---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 454: لباس‌خوابِ مشکی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 454: لباس‌خوابِ مشکی

0

چند دقیقه‌ای از نوشیدنِ آبِ‌سپس​ کیهانی می‌گذشت و گرمای بدنِ‌حالا​ یوان سرانجام فروکش کرده بود.

فنگ یوشیانگ‌است​ پرسید: «اربابِ‌این​ جوان، حالتون خوبه؟»

یوان از جا برخاست‌برگشتند​ و با سری که کمی‌خارج​ گیج می‌رفت گفت: «آره... خوبم.»

شیائو هوا‌می‌شه​ پرسید: «تغییری‌بعد​ حس می‌کنی؟»

یوان دستی به‌بعد​ تنش کشید و‌برای​ سر تکان داد: «نه...»

در واقع،‌است​ حتی هیچ اعلانی‌خبری​ هم نگرفته بود.

معمولاً هر بار که گنجینه‌ای می‌خورد، بلافاصله اعلانی می‌آمد‌خارج​ و نشان می‌داد چه اثری روی بدنش گذاشته است.‌زود​ اما این بار خبری نبود. نه اعلانی— نه هیچ‌چیزِ دیگر.

این موضوع به‌شدت عجیب بود. یعنی آبِ کیهانی‌تزکیه​ اصلاً روی او اثری نگذاشته بود؟ آخر چطور ممکن‌کند​ بود؟ بدنش آشکارا به آن واکنش نشان داده بود.

فنگ یوشیانگ گفت: «اصلاً هیچی؟‌سپس​ چقدر عجیب. آبِ کیهانی حتی‌حالا​ توی آسمانِ افضل هم گنجینهٔ بی‌قیمتیه.»

شیائو هوا حدس‌اما​ زد: «شاید زمان‌نبود​ می‌بره تا اثر کنه؟»

فنگ یوشیانگ تأیید کرد: «منطقیه. شاید‌برای​ بعداً که بدنت کاملاً جذبش کرد، اثرش‌می‌توانست​ رو نشون بده. گنجینه‌های زیادی این‌طوری هستن.»

یوان سر تکان داد:‌بعد​ «باشه. پس باید صبر‌تزکیه​ کنم و ببینم چی می‌شه.»

مدتی بعد، فنگ یوشیانگ و شیائو‌برای​ هوا به بدنِ او برگشتند و سپس‌می‌توانست​ یوان برای تزکیه از بازی خارج شد.

حالا که شیائو هوا به‌خبری​ سلامت برگشته بود، یوان می‌توانست‌موضوع​ با خیالی آسوده تزکیه کند.

اما خیلی زود متوجهِ تغییری‌سپس​ در روندِ تزکیه‌اش شد— تزکیه‌حالا​ کردن ناگهان برایش آسان‌تر شده بود.

معمولاً باید ذهنش را خالی می‌کرد‌سپس​ و فنِ تزکیه را در دل می‌خواند‌برگشته​ تا بتواند انرژی روحی را جذب کند.

اما حالا می‌توانست انرژی روحیِ‌سپس​ اطرافش را کاملاً طبیعی و بی‌اختیار‌سلامت​ جذب کند، تقریباً مثلِ نفس کشیدن.

از بختِ بد، حتی اگر تزکیه برایش راحت‌تر شده بود، باز‌به‌شدت​ هم فایده‌ای نداشت؛ چون تا زمانی که مرز را نمی‌شکست و‌هیچی​ به استادِ روح پا نمی‌گذاشت، نمی‌توانست انرژی روحیِ بیشتری به دست بیاورد.

یوان در دل آه کشید:

فکر کنم یه‌اما​ اصطلاحی براش بود...‌نبود​ چی بود؟ گلوگاه؟

مدتی بعد‌خیالی​ با خود‌کند​ فکر کرد:

حالا که دیگه نمی‌تونم تزکیه‌م‌سپس​ رو پیش ببرم، باید روی چیزِ‌سلامت​ دیگه‌ای تمرین کنم... مثلِ حسِ ایزدی‌م...

