودای طلاییحدِ فرود آمد و امپراتورِ اهریمنبنفش را روی زمین لِه کرد.