چپتر 481: آبدیده کردنِ تن
0وقتی یوان ناگهان بیهیچ هشداریخودش لباسهایش را درآورد، چشمهای یوبیخیالش رو و میشیو گرد شد.
با اینکه تا به حال بدنِ برهنهاش را بارها دیده بودند چون بایدنشده تمیزش میکردند، اما دیدنِ بدنِ برهنهٔ یک فلج که نمیتوانست تکان بخورد ونشان دیدنِ بدنِ برهنهٔ یک انسانِ کاملاً سالم، دو حسِ متفاوت به آدم میداد.
یو رو با عجله گفت: «دـداداش!خجالتآور حداقل باید بهمون میگفتی که میخوایبدهد لباست رو دربیاری! اینجا خانم نشسته!»
یوان گیج و سردرگمبود ابروهایش را بالا داد؛ کاملاًمرد از اینجور موقعیتها بیخبر بود.
در ذهنِ او، برخیکسی مرزهای بینِ زن وآهی مرد اصلاً تعریف نشده بود.
با اینکه در تمامِ عمرش تنها یک زنِ برهنه دیده بود— لانتعریف یینگیینگ— اما او دفعهٔ پیش که هر دو برهنه بودند چنین واکنشیچنین نشان نداده بود، برای همین یوان زیاد به این موضوع فکر نکرده بود.
گذشته از این، یو رو و میشیو بدنِ برهنهاش راخودش بارها دیده و برای تمیز کردنش حتی به آن دست هموسط زده بودند، بماند که چقدر با یو رو حمام کرده بود.
با دیدنِ واکنشِ سردرگم و رفتارِ آرامِ یوان، یو رو فهمید که هرگز عرفِ معمولِ بینِ زن وبود— مرد را به او یاد نداده است. آخر هرگز فکر نمیکرد یوان به چنین دانشی نیاز پیدا کند،کردنش و از طرفی خجالتآور بود که بخواهد اینجور چیزها را به کسی که از خودش بزرگتر است یاد بدهد.
یو رو آهی کشید: «بیخیالش...»
مدتی بعد، یوانموقعیتها واردِ وان شد وبرخی همان وسط چهارزانو نشست.
با وجود اینکه آب هنوز درخجالتآور نقطهٔ جوش بود، یوان هیچ دردی حسآهی نمیکرد و آب فقط برایش آرامشبخش بود.
یوان نگاهی به فنگ یوشیانگ انداختبرخی و پرسید: «فقط باید تزکیه کنم وتمامِ گنجینههای توی آب رو جذب کنم، درسته؟»
فنگ یوشیانگبخواهد سر تکانکسی داد: «بله.»
«باشه.»
یوان پیش ازپیدا آنکه ذهنش را خالیبخواهد کند، نفسِ عمیقی کشید.
سپس مشغولِ تزکیه شد.
اما همان لحظه که جذبِ گنجینه را آغازآهی کرد، دردِ شدیدی در سراسرِ بدنش پیچید؛ انگاروسط شمشیرها و خنجرهایی در منافذِ پوستش فرو میرفت.
«آه!»
یوان فریادِ بلندی کشید و بیدرنگخجالتآور جذبِ گنجینهها را متوقف کرد، کهبدهد باعث شد حاضران در اتاق جا بخورند.
یو رو پرسید: «حالت خوبه؟»
یوان داد زد: «خیلیکسی درد داره! انگار دارن توکشید کلِ بدنم سوزن فرو میکنن!»
فنگ یوشیانگ با لحنی آرام گفت: «اربابِ جوان، به شما هشدار داده بودم که دردناکعمرش خواهد بود. آبدیده کردنِ تن کارِ سادهای نیست. بیدلیل نیست که در دنیای تزکیه تعدادِزیاد پالایشگرانِ تن نسبت به تزکیهگرانِ عادی اینقدر کم است؛ خیلیها نمیتوانند این درد را تاب بیاورند.»
یوان پرسید: «حداقلپیدا راهی هست کهخجالتآور دردش رو کمتر کنه؟»
فنگ یوشیانگ سر تکان داد: «متأسفانه هیچ راهِ فرارِ سادهای وجودتعریف نداره. یا باید تحملش کنید یا بیخیالش بشید. در واقع، هرچهپیش بیشتر به آبدیده کردنِ تنتون ادامه بدید، دردش فقط شدیدتر میشه.»
یوان بابخواهد شنیدنِ اینکسی حرف اخم کرد.
با این حال، هرچقدر همبود که دلش میخواست بیخیال شود،مرد باید از شرِ نفرینها خلاص میشد.
پس از اینکه لحظهای بهطرفی خود زمان داد تا آرام شود،بزرگتر دوباره برای جذبِ گنجینهها تلاش کرد.
دردِ شدید بهسرعت بازگشت وذهنِ یوان دندانهایش را روی هماصلاً سایید تا درد را تاب بیاورد.
و درست همانطور که فنگ یوشیانگبزرگتر گفته بود، هرچه بیشتر برای جذبِ گنجینههاواردِ تلاش میکرد، درد بدتر و بدتر میشد.