از وقتی تمرکزش را روی‌خبری​ پایهٔ تزکیه‌اش گذاشته بود، از‌موضوع​ تمرینِ حسِ ایزدی غافل شده بود.

در واقع، خیلی وقت بود‌سپس​ که حتی تلاشی برای فعال‌حالا​ کردنِ حسِ ایزدی‌اش نکرده بود.

دفعهٔ پیش که امتحان کردم، حس کردم‌برای​ چیزی نمونده تا موفق بشم. حالا که توی‌خیالی​ اوجِ جنگجوی روح هستم، شاید بتونم انجامش بدم...

یوان نفسِ عمیقی کشید‌برگشتند​ و دوباره برای فعال‌بازی​ کردنِ حسِ ایزدی‌اش دست‌به‌کار شد.

در همین حین، در اتاقِ کناری،‌نبود​ می‌شیو ناگهان چشمانش را باز کرد‌عجیب​ و بی‌دلیل به سقف خیره شد.

می‌شیو با خود فکر کرد:

احتمالاً فقط خیالاتی شدم...

اما می‌شیو خبر نداشت‌کند​ که یک نفر واقعاً‌روندِ​ دارد به او نگاه می‌کند.

وقتی حسِ ایزدی‌اش به‌درستی فعال شد و توانست‌ناگهان​ داخلِ اتاقِ خودش و نیمی از اتاقِ می‌شیو‌می‌خواند​ را ببیند، با هیجان داد زد: «کـ-کار کرد!»

چقدر می‌گذشت از آخرین‌آسوده​ باری که توانسته بود‌متوجهِ​ ببیند؟ تقریباً یک دهه.

وقتی یوان مطمئن شد که حسِ‌نبود​ ایزدی‌اش کار می‌کند، اشک از گونه‌هایش جاری‌یعنی​ شد و به‌سرعت بالش را خیس کرد.

می‌شیو که صدای دادِ‌کند​ او را شنیده بود، از‌تزکیه‌اش​ بیرون پرسید: «حالت خوبه، یوان؟»

«آره، خوبم.»

یوان در حالی که حسِ‌کند​ ایزدی‌اش را روی چهرهٔ زیبای می‌شیو‌شد—​ متمرکز کرده بود، این را گفت.

با اینکه از قبل به دیدنِ چهره‌اش عادت داشت، اما دیدنِ او‌عجیب​ در دنیای واقعی حال‌وهوای دیگری داشت. در مقایسه با آواتارش در تزکیهٔ‌توی​ آنلاین، چهرهٔ می‌شیو تقریباً مو نمی‌زد و تنها تفاوت در هاله‌شان بود.

درست وقتی می‌شیو می‌خواست برای‌خیلی​ تزکیه به اتاقِ خودش برگردد،‌شد—​ صدای یوان به گوش رسید.

«می‌شیو، اون‌زود​ لباس‌خوابِ مشکی‌روندِ​ خیلی بهت میاد.»

«ها؟»

با شنیدنِ این حرف، می‌شیو‌خبری​ خشکش زد و با چهره‌ای‌موضوع​ ناباور به سمتِ اتاقِ او برگشت.

او با صدایی‌آسوده​ گیج پرسید: «ا...‌زود​ الان چی گفتی؟»

یوان خندید و گفت:‌روندِ​ «باید قیافهٔ الانِ خودت‌ناگهان​ رو ببینی. خیلی خنده‌داره.»

لرزه بر تنِ می‌شیو افتاد. چرا‌خیلی​ لحنش طوری بود که انگار یوان‌کردن​ همین الان داشت او را می‌دید؟

می‌شیو تصمیم گرفت واردِ‌این​ اتاق شود و خودش‌هیچ‌چیزِ​ بپرسد: «چه خبره یوان؟»

وقتی واردِ اتاق شد، اولین چیزی که توجهش‌روندِ​ را جلب کرد لبخندِ روی لب‌های او بود‌ذهنش​ و بعد اشک‌هایی که از چشمانِ بسته‌اش جاری بود.

