چپتر 1264: شکِ لیا
0لیا پس از اینکه از بهتمنتظر بیرون آمد، پرسید: «تو پادشاهِ جاودانی...؟نگو واقعاً انتظار داری حرفت رو باور کنم؟»
یوان لبخندی زد و گفت: «راستش؟ آره. ولی اگه باور نکنی هماتفاق مشکلی نیست. مطمئنم بالاخره باورت میشه. راستی، از قضا والاگوهرِ ایزدی هم هستم—بیصدا همونی که توی جنگ با اهریمنها پیروز شد و بشریت رو نجات داد.»
با فاش شدنِ رازهای حیرتانگیز یکی پس از دیگری ازبودی زبانِ یوان، ذهنِ لیا برای هضمِ همهچیز به تقلا افتادداشتم و حتی حس میکرد از شدتِ شوک دارد داغ میکند.
یوان با دیدنِ لیا که در سکوتیکشید بهتزده آنجا ایستاده بود، دست تکان دادافتاده و افزود: «خودم میتونم برگردم خونه. میبینمت.»
سپس چرخید و رفتمیفنگ و لیا را تنها گذاشتاومدی تا افکارش را جمعوجور کند.
لیا در آن حالتِ گیجی، هیچ تلاشی نکرد تا اوالانش را نگه دارد یا دربارهٔ حقایقِ حیرتانگیزی که یوان فاشچهرهای کرده بود توضیحی بخواهد. با افکاری آشفته، همانجا میخکوب ماند.
مدتی بعد،منتظر یوان بهخوش عمارت بازگشت.
با قدم گذاشتن به داخلِ عمارت، آهیکشید از سرِ خستگی کشید و گفت: «تازهافتاده برگشتم و همین الانش اینهمه اتفاق افتاده.»
میفنگ که در لابیمیفنگ منتظر ایستاده بود، به اواومدی خوشامد گفت: «خوش اومدی، یوان.»
یوان با چهرهایآهی غافلگیرشده گفت: «نگوکشید که منتظرم بودی...»
میفنگ بیصدا سر تکان داداومدی و سپس به حرف آمد:بودی «حالت خوبه؟ خسته به نظر میرسی.»
«بیشتر ازگذاشتن چیزی که انتظارسرِ داشتم گپ زدیم.»
یوان با خود کلنجار رفته بود که آیا بهمحضِ رسیدن به خانه وضعیت را بهبیصدا همه بگوید یا نه، اما تصمیم گرفت تا روزِ بعد صبر کند، چرا که میخواستبهمحضِ آن روز را حسابی استراحت کنند و از قبل هم برای آن روز دورهمی داشتند.
یوان با لحنی کمی مرموز گفت:کشید «امشب باید کمی استراحت کنی، میفنگ.اتفاق برای فردا بهش نیاز پیدا میکنی.»
میفنگ که متوجهِ این موضوعاومدی شده بود، نتوانست جلوی خودشبودی را بگیرد و پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
یوان سرگذاشتن تکان داد: «آره،سرِ فردا بهتون میگم.»
«متوجهم.»
از آنجا که یوان تصمیم گرفته بود تا فردا صبر کند، میفنگ با خود فکرلابی کرد که احتمالاً موضوعِ چندان جدیای نیست. او خبر نداشت که یوان هم همین اشتباه رامیرسی کرده بود، و تازه بعداً فهمید که دنیا در کمتر از صد سال به پایان میرسد.
«شب بخیر، یوان.»
«شب بخیر.»
یوان یکراست به اتاقش رفت ومنتظر با باز کردنِ در، با تاریکیِ مطلقیمنتظرم روبهرو شد که اتاق را پوشانده بود.
با قدم گذاشتن بهسرِ داخلِ اتاق، در دلبرگشتم با خود فکر کرد.
یعنی از الان خوابیده؟
اما بهمحضِ اینکه درآهی را بست، صدای چو لیوشیانگبرگشتم طنینانداز شد: «خوش اومدی، یوان.»
