چپتر 577: شریک شدن در وانِ حمام
0لی جینشی پس از اینکه از بهت بیرون آمد، حاضردورتر نبود باور کند تمامِ این مدت با مردی نابینا میجنگیده وقبلاً گفت: «تـ... تو نمیتونی کور باشی! حتماً داری باهام شوخی میکنی!»
یوان گفت: «جدی میگم.»
سپس پلکهایش را با دستکردنِ باز کرد و چشمانِ خالی ومیپرسم بیفروغش را به او نشان داد.
لی جینشی دستش را روی دهانش گذاشت و زمزمه کرد:همین «پـ... پس چطور... چطور جوری حرکت میکنی که انگار میبینی؟سمتِ با این طرزِ حرکت و مبارزهت هیچکس باورش نمیشه کوری!»
یوان گفت: «میتونم از حسِ ایزدی استفاده کنم. اینجوری میتونم چیزهای اطرافم روحال ببینم، ولی فقط تا چند متر دورتر از خودم رو میبینم. با اینشنیده حال، با وجودِ این بردِ محدود، میتونم همهچیز رو واضحتر از بقیه ببینم.»
«حسِ ایزدی؟ فکر کنم قبلاً توی تزکیهٔ آنلاین درموردش شنیدهولی باشم. کی فکرش رو میکرد بتونی از یه همچین فنیمحدود توی این دنیا هم استفاده کنی... تو واقعاً یه چیزِ دیگهای.»
اگه خبرش پخش بشه کهکردنِ یوان واقعاً کوره... کی میدونهدارم بقیه چه واکنشی نشون میدن...
پس از لحظهای سکوت، لی جینشیگیاه گفت: «هی، تو به آبدیده کردنِ تنبدیم علاقه داری، مگه نه؟ میخوای امتحانش کنی؟»
«ها؟»
«دارم میپرسم میخوای آبدیده کردنِ تنت رو امتحان کنیببینم یا نه. من همیشه یه مقدار دارو و گیاهوجودِ آماده دارم. اگه بخوای میتونیم همین الان انجامش بدیم.»
«هـ... همین الان؟»
«آره. یهامتحان لحظه بهممقدار وقت بده.»
سپس لی جینشی از وان بیرونولی آمد، به سمتِ کابینتِ گوشهٔ اتاقمیبینم رفت و مشتی دارو بیرون آورد.
بعد به وانایزدی برگشت و تمامِ داروهاچیزهای را درونِ آب ریخت.
وقتی داروها روی آب شناورکردنِ شدند، لی جینشی دکمهای رادارم که کنارِ وان بود فشار داد.
همانطور که دوباره واردِ وان میشد، بهآماده یوان گفت: «آب تا یه دقیقهٔ دیگه یکملحظه داغ میشه. اگه نتونستی تحمل کنی، بهم بگو.»
«وقتی حس کردی تنت داره یکم مورمور میشه، شروع کندورتر به تزکیه و دارو رو جذب کن. اگه این اولینفکر بارته که تنت رو آبدیده میکنی، قراره یکم دردناک باشه.»
یوان سر تکان داد: «باشه.»
یک دقیقه بعد، وقتی آب تقریباً به نقطهٔمیخوای جوش رسید، آبِ زلال رفتهرفته سبز شد ودارو یوان حس کرد تمامِ بدنش کمی مورمور میشود.
بیدرنگ شروع به تزکیه ودارو جذبِ داروی درونِ وان کرد؛ لیالان جینشی نیز همین کار را کرد.
اینقدرها هم بد نیست... در واقع،ولی این درد در برابرِ حمومی که فنگحال فنگ برام آماده کرده بود هیچی نیست...
هر چه بود، گنجینههایی که فنگ یوشیانگچیزهای برای حمامِ او به کار برده بود،دورتر بینهایت بار باارزشتر از داروی لی جینشی بود.
چند دقیقهلحظهای بعد لی جینشیکردنِ پرسید: «حالت چطوره؟»
یوان آرام جواب داد: «قابلتحمله.»
«خوبه. از اونجا که دو نفریمولی و داریم دارو رو جذب میکنیم،میبینم اثرش باید حدودِ نیم ساعت برامون بمونه.»
سی دقیقهٔ بعدی در حمام در سکوتِچیزهای کامل گذشت، چرا که یوان و لیدورتر جینشی در یک وان تنشان را آبدیده میکردند.
