چپتر 187: تقسیمِ اتاقها
0بزرگ شوان با چهرهای دوستانه به نگهبانها گفت:نشون «زیاد به ما توجه نکنید. ما فقط بهخاطرِ مسابقهٔلبخندی چنگی که قراره توی این شهر برگزار بشه اینجاییم.»
نگهبان سپس پرسید: «البته. بیشترِ کسانی که اینمیکردند چند روز به شهر میان، فقط برای مسابقهزرین اینجان. شما شرکت میکنید یا فقط تماشاچی هستید، ارشدها؟»
بزرگ شوان جوابواردِ داد: «شاگردانِ من تویرزرو مسابقهٔ چنگ شرکت میکنن.»
«فهمیدم. پس لطفاً این رو بپذیرید.پیدا این هدیهٔ کوچکی از طرفِ شهرِ ماماتومبهوت برای کسانیه که توی مسابقه شرکت میکنن.»
نگهبان ناگهان مدالیونِ زرینِ کوچکی به آنها نشان داد و ادامه داد:بهتون «اگه به هتلِ شکوفهٔ سلطنتی برید و این نشان رو بهشون نشون بدید،اینجا تا زمانی که بخواید از شهر برید بهتون اتاق میدن— البته کاملاً رایگان.»
بزرگ شوان با لبخندی بر لب گفت:دریافت «اوه؟ این شهر خیلی سخاوتمنده. حتماً وقتیحضور فرصت شد از سرورِ اینجا تشکر میکنم.»
نگهبان با احترامواردِ به او تعظیمهتل کرد: «ممنون، ارشد!»
البته شهر این نشانها را مثلِ نقلونبات به هر کسی که قصدِ شرکتماتومبهوت در مسابقه داشت نمیداد و تنها گروههایی با پیشینهٔ معتبر یا قدرتمند، همچونرفتار معبدِ جوهرِ اژدها، آنها را دریافت میکردند، بهویژه اگر بزرگِ اعظمشان آنجا حضور داشت.
بزرگ شوان پس ازشکوفهٔ گرفتنِ مدالیونِ زرین، بهنشون همراهِ دیگران واردِ شهر شد.
بزرگ شوان از او پرسید: «بزرگ شان، از قبل برای مابزرگِ هتل رزرو کردی؟ اگه نکردی، میتونیم برای گرفتنِ اتاق به هتلِهتل شکوفهٔ سلطنتی بریم، چون الان پیدا کردنِ اتاقِ خالی برامون سخته.»
بزرگ شان با حرفش آنها را ماتومبهوت کرد: «البته که رزرو کردم. بیعرضه کهپیدا نیستم. با این حال، هتلِ شکوفهٔ سلطنتی قطعاً جای خیلی بهتری نسبت به هتلیه کهنسبت من رزرو کرده بودم، پس میتونیم جوری رفتار کنیم که انگار هیچ اتاقی برامون نگرفتم.»
بزرگ شوان گفت: «خـ-خیلیچون خب... حالا که اینطوره،اتاقِ بهجاش میریم هتلِ شکوفهٔ سلطنتی.»
بزرگ شان دوباره جلوتر از بزرگ شوان راه افتاد تا دیگرانبخواید را به سمتِ هتلِ شکوفهٔ سلطنتی هدایت کند و گفت: «پس دنبالمفرصت بیاید. من با این شهر حسابی آشنام چون چند باری اینجا اومدم.»
«وای! اون گروهِ پریهامعبدِ رو ببین! توی عمرم زنهاییبهویژه به این زیبایی ندیده بودم!»
«کوفتی! اگه میتونستم زنی داشته باشمهتل که حتی نصفِ یکی از اوناچون خوشگل باشه، دیگه از زندگی هیچچیز نمیخواستم!»
عابرانِ شهر با دیدنِ آنها دست از هراتاقِ کاری که میکردند کشیدند تا با چهرههایی مبهوت وحال مسحور به بزرگ شان و شاگردانِ زن خیره شوند.
«چرا سعی نمیکنیهتلِ بری سمتشون؟ شایدبرید شانس بهت رو کرد.»
«دیوونه شدی؟ به لباسهاشون نگاه کن! اونا از معبدِ جوهرِاگر اژدها هستن! و از روی هالهشون میشه فهمید که قطعاًشان متخصصهای قدرتمندیان! اگه جونت رو دوست نداری، بفرما برو سمتشون!»
مدتی بعد، بزرگ شان جلوی ساختمانِ بلند وکردی عظیمی ایستاد که نهتنها کلِ خیابان را اشغال کردهخالی بود، بلکه در میانِ شکوفههای زیبای گیلاس محصور بود.
