چپتر 1220: بصیرتِ بزرگ
0تنها چند روز پس از آغازِ مبارزهٔ شاهدختِمبارزه اژدها یهیو و آن انسان، بیش از دوازده ستارهخواب به آواری معلق در آسمانِ پرستاره بدل شده بود.
هر بار که انرژیِ روحیِ کوبندهشان به همخواب برخورد میکرد، موجی ویرانگر که جهانها و ستارههااینقدر را در هم میشکست، آسمانِ پرستاره را درمینوردید.
هیاهوی ناشی از مبارزهشان سرانجام قدرتمندانی را که در آسمانِدهند پرستاره تزکیه میکردند هوشیار کرد، و فارغ از اینکه انساناینقدر بودند یا جانور، از آنچه به چشم میدیدند جا خوردند.
جانوران وقتی فهمیدند حریفِقبل ایزدبانوی اژدهایان یهیو تنها یکدههزار مردِ انسان است، باورشان نمیشد.
انسانها نیز که بسیاریشان ایزدبانوی اژدهایان یهیوکوتاهِ را برای نخستین بار میدیدند، از حضورِدیگر پرشکوه و قدرتِ درکناپذیرش مبهوت مانده بودند.
«اون انسان کیه؟رفتند چرا داره بادهند ایزدبانوی اژدهایان میجنگه؟»
«واقعاً داره جلوی هیولایی مثل اون دوام میاره...بیداریِ فکر نمیکردم تا آخرِ عمرم کسی رو ببینمگشتن که بتونه پابهپاش بجنگه، چه برسه به یه انسان...»
«بعید میدونم زیاد دوام بیاره. مهمتر از این، ایزدبانوی اژدهایان یهیوعذابِ بیدار شده! باید به بقیه خبر بدیم و تا قبل از اینکهبیداریِ مبارزهشون تموم بشه، خودمون رو برای دههزار سال عذابِ دیگه آماده کنیم!»
بیشترِ جانوران پس از تماشای کوتاهِ مبارزه، دستمبارزه از تماشا کشیدند و رفتند تا بیداریِ ایزدبانویحال اژدهایان یهیو را به دیگر جانوران خبر دهند.
به هر حال، ایزدبانوی اژدهایان یهیو هرحال بار که از خواب برمیخاست، اولین کاریزودی که میکرد گشتن به دنبالِ یک مبارزه بود.
«چی؟! ایزدبانوی اژدهایان به این زودیکشیدند از خواب بیدار شده؟! آخه چراخواب این بار اینقدر زود بیدار شد؟»
«انگار یه انسان بیدارشقبل کرده و الان دارن تویدههزار آسمانِ پرستاره با هم میجنگن.»
«انسانهای کوفتی!دیگه همیشه کار روبیشترِ برامون سختتر میکنن!»
«حداقل باکشیدند چنگالهای ایزدبانویبیداریِ اژدهایان میمیره.»
همهٔ جانوران انتظار داشتند آن انسان تنها چند روز دردهند برابرِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو دوام بیاورد، اما در کمالِ ناباوری،اینقدر حتی چند ماه بعد هم همچنان در حالِ مبارزه بودند.
«چی؟ ایزدبانوی اژدهایان هنوز داره با همون انسانخودمون میجنگه؟ حتماً داره بهش آسون میگیره تا مبارزهتماشای خیلی زود تموم نشه. دلیلش باید همین باشه.»
«آره دیگه. حتی امپراتورِ اژدهای آب هم نمیتونهمبارزه بیشتر از شش ماه جلوش دوام بیاره، درحال حالی که تا حالا به هیچ انسانی نباخته.»
جانوران واقعاً باور داشتند که ایزدبانوی اژدهایان یهیو دارد به آنکاری انسان آسان میگیرد تا عمداً مبارزهشان را کش بدهد؛ کاری که پیشترتوی هم بارها انجام داده بود، بهخصوص وقتهایی که بهشدت حوصلهاش سر میرفت.
کمی بعد، جانوران توجه بهتماشا مبارزه را کنار گذاشتند ودهند دوباره به کارهایشان برای آمادهسازی رسیدند.
رفتهرفته ماهها بهبدیم سال و سالهاتموم به دهه بدل شد.
وقتی جانوران فهمیدند ایزدبانوی اژدهایان یهیوتماشای حتی پس از ۱۰ سال هنوز بابیداریِ همان انسان درگیر است، دهانشان باز ماند.
یکی از جانوران پس از مدتی تماشای مبارزه، این خبر را پخش کرد:دنبالِ «من تازه رفتم آسمانِ پرستاره و مبارزهٔ ایزدبانوی اژدهایان رو دیدم! اصلاً بهکوفتی اون انسان آسون نمیگیره! در واقع داره با تمامِ توان تلاش میکنه بکشتش!»
«من هم اونجا بودم!دست تماشاچیهای زیادی اونجا بودن،بیداریِ هم انسان و هم جانور!»
