چپتر 785: معلق در هوا
0فرقی نمیکرد میشیو باشد، چو لیوشیانگ، چی فانگ یا حتی بزرگان؛اینطور هیچکدام نمیتوانستند قصدِ کشتِ یوان را بیش از ده دقیقهٔ پیوسته تاببکشه بیاورند، وگرنه خطرِ این بود که از ترس خودشان را خیس کنند.
شاگردانِ ضعیفتر وضعِ بدتری داشتند؛ هرمیشه دو سه دقیقه تسلیم میشدند وخیلی پس از یک استراحتِ پانزدهدقیقهای برمیگشتند.
شاگردان هنگامِ استراحت با هم زمزمه کردند: «چطور همچین قصدِ کشتیقویه بیرون میده؟ فکر میکنید قبلاً آدمای زیادی رو کشته؟ هر چیاصلاً باشه، قصدِ کشت رو فقط از کشتن میشه به دست آورد.»
«راستش، اگه اینطور باشه خیلیکمی تعجب نمیکنم. اونقدر قویه کهنکنند کی میتونه جلوش رو بگیره؟»
«احتمالاً میتونه همهٔکشت آدمای این جزیره رودست بکشه و قِسِر دربره...»
«فکر نمیکنم قاتل باشه. اصلاً همچین حسی بهمآورد نمیده. در موردِ قصدِ کشتش هم، تا جایی کهمیتونه میدونیم ممکنه از تزکیهٔ آنلاین به دستش آورده باشه.»
«اگه وقت برای حرفراستش زدن دارید، پس وقتتعجب دارید برگردید به تمرین!»
«بـ-بله، بزرگ!»
و تقریباً تمامِ روز، یوانکشتن در میانِ شاگردان نشسته بود واینطور قصدِ کشتش را پابرجا نگه میداشت.
هر ساعت قصدِ کشت را کمی بالا میبردآورد تا شاگردان هرگز به آن عادت نکنند وقویه بتوانند با سرعتی پیوسته و بالا پیشرفت کنند.
پس از پایانِ تمرین، چو لیوشیانگ در حالی که از عرق تمامِمیتونه بدنش نوچ شده بود، با صدای بلند آه کشید: «میدونم بهت گفتمبهم بهمون آسون نگیری، اما خدای من... تا حالا همچین تمرینِ فشردهای نداشتم...»
یوان که متوجه شد میشیوکمی پس از تمرین کمی رنگپریدهنکنند است، پرسید: «حالت خوبه، میشیو؟»
میشیو گیجومنگباشه سر تکانفقط داد: «بله، خوبم.»
یوان اخم کرد و گفت:کشتن «نباید اینقدر به خودت فشاراگه بیاری. ممکنه به خودت آسیب بزنی.»
میشیو لبخند زد:آورد «نگران نباش، بعد ازخیلی کمی استراحت خوب میشم.»
حتی اگر میشیو به خاطرِ گنجینهای که مصرف کرده بود، وبتوانند البته فنِ تزکیهاش که روح را تمرین میداد، از بیشترِ مردمکشید بسیار قویتر بود، باز هم فقط یک جنگجوی روح به حساب میآمد.
یوان میفهمید که میشیو برای قویتر شدن به خودش فشار میآورد، احتمالاً بهتعجب این دلیل که حس میکرد در مقایسه با چو لیوشیانگ و دیگران خیلیقاتل عقب مانده است، اما مطمئن نبود چطور قانعش کند که کمی آرامتر پیش برود.
مدتی بعد،باشه همه برای استراحتکشتن به اتاقهایشان برگشتند.
آنقدر خسته بودند کهراستش بیشترشان حتی پیش ازتعجب عوض کردنِ لباسهایشان بیهوش شدند.
در واقع، به نظر میرسید بقیهٔ روز تمامِ جزیرهعادت متروکه شده است، و تنها کسانی که در اطراف قدمشده میزدند خدمتکارانی بودند که در تمرینِ یوان شرکت نکرده بودند.
در موردِ یوان، با اینکه آزاد نگهدست داشتنِ قصدِ کشت برای او هم طاقتفرسا بود،اونقدر اما در عرضِ یک ساعت کاملاً بهبود مییافت.
بهمحضِ اینکه انرژیاش کاملاً بازیابی شد،میشه یوان روی تخت نشست و تلاش کردتعجب تا تجلی چی را به کار ببندد.
