چپتر 773: درخواستِ خاندانِ چی
0چی فانگ وقتی به او رسیدند،بگیرم پرسید: «یوان، اهریمن واقعاً مرده؟ ازبقیهٔ این گودالِ خون دوباره بازسازی نمیشه؟»
یوان با صداییآمده کمی گیج جواب داد:زیادی «تقریباً مطمئنم که مرده...»
فکر نمیکرد بتواند چنین اهریمنِ قدرتمندی را به این راحتی و ظاهراً بدونندارن هیچ تلاشی شکست دهد. نه تنها تمرینهایش در کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِ مُهرِ اهریمن بهتعریف کمکش آمد، بلکه خاطراتش در نقشِ والاگوهرِ ایزدی نیز امروز یاریِ بزرگی برایش بود.
هنوز فقط تکههایی از خاطراتِ والاگوهرِ ایزدی رودارم دارم. اگه همهاش رو پس بگیرم، اهریمنها دیگهفرقی تهدیدی نیستن و فرقی با بقیهٔ جانورانِ جادویی ندارن...
یوان در دل لبخند زد.
چی مان به یوان گفت: «حالاشباهتِ بیا برگردیم عمارت. وقتی خودت رو تمیزمادرِ کردی میتونی همهچیز رو برامون تعریف کنی.»
سر تکان دادهمهاش و به دنبالشاندیگه به عمارت برگشت.
مدتی بعد، پس از شستوشو، یوان در اتاقِ جلسه با خاندانِ چی دیداردیگه کرد. این بار دو نفرِ دیگر هم آنجا حضور داشتند— مردِ میانسالی که باعمارت نیروی کمکی آمده بود و زنِ زیبایی که شباهتِ زیادی به چی فانگ داشت.
آنها رهبرانِ کنونیِ خاندانِاگه چی و پدر ودیگه مادرِ چی فانگ بودند.
یوان که نشست، چی مان بیدرنگ به حرف آمد: «بعد ازکنونیِ دیدنِ مبارزهٔ امروزت، شک دارم برای اهریمنهای کوهِ مارپیچِ اژدها بهاهریمنهای کمکِ ما نیازی داشته باشی، اما چون توافقمون این بوده، کمکت میکنیم.»
سپس یوان گفت: «شما میتونید مُهرهای روی اهریمنها رو تمدید کنید، درسته؟ میخوام مُهرهای اون ۱۱ اهریمنحالا رو تمدید کنید تا زمانِ بیشتری برای آمادهشدن داشته باشیم. اهریمنی که امروز باهاش جنگیدم خیلی قویتر ازاتاقِ اونی بود که توی باغِ یشمی بود، اما اهریمنهای داخلِ کوهِ مارپیچِ اژدها حتی از این هم قویترن.»
چی مانبرایش سر تکانهنوز داد: «میفهمم.»
خاندانِ چی از دورانِ باستان مشغولِ تمدیدِ مُهرهای این ۱۱ اهریمن بودهاند،بقیهٔ بنابراین حتی اگر یوان از آنها نمیخواست، باز هم این کار راتمیز میکردند. از آنجا که نمیتوانستند اهریمنها را بکشند، تنها چارهشان تمدیدِ مُهرها بود.
یوان لحظهای بعد گفت:زنِ «اگه کارِ دیگهای ندارید،داشت میخوام الان برگردم خونه.»
چی مان به مدیر کهاهریمنها بیصدا سر تکان داد، نگاه کردجانورانِ و گفت: «ر-راستش، یه موضوعی هست...»
سپس ادامه داد: «یوان، من— خاندانِتکههایی چی یه درخواستِ آخر ازت داره. میخوایمدیگه یه مدتِ دیگه بهعنوانِ مدرس اینجا بمونی.»
یوان ابروهایشخاطراتِ را بالااگه داد: «بهعنوانِ چی؟»
چی مان تکرار کرد: «مدرس.»
«میخوایم به مُهردارانِ اهریمنِ ما یاد بدیتهدیدی چطور اهریمنها رو بکشن. همونطور که احتمالاً تامان الان فهمیدی، هنوز اهریمنهای بیشتری اون بیرون هستن.»
«خاندانِ چی دهها اهریمنِ مُهرشده رو توی سراسرِ جهان ردیابی کرده، امااهریمنها تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که مُهرشون رو تا زمانِ آزادیِبیا قطعیشون تمدید کنیم. میخوایم بتونیم مثلِ کاری که امروز کردی، اونا رو بکشیم.»
در این لحظه ناباوری درهمهاش چهرهٔ یوان موج میزد: «ص-صبرنیستن کنید... الان گفتید دهها اهریمنِ مُهرشده؟»
چی مان آهی کشید و گفت: «بله، و ممکنهآنها حتی بیشتر از اینها هم باشن که ما ازشون خبرمبارزهٔ نداریم، مثل همونی که توی باغِ یشمی مُهر شده بود.»
