چپتر 288: دیدار با میشیو
0یوان با انگشتی که هنوز ازمکیدنِ آبدهانِ فنگ یوشیانگ خیس بود، به موهایزود سرخِ او اشاره کرد: «فنگ فنگ... موهات...»
فنگ یوشیانگ بهگفت موهایش نگاه کرد:مُهرشدهست «ها؟ موهام چی شده؟»
فنگ یوشیانگ وقتی متوجهِ این موضوع شد،مکیدنِ با صدایی متعجب داد زد: «چی! قرمززود شده!» انگار که اصلاً انتظارش را نداشت.
یوان لحظهایآره بعد پرسید: «قراربرسه— بود اینطوری بشه؟»
فنگ یوشیانگ سر تکان داد: «بله!مکیدنِ این یعنی خونِ شما واقعاً داره اثرزود میکنه و نفرینِ من رو سرکوب میکنه!»
شیائو هواشوق از او پرسید:کاملاً «قدرتهات چی، ققنوس؟»
فنگ یوشیانگ با شور و شوق گفت: «متأسفانه هنوز کاملاً مُهرشدهست. اما شک ندارم که اگهمیره به مکیدنِ خونِ اربابِ جوان ادامه بدم، نفرینم دیر یا زود کاملاً از بین میره! منمتوقف بیش از دههزار سال اینطوری زندگی کردم! چند سالِ دیگه— حتی چند دهه هم برام فرقی نمیکنه!»
یک دقیقه پس از اینکه فنگ یوشیانگ مکیدنِآشنایی خونِ یوان را متوقف کرد، بریدگیِ کوچکِ رویقطع انگشتش در عرضِ چند ثانیه خودبهخود بسته شد.
چشمهای طلایی و موهایندارم سرخِ فنگ یوشیانگ نیز اندکیادامه بعد به حالتِ عادی برگشت.
یوان به آنها گفت:متأسفانه «آهان، راستی. میشیو همندارم امروز به ما ملحق میشه.»
انگار فنگ یوشیانگمُهرشدهست از دیدنِ دوبارهٔ میشیومکیدنِ خوشحال بود: «میشیو؟ واقعاً؟»
«آره، هر لحظه ممکنه برسه—»
وقتی یوان متوجه شد حضورِ آشناییمکیدنِ بیمقدمه در حیاطِ پشتیاش ظاهر شدهدیر است، ناگهان حرفش را قطع کرد.
با اینکه حسِ ایزدیاش فعال نبود، اما پس از رسیدن به رتبهٔ استادِ روح،بدم این توانایی را به دست آورده بود که حضورِ دیگران را بهطور طبیعی تشخیصحتی دهد؛ البته تا زمانی که بهاندازهٔ کافی نزدیک بودند و حواسش خیلی پرت نبود.
یوان با هیجان گفت: «فکرندارم کنم خودشه.» سپس از جاادامه برخاست و بهسوی حیاطِ پشتی رفت.
وقتی به درِ حیاطِممکنه پشتی رسید، نفسِ عمیقی کشیدبیمقدمه و آن را باز کرد.
در همین حال، میشیو کهاگه تازه واردِ بازی شده بود، بانفرینم شنیدنِ سروصدایی از پشتِ سرش برگشت.
«تو...»
با دیدنِ مردِ جوان و خوشقیافهای کهمکیدنِ چند متر آنطرفتر جلوی درِ باز ایستادهزود بود، چشمهای میشیو از تعجب گرد شد.
با اینکه ظاهرش با بدنِ او در دنیایآشنایی واقعی کمی تفاوت داشت، میشیو در همان نگاهِقطع اول فهمید که دارد به یوان نگاه میکند.
با آنکه دستکم یک دهه از آخرین باری که او را با چنینزود ظاهرِ بینقص و سالمی دیده بود میگذشت، میشیو هرگز چهرهٔ سرزنده و جذبهٔبرام منحصربهفردِ یوان را فراموش نمیکرد؛ بهویژه چشمهای زلالش را که از آنها معصومیت میتراوید.
در سوی دیگر، از نگاهِ یوان، میشیو بهجزندارم لباسِ خدمتکاری و قدش، تقریباً هیچ تفاوتی بادیر تصویری که از او در خاطر داشت، نکرده بود.
موهای بلندِ مشکی و ابریشمی، چتریهای صافمکیدنِ و مرتب، چشمهای مشکی و زلال، و ویژگیِبین منحصربهفردش— چهرهای که ذاتاً بیحوصله به نظر میرسید.
البته بسیار قدبلندتر از آن کودکِ سالهای دور بود؛ ناگفته نماند که چهرهٔاست زیبایش حتی از برترین زیبارویانِ معبدِ جوهرِ اژدها مانند شوان ووهان یا فِیدست یویان هم کم نمیآورد و چهبسا در برخی معیارها از آنها سرتر بود.
