---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 773: درخواستِ خاندانِ چی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 773: درخواستِ خاندانِ چی

0

چی فانگ وقتی به او رسیدند،‌کمکِ​ پرسید: «یوان، اهریمن واقعاً مرده؟ از‌توافقمون​ این گودالِ خون دوباره بازسازی نمی‌شه؟»

یوان با صدایی‌شباهتِ​ کمی گیج جواب داد:‌رهبرانِ​ «تقریباً مطمئنم که مرده...»

فکر نمی‌کرد بتواند چنین اهریمنِ قدرتمندی را به این راحتی و ظاهراً بدون‌حرف​ هیچ تلاشی شکست دهد. نه تنها تمرین‌هایش در کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن به‌چون​ کمکش آمد، بلکه خاطراتش در نقشِ والاگوهرِ ایزدی نیز امروز یاریِ بزرگی برایش بود.

هنوز فقط تکه‌هایی از خاطراتِ والاگوهرِ ایزدی رو‌امروزت​ دارم. اگه همه‌اش رو پس بگیرم، اهریمن‌ها دیگه‌داشته​ تهدیدی نیستن و فرقی با بقیهٔ جانورانِ جادویی ندارن...

یوان در دل لبخند زد.

چی مان به یوان گفت: «حالا‌آن‌ها​ بیا برگردیم عمارت. وقتی خودت رو تمیز‌بی‌درنگ​ کردی می‌تونی همه‌چیز رو برامون تعریف کنی.»

سر تکان داد‌زیادی​ و به دنبالشان‌رهبرانِ​ به عمارت برگشت.

مدتی بعد، پس از شست‌وشو، یوان در اتاقِ جلسه با خاندانِ چی دیدار‌اژدها​ کرد. این بار دو نفرِ دیگر هم آنجا حضور داشتند— مردِ میان‌سالی که با‌مُهرهای​ نیروی کمکی آمده بود و زنِ زیبایی که شباهتِ زیادی به چی فانگ داشت.

آن‌ها رهبرانِ کنونیِ خاندانِ‌مارپیچِ​ چی و پدر و‌داشته​ مادرِ چی فانگ بودند.

یوان که نشست، چی مان بی‌درنگ به حرف آمد: «بعد از‌بودند​ دیدنِ مبارزهٔ امروزت، شک دارم برای اهریمن‌های کوهِ مارپیچِ اژدها به‌اژدها​ کمکِ ما نیازی داشته باشی، اما چون توافقمون این بوده، کمکت می‌کنیم.»

سپس یوان گفت: «شما می‌تونید مُهرهای روی اهریمن‌ها رو تمدید کنید، درسته؟ می‌خوام مُهرهای اون ۱۱ اهریمن‌برای​ رو تمدید کنید تا زمانِ بیشتری برای آماده‌شدن داشته باشیم. اهریمنی که امروز باهاش جنگیدم خیلی قوی‌تر از‌مُهرهای​ اونی بود که توی باغِ یشمی بود، اما اهریمن‌های داخلِ کوهِ مارپیچِ اژدها حتی از این هم قوی‌ترن.»

چی مان‌بودند​ سر تکان‌بی‌درنگ​ داد: «می‌فهمم.»

خاندانِ چی از دورانِ باستان مشغولِ تمدیدِ مُهرهای این ۱۱ اهریمن بوده‌اند،‌توافقمون​ بنابراین حتی اگر یوان از آن‌ها نمی‌خواست، باز هم این کار را‌می‌خوام​ می‌کردند. از آنجا که نمی‌توانستند اهریمن‌ها را بکشند، تنها چاره‌شان تمدیدِ مُهرها بود.

یوان لحظه‌ای بعد گفت:‌زیادی​ «اگه کارِ دیگه‌ای ندارید،‌کنونیِ​ می‌خوام الان برگردم خونه.»

چی مان به مدیر که‌آن‌ها​ بی‌صدا سر تکان داد، نگاه کرد‌نشست​ و گفت: «ر-راستش، یه موضوعی هست...»

سپس ادامه داد: «یوان، من— خاندانِ‌دیدنِ​ چی یه درخواستِ آخر ازت داره. می‌خوایم‌اژدها​ یه مدتِ دیگه به‌عنوانِ مدرس اینجا بمونی.»

یوان ابروهایش‌اهریمن‌های​ را بالا‌مارپیچِ​ داد: «به‌عنوانِ چی؟»

چی مان تکرار کرد: «مدرس.»

«می‌خوایم به مُهردارانِ اهریمنِ ما یاد بدی‌کنونیِ​ چطور اهریمن‌ها رو بکشن. همون‌طور که احتمالاً تا‌مبارزهٔ​ الان فهمیدی، هنوز اهریمن‌های بیشتری اون بیرون هستن.»

«خاندانِ چی ده‌ها اهریمنِ مُهرشده رو توی سراسرِ جهان ردیابی کرده، اما‌مارپیچِ​ تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که مُهرشون رو تا زمانِ آزادیِ‌شما​ قطعی‌شون تمدید کنیم. می‌خوایم بتونیم مثلِ کاری که امروز کردی، اونا رو بکشیم.»

در این لحظه ناباوری در‌اژدها​ چهرهٔ یوان موج می‌زد: «ص-صبر‌اما​ کنید... الان گفتید ده‌ها اهریمنِ مُهرشده؟»

چی مان آهی کشید و گفت: «بله، و ممکنه‌پدر​ حتی بیشتر از این‌ها هم باشن که ما ازشون خبر‌اهریمن‌های​ نداریم، مثل همونی که توی باغِ یشمی مُهر شده بود.»

