چپتر 43: انگیزههای پنهان
0پس از اینکه فرزندانش خود را معرفی کردند، سرورِ لو به یوان گفت: «دائویست یوان، شما برای استراحت به شهرِ پانگیهجورایی اومدید، درسته؟ من از قبل دو تا از بهترین اتاقهامون رو برای شما و بانوی جوان آماده کردم. طبقِ اطلاعاتی که جمعترک کردیم، سرورِ کوه قصد داره فردا یا پسفردا به ما حمله کنه، پس تا اون موقع آزادید هر کاری دلتون میخواد بکنید.»
«یکی از بچههام رو پیشِ شما میذارم تا اگهنمیشم چیزی لازم داشتید بهش بگید.» سپس سرورِ لو بامیتونم نگاهی نافذ به کوچکترین دخترش، لوئو لی، خیره شد.
لوئو لی بیدرنگ متوجه شدآرامش پدرش سعی دارد چه بگویدبهشون و قدمی به جلو برداشت.
او به یوان گفت: «من به تمامِ نیازهایباید شما رسیدگی میکنم، دائویست یوان. اگه چیزی میلمعطل داشتید، اصلاً درنگ نکنید و به من بگید.»
رسیدگی به نیازهای مهمانان معمولاً وظیفهٔ خدمتکاران بود، اما سرورِ لو مشخصاً دخترِ خودش راباید مأمورِ رسیدگی به یوان کرد، تنها به این دلیل که امیدوار بود رابطهٔ عاشقانهای میانِ آنهابراتون شکل بگیرد؛ چرا که داشتنِ فردِ بااستعدادی مانندِ یوان در کنارشان، بیشک برای خاندانشان سودمند بود.
یوان که متوجهِ این اشارهٔمعطل آشکار نشده بود، با آرامشداشتید—هر گفت: «پس به زحمت میندازمتون.»
سرورِ لو به او گفت: «لوئو لی، اتاقِ مهمانهامهمانها رو بهشون نشون بده. من باید پیشِ بقیهٔ مهمانها برگردم،یهجورایی چون برای اومدن به اینجا یهجورایی اونا رو معطل گذاشتم.»
سپس رو به یوان کرد و گفت: «دیگه مزاحمتون نمیشم، دائویست یوان. اگه چیزییهجورایی لازم داشتید—هر چیزی که بود—فقط به دخترم بگید تا براتون فراهم کنه. با اینکهافتخار شاید جوان باشه، اما با افتخار میتونم بگم که دخترِ خیلی قابلی بزرگ کردم.»
پس از اینکه سرورِ لو و بقیهآرامش اتاق را ترک کردند، لوئو لی بهبده یوان گفت: «حالا بریم سمتِ اتاقِ شما؟»
یوان سر تکان داداونا و بهدنبالِ او بهسمتِ اتاقِنمیشم بزرگی در امتدادِ راهرو رفت.
لوئو لی به آنها گفت:آرامش «اینجا اتاقِ دائویست یوان میشه، ونشون اتاقِ بغلی هم برای بانوی جوانه.»
شیائو هوا ناگهان بهمهمانها او گفت: «شیائو هواباید پیشِ داداش یوان میمونه.»
لوئو لی سر تکان داد:آشکار «این هم مشکلی نداره. بههرحال تختمهمانها به اندازهٔ چهار نفر جا داره.»
چند لحظه بعد، با ورود به اتاق، یوانمزاحمتون از دیدنِ آن فضای پهناور که تقریباً درباشه هر گوشهاش عتیقههای چینی به چشم میخورد، شگفتزده شد.
لحظهای بعد، لوئو لی ازآرامش او پرسید: «نظرتون چیه، دائویست یوان؟نشون این اتاق با سلیقهتون جور درمیاد؟»
یوان بهسرعتمیندازمتون سر تکانمهمانها داد: «اوهوم.»
لوئو لی به او گفت:آشکار «پس فعلاً تنهاتون میذارم. اگه چیزیمهمانها لازم داشتید، من همون بیرون میایستم.»
یوان با چشمانی گردشده به او نگاه کرد:مزاحمتون «ها؟ نیازی نیست این کار رو بکنید. اتفاقاًباشه نتیجهٔ عکس میده و دیگه نمیتونم راحت باشم.»
«پس پیشنهادتون چیه، دائویست یوان؟آرامش بههرحال پدرم بهم گفته پیشتون بمونم.نشون اگه تنهاتون بذارم اصلاً خوشش نمیاد.»
یوان سرش را خاراند و گفت: «فکربده کنم فعلاً بتونید همینجا بمونید. منم چندیهجورایی تا سؤال دربارهٔ یه سری چیزها دارم.»