یوان سر تکان داد و گفت: «وتهدیدی شما میخواین من به مُهردارانِ اهریمنِ خاندانتونلبخند آموزش بدم... فکر نمیکنم صلاحیتش رو داشته باشم...»
«ا-اگه تو که یه اهریمن رو کشتی صلاحیتِدارم آموزش دادن نداری، پس هیچکس توی خاندانِ مافرقی صلاحیت نداره! خواهش میکنم! تو تنها امیدِ مایی!»
«...»
یوان لحظهایکمکی به فکرزنِ فرو رفت.
پس از چند دقیقه سکوت، یواندیگه از او پرسید: «چقدر طول میکشه؟جادویی من باید سه هفتهٔ دیگه برگردم خونه.»
چی مان سه انگشت بالا آورد، بعدخاطراتِ آن را به دو تغییر داد وتهدیدی گفت: «پـ-پس سه— نه! دو هفته کاملاً کافیه!»
یوان سر تکان داد: «باشه، دو هفتهٔ دیگهدیگه اینجا میمونم تا به خاندانِ چی آموزش بدم،لبخند اما بعد از اون واقعاً باید برگردم خونه.»
چی مان باآمده چهرهای غرق درشباهتِ شادی گفت: «ممنون، یوان!»
«پس از فردا صبحبگیرم شروع میکنیم. میخوام بقیهٔنیستن امروز رو استراحت کنم.»
چی مان به اوهنوز گفت: «البته! چیاِر، اودارم رو به اتاقش ببر!»
چی فانگ اخم کرد: «چی؟ چرابگیرم من باید این کار رو بکنم؟بقیهٔ ما برای این کار خدمتکار داریم...»
اما با دیدنِ نگاههای سردِ پدربزرگ وزیادی مادربزرگ و حتی پدر و مادرش، بابودند اضطراب آبِ دهانش را قورت داد و برخاست.
بدون اینکه حتیهمهاش به یوان نگاهدیگه کند، گفت: «بیا بریم...»
وقتی رفتند، مادرشبود از پدربزرگ و مادربزرگخاطراتِ پرسید: «اتفاقی بینشون افتاده؟»
چی مان سر تکان داد:همهاش «تا جایی که من میدونمنیستن نه، اما مشخصه که چیزی بینشونه.»
در این میان، چی فانگ یوان را بهداشت آلونکِ کوچکی پشتِ ساختمانِ اصلیشان برد، اما آنجابیدرنگ بیشتر شبیه به انباریِ ابزار بود تا جای مهمان.
یوان ابروهایش راهمهاش بالا داد ودیگه پرسید: «این اتاقِ منه؟»
چی فانگ با سردیهنوز جواب داد: «اگه باهاشدارم مشکلی داری، میتونی بیرون بخوابی.»
«هنوز به خاطر اینکه مُهرت کردم از دستمدیگه عصبانی هستی؟ فقط میخواستم نتیجهٔ کارِ خودت رو ببینی،مان همین. بماند که اول تو من رو مُهر کردی.»
«فـ-فقط برای یه دقیقه! تو من رو یه روزِآنها تمام اونجا ول کردی! اصلاً میدونی چقدر ترسناکه که اینهمهمبارزهٔ مدت مُهر بشی؟! واقعاً فکر کردم برای همیشه مُهر شدم!»
«در دفاع از خودم باید بگم، اگه خاندانِ چوفرقی مزاحم نمیشدن، زودتر آزادت میکردم. بههرحال، من به خاندانتبیا کمک کردم اهریمن رو شکست بدن، پس بیا بیحساب شیم.»
چی فانگ ازبود خشم دندان غروچهتکههایی کرد، اما چیزی نگفت.
پس از لحظهای سکوت، به ساختمانِ بزرگی در همان نزدیکی اشاره کرد وجانورانِ گفت: «این به این معنی نیست که به خاطر کاری که باهام کردیمیتونی میبخشمت. اگه میذاشتم توی این آلونک بمونی، خانوادهم من رو میکشتن، فقط همین.»
بیدرنگ پس ازآمده این حرف، یوانشباهتِ را تنها گذاشت.
یوان واردِ اتاق که شد ودیگه در را قفل کرد، روی زمینجادویی نشست و هستهٔ اهریمن را بیرون آورد.
لحظهای به آن خیرههنوز ماند، سپس آن رادارم در دهان انداخت و بلعید.
در دم هجومِ ناگهانیِ انرژیهمهاش روحیِ پرآشوب را حس کردنیستن که به درونِ بدنش میریخت.
اما این هستهٔ اهریمنزنِ طعم و حسی متفاوت باآنها همیشه داشت و دردناک بود.
یوان ناگهان غرشِهمهاش بلندی سر داد کهتهدیدی ساختمان را لرزاند: «آآآآآه!»