چپتر 312: تسلطِ پیشرفته بر شمشیر
0اندکی پس از طلوعِ آفتاب، وقتی به معبدِزندگیاش بینام نزدیک میشد، لان یینگیینگ با خود زمزمهمقامِ کرد: «نمیدونم اون مردِ جوان هنوز اونجاست یا نه...»
با اینکه معمولاً هفتهای یک بار برای تمیز کردنِ لوحِ سنگی به معبدهاله میرفت، اما از دو روز پیش که مردِ نقابدار را دیده بود، حسِافزون عجیبی در سینهاش داشت؛ انگار دلش به او میگفت که به معبد برگردد.
حدود نیم ساعت بعد، لان یینگیینگ به معبدمیکرد رسید و حتی پیش از آنکه پایش را روینداره پلکانِ معبد بگذارد، تفاوتی را در هوا حس کرد.
لان یینگیینگ با فهمیدنِ نوعِ هالهایخدای که حس میکرد، بهسرعت از پلکان بالاپنجم رفت و گفت: «این هاله... امکان نداره...»
چند لحظه بعد، جلوی ورودیِ معبد ایستاد و به داخلبسیاری نگاه کرد. در کمالِ تعجب، مردِ نقابدار هنوز آنجا بود. افزونمیرسید بر این، حتی مقدارِ نامحسوسی هالهٔ شمشیر از بدنش ساطع میشد!
البته، تکاندهندهترین بخشِ ماجرا پایهٔ تزکیهاشمیکرد بود که از آخرین دیدارشان در دوهاله روز پیش، بهطورِ تصاعدی افزایش یافته بود!
وقتی لان یینگیینگ متوجهِ رشدِفهمیدنِ عظیمِ یوان شد، از شدتِپلکان شوک دست روی دهانش گذاشت.
خدای من! فقط دو روز پیش یه جنگجویجنگجوی روح سطح اول بود! الان جنگجوی روح سطح پنجمممکنه شده؟! آخه چطور ممکنه کسی اینقدر سریع تزکیه کنه؟!
در طولِ زندگیاش نوابغِ بسیاری دیده بود، اما هرگز کسیبسیاری را با این حد از استعداد ندیده بود؛ مردِ نقابداری کهمیرسید توانسته بود در مقامِ یک جنگجوی روح، هالهٔ شمشیر را بیاموزد.
نه... تنها یک نفر به ذهنش میرسید که شاید از نظرِ استعداد بتواند باامکان این شخص رقابت کند—همان «سرور»ی که خاندانش در گذشته به او خدمت میکردند، کسینامحسوسی که به داشتنِ استعدادی بیرقیب معروف بود و یک استادِ شمشیرِ افسانهای به شمار میرفت.
لان یینگیینگ نمیخواست مزاحمِهوا یوان شود، بنابراین بیصدامیکرد برگشت و آمادهٔ رفتن شد.
با این حال، درست در همان لحظه که برگشت، متوجهِسطح تغییری روی لوحِ سنگی شد؛ همان لوحی که از وقتیسریع راه رفتن را یاد گرفته بود، آن را تمیز میکرد.
وقتی لان یینگیینگ برای نخستین بار در زندگیاش دید کهبسیاری هالهٔ شمشیرِ بهجامانده از خالقِ نشانههای شمشیر در حالِ واکنشذهنش نشان دادن است، نزدیک بود با صدای بلند فریاد بزند.
نـ-نشانههای شمشیر! دارن بهنوعِ هالهٔ شمشیرِ این شخصپلکان واکنش نشون میدن؟! غیرممکنه!
ایـ-این شخص کیه؟!
لان یینگیینگ با چهرهای جدی درخدای عجب بود و تصمیم گرفت کمیالان بیشتر بماند تا شاهدِ اوضاع باشد.
در همین حین، درونِ ذهنِ یوان، او برای هزارمین بار بههرگز لوحِ سنگی ضربه زد و بریدگیِ کوچکی روی آن ایجاد کرد.شاید شمشیری که در دست داشت، هالهٔ شمشیرِ ضعیفی از خود ساطع میکرد.
این... اینهوا همون حسیهنوعِ که دنبالش بودم!
چشمانِ یوان با ژرفایی خاصفهمیدنِ سوسو زد و او به ضربهبالا زدن به لوحِ سنگی ادامه داد.
هرچه بیشتر هالهٔ شمشیرشدهانش را تمرین میکرد، بریدگیهاجنگجوی عمیقتر و تمیزتر میشدند.
دو هزار...کسی پنج هزار...سریع ده هزار...
یوان بیش از دههزار بار بدونِ توقفبهسرعت به لوحِ سنگی ضربه زد و باامکان هر ضربه، درکش از هالهٔ شمشیر بیشتر میشد.
