چپتر 328: خوردنِ جانورانِ جادویی
0وقتی پدربزرگ لان ازشخصِ کلبه بیرون رفت، فضاهمچنان بیدرنگ در سکوت فرو رفت.
مادربزرگ لان ناگهانمیتوانست پرسید: «مردِ جوان،جذاب کمی چای میخوری؟»
یوان تندشخصِ سر تکانمیتوانست داد: «بله.»
«بسیار خب،خوردنِ همین الان میرمداشت برات آماده میکنم.»
سپس لان یینگیینگکردنِ گفت: «میخوام تزکیهممیتوانست رو بالا ببرم.»
یوان پرسید: «اوه؟ تو هم مثلِجذاب آدمها عادی تزکیه میکنی یا برایگردشده بالا بردنِ تزکیهت کارِ دیگهای انجام میدی؟»
«میتونم عادی تزکیه کنم، اما این مؤثرترین روش برایفکر ما نیست—دستکم برای تبارِ من. برای اینکه پایهٔ تزکیهمنگاهی رو سریع بالا ببرم، باید جانورانِ جادوییِ دیگه رو بخورم.»
با شنیدنِ حرفهایش، چشمانِ یوان از رویکردنِ علاقه و هیجان برقی زد و پرسید:بود «یعنی میتونی هستههای هیولا رو هم بخوری؟»
لان یینگیینگ سر تکان داد: «میتونیم بخوریمشون، اما جذبِ کاملِ هستههای هیولا برامون خیلیچشمانی طول میکشه و مقدارِ انرژی روحی که ازشون میگیریم اصلاً با بدنِ خودِ جانورانِ جادوییاجسادِ قابلمقایسه نیست. تازه بعضی وقتها دلمون رو هم درد میاره، برای همین ترجیح میدم نخورمشون.»
یوان زمزمه کرد: «وای...»
با اینکه روشِ او برای خوردنِ هستههای هیولا بافکر روشِ خودش فرق داشت، پیدا کردنِ شخصِ دیگری کهنگاهی میتوانست هستههای هیولا را «بخورد»، همچنان بسیار جذاب بود.
یوان ناگهانخوردنِ پرسید: «فکر میکنیداشت بتونم تماشات کنم؟»
لان یینگیینگ با چشمانی گردشدهدیگری به او نگاه کرد: «مـ-میخوایبود خوردنِ جانورانِ جادویی رو تماشا کنی؟»
یوان با نگاهیمیتوانست پر از کنجکاویجذاب سر تکان داد: «آره.»
لان یینگیینگ پس ازمیتوانست کمی تردید سر تکانبود داد: «فـ-فکر کنم بشه...»
«دنبالم بیا بیرون.»
وقتی بیرون رفتند، لان یینگیینگ تمامِ اجسادِ جانورانِ جادوییجذاب را که در طولِ سفرشان جمع کرده بودند بیرونتماشا آورد و مثلِ کوهی کوچک روی هم تلنبار کرد.
لان یینگیینگ پیش ازبخورد اینکه به فرمِ جانوریاش دربیاید،بتونم نگاهی گذرا به یوان انداخت.
سپس با دمش یکی از اجسادِهمچنان جانورانِ جادویی را گرفت و آن راگردشده در هوا، درست بالای سرش بلند کرد.
لان یینگیینگ پس از کشیدنِ نفسی عمیق، دهانِ بزرگشدیگری را باز کرد و دمش را رها کرد؛ جسدِچشمانی جانورِ جادویی درونِ دهانش افتاد و آن را درسته بلعید.
یوان با شیفتگی تماشاشخصِ میکرد. هرگز فکر نمیکرد جانورانِجذاب جادویی بتوانند اینگونه تزکیه کنند.
«هاااا...»
لان یینگیینگ پس از بلعیدنِ جانورِ جادویی، صدایی ازفکر سرِ رضایت بیرون داد و هنگامِ نفس کشیدنش، شعلههاینگاهی سفیدی دیده میشد که از دهان و بینیاش بیرون میزد.
پس از خوردنِ نخستین جانورِداشت جادوییاش، دومی را برداشت و آنبخورد را هم با یک لقمه بلعید.
تنها در چند لحظه، لان یینگیینگ کوهِ جانورانِهمچنان جادویی را تمام کرد و چنان غرقِ خوردننگاه شده بود که فراموش کرد یوان دارد تماشایش میکند.
لان یینگیینگ بامیتوانست صدایی راضی گفت:جذاب «آه، خوشمزه بود~!»
یوان پرسید: «محشره... همهش کجا میره؟ با اینکهبود بدنت بزرگه، عجیبه که میبینم یه کوه جانورِ جادوییکنی رو میخوری و هنوز کاملاً عادی به نظر میرسی.»
اگر خودش اینهمهخودش غذا میخورد، معدهاشپیدا کمی ورم میکرد.
«اوه... من واقعاً اونها رو "نمیخورم". با آتشِ مقدس میسوزونمشون و تویبتونم بدنم به انرژی روحی تبدیلشون میکنم و اینجوری تزکیهم رو بالا میبرم.بشه با این روش، هر چقدر هم جانورِ جادویی بخورم، احساسِ سیری نمیکنم.»
