چپتر 782: سخنرانی برای خاندانِ چی (۲)
0چی فانگ چشمهایش را برای یوان ریز کرد و گفت: «حـ...نکنید حاضری فنونِ مُهرِ اهریمنت رو با ما به اشتراک بذاری؟ درمنطقهٔ عوض چی میخوای؟ بعید میدونم بخوای اونا رو مجانی بهمون بدی.»
شرایط بیش ازایشون حد خوب بودصحبت که واقعیت داشته باشد.
«من چیزی از شما نمیخوام و نیازی هم به چیزی ندارم. باور دارم هرچی مُهردارانِ اهریمنِ توانمندتری توی این دنیا باشن، دنیا در برابرِمشخصی اهریمنها امنتر میشه. وقتی دنیا در خطره، منطقی نیست که فنونِ مُهرِ اهریمن رو فقط برای خودم نگه دارم، چون این کار مثلِ این میمونهاهریمنش که ازتون بخوام با دستِ خالی یه چاله بکنید، در حالی که من تمامِ ابزارهای لازم برای کندنِ اون چاله رو پیشِ خودم نگه داشتم.»
«با این حال، استفاده از این فنون به مقدارِاول مشخصی هالهٔ مُهرِ اهریمن نیاز داره. اگه هالهٔ مُهرِوقتِ اهریمنتون بیش از حد ضعیف باشه، نمیتونید یادش بگیرید.»
چی مان ناگهان برخاست و با صدایی بلند و هیجانزده گفت: «همونطور که همهتون الان شنیدید، ارشد یوان قبول کردهآنکه فنونِ ارزشمندِ مُهرِ اهریمنش رو به ما یاد بده! با این حال، اگه میخواید یادشون بگیرید، اول باید واجدِ شرایط باشید!مُهر اگه میخواید از ایشون یاد بگیرید، اول باید با یکی از بزرگان صحبت کنید تا وقتِ ارشد یوان رو تلف نکنید!»
«ممنون، ارشد یوان!»
همهٔ شاگردانچون از اومثلِ سپاسگزاری کردند.
یوان سر تکان داد و پیش ازمیخواید آنکه همگی به منطقهٔ تمرین برگردند، یک ساعتِبزرگان دیگر برای خاندانِ چی دربارهٔ اهریمنها سخنرانی کرد.
«حالا که همهتون دربارهٔ اهریمنها میدونید، باید جنگیدن با اوناتلف رو هم یاد بگیرید. از امروز، من نقشِ یه اهریمن روهمگی بازی میکنم و هدفِ شما اینه که من رو ‹مُهر› کنید.»
یکی از شاگردان پرسید:یکی «شما رو مُهر کنیم؟وقتِ چطوری این کار رو بکنیم؟»
«فقط مثلِ یه اهریمن بامیمونه من رفتار کنید و تمامِچاله تلاشتون رو بکنید تا مُهرم کنید.»
«مطمئنید؟ یهکرده کم خطرناکاهریمنش به نظر میرسه.»
یوان لبخند زد وایشون گفت: «آره، یه کمکنید خطرناکه، اما نه برای من.»
به آنها اشاره کرد و گفت: «اگه کسی اینجا بتونهنکنید شکستم بده، فنِ مُهرِ اهریمنی به انتخابِ خودتون بهتون یادهمگی میدم. هرچی باشه، دستبرقضا چند فنِ مُهرِ اهریمنِ رتبهٔ ایزدی بلدم.»
شاگردان با شنیدنِ حرفهای یوان،میمونه بیدرنگ موجی از هیجان وچاله اشتیاق را در تنشان حس کردند.
لحظهای بعد یوانارزشمندِ از آنها پرسید: «کیمیخواید میخواد اول امتحان کنه؟»
و پیش از آنکهایشون کسی حتی بتواند تکان بخورد،وقتِ شخصی پیشِ رویش فرود آمد.
چی فانگ باایشون نگاهی جدی در چهرهاشکنید گفت: «من اول میرم.»
دلایلِ متعددی برای مبارزه بامیمونه یوان داشت، اما تا الانچاله هرگز بهانهٔ مناسبی پیدا نکرده بود.
یوان باکرده لبخند سراهریمنش تکان داد: «البته.»
چی فانگ شمشیری بیرون کشید.
«شمشیرت کجاست؟ درش بیار.»
یوان گفت:چون «اگه ازش استفادهمیمونه کنم، عادلانه نیست.»
«چقدر مغرور!»
چی فانگ چیزِباشید دیگری نگفت و باصحبت پا به زمین کوبید.
با این حال، ناگهان موجی از قصدِکنید کشتِ شدید از یوان فوران کرد وسپاسگزاری چی فانگ را در دم متوقف ساخت.
