چپتر 1221: حتی هزار سال هم نداشت
0«هااا... هااا... هااا...» ایزدبانوی اژدهایان یهیو نفسهای عمیقی کشید و درتمامِ سکوت به مردِ انسانی که در فاصلهای نهچندان دور از او دراما هوا شناور بود، خیره ماند. نگاهش سرشار از احساس و رضایت بود.
یوان بهوضوححیرتانگیز میدید که درفقط سرش چه میگذرد.
سالهای بیشماری از آخرین باری که نبردیآخه چنین رضایتبخش را تجربه کرده بود میگذشت؛ نبردیحال که او را تشنهٔ مبارزهٔ بیشتر رها نکند.
با اینکه اولش اصلاً در حد و اندازهام نبود، این عوضی با سرعتی حیرتانگیز پیشرفت کردحالا و فقط توی چند دهه، به جایی رسید که بتونه پابهپای من بجنگه! آخه این عوضیپرسید کیه؟! ایزدبانوی اژدهایان یهیو حس میکرد مردِ انسانی از او بهعنوانِ عروسکِ تمرینی استفاده کرده است.
با این حال، خشمگین نبود،دیگه چرا که خودش نیز ازبرسم این نبرد بهرهٔ فراوانی برده بود.
در همین حال، مردِ انسانی لبخندی تلخ ودهه شیرین بر لب داشت و بدنش بیجان ازمیکرد ایزدبانوی اژدهایان که پیروزِ این نبرد بود، دورتر میشد.
مردِ انسانی در حالی که نیروی حیاتش پیوسته تحلیل میرفت، با صدایی ضعیف به زبان آورد: «تویچرا این ۲۰۰ سالِ گذشته اوقاتِ شگفتانگیزی رو باهات گذروندم... متأسفانه یه کم زودتر از چیزی که انتظارحالی داشتم تموم شد... شاید اگه تسلیمِ بیصبریم نمیشدم و هزار سالِ دیگه تمرین میکردم، میتونستم به آرزوهام برسم...»
تمامِ انرژی و نیروی حیاتیاش را فداآرزوهام کرده بود تا نبردشان را طولانیتر کند،طولانیتر و حالا مرگش تنها مسئلهٔ زمان بود.
اما وقتی ایزدبانوی اژدهایان یهیودیگه آخرین کلماتش را شنید، حالتِبرسم چهرهٔ رضایتمندش بیدرنگ خشک شد.
سپس با صدایی بم وفقط عبوس از او پرسید: «هزاررسید سالِ دیگر...؟ چند سال داری؟»
مردِ انسانی با دشواریبتونه جواب داد: «الان بایدکیه حدودِ ۹۵۰ سالم باشه...»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو در حالی کهمیتونستم چشمهایش از ناباوری و شوکِ عظیمفدا گرد شده بود، گفت: «چـ... چه گفتی...؟»
غرید: «غـ... غیرممکن است!» حاضر نبود باورمیکردم کند که نزدیک بود از انسانی شکستفدا بخورد که حتی هزار سال هم نداشت!
وقتی تماشاچیها فهمیدند مردِ انسانی در واقعچند از بیشترِ حاضران جوانتر است، احساساتِ گوناگونی نشانکیه دادند که بیشترِ آنها شوک و ناباوری بود.
تقریباً همهٔ حاضران بیش از صدهزار سال سن داشتند و سنِعروسکِ برخی حتی به میلیونها میرسید، با این حال هیچکس در آنجافراوانی حتی جرئت نمیکرد به مبارزه با موجودی چون ایزدبانوی اژدهایان فکر کند.
اما چطور انسانی که هزار سال هم نداشت، توانسته بود ۲۰۰ سال در نبرد باکند ایزدبانوی اژدهایان دوام بیاورد؟ هیچکس نمیخواست چنین چیزی را باور کند، حتی اگر با چشمانِ خودشانعبوس میدیدند، چرا که چنین وجودی طبیعتاً استعدادها و تلاشهایشان را تا خودِ آسمانها به سخره میگرفت.
یکی از متخصصانِ نامدارِ انسانی در آنجا که حس میکرد در آستانهٔ بحرانِ وجودی است، سکوت را شکست و افکارشتنها را به زبان آورد: «حـ... حتماً داره شوخی میکنه... عمراً فقط ۹۵۰ سالش باشه! این یعنی وقتی مبارزه رو شروع کردهالان فقط ۷۵۰ سالش بوده! من تو اون سن بهزور به فرمانروای ایزدی رسیدم و کلِ دنیا منو بهعنوانِ نابغهٔ تکرارنشدنی میشناختن!»
هزاران متخصصِ حاضر بیدرنگ شروع به پچپچ با یکدیگر کردند؛رسید در این فکر بودند که آیا مردِ انسانی حقیقت رااستفاده میگوید یا صرفاً در بسترِ مرگ برای ایجادِ شوک دروغ میبافد.
«اینکه هیچکس اینجارسید نمیشناسدش، به ادعاشبجنگه یه کم اعتبار میده...»
شخصِ دیگری استدلال کرد: «این هیچیمیتونستم رو ثابت نمیکنه! ممکنه خیلی پیرفدا باشه— اونقدر پیر که هیچکس اینجا نشناسدش!»
«بهعنوانِ کسی که بیش از ۵ میلیون سال زندگی کرده، میتونم بگم کهحیاتیاش تا حالا اسمش رو نشنیدهام. با این حال، وقتی چهرهاش رو میبینم یهشنید حسِ نوستالژیک بهم دست میده، ولی یادم نمیاد این چهره رو قبلاً کجا دیدم.»
