چپتر 1181: شکست دادنِ شی میلی
0با دیدنِ واکنشِتازهای متعجبِ یوان، شی میلیفشاری ناخودآگاه کمی سرخ شد.
«چرا الان اینجوری میکنی؟شکست دفعهٔ پیش که این روبهراحتی گفتم اصلاً واکنشی نشون ندادی.»
یوان پرسید: «تویسال مسابقهٔ قبلیمون همنیمی این رو گفتی؟»
از شنیدنِ این حرف جانیمی خورد، چون با وجودِ حافظهٔ فوقالعادهاش،کوتاهی چنین چیزی را به یاد نمیآورد.
شی میلینامرئیِ زبانش بند آمد:تنش «نگو که... نشنیدیش؟»
اما همین موضوع دلیلِ بیتفاوتیِ یوانباورش را روشن میکرد؛ چیزی که خودشتوانش هم گهگاه به آن فکر میکرد.
یوان کهبرای چارهای جز عذرخواهیتنها نداشت، گفت: «ببخشید...»
«عیبی نداره.»
سپس ادامه داد: «ولیکرد فکر نکن چون میخوام باهاتمیراند ازدواج کنم، بهت آسون میگیرم!»
شی میلی قدرتِ نگاهِ اژدهایش راباورش تا مرزِ نهایی بالا برد و چشمانِچیره طلاییاش همچون جواهری زیرِ نورِ خورشید درخشید.
متأسفانه این کار هیچ اثریتنها روی یوان نداشت، چرا کهچطور قدرتِ روحش بهمراتب بالاتر بود.
یوان که نمیخواست شی میلی راتوانش جلوی آن همه آدم بهکلی خوار کند،آنجا قدرتِ نگاهِ اژدهایش را رفتهرفته بالا برد.
«...»
شی میلی فشارِ نامرئیِ تازهای را حس کرد کهبهراحتی رفتهرفته تنش را در بر میگرفت؛ فشاری که او راآنجا به پایین میراند و نفس کشیدن را برایش سخت میکرد.
یعنی... دارمبرای از نگاهِبهراحتی اژدهاش شکست میخورم؟
باورش برایسال شی میلیتنها سخت بود.
یک سال پیش، بهراحتی و تنها با نیمی از توانش بر یوان چیره شده بود.دارم پس چطور در چنین زمانِ کوتاهی از او ضعیفتر شده بود؟ از آنجا که گذرِ زمانضعیفتر برای او متفاوت بود، این مدت حتی از درکِ معمولِ انسانها هم کوتاهتر به نظر میرسید.
با خودش فکر کرد که آیا تفاوتِ کسی که هفت ستوننیمی را بیدار کرده با کسی که هر نُه ستون را بیدار کرده،مدت واقعاً تا این حد زیاد و فاصلهشان از زمین تا آسمان است؟
سرانجام طاقتِ شی میلیبهراحتی طاق شد و برایچیره لحظهای از هوش رفت.
در همان یک لحظهٔ کوتاه، یکراست درچیره آغوشِ یوان افتاد که حتی پیش ازگذرِ بستهشدنِ چشمانِ دختر، برای گرفتنش آماده بود.
سکوتِ مرگباری همهجا را فرا گرفت؛میگرفت تمامِ حاضران برای نخستین بار دربرایش تمامِ عمرشان، شاهدِ شکستِ شی میلی بودند.
آن همدارم در تخصصِشکست خودش؛ قدرتِ روح.
یوان بدنِ نرمِ شیبهراحتی میلی را نگه داشتچیره تا دوباره به هوش بیاید.
شی میلی درحالیکه همچنان به بدنِ یوانچیره تکیه داده بود و انگار قصدِ تکانگذرِ خوردن نداشت، زمزمه کرد: «پس شکستم دادی...»
پس از اینکه لحظهای را بهمیگرفت هضمِ شکستش اختصاص داد، گفت: «خیلی خب.سخت حالا که بردی، دیگه باهات ازدواج میکنم.»
یوان با لبخندیاژدهاش خشک پرسید: «پس اونبرای ازدواجِ اجباریت چی میشه؟»
شی میلی با اخمی کمرنگ گفت: «همونطورتوانش که قبلاً هم گفتم، اون یه ازدواجِآنجا اجباری نیست! ما حتی نامزد هم نیستیم!»
از آنجا که به نظر میرسید این یک مشکلِ خانوادگی باشد، یوان تصمیم گرفت زیاد دخالت نکند.مدت از طرفی هنوز مطمئن نبود که شی میلی دربارهٔ ازدواج با او شوخی میکند یا نه، چرا کهفاصلهشان او از آن دست آدمهایی بود که اینجور شوخیها را بدونِ خم به ابرو آوردن به زبان میآورد.
سپس پرسید: «بههرحال، من کهتنش کمکم داره گشنهم میشه. میخواینفس بریم یه چیزی بخوریم؟ مهمونِ من.»