یوان با صدای بلند به او گفت تا بقیه هم بشنوند:بکنید «قصدِ کشتِ اهریمنها خیلی بیشتر از چیزیه که من الان بیرون میدم!مقدارِ باید بر ترستون غلبه کنید، وگرنه هرگز نمیتونید اهریمن رو شکست بدید!»
بدنِ چی فانگ از ترس میلرزید،بده اما دندانهایش را روی هم فشرد وایشون به زور بدنش را به حرکت واداشت.
«هاااا!»
با تمامِ توان شمشیرش رابزرگان به سمتِ یوان تاب داد،نکنید اما یوان راحت جاخالی داد.
«معلومه که هنوز میترسی!مثلِ اگه میخوای ببری، بایددستِ ترست رو کنار بذاری!»
چی فانگ در حالی که همچنان شمشیرش را به سمتِباید یوان تاب میداد، داد زد: «خفه شو! گفتنش آسونه!» امانکنید بدنش هنوز میلرزید و بهسختی میتوانست حرکاتش را کنترل کند.
«اگه یه اهریمنِ واقعی بودم، تا الان دهها بار کشتهتلف شده بودی.» یوان ناگهان پشتِ سرِ چی فانگ ظاهر شدآنکه و با لگدی به پهلویش، او را به گوشهای پرت کرد.
رو به تماشاچیانِ بهتزده کرد و داد زد: «اگه ترستون رو کنارهمهٔ نذارید، هیچوقت نمیتونید اهریمن رو شکست بدید! تا وقتی فنِ مُهرِ اهریمنساعتِ رو دارید، دلیلی برای ترسیدن نیست! اهریمنها باید از شما بترسن، نه برعکس!»
«نفرِ بعدیچون کی میخوادمثلِ امتحان کنه؟!»
پس از لحظهای سکوت،اهریمنش بیش از ده شاگردیادشون دستشان را بالا بردند.
یوان با دیدنِ این صحنه، بهبزرگان ۵ نفرِ مختلف اشاره کرد و گفت:همهٔ «همهتون میتونید با هم بهم حمله کنید.»
آن پنج شاگردایشون نگاهی به هم انداختندکنید و سر تکان دادند.
وقتی آماده شدند،کار یوان را محاصره کردندبخوام و همزمان یورش بردند.
اما یوانکرده دوباره قصدِ کشتشیاد را بیرون داد.
شاگردان ناگهان حس کردند عزرائیلیکی برای گرفتنِ جانشان آمده استتلف و پاهایشان بیوقفه به لرزه افتاد.
تا شاگردان به خود بیایند، یوان ازکنید فرصت استفاده کرد و با حملهای سریع،سپاسگزاری هر پنج نفر را از پای درآورد.
یوان رو به تماشاچیانمثلِ کرد و گفت: «حالادستِ ده شاگرد بیان جلو!»
در ادامهٔ آن روز، یوان با تمامِ شاگردانِ خاندانِ چیباید مبارزه کرد و حتی یک بار هم شکست نخورد. اونکنید پس از هر پیروزی، تعدادِ حریفانِ همزمانش را هم بیشتر میکرد.
«کوفتی! خیلی قویه!»
«پس مبارزه با بازیکن یوانبزرگان اینجوریه، هان؟ همونطور که انتظارنکنید میرفت، اصلاً تو یه سطحِ دیگهست.»
مدتی بعد، یوان همه را دورِ هم جمع کرد و گفت: «با اینکه امروز هیچکسلازم نتونست در برابرِ قصدِ کشتِ من مقاومت کنه، اما به همهتون ایمان دارم. برای همین،ضعیف فردا تمامِ روز رو برای بالا بردنِ تحملتون در برابرِ قصدِ کشتِ من وقت میذاریم.»
با رفتنِ شاگردان، چیاهریمنش مان و دیگر بزرگانیادشون به یوان نزدیک شدند.
چی هوان پرسید: «یوان،ایشون فکر میکنی هالهٔ مُهرِ اهریمنِوقتِ ما برای یادگیریِ فنون کافیه؟»
یوان جواب داد: «نمیدونم. شمابزرگان وسیلهای دارید که بتونه هالهٔ مُهرِممنون اهریمنِ یه نفر رو اندازه بگیره؟»
چی مان گفت: «داریم. همون چیزیه کهبخوام باهاش میسنجیم آیا کسی تواناییِ تبدیل شدن بهلازم مُهردارِ اهریمن رو داره یا نه. دنبالمون بیا.»
آنها یوان را به محوطهای بازبده بردند که لوحی سنگی در میانِباشید هفت توتمِ سنگی در آنجا قرار داشت.
چی مان رو به یوان کرد: «اگه هالهٔکنید مُهرِ اهریمنمون رو توی لوحِ سنگی بریزیم، قدرتِ هالهمونتکان رو بهمون میگه، اما دقیقاً نمیدونیم چطور درجهبندی میشه.»
یوان گفت:باشید «فکر کنمیکی الان میفهمیم...»