دردی که اول شبیه فرورفتنِ سوزن در بدنش بود،بینِ حالا چنان حسی داشت که انگار سوزنها از تکتکِبرهنه منافذی که گنجینهها را جذب میکردند، واردِ بدنش میشدند.
با گذشتِ زمان،پیدا درد رفتهرفته عمیقترخجالتآور در بدنش نفوذ میکرد.
یوان بهخاطرِ دردِ شدید چندذهنِ بار مجبور شد دست بکشد،اصلاً اما در نهایت دوباره تلاش میکرد.
یو رو و بقیه با چهرههای نگران تماشایشآهی میکردند. دیدنِ یوان در آن وضعِ پردرد باعث میشدچهارزانو آنها هم دردی خیالی در سراسرِ بدنشان حس کنند.
یو رو پرسید: «فنگبیخبر فنگ، آبدیده کردنِ تنمرزهای معمولاً چقدر طول میکشه؟»
«چقدر باید اینو تحمل کنه؟»
فنگ یوشیانگ به یوان نگاه کرد و گفت: «چون این اولین باریه که اربابِعمرش جوان تنش رو آبدیده میکنه، گنجینههای خیلی زیادی نریختم—فقط در حدی که تجربهش کنه. اگهزیاد با همین سرعت به جذبِ گنجینهها ادامه بده، باید چند ساعتِ دیگه کارش تموم بشه.»
یو روبخواهد جا خورد:کسی «چند ساعت؟!»
انتظار داشت این کار در نهایت فقطبرخی چند دقیقه طول بکشد. باورش نمیشد کهتمامِ آدم باید چنین دردی را ساعتها تحمل کند!
فنگ یوشیانگ لبخند زد و گفت: «اگه فکرچیزها میکنی چند ساعت سخته، آبدیده کردنِ تن برایمدتی چند هفته یا حتی چند سال رو تصور کن.»
یک ساعت از آبدیده کردنِ تنش گذشته بود که یوان کمکم بهنشده درد عادت کرد، اما این به آن معنا نبود که دیگر دردی حسنشان نمیکرد. در واقع، هرچه بیشتر تنش را آبدیده میکرد، درد هم شدیدتر میشد.
یو رو ناگهان متوجهکسی شد که آب کمیآهی قرمز شده است: «ا-اون خونه؟»
فنگ یوشیانگ سر تکان داد:بود «آره، ولی جای نگرانی نیست.مرد هیچ آسیبِ ماندگاری به بدنش نمیزنه.»
«اربابِ جوان اتفاقاً سرعتِ جذبِ گنجینهها روبخواهد بالا برده. اگه با همین سرعت پیشکشید بره، باید یک ساعتِ دیگه کارش تموم بشه.»
و درست همانطور که فنگ یوشیانگ پیشبینی کرده بود،مرد پس از غوطهور ماندن در وانِ گنجینهها، یوان با تماملان شدنِ جذبِ تمامِ گنجینههای درونِ آب، چشمانش را باز کرد.
اواخرِ کار، چون تا آن موقع بیشترِ گنجینههاآهی را جذب کرده بود، درد دیگر به آنوسط شدت نبود و توانست تا پایانِ کار آرام بگیرد.
فنگ یوشیانگ ازموقعیتها او پرسید: «حالتونذهنِ چطوره، اربابِ جوان؟»
یوان با لبخندی بر لبطرفی گفت: «خستهم... اما در عینِ حالبزرگتر سرحالم، تقریباً انگار دوباره متولد شدم.»
فنگ یوشیانگ گفت:بیخبر «اولین آبدیده کردنِبرخی تنتون مبارک، اربابِ جوان.»
«ممنون.»
سپس یواناینجور از وانبیخبر بلند شد.
اما درست درپیدا ثانیهٔ بعد، شیاخجالتآور جینگیی جیغِ وحشتزدهای کشید.
«آه!»
«ها؟» یوان برگشت تا به شیا جینگییبدهد نگاه کند؛ صورتِ دختر کاملاً سرخ شده بودهمان و حتی با دستهایش چشمهایش را پوشانده بود.
وقتی یو رو و میشیوبود فهمیدند چرا شیا جینگیی چنینمرد واکنشی نشان داده، دهانشان باز ماند.
یو رو با صداییکند وحشتزده سرش داد زد:چیزها «د-داداش! زود باش، برگرد!»
«چی؟» یوان که بیشتربود گیج شده بود، برگشت تامرد به فنگ یوشیانگ نگاه کند.
فنگ یوشیانگ در حالی که صورتِ خودش همآهی کمی گلگون شده بود، گلویش را صاف کردوسط و به میانِ پاهای او اشاره کرد: «اربابِ جوان...»
با دیدنِ این حرکت، یوان به پایین و بهبینِ بدنِ خودش نگاه کرد. در کمالِ تعجب، میانِ پاهایش،برهنه چیزی بلند و باشکوه رو به آسمان ایستاده بود.