چپتر 454: لباسخوابِ مشکی
0چند دقیقهای از نوشیدنِ آبِسپس کیهانی میگذشت و گرمای بدنِحالا یوان سرانجام فروکش کرده بود.
فنگ یوشیانگاست پرسید: «اربابِاین جوان، حالتون خوبه؟»
یوان از جا برخاستبرگشتند و با سری که کمیخارج گیج میرفت گفت: «آره... خوبم.»
شیائو هوامیشه پرسید: «تغییریبعد حس میکنی؟»
یوان دستی بهبعد تنش کشید وبرای سر تکان داد: «نه...»
در واقع،است حتی هیچ اعلانیخبری هم نگرفته بود.
معمولاً هر بار که گنجینهای میخورد، بلافاصله اعلانی میآمدخارج و نشان میداد چه اثری روی بدنش گذاشته است.زود اما این بار خبری نبود. نه اعلانی— نه هیچچیزِ دیگر.
این موضوع بهشدت عجیب بود. یعنی آبِ کیهانیتزکیه اصلاً روی او اثری نگذاشته بود؟ آخر چطور ممکنکند بود؟ بدنش آشکارا به آن واکنش نشان داده بود.
فنگ یوشیانگ گفت: «اصلاً هیچی؟سپس چقدر عجیب. آبِ کیهانی حتیحالا توی آسمانِ افضل هم گنجینهٔ بیقیمتیه.»
شیائو هوا حدساما زد: «شاید زماننبود میبره تا اثر کنه؟»
فنگ یوشیانگ تأیید کرد: «منطقیه. شایدبرای بعداً که بدنت کاملاً جذبش کرد، اثرشمیتوانست رو نشون بده. گنجینههای زیادی اینطوری هستن.»
یوان سر تکان داد:بعد «باشه. پس باید صبرتزکیه کنم و ببینم چی میشه.»
مدتی بعد، فنگ یوشیانگ و شیائوبرای هوا به بدنِ او برگشتند و سپسمیتوانست یوان برای تزکیه از بازی خارج شد.
حالا که شیائو هوا بهخبری سلامت برگشته بود، یوان میتوانستموضوع با خیالی آسوده تزکیه کند.
اما خیلی زود متوجهِ تغییریسپس در روندِ تزکیهاش شد— تزکیهحالا کردن ناگهان برایش آسانتر شده بود.
معمولاً باید ذهنش را خالی میکردسپس و فنِ تزکیه را در دل میخواندبرگشته تا بتواند انرژی روحی را جذب کند.
اما حالا میتوانست انرژی روحیِسپس اطرافش را کاملاً طبیعی و بیاختیارسلامت جذب کند، تقریباً مثلِ نفس کشیدن.
از بختِ بد، حتی اگر تزکیه برایش راحتتر شده بود، بازبهشدت هم فایدهای نداشت؛ چون تا زمانی که مرز را نمیشکست وهیچی به استادِ روح پا نمیگذاشت، نمیتوانست انرژی روحیِ بیشتری به دست بیاورد.
یوان در دل آه کشید:
فکر کنم یهاما اصطلاحی براش بود...نبود چی بود؟ گلوگاه؟
مدتی بعدخیالی با خودکند فکر کرد:
حالا که دیگه نمیتونم تزکیهمسپس رو پیش ببرم، باید روی چیزِسلامت دیگهای تمرین کنم... مثلِ حسِ ایزدیم...
از وقتی تمرکزش را رویخبری پایهٔ تزکیهاش گذاشته بود، ازموضوع تمرینِ حسِ ایزدی غافل شده بود.
در واقع، خیلی وقت بودسپس که حتی تلاشی برای فعالحالا کردنِ حسِ ایزدیاش نکرده بود.
دفعهٔ پیش که امتحان کردم، حس کردمبرای چیزی نمونده تا موفق بشم. حالا که تویخیالی اوجِ جنگجوی روح هستم، شاید بتونم انجامش بدم...
یوان نفسِ عمیقی کشیدبرگشتند و دوباره برای فعالبازی کردنِ حسِ ایزدیاش دستبهکار شد.
در همین حین، در اتاقِ کناری،نبود میشیو ناگهان چشمانش را باز کردعجیب و بیدلیل به سقف خیره شد.
میشیو با خود فکر کرد:
احتمالاً فقط خیالاتی شدم...
اما میشیو خبر نداشتکند که یک نفر واقعاًروندِ دارد به او نگاه میکند.
وقتی حسِ ایزدیاش بهدرستی فعال شد و توانستناگهان داخلِ اتاقِ خودش و نیمی از اتاقِ میشیومیخواند را ببیند، با هیجان داد زد: «کـ-کار کرد!»
چقدر میگذشت از آخرینآسوده باری که توانسته بودمتوجهِ ببیند؟ تقریباً یک دهه.
