چپتر 144: میخواهم دربارهاش بیشتر بدانم!
0یوان در حالی که پس از ترکِ تالارِ اژدها با قدمهای تند به سمتِ برجِ جهشِ ماهی از دروازهٔنزدیک اژدها برمیگشت، با خود زمزمه کرد: «آخرش بیشتر از چیزی که میخواستم توی تالارِ اژدها موندم... امیدوارم بهخاطرِ غیبشدنِمیان ناگهانیم بعد از ثبتنام برای چالش دعوام نکنن...» او در دل امیدوار بود که مین لی هنوز داخلِ برج باشد.
«این دیگه چیه؟»
وقتی یوان به برج برگشت، از پیشرفتِ مین لی درجلو طولِ ۳ ساعتی که غیبش زده بود جا خورد و درحوالی کمالِ تعجب دید که مین لی تازه در طبقهٔ ۴۳ است!
یوان در دل نالید:
بیشتر از ۳ ساعت طول کشید تاکشید فقط یه کم بیشتر از ۱۰ طبقه جلوبکشه بره؟! آخه این چالش چقدر قراره طول بکشه؟
پس از چند لحظه ایستادن، یوان به یکی ازدقیقه شاگردانِ آن حوالی نزدیک شد و پرسید: «ببخشید، همکیش. معمولاًدنیای چقدر طول میکشه تا یه نفر از برج بیرون بیاد؟»
شاگرد نگاهی به یوان انداخت و گفت: «خب، بستگی داره چقدر بالا برن.بره بیشترِ آدما بعد از یکی دو ساعت میان بیرون. اما چون داریم دربارهٔببخشید پری مین حرف میزنیم، احتمالاً چند روزِ دیگه طول میکشه تا بیاد بیرون.»
با شنیدنِ این حرف چشمهای یوانروز گرد شد و پرسید: «چند روز؟!»تکان او واقعاً انتظار نداشت اینقدر طول بکشد.
شاگرد سر تکان داد و گفت: «بعضی از شاگردهاطبقه حتی یه هفتهٔ کامل توی برج میمونن، چون بعدایستادن از فتحِ هر طبقه، تمامِ ۱۵ دقیقه رو استراحت میکنن.»
یوان در دل آه کشید:
اگه میدونستم اینقدر طول میکشه،کامل توی تالارِ اژدها میموندم تااستراحت یه کم بیشتر چنگ بزنم!
خب... فکر کنم تانالید وقتی شاگرد مین بیاد بیرون،طبقه توی دنیای واقعی تزکیه کنم.
با این فکر، یوانمیکنن از بازی خارج شد وبزنم در دنیای واقعی تزکیه کرد.
در این میان، خبرِ شکستنِ مرزِ پری فِی مثلِ آتش در سراسرِ فرقهچند پیچید و باعث شد تالارِ اژدها در چند روزِ آینده با هجومِ مهمانان روبهروبیاد شود، چرا که عالم و آدم میخواستند به نوای چنگِ پری فِی گوش دهند.
اما در کمالِ ناامیدیِ شاگردان، پری فِی پس از شکستنِاستراحت مرز برای یک هفتهٔ تمام دیگر در تالارِ اژدها آفتابیواقعی نشد، با اینکه معمولاً هفتهای دو بار به آنجا میرفت.
اما اینکه پری فِی در این مدت چه میکرد: او در سراسرِ فرقه میگشتقراره تا اطلاعاتی دربارهٔ شاگردِ حیاطِ بیرونیِ جدیدی به نامِ «یوان» پیدا کند. اما افسوس،نفر هرچه میگشت یا از بزرگانِ فرقه میپرسید، انگار هیچکس شاگردی به نامِ یوان را نمیشناخت.
پری فِی که از نیافتنِ هیچ اطلاعاتی دربارهٔ یوان دلسرد شده بود، آهی کشیدتزکیه و گفت: «چطور ممکنه هیچکس نشناسدش؟ اگه میتونه توی تالارِ اژدها غذا بخوره، حتماً بایدمهمانان پیشینهٔ مهمی داشته باشه. تازه، شاگردی که بهش خدمت میکرد گفت نشانِ هویتِ طلایی داشته!»
«چی شده، شاگرد فِی؟»
ناگهان زنی جاافتاده ازهفتهٔ پشت به پری فِی نزدیکدقیقه شد و این را پرسید.
پری فِی برگشت ونالید بزرگ شان را دیدفقط که پشتِ سرش ایستاده است.
پری فِیدقیقه سلام کرد:میکنن «درود، مرشد شان!»
