چپتر 225: همه را برمیدارم
0بزرگِ بی به پشتِ میز رفت و کتابچهٔ کوچکی بیرونعالمِ آورد که فهرستِ تمامِ هستههای هیولای موجود در تالارِ خزانهداریاین در آن نوشته شده بود و گفت: «هر نوعی، هان؟»
با اینکه هستههای هیولای شاگردِ روح فراوانموظف بود، هستههای هیولای چندانی در رتبهٔ جنگجویامتیازِ روح نداشتند، چون شاگردان اغلب به دنبالشان نمیآمدند.
«چند تا نیاز داری؟ وپرسید برای هستههای هیولای جنگجوی روحلایهٔ چه لایهای رو ترجیح میدی؟»
یوان سرش را خاراند و گفت: «راستش،خواستهاش نمیدونم چند تا میخوام، اما بالاترین لایهارزش از هستهٔ هیولایی رو میخوام که دارید.»
بزرگِ بی با چشمهایگردشده گردشده به او نگاهچشمِ کرد و پرسید: «بالاترین لایه؟»
به چشمِ او، یوان تنها در عالمِ شاگردِ روحِخواستهاش لایهٔ ۹ بود. آخر چرا باید به هستههای هیولاییآنقدر نیاز میداشت که بسیار بالاتر از لایهٔ خودش بود؟
با این حال، چون تالارِ خزانهداری درتنها حقِ یوان کوتاهی کرده بود، بزرگِ بی سؤالیبسیار نپرسید و به کتابچهٔ هستههای هیولا نگاه کرد.
چند لحظه بعد گفت: «بالاترین لایه از هستهٔ هیولای جنگجوی روح که الان داریمارزش لایهٔ ۸ـه، و فقط یکی ازش داریم. یه هستهٔ هیولای جنگجوی روحِ لایهٔ ۶لطفاً هم داریم. بعدش حدود یه دوجین هستهٔ هیولای جنگجوی روحِ زیرِ لایهٔ ۳ داریم.»
یوان بیدرنگدارید گفت: «همهشونگردشده رو برمیدارم.»
بزرگِ بی با چهرهای بهتزده به یوان نگاه کرد ونامعقول پرسید: «هـ... همهشون رو؟» و با خود فکر کرد کهنبود نکند این روشِ انتقامِ یوان به خاطرِ رفتارِ بدشان باشد.
اما از آنجا که یوان مدالیونِ بختِ نقرهای را داشت، تالارِ خزانهداری موظف بود تابسیار زمانی که خواستهاش نامعقول نباشد، هر چه میخواهد به او بدهد. با اینکه هستههای هیولا چندفقط صد امتیازِ مشارکت ارزش داشتند، آنقدر زیاد نبود که تالارِ خزانهداری را در دم ورشکست کند.
پس از لحظهای سکوت، بزرگِ بی با لبخندینامعقول زورکی سر تکان داد: «میفهمم. لطفاً یه دقیقه بهزیاد من وقت بده تا هستههای هیولات رو آماده کنم.»
یوان سر تکان داد و منتظرکرد ماند. دیگر بزرگانِ فرقه با چهرههاییلایهٔ گیج به او خیره شده بودند.
چند دقیقه بعد،مدالیونِ بزرگِ بی با جعبهٔموظف بزرگی به اتاق برگشت.
بزرگِ بی جعبه راکرد روی پیشخوان گذاشت و گفت:روحِ «این هم هستههای هیولای تو.»
یوان سر تکان دادداشت و گفت: «ممنون. چندنامعقول امتیازِ مشارکت باید براش بپردازم؟»
بزرگِ بی با ابروهای بالارفته بهکرد او نگاه کرد و گفت: «بپردازی؟لایهٔ لازم نیست چیزی بپردازی. همهش مجانیه.»
یوان با چشمهای گردشدهبختِ به او نگاه کردزمانی و زمزمه کرد: «مجانی؟»
در خیالش، مدالیونِ بختِ نقرهای تنها دسترسی به تالارِ خزانهداری و شاید چند گنجینهٔ ردهپایین را بهرایگان برایشاین فراهم میکرد. اما انتظار نداشت که بتواند اینهمه هستهٔ هیولای جنگجوی روح را هم مجانی بگیرد؛ چنین چیزی درزیرِ جایی که بیشترِ شاگردان باید منابعشان را با زحمت به دست میآوردند، بیش از حد رؤیایی به نظر میرسید.
یوان ناگهان پیشنهاد داد: «آمم... اگه اینهمهخواستهاش منبع رو مجانی قبول کنم عذابوجدان میگیرم.ارزش نظرتون چیه بهجاش اونا رو با تخفیف بخرم؟»
از آنجا که امتیازِ مشارکتِ فراوانیکرد داشت، اگر همهچیز را مجانی میگرفتلایهٔ و از امتیازهایش استفاده نمیکرد، حیف میشد.