در همین حین، تمرینِ درونِ ذهنش در دنیای واقعی نیز بازتاب مییافت، چرا کهاین هالهٔ شمشیرش رفتهرفته قویتر و تیزتر میشد. اگر کسی همین الان تکهکاغذی روی یوانافزون میانداخت، در همان لحظهای که با هالهٔ شمشیرِ پیرامونش تماس پیدا میکرد، بیشک تکهتکه میشد.
لان یینگیینگ نگاه میکرددهانش که یوان با سرعتی ترسناکروح هالهٔ شمشیرش را بهبود میبخشد.
ناگهان متوجه شد هالهٔ شمشیری که درطولِ ردِ ضربهها بود، دارد لوحِ سنگی رانقابداری ترک میکند و جذبِ هالهٔ شمشیرِ یوان میشود!
چی؟! داره هالهٔ شمشیرِ سرورم رو جذببهسرعت میکنه؟! نه— هالهٔ شمشیرِ سرورم جذبش شده!امکان داره با ارادهٔ خودش به سمتش میره!
وقتی لان یینگیینگتفاوتی فهمید چه اتفاقی داردهالهای میافتد، عمیقاً بهتزده شد.
چند ساعتی طول کشید، اماگذاشت در نهایت، یوان تمامِ هالهٔ شمشیرِاول روی لوحِ سنگی را جذب کرد.
ویژژژ!
وقتی یوان آخرین ذره ازهالهای هالهٔ شمشیرِ لوحِ سنگی را جذبگفت کرد، تندبادِ قدرتمندی در آنجا وزید.
لان یینگیینگ که تمامِ مدت دمِ ورودی ایستاده بود،بهسرعت با وجودِ فاصلهٔ زیادش از یوان، وقتی هالهٔ شمشیرچند به او خورد متوجهِ پارگیهای کوچکی روی لباسش شد.
چه هالهٔ شمشیرِ شدیدی!
لان یینگیینگ اهمیتی نمیداد که لباسش با هالهٔ شمشیرِنوابغِ یوان از بین برود— یا دقیقتر، آنقدر روی اوتنها تمرکز کرده بود که به چنین چیزِ بیاهمیتی توجه نمیکرد.
چند لحظه بعد هالهٔ شمشیرِهالهای دورِ یوان فروکش کرد. چشمانش راگفت باز کرد و نفسِ عمیقی کشید.
[تسلط بر شمشیر بهطورِ چشمگیری بهبود یافت.]
[درک از شمشیر به سطحِ تازهای رسید.]
[«تسلطِ تازهکار بر شمشیر» به «تسلطِ پیشرفته بر شمشیر» ارتقا یافت.]
[پایههای هالهٔ شمشیر درک شد.]
[هالهٔ شمشیر آموخته شد.]
[تبریک! لقبِ «استاد شمشیر» به دست آمد.]
[تسلطِ پیشرفته بر شمشیر]
[توضیحات: کنترل بر شمشیر را ٪۳۰ بهبود میبخشد و تمامِ آسیبِ واردشده با شمشیر را ٪۵۰ افزایش میدهد. با افزایشِ آسیب، دشمنان دردِ بیشتری از حملاتِ شمشیر حس خواهند کرد. فنونِ شمشیر نیز تأثیرِ بیشتری خواهند داشت. نیازی به فعالسازی ندارد.]
[هالهٔ شمشیر]
[سطحِ تسلط: ۱]
[توضیحات: اجازه میدهد انرژی روحی به هالهٔ شمشیر تبدیل شود و مانندِ شمشیری واقعی عمل کند. آسیب و برندگیِ شمشیر را افزایش میدهد. اثرات با سطحِ تسلط افزایش مییابد.]
یوان به دستش که با هالهٔ شمشیرهالهای محافظت میشد نگاه کرد: «پس هالهٔ شمشیراین اینه، هان؟ حس میکنم شمشیرهای نامرئی احاطهم کردن...»
با صدایی متفکرانه زمزمهدهانش کرد: «همم؟ این یهجوراییجنگجوی شبیهِ تجلیِ چی نیست؟»
یوان ناگهان متوجهِاینقدر حضوری پشتِ سرش شدطولِ و برگشت: «کی اونجاست؟»
یوان فوراً چهرهٔ زیبا وهالهای چشمانِ لاجوردیِ بینظیرش را شناخت:رفت «اِه؟ شما... دوشیزه لان هستید؟»
با این حال، این بار چیزی در او متفاوت بود. دقیقتر، ظاهرش— لباسهایش. پارهپارهاین بودند، انگار کسی دهها بار با چاقو لباسهایش را دریده بود تا به اینافزون روزِ اسفناک بیفتند و بخشِ زیادی از پوستش از میانِ سوراخهای لباس پیدا بود.
یوان به لباسهای رشتهرشتهاش اشارهگذاشت کرد، کاملاً بیخبر از اینکهسطح خودش مقصر است: «امم... حالتون خوبه؟»
لان یینگیینگ با چهرهای بیتفاوت به پایینطولِ نگاه کرد و گفت: «مهم نیست. میخوامنقابداری با خانوادهم آشنا بشی. میتونی الان باهام بیای؟»