سی دقیقه بعد، لی جینشی در حالی که پوستِ رنگپریدهاش کمی گلگون شدهامتحان بود، بلند شد و گفت: «دارو تموم شد، ولی اگه میخوای بیشتر خودتلحظه رو آبدیده کنی، میتونی راحت داروی بیشتری توی وان بریزی. من اول میرم.»
«من هم میرم.» یوان اندکی پس از لیبخوای جینشی از حمام بیرون آمد و لباسهای خاندانِبهم لی را که به او داده بودند پوشید.
لی جینشیاینجوری بعد از آنببینم پرسید: «نظرت چیه؟»
یوان گفت: «نمیدونم... از وقتیکنم از وان بیرون اومدم، حسولی نمیکنم بدنم هیچ فرقی کرده باشه.»
«معلومه. تو فقط چند دقیقه بدنت رو آبدیده کردی. اگه میخوایمیپرسم نتایجِ واقعی ببینی، باید هر روز حداقل چند ساعت این کار روانجامش بکنی. من دارم میپرسم حسِ کلیات نسبت به آبدیده کردنِ بدن چیه.»
یوان آهی کشید و گفت: «دلم میخواد هربخوای روز انجامش بدم، ولی گیر آوردنِ داروش یه داستانِوقت دیگهست. اصلاً نمیدونم دارو رو باید از کجا بیارم.»
لی جینشی به او گفت: «اگه نگرانِ نداشتنِ منابعِ کافیدورتر هستی، میتونی با خاندانِ هونگ صحبت کنی. اونا داروی مافکر رو تأمین میکنن. حتماً برای مشکلِ تو هم راهِ حلی دارن.»
«باشه. وقتحسِ کنم یهاستفاده سر بهشون میزنم.»
چند دقیقهلحظهای بعد بهآبدیده بقیه پیوستند.
ارشد لی از لی جینشیدارو پرسید: «کجا رفتی؟ تقریباً یههمین ساعته رفتی خودت رو بشوری!»
لی جینشی با لحنی بیخیال جواب داد: «یوان به آبدیده کردنِخودم بدنش علاقه نشون داد، برای همین بهش یاد دادم چطور اینتوی کار رو بکنه و آخرش با هم بدنمون رو آبدیده کردیم.»
«ها؟» ارشد لی بااستفاده شنیدنِ این حرف ابروهایشاطرافم را برای نوهاش بالا انداخت.
وانگ مینگ با چشمهاییآبدیده گردشده به آنها نگاهمیخوای کرد: «شـ... شما چیکار کردید؟»
و در ادامه پرسید:مقدار «یـ... یعنی هر دوتونبخوای توی یه وان بودید؟»
لی جینشیاینجوری با خونسردیاطرافم جواب داد: «آره.»
اتاق بیدرنگ در سکوتی مرگبار فرواینجوری رفت و زبانِ همه چنان بندچند آمده بود که نمیتوانستند حرفی بزنند.
میشیو با اینکه از شنیدنِ همحمام شدنِ یوان و لی جینشی جاتنت خورده بود، اما نگران نبود که کارِ بیشرمانهای کرده باشند؛ چون یوانبدیم نه اهلِ اینجور کارها بود و نه اصلاً چیزی در موردشان میدانست.
چو لیوشیانگ در دل نالید: تویگیاه یه وان رفتن... حتی منم تا حالابدیم با داداش یوان این کار رو نکردم!
ارشد لی که به خودش آمده بود، برای عوض کردنِ بحثخودم پرسید: «بـ... بگذریم... الان برنامهت چیه، برادرِ رزمی یوان؟ هنوز چندتوی ساعت تا تاریکیِ هوا وقت داریم. میخوای الان گنجینهها رو ببینی؟»
یوان سر تکان داد و گفت:اینجوری «البته، و دلم میخواد بعد از دیدنِمتر گنجینهها به خاندانِ هونگ هم سر بزنم.»
«خاندانِ هونگ؟ میتونم بپرسمآبدیده باهاشون چیکار داری؟ شایدمیخوای من بتونم کمکت کنم.»
یوان توضیح داد: «برای گرفتنِ داروی آبدیده کردنِ بدنه... با اینکه دلمانجامش میخواد آبدیده کردنِ بدنم رو شروع کنم، ولی نمیدونم داروش رو ازرفت کجا بیارم و لی جینشی گفت که به خاندانِ هونگ سر بزنم.»