---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1220: بصیرتِ بزرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1220: بصیرتِ بزرگ

0

تنها چند روز پس از آغازِ مبارزهٔ شاهدختِ‌مبارزه​ اژدها یه‌یو و آن انسان، بیش از دوازده ستاره‌خواب​ به آواری معلق در آسمانِ پرستاره بدل شده بود.

هر بار که انرژیِ روحیِ کوبنده‌شان به هم‌خواب​ برخورد می‌کرد، موجی ویرانگر که جهان‌ها و ستاره‌ها‌این‌قدر​ را در هم می‌شکست، آسمانِ پرستاره را درمی‌نوردید.

هیاهوی ناشی از مبارزه‌شان سرانجام قدرتمندانی را که در آسمانِ‌دهند​ پرستاره تزکیه می‌کردند هوشیار کرد، و فارغ از اینکه انسان‌این‌قدر​ بودند یا جانور، از آنچه به چشم می‌دیدند جا خوردند.

جانوران وقتی فهمیدند حریفِ‌قبل​ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو تنها یک‌ده‌هزار​ مردِ انسان است، باورشان نمی‌شد.

انسان‌ها نیز که بسیاری‌شان ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو‌کوتاهِ​ را برای نخستین بار می‌دیدند، از حضورِ‌دیگر​ پرشکوه و قدرتِ درک‌ناپذیرش مبهوت مانده بودند.

«اون انسان کیه؟‌رفتند​ چرا داره با‌دهند​ ایزدبانوی اژدهایان می‌جنگه؟»

«واقعاً داره جلوی هیولایی مثل اون دوام میاره...‌بیداریِ​ فکر نمی‌کردم تا آخرِ عمرم کسی رو ببینم‌گشتن​ که بتونه پابه‌پاش بجنگه، چه برسه به یه انسان...»

«بعید می‌دونم زیاد دوام بیاره. مهم‌تر از این، ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو‌عذابِ​ بیدار شده! باید به بقیه خبر بدیم و تا قبل از اینکه‌بیداریِ​ مبارزه‌شون تموم بشه، خودمون رو برای ده‌هزار سال عذابِ دیگه آماده کنیم!»

بیشترِ جانوران پس از تماشای کوتاهِ مبارزه، دست‌مبارزه​ از تماشا کشیدند و رفتند تا بیداریِ ایزدبانوی‌حال​ اژدهایان یه‌یو را به دیگر جانوران خبر دهند.

به هر حال، ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو هر‌حال​ بار که از خواب برمی‌خاست، اولین کاری‌زودی​ که می‌کرد گشتن به دنبالِ یک مبارزه بود.

«چی؟! ایزدبانوی اژدهایان به این زودی‌کشیدند​ از خواب بیدار شده؟! آخه چرا‌خواب​ این بار این‌قدر زود بیدار شد؟»

«انگار یه انسان بیدارش‌قبل​ کرده و الان دارن توی‌ده‌هزار​ آسمانِ پرستاره با هم می‌جنگن.»

«انسان‌های کوفتی!‌دیگه​ همیشه کار رو‌بیشترِ​ برامون سخت‌تر می‌کنن!»

«حداقل با‌کشیدند​ چنگال‌های ایزدبانوی‌بیداریِ​ اژدهایان می‌میره.»

همهٔ جانوران انتظار داشتند آن انسان تنها چند روز در‌دهند​ برابرِ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو دوام بیاورد، اما در کمالِ ناباوری،‌این‌قدر​ حتی چند ماه بعد هم همچنان در حالِ مبارزه بودند.

«چی؟ ایزدبانوی اژدهایان هنوز داره با همون انسان‌خودمون​ می‌جنگه؟ حتماً داره بهش آسون می‌گیره تا مبارزه‌تماشای​ خیلی زود تموم نشه. دلیلش باید همین باشه.»

«آره دیگه. حتی امپراتورِ اژدهای آب هم نمی‌تونه‌مبارزه​ بیشتر از شش ماه جلوش دوام بیاره، در‌حال​ حالی که تا حالا به هیچ انسانی نباخته.»

جانوران واقعاً باور داشتند که ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو دارد به آن‌کاری​ انسان آسان می‌گیرد تا عمداً مبارزه‌شان را کش بدهد؛ کاری که پیش‌تر‌توی​ هم بارها انجام داده بود، به‌خصوص وقت‌هایی که به‌شدت حوصله‌اش سر می‌رفت.

کمی بعد، جانوران توجه به‌تماشا​ مبارزه را کنار گذاشتند و‌دهند​ دوباره به کارهایشان برای آماده‌سازی رسیدند.

رفته‌رفته ماه‌ها به‌بدیم​ سال و سال‌ها‌تموم​ به دهه بدل شد.

وقتی جانوران فهمیدند ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو‌تماشای​ حتی پس از ۱۰ سال هنوز با‌بیداریِ​ همان انسان درگیر است، دهانشان باز ماند.

یکی از جانوران پس از مدتی تماشای مبارزه، این خبر را پخش کرد:‌دنبالِ​ «من تازه رفتم آسمانِ پرستاره و مبارزهٔ ایزدبانوی اژدهایان رو دیدم! اصلاً به‌کوفتی​ اون انسان آسون نمی‌گیره! در واقع داره با تمامِ توان تلاش می‌کنه بکشتش!»

«من هم اونجا بودم!‌دست​ تماشاچی‌های زیادی اونجا بودن،‌بیداریِ​ هم انسان و هم جانور!»

«انسانی که با ایزدبانوی اژدهایان رقابت می‌کنه؟‌بشه​ آخه چطور ممکنه یه انسانِ به این‌کنیم​ قدرتمندی وجود داشته باشه؟! این انسان کیه؟!»

