چپتر 573: آژور
0زنِ جوان پس ازچرا شنیدنِ زمزمهٔ مبهوتِ اوبدم گفت: «انگار جا خوردی.»
و ادامه داد: «مگه تو هم چنگ نمیزنی؟ هیچ اتفاقیقبل برات نیفتاده؟ تا جایی که من میدونم، هر کسی که چنگبدبختی میزنه با بدبختیای روبهرو شده که یهجورایی زندگیش رو نابود کرده.»
یوان پس از مکثی طولانی گفت: «من... من چنگ زدنکردی رو توی تزکیهٔ آنلاین یاد گرفتم، جایی که همچین نفرینیفکر نیست. راستش این اولین باره که توی این دنیا چنگ میزنم.»
زنِ جوان ازقبل روی شوک دستشبدم را روی دهانش گذاشت.
زنِ جوان که بابتِ دادنِ چنگ به او احساسِ گناه میکرد،اصلاً با صدایی نگران گفت: «چـ-چرا قبل از اینکه چنگ رو بهت بدمفکر اینو نگفتی! اصلاً چرا قبولش کردی؟! حالا تو هم گرفتارِ بدبختی میشی!»
یوان خندهای کرد و گفت: «لازممیکرد نیست نگرانِ من باشی. فکر نمیکنمبهت زدنِ یه آهنگ تأثیری روم بذاره.»
گذشته از این، او همین حالااینو هم به نفرینهای قدرتمندِ فراوانی دچار بود،بدبختی پس یکی بیشتر تفاوتِ چندانی برایش نمیکرد.
یوان سپس پرسید: «اگه فضولیبهت نیست، چرا با وجودِ نفرینی کهکردی بیناییت رو گرفته، هنوز چنگ میزنی؟»
با صدایی آرام جواب داد: «سادهست. چنگ رو اونقدر دوست دارماصلاً که نمیتونم ولش کنم. میتونه بیناییم رو بگیره، اما تا وقتیباشی بتونم به چنگ زدن ادامه بدم، مشکلی با یه سری فداکاریها ندارم.»
یوان ازبابتِ حرفهایش زبانشاحساسِ بند آمد.
تا به حال کسی رابدم ندیده بود که اینقدر به یکحالا ساز دلبسته و شیفتهٔ آن باشد.
اگر جای او بود، بابهت کمالِ میل قیدِ ساز زدن راکردی میزد تا بیناییاش را پس بگیرد.
پس از لحظهای سکوت پرسید: «پس میتونی یه کماینو بیشتر دربارهٔ نفرین بهم بگی؟ گفتی مدتِ کوتاهی بعد ازکرد چنگ زدن بیناییت رو از دست دادی. چطوری اتفاق افتاد؟»
زنِ جوان سر تکان داد و گفت: «نمیدونم.نگران فقط میدونم که یه شب مثلِ همیشه خوابیدم،اصلاً اما وقتی فرداش بیدار شدم، بیناییم رفته بود.»
«پیشِ متخصصهای زیادی رفتم تا چشمام رو معاینه کنن،قبولش اما در کمالِ تعجب، همهٔ دکترا گفتن چشمام سالمهنگرانِ و نمیفهمن چرا یهو بیناییم رو از دست دادم.»
با شنیدنِ توضیحاتش لرزه بر تنِبدم یوان افتاد، چرا که این حرفهاحالا به دلیلی عجیب برایش آشنا بود.
وضعیتش... دقیقاً مثلِ منه...
یوان با خود فکر کرد، چرا که هنوز به یاد داشت چطور یک روز از خواب بیدارقبولش شد و دید بیناییاش ناگهان رفته است. و درست مانندِ زنِ جوان، خاندانِ یو او را بهبذاره سراسرِ جهان بردند تا بهترین پزشکهای دنیا چشمانش را معاینه کنند، اما هیچکدام نتوانستند مشکل را تشخیص بدهند.
در نهایت، بدنش هم از کار افتاد و او را بهحالا فردی فلج تبدیل کرد که کاری جز نفس کشیدن و حرف زدنآهنگ از دستش برنمیآمد. اما آیا اصلاً میشد اسمِ آن را زندگی گذاشت؟
یوان ناگهان پرسید: «امتحان نکردیبهت که دیگه چنگ نزنی تاقبولش ببینی بیناییت برمیگرده یا نه؟»
«بعد از اینکه بیناییم رو از دست دادم، یه سالِ تمام چنگ نزدم، اما کار از کارمیشی گذشته بود، برای همین تصمیم گرفتم به چنگ زدن ادامه بدم. هر چی باشه، بیناییم رو فدافراوانی نکردم که بعدش کلاً ساز زدن رو ول کنم. تازه، برای چنگ زدن نیازی به چشمام ندارم.»