یوان سر تکان داد و گفت: «و‌کنونیِ​ شما می‌خواین من به مُهردارانِ اهریمنِ خاندانتون‌دیدنِ​ آموزش بدم... فکر نمی‌کنم صلاحیتش رو داشته باشم...»

«ا-اگه تو که یه اهریمن رو کشتی صلاحیتِ‌امروزت​ آموزش دادن نداری، پس هیچ‌کس توی خاندانِ ما‌داشته​ صلاحیت نداره! خواهش می‌کنم! تو تنها امیدِ مایی!»

«...»

یوان لحظه‌ای‌زیبایی​ به فکر‌زیادی​ فرو رفت.

پس از چند دقیقه سکوت، یوان‌رهبرانِ​ از او پرسید: «چقدر طول می‌کشه؟‌بی‌درنگ​ من باید سه هفتهٔ دیگه برگردم خونه.»

چی مان سه انگشت بالا آورد، بعد‌مبارزهٔ​ آن را به دو تغییر داد و‌کمکِ​ گفت: «پـ-پس سه— نه! دو هفته کاملاً کافیه!»

یوان سر تکان داد: «باشه، دو هفتهٔ دیگه‌داشته​ اینجا می‌مونم تا به خاندانِ چی آموزش بدم،‌سپس​ اما بعد از اون واقعاً باید برگردم خونه.»

چی مان با‌شباهتِ​ چهره‌ای غرق در‌آن‌ها​ شادی گفت: «ممنون، یوان!»

«پس از فردا صبح‌داشت​ شروع می‌کنیم. می‌خوام بقیهٔ‌پدر​ امروز رو استراحت کنم.»

چی مان به او‌بی‌درنگ​ گفت: «البته! چی‌اِر، او‌امروزت​ رو به اتاقش ببر!»

چی فانگ اخم کرد: «چی؟ چرا‌کمکِ​ من باید این کار رو بکنم؟‌توافقمون​ ما برای این کار خدمتکار داریم...»

اما با دیدنِ نگاه‌های سردِ پدربزرگ و‌رهبرانِ​ مادربزرگ و حتی پدر و مادرش، با‌حرف​ اضطراب آبِ دهانش را قورت داد و برخاست.

بدون اینکه حتی‌زیادی​ به یوان نگاه‌رهبرانِ​ کند، گفت: «بیا بریم...»

وقتی رفتند، مادرش‌نشست​ از پدربزرگ و مادربزرگ‌مبارزهٔ​ پرسید: «اتفاقی بینشون افتاده؟»

چی مان سر تکان داد:‌اژدها​ «تا جایی که من می‌دونم‌اما​ نه، اما مشخصه که چیزی بینشونه.»

در این میان، چی فانگ یوان را به‌کنونیِ​ آلونکِ کوچکی پشتِ ساختمانِ اصلی‌شان برد، اما آنجا‌مبارزهٔ​ بیشتر شبیه به انباریِ ابزار بود تا جای مهمان.

یوان ابروهایش را‌زیادی​ بالا داد و‌رهبرانِ​ پرسید: «این اتاقِ منه؟»

چی فانگ با سردی‌بی‌درنگ​ جواب داد: «اگه باهاش‌امروزت​ مشکلی داری، می‌تونی بیرون بخوابی.»

«هنوز به خاطر اینکه مُهرت کردم از دستم‌داشته​ عصبانی هستی؟ فقط می‌خواستم نتیجهٔ کارِ خودت رو ببینی،‌شما​ همین. بماند که اول تو من رو مُهر کردی.»

«فـ-فقط برای یه دقیقه! تو من رو یه روزِ‌پدر​ تمام اونجا ول کردی! اصلاً می‌دونی چقدر ترسناکه که این‌همه‌اهریمن‌های​ مدت مُهر بشی؟! واقعاً فکر کردم برای همیشه مُهر شدم!»

«در دفاع از خودم باید بگم، اگه خاندانِ چو‌مادرِ​ مزاحم نمی‌شدن، زودتر آزادت می‌کردم. به‌هرحال، من به خاندانت‌اهریمن‌های​ کمک کردم اهریمن رو شکست بدن، پس بیا بی‌حساب شیم.»

چی فانگ از‌نشست​ خشم دندان غروچه‌دیدنِ​ کرد، اما چیزی نگفت.

پس از لحظه‌ای سکوت، به ساختمانِ بزرگی در همان نزدیکی اشاره کرد و‌بوده​ گفت: «این به این معنی نیست که به خاطر کاری که باهام کردی‌زمانِ​ می‌بخشمت. اگه می‌ذاشتم توی این آلونک بمونی، خانواده‌م من رو می‌کشتن، فقط همین.»

بی‌درنگ پس از‌شباهتِ​ این حرف، یوان‌آن‌ها​ را تنها گذاشت.

یوان واردِ اتاق که شد و‌رهبرانِ​ در را قفل کرد، روی زمین‌بی‌درنگ​ نشست و هستهٔ اهریمن را بیرون آورد.

لحظه‌ای به آن خیره‌بی‌درنگ​ ماند، سپس آن را‌امروزت​ در دهان انداخت و بلعید.

در دم هجومِ ناگهانیِ انرژی‌اژدها​ روحیِ پرآشوب را حس کرد‌اما​ که به درونِ بدنش می‌ریخت.

اما این هستهٔ اهریمن‌زیادی​ طعم و حسی متفاوت با‌پدر​ همیشه داشت و دردناک بود.

یوان ناگهان غرشِ‌زیادی​ بلندی سر داد که‌کنونیِ​ ساختمان را لرزاند: «آآآآآه!»

ناولها | novelha.net