«اوه، فکر کردم خوابیدی.»
چو لیوشیانگ در حالی که آباژورِ کنارِ تخت را روشن میکرداینهمه تا ظاهرش را نمایان کند، گفت: «چطور میتونستم تو اولین روزِنگو برگشتنت تنها بخوابم؟ اصلاً میدونی چقدر برای این لحظه صبر کردم؟»
یوان با دیدنِ اینکه چو لیوشیانگ لباسزیرِ مشکینگو و تحریککنندهای پوشیده است که بهسختی بدنش رانظر میپوشاند، چشمهایش گرد شد و گفت: «تو... این ظاهرت...»
او حتی خودش را در حالتی اغواگرانه قرارتازه داده بود که عمداً بدنش را به نمایشلابی میگذاشت، درست مثلِ یکی از مدلهای مجلاتِ بزرگسالان.
به خاطرِ گردابِ اتفاقاتی که پیشتر رخ داده بود، یوان در ابتدانگو حوصلهٔ وقتگذرانی با چو لیوشیانگ را نداشت. با این حال، چون میدانستداشتم او شش ماه را بدونِ وی سر کرده است، نمیخواست ناامیدش کند.
یوان که به اهمیتِ قدردانیخستگی از لحظاتِ کنارِ عزیزانش پیالانش برده بود، با خود فکر کرد.
حتی اگه دنیا فرداخوش به پایان برسه، بازم برایمنتظرم عزیزترین کسانم وقت پیدا میکنم.
و بیهیچ تردیدی، آرایهٔ بزرگِ پنهانسازی در اتاق ایجاد کرد تاالانش حریمِ خصوصیشان حفظ شود و کنارِ چو لیوشیانگ به تخت رفت ونگو باقیِ شب را غرق در لذت و گرمای بدنِ او سپری کرد.
در همین حین، وقتیمیفنگ لیا به قلهٔ کوه بازگشت،اومدی بیدرنگ به دیدنِ سرور رفت.
سرور متوجهِ رنگِآهی پریدهاش شد وکشید پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
«...»
لیا پس از لحظهای سکوتسرِ پرسید: «میشه دربارهٔ پادشاهِ جاودانهمین با جزئیاتِ بیشتری برام بگی؟»
سرور بیدرنگ منظورش را اشتباهلابی برداشت کرد و لبخند زد:چهرهای «پس بالاخره بهش علاقهمند شدی.»
لیا حتی جانِ آنسرِ را نداشت که حرفش راهمین رد کند و ساکت ماند.
سرور حرفش را آغاز کرد: «همونطور که میدونی، پادشاهِ جاودان نقشِ مهمی توی پایان دادن به درگیریِ بین اژدهایان و انسانهازدیم داشت. با این حال، این دستاوردها در برابرِ کارهای دیگهش هیچ به حساب میان. اون نهتنها افتخارِ این رو داشت کهکنند اولین انسانِ پذیرفتهشده و موردِ احترامِ یک جانورِ ایزدیِ افضل باشه، بلکه اولین انسانی شد که به یکی از اونا فرمان داد.»
«تازه فقط یه جانورِ ایزدیِ افضل زیرِ فرمانش نبود؛ در مجموع نُه تا از اونا رو درمنتظر اختیار داشت و روی خیلی از جانورانِ ایزدیِ قدرتمندِ دیگه هم نفوذ داشت. لقبِ "جانورِ ایزدیِ افضل"چیزی فقط مختصِ قدرتمندترین جانورانِ ایزدی در اوجِ تبارشونه— موجوداتی که عملاً میتونن بر یک نژادِ کامل فرمانروایی کنن.»
«پادشاهِ جاودان با استفاده از روابطش با جانورانِ ایزدیِ افضلچهرهای و بیشمار جانورِ ایزدیِ دیگه در سراسرِ آسمانِ ایزدی، کاری رومیرسی کرد که زمانی غیرممکن به نظر میرسید— همزیستیِ انسانها و جانوران.»
