---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 687: زمین‌های شکار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 687: زمین‌های شکار

0

تیان یانگ که در اقامتگاهش در حیاطِ بیرونیِ صومعهٔ جاودانه نشسته بود، آهی کشید و‌گنجینه‌ها​ گفت: «حالا یک سالِ تمام می‌شه که شاگردِ حیاطِ بیرونی‌ام، اما هنوز شاگردِ روحِ سطحِ‌هرچند​ ۴ موندم. با این وضع، سه سالِ دیگه طول می‌کشه تا به جنگجوی روح برسم...»

«فکر می‌کردم با تبدیل شدن به یه شاگردِ رسمی، حمایتِ فرقه رو‌البته​ به دست میارم و منابعِ فراوانی برای کمک به تزکیه‌م می‌گیرم، اما‌هرچند​ افسوس، اون موقع چقدر ساده‌لوح بودم که همچین چیزی رو باور کردم...»

«به‌عنوانِ یه شاگردِ حیاطِ بیرونی، هر سه ماه فقط یه سنگِ روح برای کمک به تزکیه‌صرفه‌جویی​ بهم می‌دن، اما اگه با صرفه‌جویی تزکیه کنیم، اون سنگِ روح فقط حدودِ یه هفته دوام‌شرکت​ میاره. برای به دست آوردنِ منابعِ بیشتر، باید به زمین‌های شکار بریم یا شاگردِ حیاطِ درونی بشیم.»

«با این حال، برای درخواستِ شرکت تو آزمونِ‌ماه​ حیاطِ درونی باید واردِ عالمِ استادِ روح بشم،‌کنیم​ و کی می‌دونه این کار چند سال زمان می‌بره...»

«اگه می‌خوام قوی‌تر بشم، باید‌زمانی​ واردِ زمین‌های شکار بشم و‌قلمروی​ منابعِ خودم رو پیدا کنم.»

با این فکر، تیان یانگ تصمیم گرفت‌جانورانِ​ برای نخستین بار از زمانی که شاگردِ حیاطِ‌تحتِ​ بیرونی شده بود، به زمین‌های شکار پا بگذارد.

زمین‌های شکار منطقهٔ ویژه‌ای در قلمروی فرقه‌به‌عنوانِ​ بود که شاگردان برای شکارِ جانورانِ جادویی‌می‌دن​ و به دست آوردنِ گنجینه‌ها به آنجا می‌رفتند.

البته، تمامِ این‌ها تحتِ کنترلِ فرقه بود؛ یعنی فرقه‌فقط​ هر جانورِ جادویی و گنجینه‌ای را که در زمینِ شکار‌دوام​ پیدا می‌شد، برای کمک به شاگردانش در آنجا گذاشته بود.

با این حال، هرچند این قلمرو‌شده​ در کنترلِ فرقه بود، اما به‌شکارِ​ این معنا نبود که جای خطرناکی نیست.

در واقع، شاگردان همچنان ممکن بود‌شکارِ​ جانشان را در آنجا از دست‌البته​ بدهند و این اتفاق هم زیاد می‌افتاد.

تیان یانگ تنها با یک‌باور​ شمشیر در دست، اقامتگاهش را ترک‌سنگِ​ کرد تا راهیِ زمین‌های شکار شود.

تیان یانگ به بزرگِ فرقه‌ای‌کردم​ که بیرونِ ورودی نشسته بود‌سنگِ​ گفت: «می‌خوام واردِ زمین‌های شکار بشم.»

بزرگِ فرقه نگاهی به او انداخت و با پوزخند گفت: «تو فقط یه شاگردِ روحِ سطحِ ۴ هستی.‌البته​ حتی ضعیف‌ترین جانورانِ جادوییِ داخل هم تو سطحِ ۵ هستن. هرچند بزرگانِ فرقه اونجا حضور دارن تا تلفات‌نیست​ رو تا جای ممکن پایین نگه دارن، اما هنوزم احتمالِ زیادی هست که بمیری. بازم می‌خوای وارد بشی؟»

تیان یانگ با چهره‌ای‌قلمروی​ جدی سر تکان داد:‌جادویی​ «بازم می‌خوام وارد بشم.»

«نشانِ هویتِ‌بودم​ شاگردیت رو‌چیزی​ نشونم بده.»

پس از اینکه نشانش را به بزرگِ فرقه داد، بزرگِ فرقه نام،‌بهم​ شمارهٔ نشان و روزی را که واردِ زمین‌های شکار می‌شد، در دفترِ ثبت‌شکار​ یادداشت کرد. این‌گونه، اگر برنمی‌گشت، می‌فهمیدند که در زمین‌های شکار جان باخته است.

بزرگِ فرقه به او گفت: «می‌تونی واردِ‌بگذارد​ زمین‌های شکار بشی. اگه تا سه روز‌جادویی​ برنگردی، فرقه تو رو مرده در نظر می‌گیره.»

«ممنون، بزرگِ فرقه.»

تیان یانگ چیزِ دیگری نگفت و‌کردم​ با شمشیرِ معمولی‌ای که از قبل در‌بهم​ دست داشت، قدم به زمین‌های شکار گذاشت.

وقتی واردِ زمین‌های شکار شد، تیان‌به‌عنوانِ​ یانگ با احتیاط حرکت می‌کرد و‌بهم​ چشمانش پیوسته با هوشیاری به اطراف می‌چرخید.