میشیو با صداییاما بهتزده نامش رامکیدنِ زمزمه کرد: «یو... یوان؟»
یوان با لبخندی جذاب بر چهره آرام بهندارم او نزدیک شد و گفت: «خیلی وقته، میشیو.دیر الان حتی از یو رو هم بلندتر شدی.»
«...»
انگار نمیدانست چه کند یا چطور واکنشحضورِ نشان دهد. میشیو مانند مجسمهای یخزده همانجاناگهان ماند تا اینکه یوان عملاً روبهرویش ایستاد.
«همیشه میخواستممُهرشدهست این کارندارم رو بکنم...»
یوان ناگهان دستهایش را باز کرد و میشیو را درمکیدنِ آغوش کشید و با صدایی ملایم گفت: «ممنون، میشیو... کهبیش در تمامِ این سالها مراقبِ من و یو رو بودی...»
«یوان...»
ناگهان دو رشته اشکِ درخشان برمتوجه چهرهٔ زیبای میشیو پدیدار شد وظاهر بهسرعت شانههای یوان را خیس کرد.
لحظهای بعد، میشیو آرام دستهایش را بالا آوردجوان و او را متقابلاً در آغوش گرفت، امابیش چیزی نگفت و تنها در سکوت یوان را فشرد.
فنگ یوشیانگ در حالی که سرش را از داخلِاگه خانه بیرون آورده بود و همآغوشیشان را تماشا میکرد، بامیره صدایی بسیار ضعیف زمزمه کرد: «انگار خیلی با هم صمیمیان.»
«...»
شیائو هوا نیز بیآنکه لب از لبحضورِ باز کند، همین کار را کرد وناگهان در سکوت به تماشای تجدیدِ دیدارشان ایستاد.
مدتی بعد، یواناما دستهایش را برداشت واربابِ یک قدم عقب رفت.
یوان گفت: «میشیو، بذار اول تومُهرشدهست رو به دوستام معرفی کنم.» سپسجوان برگشت و به درِ باز نگاه کرد.
و صدا زد:مُهرشدهست «شیائو هوا، فنگاگه فنگ، بیاید اینجا.»
چند لحظه بعد، آنممکنه دو از خانه بیرونآشنایی آمدند و کنارِ یوان ایستادند.
یوان به فنگ فنگ اشاره کرد و گفت:جوان «از قبل میشناسیش، ولی این فنگ یوشیانگه کهبیش بهش فنگ فنگ هم میگن، و یه ققنوسه.»
سپس به شیائو هوا اشاره کرد و گفت:ندارم «این شیائو هواست، اولین دوستِ من توی ایندیر دنیا، و برام مثل یه خواهرِ کوچیکترِ دیگهست.»
شیائو هوا پسمُهرشدهست از معرفی، برایاگه میشیو سر تکان داد.
یوان گفت: «حالا بذارید شما رو با میشیو آشنا کنم.» و ادامه داد: «شیائو هوا، فنگ فنگ، این میشیوه.فعال برام مثل یکی از اعضای خانوادهست چون از بچگی همیشه کنارِ هم بودیم. و درست مثل یو رو، توی تمامِحواسش این سالها خیلی به من کمک کرده. اغراق نیست اگه بگم بدونِ اون دو تا و حمایتهاشون، الان زنده نبودم.»
«در کنارِ یواما رو، اون یکی ازاربابِ مهمترین آدمهای زندگیِ منه.»
فنگ یوشیانگ به میشیو گفت: «قبلاً هم اینو گفتم، ولی هراربابِ دوستی از اربابِ جوان، دوستِ من هم هست! اگه زمانی بهسال کمک نیاز داشتی، اصلاً برای درخواستِ کمک از من تردید نکن!»
«شیائو هوا هم همینطور.»
میشیو سرآره تکان داد: «ازبرسه— دیدنِ همهتون خوشحالم.»
و سپسمُهرشدهست نگاهش راندارم به یوان دوخت.
مخصوصاً تو، یوان...
لبخندی نادر بر چهرهٔاما میشیو پدیدار شد و بهجوان صورتِ جذابِ او خیره ماند.
مدتی بعد، بهلحظه خانه برگشتند و رویحضورِ کاناپههای اتاقِ نشیمن نشستند.
فنگ یوشیانگ پیش از رفتناگه به آشپزخانه گفت: «بذارید برامونبدم یه کم چای دم کنم.»
در همین حال، یوان شروع کرد به تعریف کردنِ تجربهاش دراربابِ تزکیه برای میشیو؛ از همان ابتدا که برای اولین بار باسال شیائو هوا آشنا شد تا اینکه چطور به این نقطه رسید.