«پیش از دورانِ پادشاهِ جاودان، انسانها و جانوران بهندرت باالانش هم ارتباط میگرفتن و وقتی هم چنین اتفاقی میافتاد، اغلب بهغافلگیرشده درگیریهای مرگبار کشیده میشد، جانورانِ ایزدی که دیگه جای خود دارن.»
«پادشاهِ جاودان دگرگونیِ بزرگی توی این زمینه به وجود آورد. به لطفِ نفوذ وخوبه تلاشهای خستگیناپذیرش، انسانها و جانوران با دیدنِ هم دشمنی رو کنار گذاشتن و حتی بهوضعیت همکاری با هم رو آوردن و در نهایت توی یک شهر کنارِ هم زندگی کردن.»
«اگه پادشاهِ جاودان نبود، انسانها و جانورانِ بیشماری توی درگیریهای بیمعنی از بیناتفاق میرفتن. اغراق نیست اگه بگیم پادشاهِ جاودان هم انسانها و هم جانوران روبیصدا نجات داد؛ برای همینه که اینقدر جایگاهِ والایی داره و حتی پرستیده میشه.»
«توی کلِ تاریخِ نُه آسمان— دستکم تا زمانی که من اونجا رو ترک کردم— فکر نمیکنمحرف کسی به اندازهٔ پادشاهِ جاودان تأثیرِ عمیقی روی دنیا گذاشته باشه.» سرور در حینِ صحبت ازخانه پادشاهِ جاودان، چهرهای تحسینآمیز به خود گرفت که نشان از احترامِ عمیقش به این شخصیتِ افسانهای داشت.
پس از مکثی کوتاه، ادامه داد: «راستش، میشه گفت شخصِ دیگهای هم بود که با نفوذِمنتظر پادشاهِ جاودان برابری میکرد— والاگوهرِ ایزدی. کسی که به خاطرِ انداختنِ ترس به جانِ اهریمنهایی کهبیشتر به نترس بودن معروف بودن، و همینطور نجاتِ آسمانهای ایزدی از چنگِ خاندانِ اهریمن شهرت داشت.»
«با اینکه انسانها توی اون دورانچهرهای بیشترین سختیها رو کشیدن، اما ما جانورانحالت هم از این آشوب در امان نموندیم.»
لیا با چهرهای سردرگم که درکِخستگی آن برای سرور دشوار بود، زمزمهاینهمه کرد: «پادشاهِ جاودان و والاگوهرِ ایزدی...»
سپس پرسید: «میشهافتاده دربارهٔ والاگوهرِ ایزدیمنتظر بیشتر برام بگی؟»
«حتماً...»
با اینکه سرور از دلیلِ علاقهٔ لیاغافلگیرشده به والاگوهرِ ایزدی مطمئن نبود، اما حسی بهخسته او میگفت که این اطلاعات برایش اهمیت دارد.
از این رو، سرور دانستههایش دربارهٔخستگی والاگوهرِ ایزدی را با لیا در میاناتفاق گذاشت و لیا نیز سراپا گوش شد.
در نهایت، لیا سؤالِ دیگری پرسید: «به نظرت تناسخاومدی واقعاً وجود داره؟ و اگه پادشاهِ جاودان و والاگوهرِخوبه ایزدی دوباره زاده بشن، فکر میکنی چه جور آدمهایی میشن؟»
سرور پیش از پاسخ دادن لحظهای طولانی در فکر فرو رفت:اینهمه «من شخصاً به تناسخ باور دارم، و اگه قرار باشه دوباره زادهمنتظرم بشن، فکر میکنم کسی مثل یوان میشن— دستکم امیدوارم که اینطور باشه.»
با شنیدنِ پاسخِخوشامد سرور، لرزه برچهرهای تنِ لیا افتاد.
«که اینطور... ممنون بابتِ وقتت. میرمخستگی کمی استراحت کنم.» و بدونِ هیچ توضیحِاتفاق دیگری، از پیشِ چشمِ سرور ناپدید شد.