چپتر 516: نیلوفرهای ابدی
0میشیو به او گفت: «هنوز نگرانِبتونی اونی؟ نه یوان و نه من برایروئه اون اتفاق سرزنشت نمیکنیم، حتی یه ذره.»
«میدونم، اما این فقط یه حسیه که نمیتونم ازش خلاص بشم. البته دلایلِ دیگهای هم برای ترکِهمین خاندانِ یو دارم... مثلاً اینکه میخوام مثلِ تو و داداش تیان مستقل باشم. نمیخوام تا ابد به خاندانِچیه یو وابسته باشم و حس میکنم اگه بیشتر از این توی خاندان بمونم، دیگه هرگز نمیتونم ترکش کنم.»
پس از لحظهای سکوت، میشیو گفت:بهشون «میفهمم. بذار تلفن رو بدم بههمین یوان تا بتونی باهاش حرف بزنی.»
سپس میشیو درِزنگ اتاقِ یوان را زدجناحِ و گفت: «یو روئه.»
یوان در حالی که فقط شلوار بهباهاش پا داشت و بدنش از ورزش غرقحالی در عرق بود، در را باز کرد.
میشیو با چهرهای کمیخبر سرخ تلفن را بهکردم او داد و گفت: «بفرما...»
یوان تلفن را روی بلندگو و سپسملحق روی تختش گذاشت و در حالی که بهمیرم ورزش ادامه میداد، گفت: «صبح بخیر، یو رو.»
یو رو که صدای ورزش کردنش راجناحِ میشنید، به او گفت: «از الان داریملحق ورزش میکنی؟ زیاد به خودت فشار نیار.»
یوان گفت: «نگرانبذار نباش، میدونم کِیبتونی باید بس کنم.»
«بههرحال، زنگ زدم تا بهت خبر بدم که یه جناحِآینده تزکیه رو انتخاب کردم. هفتهٔ آینده بهشون ملحق میشم. اونامیرم توی یه شهرِ دیگهن، برای همین بهزودی از اینجا میرم.»
یوان از حرکت ایستادهفتهٔ و با تعجب گفت:میشم «ها؟ به این زودی؟»
یوان او را به رگبارِ سؤال بست: «فکر نمیکردمانتخاب به این زودی بری، اون هم به یه شهرِدیگهن دیگه؟ چقدر راهه؟ این جناحِ تزکیه چطوره؟ اسمشون چیه؟»
«حدودِ ۸٬۰۰۰ مایلبذار فاصله داره، پسبتونی قراره حسابی دور بشم.»
«هشتهزار مایل؟! این یعنی حدودِ ۱۶ ساعت با هواپیما!هفتهٔ چرا اینقدر دور میری؟ چرا نمیتونی به یه جناحِبهزودی تزکیه که همین الان تو این شهره ملحق بشی؟»
گذشته از این، هرچههفتهٔ از هم دورتر میبودند،میشم دیدنِ همدیگر برایشان سختتر میشد.
یو رو گفت: «خب، این جناحِ تزکیهجناحِ کمی خاصه و حتی اگه یه کمملحق دور باشه، فکر میکنم ارزشش رو داره.»
پس از لحظهایبذار سکوت، یوان پرسید: «اسمِباهاش این جناحِ تزکیه چیه؟»
«اسمشون نیلوفرهای ابدیه؛ یه جناحِ تزکیهٔ مخصوصِ دخترا که رهبریش بر عهدهٔ شخصِ نیلوفرِ سفیده، یکیدیگهن از بازیکنای برترِ تزکیهٔ آنلاین. اونا همین الان هم بیش از هزار تزکیهگرِ بااستعداد دارن وراهه جناحِ قدرتمندی هستن و همچنین یکی از سریعترین جناحهای در حالِ رشد توی دنیا محسوب میشن.»
«نیلوفرِ سفید؟» یوان بههفتهٔ یاد آورد که پیشترمیشم این نام را شنیده است.
«نیلوفرِ سفید بازیکنِ معروفی از یکی از ۱۰تزکیه خاندانِ میراثدارِ برتره. طبقِ منابعِ من، آدمِ قابلاعتمادی همشهرِ هست. فکر کنم اگه برم اونجا مشکلی پیش نمیاد.»
«علاوه بر این، من تنها نمیرمبتونی اونجا. دیروز با شیا جینگیی حرف زدمروئه و اونم قبول کرد که باهام بیاد.»