یوان که مسحورِ شکوفههای گیلاسالان شده بود، با چهرهای مبهوتبرامون زمزمه کرد: «وای... چه جای زیبایی.»
بزرگ شان پس از اینکه چند لحظهبهشون بیرون ایستاد تا درختانِ زیبا را تماشامیدن— کند، همراه با بقیه واردِ ساختمان شد.
«مهمانانِ ارجمند از معبدِمعبدِ جوهرِ اژدها، به هتلِمیکردند شکوفهٔ شاهی خوش آمدید.»
بهمحضِ ورودشان به ساختمان، دوازدهقبل خدمتکار به استقبالشان آمدند، انگارمیتونیم هتل از پیش منتظرِ رسیدنشان بود.
بزرگ شان از این موضوعالان چندان جا نخورد و مدالیونبرامون را به آنها نشان داد.
بزرگ شان سپسهتلِ پرسید: «با این چندبهشون اتاق به ما میدین؟»
یکی از کارکنان فوراً جواب داد: «در حالتِ عادی میتونید تا پنج اتاق داشته باشید،گرفتنِ اما بهخاطرِ مسابقاتِ پیشِ رو و هجومِ مهمانها، فقط میتونیم دو اتاق در اختیارتون بذاریم.پیدا با این حال، هر اتاق تا چهار نفر ظرفیت داره. بابتِ این مشکل عذرخواهی میکنیم.»
بزرگ شان گفت: «نیازی به عذرخواهیهتل نیست. بههرحال نمیتونیم از چیزی کهچون مجانی بهمون دادن شکایتی داشته باشیم.»
سپس برگشت وبریم به یوان وپیدا بقیه نگاه کرد.
«بذارید ببینم... ما شش نفریم اما فقط دونشون اتاق داریم؛ دو مرد و چهار زن. فکر کنملبخندی کاملاً مشخصه که چطور باید اتاقها رو تقسیم کنیم.»
بزرگ شان سپس به شاگردانِ دختر اشاره کرد وبهویژه گفت: «شما سه نفر میتونید توی یه اتاق بمونید،دیگران من هم پیشِ بزرگ شوان و شاگرد یوان میمونم.»
«ها؟»
همه با چهرههاییبریم ماتومبهوت به بزرگپیدا شان خیره ماندند.
چند لحظه بعد بزرگ شوان گلویش را صاف کرد و گفت: «اهم! بزرگاتاق شان، منطقیتر نیست بهجای اینکه پیشِ ما دو تا مرد بمونی، بری پیشِتشکر اون سه تا شاگردِ دختر؟ بههرحال هر اتاق برای چهار نفر جا داره.»
بزرگ شان با صدایی رسا جواب داد، درحالیکه چهرهٔ زیبایش از کوچکترین نشانهٔ شرم یا خجالت خالی بود: «وقتی میتونیم اتاقهاقبل رو مساوی تقسیم کنیم و جای بیشتری داشته باشیم، چرا چهار نفر رو بهزور توی یه اتاق جا بدیم؟ اینکه اصلاًقطعاً فکر کردن نداره.» و ادامه داد: «من هم مشکلی ندارم که با شما دو نفر هماتاق بشم، چون مطمئنم هیچ اتفاقی نمیافته.»
بزرگ شوان با چشمهای ریزشده گفت: «مطمئنی؟ هرچند منم اطمینان دارم که ما دوپیدا تا کاری نمیکنیم، ولی در موردِ تو نمیتونم همین حرف رو بزنم، بزرگ شان.بهتری اما حالا که میخوای اتاقها رو مساوی تقسیم کنی، نوهام میتونه توی اتاقِ ما بمونه.»
با شنیدنِ جوابِبریم بزرگ شوان، ابروهایپیدا بزرگ شان پرید.
در همین حین، قلبِ شوان ووهان از هیجان به تپشزمانی افتاد و از همان لحظه میتوانست خوابیدن در یک اتاقسخاوتمنده با یوان، و شاید حتی در یک تخت را تصور کند!
بزرگ شان پس از لحظهای سکوت گفت: «چرا اینقدر قضیه رو سختاعظمشان میکنی، بزرگ شوان؟ بذار شاگردها پیشِ هم باشن. ولی از اونجا که شاگردنکردی یوان به دلایلِ واضح نمیتونه پیشِ بقیه بخوابه، میتونه پیشِ ما بزرگها بمونه.»
بزرگ شوان ابروهایش را بالا داد و باکردی لحنی خونسرد گفت: «چرا که نه؟ بههرحال ایناتاقِ اولین باری نیست که اونا توی یه جا میخوابن.»
«چـ... چی گفتی؟» چشمهای بزرگ شان درکردنِ دم از تعجب گرد شد و باکردم چهرهای ناباور به بزرگ شوان خیره ماند.