یوان نمیتوانست دست رد بهمیخورم سینهٔ غذای مجانی بزند وتنها بیدرنگ سر تکان داد: «حتماً.»
پس از خداحافظی با اژدهایان درنیمی معبدِ اژدهای اجدادی، یوان برای خوردنِکوتاهی غذا به دنبالِ شی میلی راه افتاد.
در همین حال، اژدهایان تا مدتهاتوانش پس از رفتنِ آن دو، همچنان دربارهٔآنجا رابطهٔ یوان و شی میلی حرف میزدند.
«پس شایعهها راستتازهای بود! شاهدخت شیمیگرفت عاشقِ اون انسانه!»
«پس خاندانِ اژدهای لاجوردیشکست چی؟ شنیدم که اخیراً هدایایبهراحتی زیادی برای خاندانِ شی فرستادن.»
«این فقط تلاشِ خاندانِ اژدهای لاجوردی برای خواستگاری ازشده اون نیست؟ فکر نمیکنم هنوز تو همچین رابطهای باشن،مدت مخصوصاً که هیچ خبرِ رسمیای هم در کار نیست.»
«حس میکنمسال بهزودی یهتنها اتفاقِ بزرگ میافته...»
پس از ترکِ معبدِ اژدهای اجدادی، یوان و شی میلی بهکشیدن رستورانها و دکههای غذای زیادی سر زدند و شکمشان را سیر کردند،تنها در حالی که بهکلی فراموش کرده بودند ضیافتی در خانه منتظرشان است.
یوان در حالی که آخرین بشقابِ غذایش را تمامبهراحتی میکرد، آهی کشید و گفت: «غذای اینجا واقعاً بینظیره. بعیدآنجا میدونم بتونم این غذا رو توی دنیای بیرون پیدا کنم.»
شی میلی با لحنی شوخطبعانهتنها گفت: «اگه اینجا زندگی کنی،چطور میتونی هر روز ازش بخوری.»
یوان همچنان با جدیت جواب داد:توانش «با اینکه خیلی خوب به نظر میرسه،آنجا ولی من اون بیرون خیلی کار دارم.»
«هممم...» شی میلیتازهای ناگهان با دقتمیگرفت به او خیره شد.
«الان که نشستیم و داریم استراحت میکنیم تازه متوجهشبهراحتی شدم، اما تو نسبت به سالِ گذشته واقعاً خیلیضعیفتر پختهتر شدی. دیگه اونقدرها هم ناآگاه به نظر نمیرسی.»
یوان لبخند زد:سال «این رو بهنیمی حسابِ تعریف میذارم.»
پس از یک لحظه سکوتِنیمی دیگر، شی میلی دوباره دهان بازکوتاهی کرد، اما این بار جدیتر بود.
«هی... فکر نکنم هنوز جوابت رو شنیدهفشاری باشم. وقتی گفتم میخوام باهات ازدواج کنم جدیدارم بودم. یا چون من انسان نیستم باهاش مخالفی؟»
به خاطرِ سنگینیِ موضوع، یوان نتوانستباورش بیدرنگ جواب بدهد و مجبور شدتوانش مدتِ زیادی به آن فکر کند.
«این موضوع... فکر میکنم فراتر از فقط ما دو نفر باشه. البته،کوتاهی من هیچ مشکلی با انسان نبودنت ندارم. متأسفانه، وقتی پای ازدواج وسطنظر میاد من هیچ تجربهای ندارم، برای همین نمیتونم جوابِ قانعکنندهای بهت بدم.»
شی میلی در حالی که دستهایش را محکم به هم گرهکوتاهی کرده بود، گفت: «پس اگه از بقیهٔ جزئیات بگذریم، حاضری باکوتاهتر من ازدواج کنی؟ اگه لازم باشه به دنیای بیرون هم دنبالت میام.»
«اگه همهچیز رو نادیده بگیرم، بدم نمیاد باهاتپایین ازدواج کنم. با این حال، چیزهایی هست که نمیتونمشکست نادیدهشون بگیرم، برای همین نمیتونم این کار رو بکنم.»
هر چه باشد، او همین حالا هم دو شریکِ رسمیتنها داشت. اگر واقعاً میخواست ازدواج با شخصِ دیگری را درگذرِ نظر بگیرد، باید نظرِ آنها را هم در این باره میپرسید.
«که اینطور...» شی میلیبهراحتی پس از شنیدنِ ردِچیره غیررسمیِ یوان ساکت شد.
همونطور که فکر میکردم، یه کمتوانش زوده که با کسی که تازهضعیفتر باهاش آشنا شدم حرفِ ازدواج بزنم.
شی میلی هرگز فکر نمیکرد از سویفشاری جنسِ مخالف طرد شود، اما متوجهِ شتابزدگیِیعنی خودش هم شد و به آن فکر کرد.