بزرگ شان سر تکان دادفقط و گفت: «انگار خیلی فکرتچقدر مشغوله. شاید بتونم کمکت کنم.»
پری فِی پرسید: «شما شاگردی به اسم "یوان" رودقیقه میشناسید؟ تا الان از چند نفر از بزرگانِ فرقهکنم پرسیدم، اما انگار هیچکدوم این شاگردِ حیاطِ بیرونی رو نمیشناسن.»
یـ-یوان...؟
بزرگ شان با چشمانِ گرد به پری فِیچنگ نگاه کرد. آخر یوان چطور به این زودیخارج توجهِ یک شاگردِ هسته را جلب کرده بود؟
بزرگ شان لحظهای بعد پرسید: «میتونی یکم بیشتر برام بگی؟ چراقراره خودت رو درگیرِ یک شاگردِ حیاطِ بیرونی کردی؟» او وانمود میکردهمکیش یوان را نمیشناسد و دربارهٔ رابطهٔ شاگردش با او کنجکاو شده بود.
«خب... این ماجراحتی چند وقت پیش تویفتحِ تالارِ اژدها اتفاق افتاد...»
پری فِی اتفاقاتِ تالارِ اژدها را برای بزرگ شان تعریف کرد.بره او از ویژگیهای یوان، پیشینهٔ ظاهراً درکناپذیرش و مهارتهای شگفتانگیزِ چنگنوازیاشنزدیک گفت که به او کمک کرده بود به روشنبینی دست یابد.
بزرگ شان با دهانی باز به حرفهایمیموندم پری فِی گوش داد؛ هرگز تصور نمیکردتزکیه چنین ماجرایی میانِ آن دو رخ داده باشد.
بزرگ شانساعت در دلکشید از خود پرسید.
یوان نهتنها توی تزکیه استاده، بلکه توی چنگنوازی هم نابغهست؟ کیمیکنن فکرش رو میکرد شاگرد فِی که یک شاگردِ هستهست، با شنیدنِبازی صدای چنگِ اون به روشنبینی برسه... آخه اون دیگه چهجور موجودیه؟
پری فِی دوباره پرسید:نالید «نظرتون چیه، مرشد شان؟فقط این شاگرد رو میشناسید؟»
لبخندی پرمعنا روی صورتِ بزرگ شان نقش بست و گفت: «کی میدونه؟ شاید بشناسم، شاید هم نه.خبرِ اگه این شاگردِ حیاطِ بیرونی همونقدر که توصیف کردی شگفتانگیز باشه، قطعاً در آینده دوباره میبینیش. بههرحال،آدم من الان خیلی سرم شلوغه و دارم به کارهای رئیسِ فرقه میرسم. بعداً باهات صحبت میکنم، شاگرد فِی.»
بزرگ شان بدونِ اینکه به پری فِیجلو فرصتِ پاسخ بدهد، از آنجا ناپدید شدلحظه و او را مبهوت بر جا گذاشت.
پری فِی با صدایی قاطع با خود زمزمه کرد: «پس مرشد شان این شاگردِ حیاطِ بیرونی روفکر میشناسه... اما چرا چیزی به من نمیگه و عمداً هویتش رو پنهان میکنه؟ میخوام بیشتر درموردش بدونم!آینده نه... باید بیشتر بدونم!» او میترسید اگر کنجکاویاش دربارهٔ پیشینهٔ مرموزِ یوان برطرف نشود، نتواند با آرامش بخوابد.
در همین حین، یوان پس از دو روز تزکیهٔطبقه مداوم در دنیای واقعی، به دنیای تزکیه بازگشت تاایستادن ببیند مین لی در برج به کجا رسیده است.
یوان با دیدنِ نورِ طلایی که از طبقهٔچنگ ۷۵ میتابید و نشان میداد مین لی ازخارج آن طبقه گذشته است، زمزمه کرد: «۷۶ طبقه؟»
«نگاه کنید! پری مین موفق شد! واقعاً تونست ۷۵آخه طبقه از برجِ جهشِ ماهی از دروازهٔ اژدها روحوالی رد کنه! اونم درحالیکه هنوز فقط یک شاگردِ روحه!»
«هاهاها! خیلی خوشحالم که هر کاری داشتمفتحِ رو ول کردم و اومدم اینجا تامیموندم این اتفاقِ بزرگ رو از نزدیک ببینم!»
«از پری مین همیننالید انتظار میرفت! استعدادش واقعاً ماوراییه!طبقه قطعاً آیندهٔ بیحدومرزی در انتظارشه!»
شاگردانِ حاضر در آنجا، دستاوردهایاگه مین لی را طوری جشنفکر گرفتند که گویی دستاوردِ خودشان است.