با اینکه پیش‌تر حیواناتی شکار کرده‌شده​ بود، هرگز با جانور جادویی روبه‌رو‌شکارِ​ نشده بود، برای همین به‌شدت مضطرب بود.

پس از حدود نیم‌قلمروی​ ساعت گشت‌زنی، تیان یانگ با‌گنجینه‌ها​ نخستین جانور جادویی‌اش روبه‌رو شد.

ظاهری شبیه به گرگ داشت و‌کردم​ هاله‌ای قدرتمند در حد شاگرد روح‌تزکیه​ سطح پنجم از خود ساطع می‌کرد.

تیان یانگ اضطرابش را‌باور​ فروخورد و آرام به‌ماه​ جانورِ جادویی نزدیک شد.

جانورِ جادویی متوجهِ قصدِ کشت‌زمانی​ در چشمانِ تیان یانگ شد، پس‌شاگردان​ در واکنش به سمتش خیز برداشت.

«ها!»

تیان یانگ ناخودآگاه شمشیرش را به سمتِ‌به‌عنوانِ​ جانورِ جادویی تاب داد و جانورِ جادویی‌می‌دن​ هم در عوض پنجه‌های قدرتمندش را فرود آورد.

تلنگ!

تیان یانگ قدرتِ جانورِ جادویی‌زمانی​ را دست‌کم گرفته بود؛ شمشیر از‌شاگردان​ چنگش پرید و مترها دورتر افتاد.

«اوه، کوفتی...»

تیان یانگ فهمید که‌چیزی​ بدون شمشیرش، در برابرِ‌بیرونی​ جانورِ جادویی تقریباً بی‌دفاع است.

می‌توانست برگردد و پا به فرار بگذارد، اما‌ماه​ چیزی در تهِ دلش می‌گفت بماند و با جانورِ‌حدودِ​ جادویی بجنگد، و دقیقاً همین کار را هم کرد.

با این حال، به‌خاطرِ تصمیمِ بی‌محابایش، تیان‌بگذارد​ یانگ در نهایت با لباس‌هایی غرق در خون‌گنجینه‌ها​ روی زمین افتاد، و این خونِ خودش بود.

صدایی آرام در کنارش طنین‌انداز‌شاگردان​ شد: «وقتی شمشیرت رو از‌آنجا​ دست دادی، چرا فرار نکردی؟»

تیان یانگ سر چرخاند‌چیزی​ تا به زنِ زیبایی که‌ماه​ کنارش ایستاده بود نگاه کند.

لباسِ فرمِ بزرگِ فرقه را به تن داشت و‌فقط​ همان کسی بود که وقتی چیزی نمانده بود جانورِ‌هفته​ جادویی کارش را تمام کند، جانش را نجات داد.

در حالی که به چهرهٔ گیجِ‌شده​ بزرگِ فرقه خیره مانده بود، با‌شکارِ​ صدایی ضعیف جواب داد: «من... نمی‌دونم...»

بزرگِ فرقه پیش از اینکه اکسیری بیرون بیاورد و در‌آنجا​ دهانش بگذارد، به او گفت: «کاری که امروز کردی خیلی بی‌محابا‌می‌شد​ بود. اگه جونت رو دوست داری دیگه این کار رو نکن.»

به او گفت:‌همچین​ «برو خونه. هنوز‌کردم​ برای این‌جا آماده نیستی.»

تیان یانگ بی‌صدا سر تکان‌کردم​ داد و وقتی دوباره توانست‌سنگِ​ راه برود، به خانه برگشت.

با این حال، سه روز‌زمانی​ بعد، پس از بهبودی از جراحاتش،‌شاگردان​ تیان یانگ به زمین‌های شکار برگشت.

و بارِ دیگر، پیش از آنکه‌شکارِ​ بزرگِ فرقه‌ای نجاتش بدهد، نزدیک بود‌البته​ به دستِ جانورِ جادویی کشته شود.

«ممنون که‌بودم​ دوباره نجاتم‌چیزی​ دادید، بزرگ.»

بزرگِ فرقه پس‌چیزی​ از شناختنِ او،‌به‌عنوانِ​ چشمانش گرد شد.

بزرگِ فرقه که از قضا همان کسی بود که سه‌قلمروی​ روز پیش نجاتش داده بود، گفت: «تو... چرا دوباره این‌جایی؟‌این‌ها​ فکر کردم بهت گفتم که برای زمین‌های شکار آماده نیستی.»

با صدایی آرام گفت: «برای همین‌شکارِ​ برگشتم، و تا وقتی آماده بشم یا‌تمامِ​ بمیرم، به اومدن به این‌جا ادامه می‌دم.»

«از مردن نمی‌ترسی؟»

«نه، از مرگ نمی‌ترسم. فقط از‌به‌عنوانِ​ این می‌ترسم که توی دنیایی که‌بهم​ قوی‌ها بر ضعیف‌ها حکومت می‌کنن، بی‌قدرت باشم.»

بزرگِ فرقه‌گرفت​ با شنیدنِ حرف‌هایش‌زمانی​ زبانش بند آمد.

«تو بی‌محابایی... و دیوونه.» پس از گفتنِ‌جانورانِ​ این حرف‌ها او را تنها گذاشت، اما‌این‌ها​ به دلیلی، همچنان از دور مراقبش بود.

ناولها | novelha.net