چپتر 571: مصیبت
0یوان پیش از اینکه میکروفون را به مجری پسکشید بدهد و از صحنه پایین برود، گفت: «اوه... ممنوناوصاف که اجازه دادید امروز اینجا مبارزه کنم. تجربهٔ فوقالعادهای بود.»
وانگ مینگ با چهرهای ناباور به او نزدیکنگفتند شد: «یوان! اون دیگه چهجور فنی بود؟! تا حالاکاملاً ندیده بودم کسی اینطوری لی جینشی رو مغلوب کنه!»
یوان گفت: «فن؟چیزِ فن که نبود... حداقلمیکردند خودم اینطور فکر نمیکنم.»
در واقع، حتی خودش هم نمیدانست آندربارهٔ قدرت چه بود. ناگهان آمده بود وبههرحال به همان سرعت هم ناپدید شده بود.
با وجود اینکه آن قدرت نیرویی باورنکردنیدرستوحسابی به او بخشیده بود، یوان افسوس میخوردحدِ که نتوانسته درستوحسابی با لی جینشی مبارزه کند.
یوان در دل آه کشید: کسیچیزِ اون بیرون پیدا میشه که بتونهرازهایش من رو به حدِ نهاییام برسونه؟
با این اوصاف، اگر میخواست باچون حریفِ شایستهای مبارزه کند، چارهای نداشتدارد جز اینکه تزکیهٔ آنلاین بازی کند.
پس ازدارد مسابقات، یوان دوبارهطبیعی به بقیه پیوست.
چو لیوشیانگ به اوافسوس گفت: «تبریک میگم، داداش یوان!کشید روی صحنه خیلی خوشتیپ بودی!»
یوان سر تکان داد: «ممنون.»
ارشد لی پرسید: «برادرِ رزمی یوان، اونمیکردند هالهٔ طلاییِ دورت چی بود؟ آخرش یهجوراییکاملاً شبیهِ فنِ لی جینشی به نظر میرسید.»
یوان سر تکانکاری داد: «ببخشید، ولیداشت خودم هم نمیدونم.»
بزرگانِ اعظم چیزِ دیگری نگفتند، چون فکردرستوحسابی میکردند یوان میخواهد رازهایش را پیشِ خودشحدِ نگه دارد؛ کاری که کاملاً طبیعی بود.
ارشد لی با وجود اینکه داشت دربارهٔ نوهٔ خودش حرفمیکردند میزد، با صدای بلند خندید: «بههرحال، دیدنِ اینکه لی جینشی کتکنوهٔ بخوره خیلی چسبید، چون معمولاً اونه که حریفاش رو لتوپار میکنه.»
لحظهای بعد ارشد وانگ گفت: «برادرِ رزمی یوان، در طولِپیشِ مسابقات حرفی ازش زده نشد، اما به برنده یک فنِ تزکیهٔصدای رایگان از طرفِ یکی از شش خاندانِ روحِ ما داده میشه.»
یوان که حسابی درگیرِ تمرینطبیعی بود، گفت: «حالا که گفتید، یادمصدای افتاد هنوز فنون رو نگاه نکردهم.»
«مشکلی نیست. وقت زیاد داری.»
پس از چند دقیقه گفتگو،اعظم یوان آماده شد تا بامیکردند بقیه به غارهای جاودانه برگردد.
با این حال، درست وقتینگفتند که میخواستند بروند، کسی فریادپیشِ زد: «من درخواستِ مبارزهٔ مجدد دارم!»
یوان برگشت و لی جینشی را دید که تازه بهوشمیزد آمده بود و پشتِ سرشان ایستاده بود. چهرهٔ زیبا واونه سردش ناراضی بود و بهوضوح از نتیجهٔ مسابقه دلِ خوشی نداشت.
او تکرار کرد: «من حتیمیخورد فرصت نکردم درستوحسابی باهات مبارزهبیرون کنم! من درخواستِ مبارزهٔ مجدد دارم!»
یوان سپس گفت: «من هم از نتیجه راضینگفتند نبودم، اما مسابقه دیگه تموم شده. اگه دوستکاری داشته باشی، میتونیم یه روزِ دیگه دوباره مبارزه کنیم.»
لی جینشی لحظهایچیزِ سکوت کرد و سپسمیکردند سر تکان داد: «فردا!»
یوان پیشنهاد داد: «پسفرداکاملاً چطوره؟ فردا قصد دارمنوهٔ فنون رو نگاه کنم.»
لی جینشی گفت: «قول دادیم!»
«آره.»
پس از آن، یوان با بقیه از آنجامیخواهد رفت. آنها پیش از بازگشت به غارهای جاودانه،داشت مستقیم به رستوران نقرهای رفتند تا چیزی بخورند.