وقتی یوان مطمئن شد که حسِنبود ایزدیاش کار میکند، اشک از گونههایش جارییعنی شد و بهسرعت بالش را خیس کرد.
میشیو که صدای دادِکند او را شنیده بود، ازتزکیهاش بیرون پرسید: «حالت خوبه، یوان؟»
«آره، خوبم.»
یوان در حالی که حسِکند ایزدیاش را روی چهرهٔ زیبای میشیوشد— متمرکز کرده بود، این را گفت.
با اینکه از قبل به دیدنِ چهرهاش عادت داشت، اما دیدنِ اوعجیب در دنیای واقعی حالوهوای دیگری داشت. در مقایسه با آواتارش در تزکیهٔتوی آنلاین، چهرهٔ میشیو تقریباً مو نمیزد و تنها تفاوت در هالهشان بود.
درست وقتی میشیو میخواست برایخیلی تزکیه به اتاقِ خودش برگردد،شد— صدای یوان به گوش رسید.
«میشیو، اونزود لباسخوابِ مشکیروندِ خیلی بهت میاد.»
«ها؟»
با شنیدنِ این حرف، میشیوخبری خشکش زد و با چهرهایموضوع ناباور به سمتِ اتاقِ او برگشت.
او با صداییآسوده گیج پرسید: «ا...زود الان چی گفتی؟»
یوان خندید و گفت:روندِ «باید قیافهٔ الانِ خودتناگهان رو ببینی. خیلی خندهداره.»
لرزه بر تنِ میشیو افتاد. چراخیلی لحنش طوری بود که انگار یوانکردن همین الان داشت او را میدید؟
میشیو تصمیم گرفت واردِاین اتاق شود و خودشهیچچیزِ بپرسد: «چه خبره یوان؟»
وقتی واردِ اتاق شد، اولین چیزی که توجهشروندِ را جلب کرد لبخندِ روی لبهای او بودذهنش و بعد اشکهایی که از چشمانِ بستهاش جاری بود.
پرسید: «چـ...زود چرا داریروندِ گریه میکنی؟»
یوان جوابمیتوانست داد: «چونآسوده میتونم ببینم.»
چشمهای میشیو گرد شد: «چی؟»
یوان فاش کرد: «من دوبارهخیلی میتونم ببینم، میشیو. میتونم ازشد— حسِ ایزدی برای دیدن استفاده کنم.»
«یـ... یه لحظه صبرروندِ کن... میتونی از حسِناگهان ایزدی استفاده کنی؟ همین الان؟»
«آره. همین الان دارم باکند حسِ ایزدی نگات میکنم. یهتزکیهاش لباسخوابِ مشکی پوشیدی، مگه نه؟»
میشیو ناخودآگاه به لباسهای خودش نگاه کرداعلانی— تا مطمئن شود حرفش درست است، واصلاً واقعاً هم لباسخوابِ مشکی به تن داشت.
میشیو باخیالی صدایی گیجکند زمزمه کرد: «باورنکردنیه...»
«البته، استفادهٔزود مداوم ازشروندِ یکم خستهکنندهست.»
وقتی میشیو بهاندازهٔ کافی آرام شد، بازود لبخندی گرم روی لبهایش گفت: «تبریک میگم، یوان.آسانتر این یه قدمِ خیلی بزرگ به سمتِ بهبودیته.»
یوان ناگهان گفت: «آره، منم همینطورنبود فکر میکنم. با این حال، یه چیزِیعنی دیگه هم هست که میخوام بهت بگم...»
«چی؟»
گفت: «بیا جلوتر.»
میشیو سر تکان داد وکند نزدیکتر رفت، در حالی کهتزکیهاش بیدلیل کمی مضطرب شده بود.
وقتی کنارِ تخت رسید،این یوان گفت: «یه لحظههیچچیزِ دستت رو بده به من.»
میشیو ابرویشخیالی را بالاکند داد: «دستم؟»
گفت: «آره. بذارش روی سینهم.»
میشیو نمیدانست او سعی دارد چه کار کند،متوجهِ اما با این حال روی زمین زانو زدشده و دستِ لطیفش را روی سینهٔ او گذاشت.
با حس کردنِ دستِ میشیو روی سینهاش،اعلانی— یوان نفسِ عمیقی کشید و دستِ راستشاصلاً را که کنارِ بدنش افتاده بود، تکان داد.
با دیدنِ اینکه دستِ راستِ یوان بدونِ هیچ کمکیتزکیهاش در هوا بلند شد، چشمهای میشیو از تعجب گرد شدفنِ و بعد دید که چطور دستش به سمتِ او میآید.
پیش از آنکه به خودشتزکیهاش بیاید، دستِ راستِ یوان دقیقاًآسانتر روی دستِ او قرار گرفت.
یک ثانیه بعد صدای یوان طنین انداختزود و میشیو را از بهت بیرون آورد: «نهآسانتر تنها میتونم ببینم، بلکه میتونم حرکت هم بکنم...»