برای نخستین بار از زمانِ آغازِ مبارزه‌شان،‌کوتاهِ​ جانوران با دقتِ بیشتری به نبرد توجه‌دیگر​ کردند و دربارهٔ هویتِ انسان به پرس‌وجو افتادند.

در این میان، انسان‌ها از همان ابتدا مبارزه را تماشا می‌کردند. حتی شماری از آن‌ها با تماشای این نبرد به‌کرده​ روشن‌بینی رسیدند. با پخش شدنِ خبر، هر روز متخصصانِ بیشتری برای تماشای مبارزه‌شان می‌آمدند. البته چون مبارزه در آسمانِ پرستاره‌اما​ رخ می‌داد، تنها کسانی که توان و منابعِ لازم برای سفر به آنجا را داشتند می‌توانستند شاهدِ این نبردِ افسانه‌ای باشند.

جاودانه‌ها، شاگردانِ این جاودانه‌ها— انواع‌واقسامِ افرادِ نامدار به‌بیداریِ​ آسمانِ پرستاره سفر می‌کردند و جانشان را به‌گشتن​ خطر می‌انداختند تا فقط شاهدِ این مبارزه باشند.

انرژی روحیِ عظیمی که ایزدبانوی اژدهایان و آن انسان آزاد می‌کردند، در هر برخورد امواجِ تکان‌دهندهٔ مرگباری‌کوتاهِ​ می‌ساخت که ستاره‌های نزدیک را خرد می‌کرد. هر کس که بیش از حد به مبارزه‌شان نزدیک می‌شد،‌آخه​ فارغ از پایهٔ تزکیه‌اش، تبخیر می‌شد؛ حتی جاودانه‌هایی هم بودند که با این امواج از بین رفتند.

با وجودِ این خطرات، همچنان افرادِ بی‌شماری به آسمانِ پرستاره قدم می‌گذاشتند. در‌بیداریِ​ طولِ سال‌ها، بسیاری با تماشای مبارزهٔ آن‌ها به روشن‌بینی رسیدند و دستاوردهای بزرگی‌زود​ کسب کردند؛ تا جایی که بسیاری این دورهٔ زمانی را «روشن‌بینیِ بزرگ» نامیدند.

شاگردی پرسید: «مرشد،‌رفتند​ الان چند ساله‌دهند​ که دارن می‌جنگن؟»

«سه روزِ‌کوتاهِ​ دیگه می‌شه شصت‌تماشا​ و نه سال.»

شاگردِ دیگری پرسید: «یعنی این‌همه‌مبارزه‌شون​ مدت دارن می‌جنگن؟! آخه چطور‌سال​ ممکنه؟ مگه منبعِ انرژی روحی‌شون نامحدوده؟»

«موجوداتی در سطحِ اونا مقدارِ غیرقابل‌درکی انرژی روحی دارن، اما بیشتر سرعتِ جذبِ انرژی روحی‌شونه که‌حال​ سرِ پا نگه‌شون داشته. اونا فقط به اندازهٔ چیزی که می‌تونن جذب کنن یا حتی کمتر‌توی​ از اون انرژی مصرف می‌کنن؛ همین بهشون اجازه می‌ده که این‌همه مدت به مبارزه ادامه بدن.»

«شاید برای ما که خیلی پایین‌تر از‌حال​ سطحِ اوناییم این‌طور به نظر نرسه، اما‌زودی​ اونا واقعاً تمامِ توانشون رو به کار نگرفتن.»

«پس چطور‌کوتاهِ​ قراره همدیگه‌دست​ رو شکست بدن؟»

«وقتی یکی‌شون اشتباه کنه یا اون یکی رو غافلگیر کنه و یه ضربهٔ کاری‌کنیم​ بهش بزنه. هرچند، بالاخره یه جایی می‌رسه که انرژی روحیِ بیشتری توی حمله‌هاشون به‌برمی‌خاست​ کار می‌گیرن. اما در حالِ حاضر، فقط دارن از همدیگه برای سرگرمی استفاده می‌کنن.»

«یعنی الان‌دیگه​ فقط دارن‌کنیم​ بازی می‌کنن؟! باورنکردنیه!»

«منطق در موردِ موجوداتی که تو اوجِ‌حال​ این دنیا هستن صدق نمی‌کنه. سعی کنین خیلی‌آخه​ بهش فکر نکنین، وگرنه مثلِ بعضی‌ها دیوونه می‌شین.»

جانوران نیز به روشن‌بینی‌دست​ می‌رسیدند، به‌ویژه آن‌هایی که‌بیداریِ​ از نژادِ اژدها بودند.

یکی از جانورانِ‌بدیم​ آنجا پرسید: «چیزی دربارهٔ‌بشه​ هویتِ اون انسان فهمیدیم؟»

«نه، هیچی. انگار یهو از غیب ظاهر شده.‌مبارزه​ حتی نمی‌دونیم واقعاً انسانه یا نه. با چیزایی‌حال​ که ما می‌دونیم، حتی ممکنه یه شبح باشه.»

«آخه اون مرد کیه...»

با وجودِ تمامِ تفاوت‌ها، هم انسان‌ها و هم جانوران دلشان می‌خواست این نبرد تا ابد ادامه‌گشتن​ پیدا کند. اما افسوس که همه‌چیز در این زندگی روزی به پایان می‌رسد؛ و پس از‌کار​ دویست سال مبارزهٔ مداوم، این نبرد نیز سرانجام با یک برنده و بازندهٔ مشخص به پایان رسید.

ناولها | novelha.net