بزرگ بی پس از لحظهای تأمل سر تکان داد و گفت:نباشد «حالا که اصرار داری پولشان را بدهی، برای هستههای هیولا ۵۰کند درصد به تو تخفیف میدهم. میشود ۴۵۰ امتیاز مشارکت. مشکلی نداری؟»
یوان سر تکان دادکرد و بیدرنگ نشانِ هویتِ شاگردیاشروحِ را به بزرگ بی داد.
چند لحظه بعد، بزرگ بیموظف نشانِ هویتِ یوان را به اوبدهد برگرداند و گفت: «از خریدت ممنونم.»
یوان نشانش و هستههای هیولانگاه را گرفت و سپس آنهاعالمِ را داخلِ حلقهٔ فضاییاش انداخت.
یوان وقتی هر چه را نیاز داشتموظف گرفت، با چهرهای آرام از تالارِ خزانهداری خارجمشارکت شد و به سمتِ اقامتگاهِ خودش راه افتاد.
در همین حین، بزرگ بی برگشت تا به دیگر بزرگانِ فرقه نگاه کند و گفت:بسیار «اتفاقی که امروز اینجا افتاد... جوری رفتار میکنید که انگار هرگز رخ نداده، وگرنه میتوانید۸ـه حرفم را نادیده بگیرید و موقعیتتان را بهعنوانِ بزرگِ فرقه به خطر بیندازید. حرفِ دیگری ندارم.»
بزرگ بی پس از این حرفهای کوتاهِ خود کهنباشد دیگر بزرگانِ فرقه را در شوک فرو برد، به اتاقشورشکست در تالارِ خزانهداری که بزرگ گو آنجا منتظر بود برگشت.
بزرگ گو بیدرنگ شروع کرد به توضیحپرسید خواستن: «بـ-بزرگ بی! این کارها برای چه بود؟!باید چرا از آن شاگردِ حیاطِ بیرونی محافظت کردی؟!»
«...»
بزرگ بی در پاسخ به حرفهایچشمِ بزرگ گو، دستش را بالا بردچرا و محکم توی گوشِ بزرگ گو خواباند.
«تـ-تو...» بزرگ گو با ناباوری در چشمانش و احساسِ سوزشی روی گونههایشامتیازِ به بزرگ بی نگاه کرد، اما جرئت نکرد تلافی کند، چرا کهزورکی بسیار ضعیفتر از بزرگ بی بود که در عالمِ استادِ روح قرار داشت.
«دنبالم بیا!»
بزرگ بی اینمدالیونِ را گفت و چرخیدموظف و به بیرون رفت.
هرچند بزرگ گو بیمیل بود، اماچشمِ نمیتوانست با دستورهای بزرگ بی مخالفتچرا کند و دنبالش به بیرون رفت.
وقتی بیرون و در کنارِ دیگر بزرگانِ فرقه قرار گرفتند،میخواهد بزرگ بی با صدای بلند پرسید: «اجازه بدهید این راکند از همهتان بپرسم— اولِ این ماه به شما چه گفتم؟»
یکی از بزرگانِ فرقه فوراً دستش را بالا بردتنها و گفت: «اینکه اگر شاگردی با مدالیونِ بختِ نقرهایبالاتر پیدا شد، باید بیدرنگ به شما خبر بدهیم، بزرگ بی!»
«خوب است! پس خواب ندیده بودم که این را به شما گفتهام!» سپسبدهد بزرگ بی برگشت تا به بزرگ گو نگاه کند و پرسید: «پس توزورکی چهات شده بود، بزرگ گو؟ فراموش کرده بودی؟ یا عمداً از دستورم سرپیچی کردی؟»
بزرگ گو با دستپاچگیکرد جواب داد: «مـ-من فراموشعالمِ کرده بودم، بزرگ بی...»
بزرگ بی گفت: «که اینطور، پس فراموش کرده بودی، هان؟ پس امیدواریم این اتفاق کمکت کند در آینده چیزهاورشکست را بهتر به یاد بیاوری.» و پس از کشیدنِ نفسِ عمیقی ادامه داد: «فارغ از اینکه کلِ ماجرا چطوربزرگانِ پیش رفت، حتی اگر خودم هم بخواهم، نمیتوانم از تو محافظت کنم، چون تصمیم گرفتی به آن شاگرد حمله کنی.»
«با این حال، من اختیارِ مجازات کردنت را ندارم، چون اینجا فقط یک مدیرم، برای همین میگذارم کسیبالاتر که اختیار و مقامش از من بیشتر است به حسابت برسد. بزرگ گو، تو موقتاً از وظایفت در تالارِحدود خزانهداری تعلیق میشوی و من بزرگِ اعظم شوان را در جریانِ ماجرا میگذارم تا بعداً به وضعیتت رسیدگی کند.»
بزرگ گو با صدایی شوکه فریاد زد:موظف «بـ-بزرگِ اعظم شوان؟!» آخر چرا یک بزرگِ اعظممشارکت باید خودش را قاتیِ چنین اتفاقِ پیشپاافتادهای کند؟!