چپتر 776: فصل 776
0«آره... درسته...افتاد هرچقدر میخوای بهشوننمیتوانم دست بزن... هیک!»
چی فانگ با صدایی گیج گفت: «این پاداشِسپس تو برای کشتنِ اهریمنه... هیک!» و همزمان صورتِهستم یوان بیشتر و بیشتر در سینههایش فرو میرفت.
این وضع چند لحظهکشید ادامه یافت تا اینکه ناگهانبدنش تمامِ حرکاتِ یوان متوقف شد.
«هی... چی شده؟ هیک!»
یوان ناگهان بلند شدگفتم و با چهرهای آرامصرفاً به چی فانگ نگاه کرد.
با لحنی آرام گفت: «بهتره...کنم قبل از اینکه هر دوموننمیتوانم اشتباهِ بزرگی بکنیم از اینجا بری.»
چشمهای چینفسِ فانگ از تعجبوالاگوهرِ گرد شد: «چـ-چی؟»
این شوک او را برای لحظهای کوتاه از مستیکنترل پراند، اما همین لحظهٔ کوتاه کافی بود تا چیصرفاً فانگ بفهمد چه خبر است و تصمیمش را بگیرد.
بیدرنگ از تخت بیرون پرید،نمیتوانم لباسهایش را پوشید و با چهرهایهستم سرخ از اتاقِ او بیرون دوید.
با رفتنِ او، یوان روی تخت نشست و لبخند زد:نمیتوانم «چه بچهٔ دردسرسازی. امیدوارم این بهت یاد بده که هردرست چیزی رو توی دهنت نذاری و بدونی هر کاری عواقبی داره.»
چشمهایش رانفسِ بست وکشید به تزکیه نشست.
در همین حال،گرفتی یوان در اعماقِاصلاً آگاهیاش نفسِ راحتی کشید.
به والاگوهرِ ایزدی که تازهنمیتوانم کنترلِ بدنش را به دست گرفتههستم بود تعظیم کرد و گفت: «ممنونم...»
«برای چینمیتونم از منکنترل تشکر میکنی؟»
«برای اینکه کنترلِ بدنم رو بهایزدی دست گرفتی و جلوم رو گرفتی؛ منتشکر الان اصلاً نمیتونم خودم رو کنترل کنم.»
والاگوهرِ ایزدی به خنده افتاد.
سپس گفت: «به تو گفتم، من نمیتوانم کنترلِ بدنت را به دست بگیرم. من صرفاً تکهایمثل از خاطراتِ تو هستم. تو همین الان خودت دست به کار شدی، درست مثل زمانی کههمچین با اهریمن جنگیدی و او را کُشتی. شاید غرایزت بیدار شده باشند یا چیزی شبیهِ آن.»
یوان اخم کرد:خودم «وقتی هوشیار نیستم آخهافتاد چطور همچین چیزی ممکنه؟»
«تناسخ پدیدهٔ شگفتانگیزی است، اما در عینِتازه حال چیزی است که ما بهطورِ کامل درکشبدنم نمیکنیم، و تو هم یک انسانِ عادی نیستی.»
«...»
پس از لحظهای سکوت، یوان گفت: «حالابگیرم که اینجایی، میتونی دربارهٔ قلمروِ اهریمنی بهم بگی؟درست دفعهٔ قبل یهجورایی من رو تو خماری گذاشتی.»
«من پاسخِ پرسشهایت راکنترل ندارم. اگر جواب میخواهی،سپس به قلمروِ اهریمنی برو.»
«این که تابلوئه چرتکشید میگی. وگرنه چرا باید میگفتیبدنش اگه برنگردم اتفاقِ بدی میافته؟»
«همانطور که پیشتر گفتم—جلوم احتمالاً این غرایزت استخودم که با تو حرف میزند.»
«به هر روی، دیگر وقتِ رفتنِ من است. نمیتوانم برایخاطراتِ بارِ دوم تو را نجات دهم، پس اگر دوباره بهکُشتی آن روز افتادی، باید تمامِ مسئولیتش را خودت به گردن بگیری.»
یوان آهی کشید: «میدونم...»
«واقعاً میدانی؟» والاگوهرِ ایزدی اینوالاگوهرِ را گفت و با لبخندیگرفته مرموز بر لب ناپدید شد.
صبحِ روزِ بعد، چیجلوم فانگ با سردردی وحشتناک درکنترل تختش از خواب بیدار شد.
«کوفتی... دیروز خیلی زیاد خوردم...»
با چهرهای درهمکشیدهخودم از درد، نیمخیزخنده شد و نشست.
همین که ذهنش کمیکشید باز شد، خاطراتِ اتفاقاتِ دیشببدنش در سرش به جریان افتاد.
«کـ-کوفتی...»
«لعنت... یعنیافتاد واقعاً همچینگفتم کاری کردم؟! عمراً!»