در همین حین، ایزدبانوی اژدهایان یهیو آرامآرامچند از شوک بیرون آمد و پس ازآخه لحظهای درنگ، ناگهان به مرد نزدیک شد.
وقتی به مرد رسید، بدنِ ایزدبانوی اژدهایانآخه یهیو نوری خیرهکننده ساطع کرد که برایاست لحظهای کوتاه، خلأ را بهکلی سفید کرد.
نور که کم شد، دیگر خبری از آن اژدهای عظیمی نبودحیاتیاش که میتوانست بهراحتی جهانی را ببلعد و ناگهان پیکرِ انسانیِ دیگریوقتی در آسمانِ پرستاره پدیدار شد که درست روبهروی مرد معلق بود.
این پیکر، زنی بود با زیباییِ اثیریمیکردم و هالهای ایزدی که به ایزدبانویی میمانستفدا که خودِ آسمان او را آفریده باشد.
وجودش آمیزهای از عناصرِ حیرتانگیز بود؛ موهای طلایی و ابریشمینش که چون رودخانهای بیپایان پشتِ سرش میریخت، تجلیِ وقار بود. چشمانش، به رنگِ طلاییِ درخشان، هم درخششِ خورشیدبهرهٔ را در خود داشت و هم ژرفای خردِ باستانی را، و مردمکهای عمودیاش نگاهِ گربهسانان را تداعی میکرد. با قامتی بلند و کشیده، پیکرش گویی پلی بود میانِباهات قلمروهای اثیری و خاکی. با هالههایی طلایی که دورِ مچِ دستها و پاهایش را گرفته بود، هالهای به همراه داشت که از دنیایی فراتر از دنیای کنونیشان نجوا میکرد.
مردانِ حاضر در آنجا بیدرنگ مجذوبِ ظهورِ این زیباییِ بینظیر شدند و احساسی دراست آنها برانگیخته شد که مدتها بود از یاد برده بودند. حتی جانورانِ حاضر نیزداشت با وجودِ ظاهرِ انساننمای او که تمامِ عمر تحقیرش کرده بودند، مسحورِ حضورش شدند.
جانوران وقتی متوجهِ اوضاعتمرین شدند، با ناباوری گفتند: «ایزدبانویتمامِ اژدها به شکلِ انسان درآمده...؟»
دگرگونیِ یک جانور به انسان صرفاً تغییری در ظاهر نبود؛برسم نمادِ تغییری ژرف بود، نزولی داوطلبانه از جایگاهی که برترتنها میپنداشتند، برای تجسمِ همان موجوداتی که طردشان کرده و حقیر میشمردند.
گذشته از این، ایزدبانوی اژدهایان یهیو بسیار فراتر از قلمروِ موجوداتِ عادی بود. او بهعنوانِ یک جانورِبهعنوانِ ایزدی، در اوجِ دنیای تزکیه و سلسلهمراتبِ تمامِ جانوران جای داشت. انتخابِ او برای به خود گرفتنِشیرین شکلِ انسانی، رویدادی بیسابقه بود که نگاهِ دیگر جانوران و انسانها را به او برای همیشه تغییر میداد.
«همیشه انسانها را موجوداتی پستتر میدانستم، موجوداتی که حتی ارزشِ ذرهای از احتراماستفاده یا توجهِ مرا ندارند. با این حال، انسانی که تنها کسری از زمانِتلخ چرت زدنِ من عمر کرده، بهنوعی مرا گیج کرده و کنجکاویام را برانگیخته است...»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو بهآرامی دستهایش رامیتونستم روی سینهاش گذاشت و گوی نوریفدا را از درونِ بدنش بیرون کشید.
«حیف استبیصبریم الان بگذارمهزار بمیری، انسان.»
سپس گوی نور را بهفقط سمتِ مرد فوت کرد و گویبتونه نور به درونِ بدنِ بیجانش رفت.
بدنِ مرد شروع به ساطع کردنِ نوری گرم کردمیکرد و زخمهای روی بدنش بیدرنگ با سرعتی که باخودش چشمِ غیرمسلح دیده میشد، رو به ناپدید شدن گذاشت.
«این کار را از روی رحم انجام نمیدهم، عملِتمامِ صالحی هم نیست. این صرفاً تلاشی خودخواهانه از جانبِتنها من است. تا وقتی کنجکاویام را برطرف نکنی، نمیگذارم بمیری.»
پس از اینکه زخمهای مرد کاملاً ترمیم شد وآرزوهام حتی نیروی حیاتش جانِ تازهای گرفت — فرایندی که تنهامرگش چند ثانیه طول کشید — آرامآرام چشمانش را باز کرد.
مرد مطمئن بودپیشرفت که مرده است، اماچند بهنحوی زنده مانده بود.
به زنِ زیبایی که روبهرویش معلق بود نگاه کرد وبهعنوانِ بیدرنگ متوجهِ اوضاع شد و با لبخندی محو گفت: «پسنبرد از همون اول زن بودی؟ از اون صدای جانوریت نمیشد فهمید.»
ابروهای ایزدبانوی اژدهایان یهیو با شنیدنِمیتونستم حرفهایش بیاختیار پرید، اما بهسرعت احساساتشفدا را مهار کرد و پرسید: «نامت چیست؟»
«هنوز خودم رو معرفی نکرده بودم؟ عذر میخوام.»میتونستم پس از اینکه حالتش را درست کرد، با لبخندیکند جذاب بر چهره ادامه داد: «اسمِ من تیان ییـه.»