یوان سردیگری تکان داد:بخورد «که اینطور...»
مدتی بعد، لان یینگیینگ به شکلِ انسانیاش برگشتبود و سپس همراهِ یوان به داخلِ کلبه رفت تاکنی چایی را که مادربزرگ لان دم کرده بود بنوشند.
لان یینگیینگ ناگهان ازفرق او پرسید: «میتونی بیشترشخصِ دربارهٔ دنیای بیرون بهم بگی؟»
«بیرون؟ چی میخوای بدونی؟»
«نمیدونم. هر چیزی که میدونی.»
یوان لحظهای فکر کرد و بعد سرجذاب تکان داد: «باشه، چیزِ زیادی نمیدونم، امانگاه هر چی بیرون تجربه کردم رو برات میگم.»
به این ترتیب، یوان داستانِداشت سفرش را از زمانی که تزکیهگربخورد شده بود برای او تعریف کرد.
البته، از آنجا که یواندیگری مدتِ زیادی نبود که تزکیهگربود شده بود، داستان زیاد طول نکشید.
لان یینگیینگ آهی کشید: «که اینطور... دنیای بیرون جای شگفتانگیزی بهچشمانی نظر میرسه. توی این دنیا، ما نمیتونیم زیاد پرسه بزنیم یادنبالم هالهٔ شمشیرِ سرور رو ترک کنیم، وگرنه اهریمنها میتونن ما رو بکشن.»
بعد از چای، مادربزرگ لان یوان را به طبقهٔ بالا سمتِ اتاقها برد و بهمیخوای او گفت: «چون ما منتظرِ مهمون نیستیم، هیچ اتاقِ اضافهای نداریم. بنابراین، چطوره اتاقت روجمع با یینگیینگ شریک بشی؟ تختش اونقدر بزرگ هست که دو نفر راحت روش جا بشن!»
هر چه بیشترخودش حرف میزد، لبخندِپیدا روی صورتش پهنتر میشد.
یوان گفت: «مشکلی نیست، مندیگری اتاق لازم ندارم.» این حرفبود مادربزرگ لان را ماتومبهوت کرد.
او پرسید: «پس کجا میخوابی؟»
او جواب داد: «میخوام تزکیهبخورد کنم، برای همین فرقی نمیکنهبتونم اتاق داشته باشم یا نه.»
مادربزرگ زیرِ لب زمزمه کرد: «کـ-که اینطور...» و حس کردمیتوانست که راضی کردنِ این مردِ جوان برای جفتگیری با نوهشاننگاه ممکن است حتی از شکست دادنِ سرورِ اهریمن هم سختتر باشد.
مدتی بعد، چون دیرشخصِ وقت شده بود، یوانهمچنان از بازی خارج شد.
میشیو هنگامِ شاممیتوانست به او گفت:جذاب «یوان، حراج تموم شد.»
«واقعاً؟ چقدر فروش رفت؟»
«چنگِ یشمِ یخزده ۶۲۰ میلیونداشت دلار فروش رفت، و بعد ازبخورد کسرِ کارمزدها ۵۵۸٬۰۲۰٬۰۰۰ دلار گیرمون اومد.»
یوان گفت: «با اینکه دوستِ یومیتوانست رو حاضره اینجا رو مجانی بهمونبتونم بده، الان دیگه میتونیم اجارهش رو بدیم.»
میشیو ابروهایش را بالا داد. این اولین چیزی بود که بعد از بهنگاه دست آوردنِ اینهمه پول به ذهنش میرسید؟ پرداختِ اجاره؟ اگر میخواست، حتی میتوانستاجسادِ کلِ این ساختمان را بخرد و باز هم کلی پول برایش باقی بماند.
یوان ناگهان گفت: «آه، میتونی به شیائو هوابود و بقیه بگی که من بهاحتمالِ زیاد به اینکنی زودیها نمیتونم به اون دو تا شاگرد ملحق بشم.»
«ها؟ چرا؟ اتفاقی افتاده؟»
یوان گفت: «آره، و چیزی نیست کهبخورد بتونم نادیدهش بگیرم.» و سپس شروع کردچشمانی به توضیح دادنِ وضعیتِ خاندانِ لان برای میشیو.
«اهریمنها، هان؟ میفهمم.میتوانست فردا که واردجذاب شدم بهشون خبر میدم.»
یوان گفت: «ممنون.»
«آه، راستی. یه چیزِ دیگه، میشیو. اگه لازمشخصِ شد چیزی بخری، فقط از پولی که از حراجتماشات گرفتیم استفاده کن. نیازی نیست از من اجازه بگیری.»
او گفت:پیدا «مطمئنی؟ اینشخصِ پولِ توئه...»
یوان گفت: «من با اینهمه پول میخوامبود چیکار کنم؟ اگه یه روزی پولمون تموممیخوای شد، میتونم چند تا آیتمِ دیگه بفروشم.»
«میفهمم. ممنون، یوان.»
میشیو کمی بعد از تمیزکاری بهپیدا خواب رفت و یوان شب راهمچنان به تزکیه در دنیای واقعی گذراند.