چی فانگ بهسرعتخودم لباس پوشید و بهافتاد سمتِ اقامتگاهِ یوان شتافت.
چی فانگ مشت به در کوبیدایزدی و با عجله داد زد: «هـ-هی!ممنونم بیدار شو! یوان! باید حرف بزنیم!»
«ارشد چی، متأسفم، اما میشهالان برای مدتی تنهام بذارید؟ بعداً میتونیمخنده حرف بزنیم... وقتی حالم جا اومد...»
«د-دیشب! دیشب هیچ اتفاقی نیفتاد،نمیتوانم میشنوی چی میگم؟! من توخاطراتِ حالِ خودم نبودم! یه اشتباه بود!»
صدای چی مان ناگهان از پشتِخنده سرِ چی فانگ طنین انداخت و اوصرفاً را تا حدِ مرگ ترساند: «کدوم اشتباه؟»
چی فانگ با چهرهای مضطرب برگشت:ایزدی «پـ-پدربزرگ! هیچی!» اما وقتی چو لیوشیانگممنونم را پشتِ سرش دید، مضطربتر هم شد.
با لکنت وگرفتی اضطراب گفت: «لـ-لیوشیانگ؟!اصلاً تـ-تو اینجا چیکار میکنی؟!»
چو لیوشیانگ باسپس صدایی آرام گفت: «معلومه،بگیرم اومدم یوان رو ببینم.»
چی هوان به او گفت: «حالا که حرفِ یوان شد،نمیتوانم چرا اینجا بیرون ایستادی؟ فکر کردم بهت گفتیم مراقبش باشی. وقتیمثل تو اینجایی و اون اونجاست، چطور میتونی این کار رو بکنی؟»
«مـ-من فقط یه دقیقهکشید رفتم، باشه؟! حواسم بود کهبدنش درست مراقبش باشم! قسم میخورم!»
«هر چی...» پدربزرگ و مادربزرگالان به رفتارِ عجیبش مشکوک بودند،کنم اما زیاد به آن فکر نکردند.
میشیو به سمتِسپس در رفت، در زدبگیرم و گفت: «یوان؟ بیداری؟»
صدای وحشتزدهٔ یوان ازکنترل داخلِ ساختمان پیچید: «مـ-میشیو؟!سپس تویی، میشیو؟! اینجا چیکار میکنی؟!»
چو لیوشیانگنفسِ بلند گفت:کشید «منم اینجام!»
«لـ-لولو هم هست...؟»
میشیو ادامه داد: «میتونی در روبدنت باز کنی و بذاری بیایم تو؟خودت میخوایم ببینیم حالت خوبه یا نه.»
«...»
پس از لحظهای سکوت، یوانوالاگوهرِ آهی کشید: «ببخشید، اما الان یکمتعظیم مریضم. میشه چند روز تنهام بذارید؟»
«مریضی؟ چطور؟»
«...»
میشیو برگشت تا به چی مان وافتاد بقیه نگاه کند و به آنها گفت:تکهای «میشه یه لحظه ما رو تنها بذارید؟»
«باشه. اگهنفسِ چیزی لازم داشتید،والاگوهرِ بهمون خبر بدید.»
میشیو سر تکان داد: «ممنون.»
وقتی رفتند، میشیو ادامه داد: «یوان،بدنت الان فقط من و چو لیوشیانگخودت هستیم. میتونی بهمون بگی چی شده.»
یوان پیش از حرف زدن دوباره آهی کشید: «یه هستهٔ اهریمن خوردم، اما این هستهٔ اهریمن یکم خاصکار بود، برای همین الان دارم یه پسزنیِ کوچیک رو تجربه میکنم. ذهنم الان تو وضعیتِ درستی نیست و میترسمهمچین به شما و بقیه آسیب بزنم، پس تا وقتی این مشکل رو حل نکردم، نباید به کسی نزدیک بشم.»
میشیو سپس پرسید:راحتی «میفهمم... پس این اتفاقتازه افتاده... الان درد داری؟»
«نه، حالم خوبه.گرفتی باید چند روزاصلاً دیگه دوباره خوب بشم.»
«میفهمم. اگهافتاد چیزی لازم داشتی،نمیتوانم ما همین بیرونیم.»
«ممنون، میشیونمیتونم و لولو، کهکنم تا اینجا اومدید.»
چو لیوشیانگ لبخندراحتی زد: «هر کاریایزدی برای تو میکنم، یوان.»
«به هر حال، به بقیه چیاصلاً بگیم؟ فکر نمیکنم درست باشه بذاریمافتاد بفهمن که یه هستهٔ اهریمن خورده...»
میشیو با چو لیوشیانگ موافقت کرد: «آره، حق باتکهای توئه. بیا به یه چیزی فکر کنیم...» و آن دوجنگیدی شروع به فکر کردن به بهانهای برای وضعیتِ یوان کردند.