دانستنِ اینکه یو رو تنهاجناحِ سفر نمیکند، خیالِ یوان را کمیبهشون راحتتر کرد، اما همچنان نگران بود.
هر چه باشد،کردم یو رو تنهابهشون شانزده سال داشت.
«داداش، میدونم داری به چیبهت فکر میکنی. شاید سنم کمکردم باشه، اما میتونم مراقبِ خودم باشم.»
یوان با لبخندی مهربان گفت: «میدونم که میتونی... هربزنی چی باشه، تو سالها از من مراقبت کردی. با اینغرق حال، وظیفهٔ یه برادره که نگرانِ خواهرش باشه، مگه نه؟»
سپس پرسید: «راستی، درخبر این باره با پدرکردم و مادرت حرف زدی؟»
با آرامش جواب داد: «نه...آینده حرف نزدم، قصد هم ندارمشهرِ بهشون بگم چون قطعاً نمیذارن برم.»
«قصد داریبههرحال چقدر اونجا بمونی؟بهت توی نیلوفرهای ابدی؟»
«نمیدونم... امامیفهمم حداقل چندتلفن سالی میشه.»
«آدرس رو بهم بدهخبر تا بعداً هر وقتکردم فرصت کردیم بیایم دیدنت.»
«حتماً، اما فکر نکنم اجازه بدنبهشون مردها واردِ اونجا بشن، برای همینهمین مجبوریم جای دیگهای همدیگه رو ببینیم.»
«اشکالی نداره.»
یوان و یو رو دقایقِبدم طولانی با هم حرف زدند تادرِ اینکه یو رو مجبور شد برود.
«بعداً بهت زنگ میزنم، داداش.»
«باشه.»
پس از قطع کردنِ تماس، یوان از میشیو پرسید: «فکر میکنی بتونیم قبل ازملحق رفتنِ یو رو توی این یه هفته، یه اجرا داشته باشیم؟ برام مهم نیستسؤال چهجور اجرایی باشه. حتی یه مسابقه هم باشه قبوله، فقط میخوام بتونم ساز بزنم.»
«میخوای الان تویبذار جمع اجرا کنی؟بتونی یه کم خطرناک نیست؟»
«فکر کنم مشکلی پیش نیاد.جناحِ میخوام قبل از رفتنش، رؤیای یوبهشون رو رو یه کم برآورده کنم.»
«خیلی خب...انتخاب سعی میکنمهفتهٔ یه کاریش بکنم.»
«ممنون، میشیو.»
کمی بعد یوان به تمرینش برگشتبتونی و میشیو هم گشتن دنبالِ جاییاتاقِ برای اجرای او را آغاز کرد.
دو روز بعد، میشیو جایی پیدا کرد وکردم گفت: «پنج روزِ دیگه یه مسابقهٔ کوچیکِ پیانو برگزارهمین میشه. این زودترین موردی بود که تونستم پیدا کنم.»
«پنج روز... درستکردم همون روزی که یوملحق رو میره، نه؟ قبوله.»
«من از قبل ثبتناممون کردم.بهت ساعت ۸ صبح شروع میشه، اماهفتهٔ نوبتِ اجرای ما ساعت ۱۰ میرسه.»
«عالیه. حالا فقطبذار باید به یوبتونی رو خبر بدیم.»
سپس میشیوزدم با یوخبر رو تماس گرفت.
«یو رو، یه غافلگیری براتآینده دارم. میتونی قبل از ساعتشهرِ ۱۰ صبح بیای به این آدرس؟»
یو رو پرسید: «۱۰ صبح؟بهت چرا؟ قراره اونجا چه اتفاقیکردم بیفته؟ پروازِ ما ساعت ۱ بعدازظهره.»
«مشکلی نیست، میتونی از همونجا بری فرودگاه.باهاش اما در موردِ اینکه چرا... این یه غافلگیریه.شلوار نگران نباش، اصلاً طول نمیکشه— نهایتاً چند دقیقه.»
یو روزدم موافقت کرد:خبر «باشه... میام اونجا.»
«پشیمون نمیشی! قول میدم!»
پس از قطع کردنِ تماس،بهت یوان و میشیو آماده شدنکردم برای مسابقهٔ کوچک را آغاز کردند.
در همین حال، یو رو با شیا جینگیی تماس گرفتسپس تا به او خبر دهد که کمی زودتر از برنامهعرق حرکت میکنند تا قبل از پروازشان، توقفِ کوتاهی داشته باشند.
و درزدم یک چشمبههمزدن،خبر پنج روز گذشت.