لبخندی تلخ و شیرین روی لبِ یوان نشست. راست میگفت، برای نواختنِ ساز نیازیاینو به بینایی نبود. او این را خیلی خوب میدانست، چرا که خودش مجبور شده بودنمیکنم آنقدر به نواختنِ ساز ادامه دهد تا اینکه دیگر حتی نمیتوانست انگشتی را تکان بدهد.
زنِ جوان ناگهان پرسید:بهت «نگران نیستی که نفریناصلاً بیناییِ تو رو هم بگیره؟»
یوان کمی خندید واینکه ادامه داد: «بیناییم؟ نمیتونه چیزیاصلاً رو که ندارم ازم بگیره.»
زنِ جوانصدایی با تعجبچرا صدایی درآورد: «ها؟»
ناخودآگاه پرسید: «تو هم نابینایی؟»
«آره. من از بچگی نابینام.»
«بهخاطرِ یه حادثه بود، یا...؟»
«نه. شاید منم مثلِچرا تو نفرین شده باشم،بدم ولی اون موقع چنگ نمیزدم.»
سرش را کجدادنِ کرد و پرسید: «منظورتصدایی از "مثلِ من" چیه؟»
«منم یه روز ازبهت خواب بیدار شدم و دیدمقبولش بیناییم رو از دست دادهم.»
زنِ جوان باقبل صدایی آرام زمزمه کرد:اینو «من... نمیدونم چی بگم...»
پس از لحظهای سکوت، زنقبل ناگهان پرسید: «اگه اشکالی نداره،نگفتی میتونم صورتت رو لمس کنم؟»
یوان از این درخواستِ خاصِگناه او ابرو بالا انداخت: «میخوایقبل صورتم رو لمس کنی؟ چرا؟»
توضیح داد: «میخوام چهرهت رو تجسم کنم.نگفتی من نمیتونم ببینم، برای همین مجبورم به همهچیزخندهای دست بکشم تا بتونم توی ذهنم تصورشون کنم.»
یوان لحظهای ساکت ماند.
سپس از حسِ ایزدیاش استفاده کرد تا مطمئن شوداینو تنها هستند. وقتی مطمئن شد که جز آنها کسیخندهای آنجا نیست، نقابش را برداشت و به او نزدیک شد.
«بفرما.»
«ممنون.»
زنِ جوان از روی تختهسنگ پایین پریداینو و با هر دو دستِ کوچک وبدبختی نرمش، وجببهوجبِ صورتِ یوان را لمس کرد.
اولش برای یوان کمی معذبکننده بود،اینکه اما چیزی نبود که نتواند تحملش کندکردی و خیلی زود به آن عادت کرد.
چند دقیقه بعد، زنِ جوان خندید: «ممنون،صدایی الان دیگه تصورِ خیلی خوبی از چهرهتاینو دارم. پسرِ خیلی خوشقیافهای هستی، مگه نه، یوان؟»
ناگهان دستهای یوان را گرفت و روی صورتِاصلاً خودش گذاشت و ادامه داد: «بیا، تو همکرد در عوض میتونی صورتِ من رو لمس کنی.»
یوان گفت: «اوه... راستشاینکه نیازی به این کار ندارم،اصلاً چون میتونم صورتت رو ببینم.»
زنِ جوان ابرونگران بالا انداخت: «ها؟اینکه فکر میکردم نابینایی؟»
«هستم، ولی روشِدادنِ دیگهای دارم کهمیکرد بهم اجازه میده ببینم.»
درحالیکه بیشتر گیجاینکه شده بود، پرسید:اینو «چـ-چطوری کار میکنه؟»
یوان کوتاه توضیح داد: «بهش میگن حسِ ایزدی. نهتنها بهم اجازهکردی میده همهچیز رو بینقص ببینم، بلکه میتونم همهچیز رو خیلی واضحتر وزدنِ با جزئیاتِ بیشتری تماشا کنم—چیزی که معمولاً با چشمِ غیرمسلح ممکن نیست.»
«وای، چقدر عالی. فکرچرا میکنی بتونی همچین فنیبدم رو به منم یاد بدی؟»
«راستش... اینطوری نیست که نخوام، ولیمیکرد برای استفاده از این فن، به پایهٔبدم تزکیهٔ خیلی بالایی نیاز داری—ترجیحاً استادِ روح.»
«چه حیف...قبل من فقطبهت یه شاگردِ روحم.»
زن خودش را معرفی کرد: «اوه، کماینو مونده بود یادم بره خودم رو معرفیبدبختی کنم... اسمم آژوره، و عضوِ خاندانِ وانگ هستم.»