پس از بلعیدنِ هستهٔ اهریمن، پایهٔ تزکیهاش مرزشکنیِتعجب بزرگی کرد، از استادِ روح گذشت و یکراستهمهٔ تا لایهٔ ۵ از استادِ بزرگِ روح اوج گرفت.
حالا که یک استادِ بزرگِ روح شده بود، با خودنکنند فکر کرد آیا میتواند تجلیِ چی را بیاموزد و مثل کاریبلند که در تزکیهٔ آنلاین میکند، در آسمان پرواز کند یا نه.
اما درست مثل هر چیزِکشتن دیگری، یادگیریِ فنون در دنیای واقعیاینطور بسیار دشوارتر از تزکیهٔ آنلاین بود.
میتونم انرژی روحیم رو بیرون از بدنم آزاد کنم، اما کنترل کردنشخیلی برام سخته. این اصلاً منطقی نیست. چطور میشه توی تزکیهٔ آنلاین همهچیزقِسِر رو راحت یاد میگیرم، ولی توی این دنیا همهچیز سختتر به نظر میرسه؟
یعنی تزکیهٔ آنلاین یهجورایی سطحِاگه ادراکمون رو بالا میبره؟ اینطوریاونقدر منطقیه که چرا اونجا همهچیز راحتتره.
پس از اینکه تقریباً تمامِ شببالا تجلیِ چی را تمرین کرد، یوان سرانجامپیشرفت توانست کنترلِ آن را به دست بگیرد.
با اینباشه حال، انگار هنوزکشتن نمیتوانست پرواز کند.
شاید نتونم بدونِ تکیهگاه پروازکشتن کنم، ولی اگه از یهاگه شمشیرِ پرنده استفاده کنم چی؟
یوان سالارِ ملکوتش را احضار کرداینطور و با استفاده از تجلیِ چی،میتونه آن را در هوا معلق نگه داشت.
وقتی کنترلِ شمشیرمیداشت برایش راحت شد،بالا روی آن پرید.
یوان در حالی که روی شمشیر ایستاده بودآورد و وسطِ اتاق معلق مانده بود، با صدای بلندمیتونه خندید: «هاهاها! داره کار میکنه! رو هوا معلق شدم!»
بیدرنگ شروع به تمرینِ حفظِ تعادل در هواآورد کرد، و وقتی در این کار مهارت یافت، شمشیرمیتونه را کنترل کرد تا دورِ اتاق به پرواز درآید.
این تمرین یوان را به یادِ زمانی انداختتعجب که برای اولین بار، پس از آموزشهای شیائو هوا،جزیره حفظِ تعادل روی شمشیرِ پرنده را یاد گرفته بود.
با یادآوریِ شیائومیداشت هوا، یوان ناگهانبالا متوجهِ چیزی شد.
یه لحظه وایسا... اگه میتونم سلاحهای روحم رو تویراستش این دنیا احضار کنم، شاید یهجوری بتونم شیائو هواجلوش و بقیه رو هم به این دنیا احضار کنم؟
فکرِ احضارِ شیائو هوا و دیگران به این دنیا آنقدر دوراینطور از ذهن بود که هرگز به فکرِ یوان خطور نکرده بود، امابکشه حالا که به آن فکر میکرد، واقعاً دلش میخواست این اتفاق بیفتد.
یوان بیدرنگ تمرینشآورد را متوقف کرداینطور و نفسِ عمیقی کشید.
وقتی ذهنش را خالی کرد، سعی کردمیبرد شیائو هوا و دیگران را همانطور کهپایانِ معمولاً در تزکیهٔ آنلاین صدا میزد، فرابخواند.
شیائو هوا؟ صدام روفقط میشنوی؟ فنگ فنگ؟ یینگیینگ؟ اگهراستش صدام رو میشنوید، بیاید بیرون.
یوان پنج دقیقهٔ تمامفقط سعی کرد صدایشان کند، اماراستش هیچ پاسخی از آنها نگرفت.
«خوشبختانه توقعم رو پایین نگه داشتم... اما این سؤال پیش میاد که— چطور میتونمبگیره سلاحهای روحم رو احضار کنم ولی خدمتکارام رو نه؟ چون اونا ابزارن و موجودِجایی زنده نیستن؟ یا شاید شیائو هوا و بقیه اونقدر دورن که صدای احضارم رو نمیشنون؟»
به دنبالِ راهحلی گشت، اماکمی در نهایت، دوباره به تمرینِنکنند پرواز با شمشیرِ پرندهاش برگشت.
فکر کنم وقتیکشت برگشتم خونه باید ازشوندست در این باره بپرسم.