لوئو لی سر تکان داد: «پس من تویزحمت همین اتاق پیشِ دائویست یوان میمونم.» سپس بهسمتِبقیهٔ در رفت و مانندِ یک نگهبان همانجا ایستاد.
یوان که از جدیتِ او کمی معذب شدهمزاحمتون بود، با لبخندی عجیب گفت: «لازم نیست اینقدرباشه به خودت سخت بگیری. بشین و راحت باش.»
مدتی بعد، یوانآشکار و لوئو لی رویمیندازمتون مبل روبهروی هم نشستند.
یوان پرسید: «پدرت به مهمانهای دیگهاینشون هم اشاره کرد. اونا هم قرارهاومدن توی دفاع از شهر کمک کنن؟»
لوئو لی با لبخندی زیبا گفت: «بله. بیشترشون جنگجوهایی هستن که از یه سرزمینِ خیلی دوربقیهٔ اومدن و وقتی وضعیتمون رو براشون توضیح دادیم، همگی خیلی مشتاق بودن که توی دفاع از شهرشاید کمکمون کنن. واقعاً نمیدونیم چطور از همه بابتِ این کمک تشکر کنیم، بهخصوص از شما، همکیش یوان.»
یه سرزمینِ دور؟یهجورایی ممکنه اونا همگذاشتم مثلِ من بازیکن باشن؟
لحظهای بعد پرسید: «کهنشده اینطور... پس میتونی بیشتراتاقِ دربارهٔ اینجا بهم بگی؟»
لوئو لی با لبخندی خجالتزده جواب داد: «شهرِ پانگِبقیهٔ ما؟ ما فقط یه شهرِ معمولی با چند هزار شهروندیم.مزاحمتون در مقایسه با پیشینهٔ همکیش یوان، اصلاً ارزشِ گفتن نداریم.»
یوان ابروهایشسودمند را بالااشارهٔ داد: «پیشینهٔ من؟»
لوئو لی سر تکان داد و گفت: «با اینکه همسنِ من هستید، همکیشبراتون یوان همین الان جنگجوی روحِ لایهٔ ۴ هستید. من تا حالا کسی روحالا به بااستعدادیِ شما ندیدم. حتماً از یه فرقهٔ قدرتمند یا خاندانی نامدار اومدید.»
اما یوان بیدرنگ سر تکان دادزحمت و گفت: «من نه از یه فرقهٔباید قدرتمندم و نه از یه خاندانِ نامدار.»
لوئو لی که نمیتوانست تصور کند کسی به بااستعدادیِ یوان از ناکجااومدن آمده باشد، با چشمانی گردشده به او نگاه کرد: «ها؟ واقعاً؟ پسبراتون همکیش یوان از کجا اومده؟ و کی بهتون یاد داده چطور تزکیه کنید؟»
«راستش، من هم از سرزمینِ دوری اومدم که اینجا زیاد شناختهشده نیست.بهشون در مورد اینکه کی تزکیه رو بهم یاد داد...» یوان برگشت و بهدیگه شیائو هوا نگاه کرد که با حالتی آرام و بیخیال کنارش نشسته بود.
لوئو لی با حالتی گیجمعطل به او خیره شد: «این بانویبود—فقط جوان تزکیه رو بهتون یاد داده؟»
اما شیائو هوا سر تکان دادزحمت و گفت: «شیائو هوا واقعاً کاری نکرد.باید داداش یوان خودش همهچیز رو یاد گرفت.»
«اینطور نیست، شیائو هوا. اگه تو نبودی من بهبقیهٔ این زودی تزکیهگر نمیشدم، و تو بودی که فنِ تزکیهمزاحمتون رو بهم دادی و یادم دادی تزکیهگر بودن یعنی چی.»
«شیائو هوا فقط به داداش یوان فرصت داد تامیندازمتون فنِ تزکیه رو یاد بگیره. بیشتر به خاطرِ تلاشچون و استعدادِ خودِ داداش یوان بود که تونست یادش بگیره.»
لوئو لی زبانش بند آمدهمعطل بود. از حرفهایشان اینطور برمیآمدداشتید—هر که یوان بهتازگی تزکیهگر شده است.
از روی کنجکاوی پرسید:نشده «همکیش یوان از کِیاتاقِ تزکیه رو شروع کرده؟»
یوان بعد از کمیمهمانها فکر کردن گفت: «اوم...باید حدودِ یه هفته پیش؟»
«...»
لوئو لی با چشمانی گرد و پر از ناباوری به او خیرهدخترم ماند. فقط یک هفته طول کشیده بود تا از نقطهٔ صفر بهاتاق لایهٔ ۴ از جنگجوی روح برسد؟ آخر او چهجور هیولایی در تزکیه بود؟!