«انسانی که با ایزدبانوی اژدهایان رقابت میکنه؟بشه آخه چطور ممکنه یه انسانِ به اینکنیم قدرتمندی وجود داشته باشه؟! این انسان کیه؟!»
برای نخستین بار از زمانِ آغازِ مبارزهشان،کوتاهِ جانوران با دقتِ بیشتری به نبرد توجهدیگر کردند و دربارهٔ هویتِ انسان به پرسوجو افتادند.
در این میان، انسانها از همان ابتدا مبارزه را تماشا میکردند. حتی شماری از آنها با تماشای این نبرد بهکرده روشنبینی رسیدند. با پخش شدنِ خبر، هر روز متخصصانِ بیشتری برای تماشای مبارزهشان میآمدند. البته چون مبارزه در آسمانِ پرستارهاما رخ میداد، تنها کسانی که توان و منابعِ لازم برای سفر به آنجا را داشتند میتوانستند شاهدِ این نبردِ افسانهای باشند.
جاودانهها، شاگردانِ این جاودانهها— انواعواقسامِ افرادِ نامدار بهبیداریِ آسمانِ پرستاره سفر میکردند و جانشان را بهگشتن خطر میانداختند تا فقط شاهدِ این مبارزه باشند.
انرژی روحیِ عظیمی که ایزدبانوی اژدهایان و آن انسان آزاد میکردند، در هر برخورد امواجِ تکاندهندهٔ مرگباریکوتاهِ میساخت که ستارههای نزدیک را خرد میکرد. هر کس که بیش از حد به مبارزهشان نزدیک میشد،آخه فارغ از پایهٔ تزکیهاش، تبخیر میشد؛ حتی جاودانههایی هم بودند که با این امواج از بین رفتند.
با وجودِ این خطرات، همچنان افرادِ بیشماری به آسمانِ پرستاره قدم میگذاشتند. دربیداریِ طولِ سالها، بسیاری با تماشای مبارزهٔ آنها به روشنبینی رسیدند و دستاوردهای بزرگیزود کسب کردند؛ تا جایی که بسیاری این دورهٔ زمانی را «روشنبینیِ بزرگ» نامیدند.
شاگردی پرسید: «مرشد،رفتند الان چند سالهدهند که دارن میجنگن؟»
«سه روزِکوتاهِ دیگه میشه شصتتماشا و نه سال.»
شاگردِ دیگری پرسید: «یعنی اینهمهمبارزهشون مدت دارن میجنگن؟! آخه چطورسال ممکنه؟ مگه منبعِ انرژی روحیشون نامحدوده؟»
«موجوداتی در سطحِ اونا مقدارِ غیرقابلدرکی انرژی روحی دارن، اما بیشتر سرعتِ جذبِ انرژی روحیشونه کهحال سرِ پا نگهشون داشته. اونا فقط به اندازهٔ چیزی که میتونن جذب کنن یا حتی کمترتوی از اون انرژی مصرف میکنن؛ همین بهشون اجازه میده که اینهمه مدت به مبارزه ادامه بدن.»
«شاید برای ما که خیلی پایینتر ازحال سطحِ اوناییم اینطور به نظر نرسه، امازودی اونا واقعاً تمامِ توانشون رو به کار نگرفتن.»
«پس چطورکوتاهِ قراره همدیگهدست رو شکست بدن؟»
«وقتی یکیشون اشتباه کنه یا اون یکی رو غافلگیر کنه و یه ضربهٔ کاریکنیم بهش بزنه. هرچند، بالاخره یه جایی میرسه که انرژی روحیِ بیشتری توی حملههاشون بهبرمیخاست کار میگیرن. اما در حالِ حاضر، فقط دارن از همدیگه برای سرگرمی استفاده میکنن.»
«یعنی الاندیگه فقط دارنکنیم بازی میکنن؟! باورنکردنیه!»
«منطق در موردِ موجوداتی که تو اوجِحال این دنیا هستن صدق نمیکنه. سعی کنین خیلیآخه بهش فکر نکنین، وگرنه مثلِ بعضیها دیوونه میشین.»
جانوران نیز به روشنبینیدست میرسیدند، بهویژه آنهایی کهبیداریِ از نژادِ اژدها بودند.
یکی از جانورانِبدیم آنجا پرسید: «چیزی دربارهٔبشه هویتِ اون انسان فهمیدیم؟»
«نه، هیچی. انگار یهو از غیب ظاهر شده.مبارزه حتی نمیدونیم واقعاً انسانه یا نه. با چیزاییحال که ما میدونیم، حتی ممکنه یه شبح باشه.»
«آخه اون مرد کیه...»
با وجودِ تمامِ تفاوتها، هم انسانها و هم جانوران دلشان میخواست این نبرد تا ابد ادامهگشتن پیدا کند. اما افسوس که همهچیز در این زندگی روزی به پایان میرسد؛ و پس ازکار دویست سال مبارزهٔ مداوم، این نبرد نیز سرانجام با یک برنده و بازندهٔ مشخص به پایان رسید.