پرسید: «چـ...‌زود​ چرا داری‌روندِ​ گریه می‌کنی؟»

یوان جواب‌می‌توانست​ داد: «چون‌آسوده​ می‌تونم ببینم.»

چشم‌های می‌شیو گرد شد: «چی؟»

یوان فاش کرد: «من دوباره‌خیلی​ می‌تونم ببینم، می‌شیو. می‌تونم از‌شد—​ حسِ ایزدی برای دیدن استفاده کنم.»

«یـ... یه لحظه صبر‌روندِ​ کن... می‌تونی از حسِ‌ناگهان​ ایزدی استفاده کنی؟ همین الان؟»

«آره. همین الان دارم با‌کند​ حسِ ایزدی نگات می‌کنم. یه‌تزکیه‌اش​ لباس‌خوابِ مشکی پوشیدی، مگه نه؟»

می‌شیو ناخودآگاه به لباس‌های خودش نگاه کرد‌اعلانی—​ تا مطمئن شود حرفش درست است، و‌اصلاً​ واقعاً هم لباس‌خوابِ مشکی به تن داشت.

می‌شیو با‌خیالی​ صدایی گیج‌کند​ زمزمه کرد: «باورنکردنیه...»

«البته، استفادهٔ‌زود​ مداوم ازش‌روندِ​ یکم خسته‌کننده‌ست.»

وقتی می‌شیو به‌اندازهٔ کافی آرام شد، با‌زود​ لبخندی گرم روی لب‌هایش گفت: «تبریک می‌گم، یوان.‌آسان‌تر​ این یه قدمِ خیلی بزرگ به سمتِ بهبودیته.»

یوان ناگهان گفت: «آره، منم همین‌طور‌نبود​ فکر می‌کنم. با این حال، یه چیزِ‌یعنی​ دیگه هم هست که می‌خوام بهت بگم...»

«چی؟»

گفت: «بیا جلوتر.»

می‌شیو سر تکان داد و‌کند​ نزدیک‌تر رفت، در حالی که‌تزکیه‌اش​ بی‌دلیل کمی مضطرب شده بود.

وقتی کنارِ تخت رسید،‌این​ یوان گفت: «یه لحظه‌هیچ‌چیزِ​ دستت رو بده به من.»

می‌شیو ابرویش‌خیالی​ را بالا‌کند​ داد: «دستم؟»

گفت: «آره. بذارش روی سینه‌م.»

می‌شیو نمی‌دانست او سعی دارد چه کار کند،‌متوجهِ​ اما با این حال روی زمین زانو زد‌شده​ و دستِ لطیفش را روی سینهٔ او گذاشت.

با حس کردنِ دستِ می‌شیو روی سینه‌اش،‌اعلانی—​ یوان نفسِ عمیقی کشید و دستِ راستش‌اصلاً​ را که کنارِ بدنش افتاده بود، تکان داد.

با دیدنِ اینکه دستِ راستِ یوان بدونِ هیچ کمکی‌تزکیه‌اش​ در هوا بلند شد، چشم‌های می‌شیو از تعجب گرد شد‌فنِ​ و بعد دید که چطور دستش به سمتِ او می‌آید.

پیش از آنکه به خودش‌تزکیه‌اش​ بیاید، دستِ راستِ یوان دقیقاً‌آسان‌تر​ روی دستِ او قرار گرفت.

یک ثانیه بعد صدای یوان طنین انداخت‌زود​ و می‌شیو را از بهت بیرون آورد: «نه‌آسان‌تر​ تنها می‌تونم ببینم، بلکه می‌تونم حرکت هم بکنم...»

ناولها | novelha.net