پس از صرفِ شام، یوان سعی کرد هالهٔنوهٔ طلایی را که امروز در مبارزه با لیکتک جینشی تجربه کرده بود فعال کند، اما موفق نشد.
اون آخه چیبخشیده بود؟ چطور میتونم همچیندرستوحسابی قدرتی رو فعال کنم؟
یوان پیش از خواب، در حالیچیزِ که کنارِ چو لیوشیانگ روی تخت درازپیشِ کشیده بود، با خود چنین فکر کرد.
در طولِاعظم خواب، یواندیگری رؤیایی دید.
اما تنها بود وکاملاً تاریکی احاطهاش کرده بود،نوهٔ انگار وسطِ یک سیاهچاله باشد.
با صدایباورنکردنی بلند از خودمیخورد پرسید: «من کجام؟»
«دنبالِ قدرتی؟»
ناگهان صدای بمی طنیندیگری انداخت و باعث شدمیخواهد یوان ابروهایش را بالا بیندازد.
با صدایدارد بلند پرسید:کاملاً «کی اونجاست؟»
صدای دیگری جواب داد: «پس برای چی اینجام؟»کند اما به نظر میرسید دارد جوابِ صدای بم رااین میدهد، و شبیهِ صدای مردِ خوشقیافهٔ رؤیاهای یوان بود.
صدای بم ادامه داد:بزرگانِ «حاضری همهچیز رو فدانگفتند کنی— حتی جونِ خودت رو؟»
«حاضرم.»
«پس دنبالم بیا...»
کمی بعد صداها ناپدید شدند. نورهایی شبیهِ ستارهکند در دوردست سوسو زدند، بهسرعت خلأ را پربرسونه کردند و آن را به آسمانی پرستاره بدل ساختند.
یوان ناگهان حضورینمیدونم را پشتِ سرشچیزِ حس کرد و برگشت.
«خیلی وقته.»
مردِ خوشقیافهدارد دوباره روبهرویکاملاً یوان ظاهر شد.
یوان به او گفت: «تومیخورد واقعاً بیهوا پیدات میشه و آدموپیدا گیج میکنی، خودت میدونی، مگه نه؟»
«من نه روی ظاهربزرگانِ شدنم کنترلی دارم، نهنگفتند رؤیاهای تو رو کنترل میکنم.»
پس از لحظهای سکوت،دیگری یوان پرسید: «هی، میدونی اونرازهایش هالهٔ طلاییِ امروز چی بود؟»
«البته.» در کمالِ تعجبِکاملاً یوان، مردِ خوشقیافه بیدرنگنوهٔ آن را تأیید کرد.
«اون قدرت چیه؟ بدنم رو از قدرتی عظیم پر کرد، اما همزمان میلِ غیرقابلکنترلی براینهاییام مبارزه بهم داد. امروز وقتی با لی جینشی میجنگیدم بهسختی تونستم خودم رو کنترل کنم وپیوست اون حس حتی بعد از مبارزه هم باقی موند، اما دیگه از اون قدرت خبری نبود.»
مردِ خوشقیافه لبخندی زد و گفت: «خوشت اومد؟ حسِچون قدرت— حسِ شکستناپذیر بودن. تو امروز تازه قدرتِ واقعی روداشت تجربه کردی، اما اون فقط بخشِ کوچکی از تمامِ قدرتشه.»
یوان دوباره پرسید:چیزِ «این جوابِ سؤالم نبود.میکردند آخه اون قدرت چیه؟»
«اون قدرت دلیلِ وجودِ توئه— وجودِ ما. بالاخره یادتحرف میاد، اما الان وقتش نیست، برای همین نمیتونم بهچسبید سؤالت جواب بدم، چون خودم هم جوابش رو نمیدونم.»
«پس میدونی چطوربخشیده میتونم دوباره ازنتوانسته اون قدرت استفاده کنم؟»
«تو برای کنترلِ اون قدرت خیلی ضعیفی. همین که امروز تونستی بدونِرازهایش هیچ عواقبی ازش استفاده کنی خودش یه معجزهست. نگران نباش، بالاخره یادت میادبلند چطور ازش استفاده کنی.» سپس مردِ خوشقیافه برگشت و در خلأ ناپدید شد.
با این حال، حتی پس از ناپدیدمیکردند شدنش، صدایش طنین انداخت: «باید خودت روکاملاً آماده کنی. اولین مصیبتت بهزودی از راه میرسه.»
«مصیبت؟ داریدارد درموردِ چیکاملاً حرف میزنی؟»
«هر چیزیباورنکردنی بهایی داره،افسوس بهخصوص قدرت.»
رؤیا با این جملهبزرگانِ پایان یافت و یواننگفتند لحظهای بعد بیدار شد.
مصیبت... چطور باید خودم رونگفتند برای چیزی که هیچی ازشپیشِ نمیدونم آماده کنم؟ این غیرممکنه...
یوان در دل آهی کشید.